سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶

آزادی در مسیح

آ-ز-ا-د-ی در مسیح
بررسی نامۀ غلاطیان باب ۵ آیۀ ۱۳
نوشتۀ : ح.گ

تاریکی همواره با خود اسارت را به همراه دارد.آزادی نیز نوع اسارت خود را دارد.اما اسارت در تاریکی پادشاهی نفس و شرارت را بر جانها می آورد؛و اسارت در آزادی شکوفایی و باروری روحانی.در نامۀ رومیان می خوانیم:آیا نمی دانید که اگر خویشتن را به بندگی کسی تسلیم کرده او را اطاعت نمائید شما آن کس را که او را اطاعت میکنید بنده هستید خواه گناه را برای مرگ خواه اطاعت را برای عدالت(رومیان باب ۶ ایۀ ۱۶).در همین فصل کمی جلوتر پولس می گوید:و از گناه آزاد شده غلامان عدالت گشته اید(آیۀ ۱۸). تاریکی با خود اسارت در رخوت و ایستایی را می آورد.روشنایی با خود اسارت در نور و تبلور.عیسای مسیح فرمود:و حق را خواهید شناخت و حق شما را آزاد خواهد کرد(یوحنا ۸ ایۀ ۳۲).پولس می گوید دریافت این آزادی از طرف شناخت و ایمان به عیسای مسیح به این معنا نیست که ما آزادیم که آزاد باشیم!بلکه به این معناست که ما آزادیم که در آزادی روح؛ بنده و غلام عدالت،نیکی و راستی باشیم.اسارت قبلی ما،ما را از خدمت در روح برای این خصایل روحانی بدلیل آلودگی در نفس و شرارت تاریکی در ما غیر ممکن می ساخت. آزادی امروز ما و نوری که بواسطۀ مسیح بر ما می تابد،ما را وا میدارد که برای تصاحب و زیستن در چنین خصایل پسندیدۀ روح تلاش کنیم.بقولنا آنچه پولس رسول سعی دارد به ما بگوید این است که:قبلا شما اسیر نفس و ناتوانی در تکمیل قوانین شریعت بودید،امروز اسیر عدالت،نیکی و راستی هستید و با ایمان به عیسای مسیح ،شریعت در شما تکمیل گشته و شما زیر فیض هستید نه قانون. (غلاطیان باب ۵ آیۀ ۴).
بنابر این پولس رسول در راه نشان دادن فیض خدا به تازه ایمانداران یهودی که تمام عمر خود در زیر قوانین خشک مذهبی یهود بودند(مانند ما که روزی زیر قوانین خشک اسلام که سایه ای از قوانین یهود است بوده ایم) در نامۀ غلاطیان باب ۵ آیۀ ۱۳ مینویسد:زیرا که شما ای برادران به آزادی خوانده شده اید. پولس می گوید ای شما که از دین یهود آمده اید،از دین اسلام آمده اید،از سنت هندو و بودا و دراویش و خانقاه و بهایی و …آمده اید؛ای شماها که به مسیح هنوز ایمان نیاورده اید:در مسیح آزادی است. فیض است.نه تعصبات و مراسم متعصب مذهبی.و ای شماها که از این سابقه و گذشتۀ دینی بیرون آمده اید و در ایمان به مسیح هستید:در مسیح آزادی است.فیض است،پس هرگز تن به قوانین مذهبی در کلیسا ندهید.نه اجازه بدهید که تعالیم مسیح را برای خود قانون و مقررات دینی بسازید و نه اجازه بدهید دیگران شما را به زیر اسارت طرز تفکر خود در بیاورند و شما را در چهارچوب قوانین ساخته شدۀ انسان محبوس کنند.
پولس گویی داد می زند،فریاد می زند و می گوید:آزادی … آزادی…ای برادران و خواهران …به آزادی خوانده شده اید.
اما این آزادی را چگونه میتوان جهانشمول کرد تا هر باوری قادر به هضم آن باشد،تا هر باوری قادر باشد،آن آزادی ای که عیسای مسیح به آن وعده داد را هضم کرده و یا آن زندگی کند.و برعکس قادر نباشد،تا از آن به جهت ارضای نفس و خودکامگی های خود سوءاستفاده کند.
به همین دلیل بنده عبارت آزادی را به حرفهایی مجزا تبدیل نموده و هر کدام از الفبای آن را به منظور خاصی برای توجیه و بیان مطلب خود استفاده می کنم.تا شاید چهرۀ واقعی آزادی در مسیح را بشناسیم.تا در برابر این چهره تسلیم شده،آن را بپذیریم و در آن حیات داشته باشیم.تا هیچ کس در این فکر نباشد که آزادی در مسیح بی بند و باری است.بلکه به این باور قلبی برسد که آزادی در فیض مسیح رهایی از زندان قوانین مذهبی است.
آ-ز-ا-د-ی
آ :من قدم اول دریافت و زیستن در آزادی فیض مسیح را آگاهی از ایمان خود می دانم.به کس که به او ایمان آورده ام.یعنی آگاهی از عیسای مسیح.او برای شما چه کسی است؟او برای شما چه کرده است؟او از شما چه خواسته است؟آگاهی از او.از اینکه تنها او و فقط او قادر به هدایت شما در درۀ تاریک مرگتان است.آگاهی از اینکه تنها او و فقط او شبان شماست.تنها او و فقط او صخرۀ شماست.تنها او و فقط او نجات دهندۀ شماست. آگاهی از اینکه به چه قیمت و چه بهایی این آزادی را شما بدست آورده اید.پطرس شاگرد عیسای مسیح میگوید:زیرا می دانید که خریده شده اید از سیرت باطلی که از پدران خود یافته اید ،نه به چیزهای فانی مثل نقره و طلا،بلکه به خون گرانبها چون خون برۀ بی عیب و بی داغ یعنی خون مسیح(اول پطرس باب ۱ ایۀ ۱۸).
پس آگاهی از ایمان قدم اول بسوی آزادی روحانی است.

ز:من قدم دوم دریافت و زیستن در آزادی فیض مسیح را زیستن در روح القدس می دانم.پس از ایمان به عیسای مسیح شما روح القدس را دریافت میکنید.من و شما نمی توانیم آزادی واقعی در مسیح را چشیده و درک کنیم اگر هدایت روح القدس و زیستن در روح و تولد تازه را نداشته باشیم. عیسای خداوند به یهودیان می فرماید:پس اگر پسر شما را آزاد کند در حقیقت آزاد خواهید بود(یوحنا باب ۸ ایۀ ۳۲).پولس می گوید:شما که در اتحاد با مسیح تعمید گرفته اید همفکر او شده اید(غلاطیان باب ۳ آیۀ ۲۷).فکر مسیح آزادی در فیض خدا بود.پس شما نیز این فکر را دریافت می کنید.به چه وسیله ای ؟از طریق زیستن در روح القدس.پولس می گوید:زیرا که شریعت روح حیات در مسیح مرا از شریعت گناه و موت آزاد گردانید (رومیان باب ۸ ایۀ ۲).بنابراین تنها به قوت دانش مسیحی و پر شدن از روح القدس و زیستن روزانه در آن و دریافت تولد تازه از آن است که شما قادر به زیستن در آزادی هستید.
پس زیستن در روح قدم دوم بسوی آزادی روحانی است.
ا:من قدم سوم دریافت و زیستن در آزادی فیض مسیح را اعتراف روزانه به ضعف ها و گناهان خود نزد خدا میدانم.ما انسان هستیم.ما در جسم هستیم.ما در دنیا هستیم.مسیح این را می دانست.او آن کاهن اعظم بود که از این وسوسه ها خبر داشت.خود مسیح فرمود لغزش هست.اما خود او همچنین فرمود به ما قدرت می دهد تا بر این وسوسه ها غلبه کنیم.و این از اعتراف به این ضعف ها نزد او و قوت گرفتن از او آغاز می شود.
داود در مزمور خود می گوید:به گناه خود نزد تو اعتراف کردم و جُرم خود را مخفی نداشتم گفتم عصیان خود را نزد خداوند اقرار میکنم .و تو آلایش گناهم را عفو کردی(مزمور باب ۳۲ ایۀ ۵).دیروز خدا بواسطۀ ایمان اعتراف گناهان داود را قبول کرد.امروز در شفاعت خون مسیح.یوحنا شاگرد مسیح می گوید:و اگر کسی گناهی کند شفیعی داریم نزد پدر یعنی عیسای مسیح عادل.و اوست کفاره به جهت گناهان ما(اول یوحنا باب ۲ ایۀ ۱ و ۲).
پس اعتراف به گناهان و ضعف ها ی خود نزد خدا،قدم سوم بسوی آزادی روحانی است.
د: من قدم چهارم دریافت و زیستن در آزادی فیض مسیح را دوری از قوانین و مقررات دینی و مذهبی می دانم.عیسای مسیح تمام شریعت موسی را در محبت قلبی انسان خلاصه و تکمیل نمود.محبت به خدا و محبت به انسان.این یک اصل تغییر ناپذیر ایمان مسیحی ماست.و این به شریعت و اجرای قوانین دینی نیاز ندارد.یک مسیحی هرگز از مسیح و تعالیم او قانون نمی سازد و هرگز زیر قانون نمی رود.یک مسیحی میداند اگر به زیر قانون ساخته شده بدست فلان انسان یا فلان کشیش برود،فیض رایگان و هدیۀ عظیم خدا را دریافت نکرده و آن را بی ارزش دانسته است.زیرا فیض و محبت رایگان خدا بر خلاف شریعت خدا و قوانین مذهبی(یهود-اسلام و بهایی و غیره) ،و شریعت بر خلاف فیض رایگان خداست.او می داند اگر شریعت میتوانست نجات دهنده باشد،هرگز مسیح بر صلیب نمی مرد.او میداند اگر شریعت ساخته شده در کلیسا را اجرا کند هم به خون مسیح پشت کرده و هم خود را ملزم ساخته که تمام قوانین شریعت را مو به مو اجرا کند!و اگر نه زیر لعنت خدا خواهد رفت(غلاطیان باب ۵ ایات ۲ و ۳). پولس رسول در نامۀ رومیان تاکید میکند:چونکه زیر شریعت نیستید بلکه زیر فیض(رومیان باب ۶ ایۀ ۱۴).و در غلاطیان می گوید: هیچکس از اعمال شریعت عادل شمرده نمی شود بلکه به ایمان به عیسی مسیح(غلاطیان باب ۲ ایۀ ۱۶).
پس دوری از قوانین و شریعت که با خود از دین قبلی آورده ایم(بخصوص اسلام) یا اینکه در کلیسا آن را ایجاد کنیم،قدم چهارم و بسیار مهم زیستن در آزادی روحانی است.
ی: من پنجمین و آخرین قدم دریافت و زیستن در آزادی فیض مسیح را یادآوری روزانۀ کار عظیم خدا در عیسای مسیح در زندگی و جان و روح خود میدانم.یادآوری اینکه من آزادم در مسیح.یادآوری اینکه من آزاد شدم در مسیح.یادآوری اینکه من لیاقت این آزادی را دارم نه بخاطر خودم بلکه بخاطر عیسی.
موسی به قوم اسرائیل در کتاب خود نوشت:و بیاد آور که تو در زمین مصر غلام بودی و یهوه خدایت ترا فدیه داد(تثنیه باب ۱۵ ایۀ ۱۵).در همین کتاب باب ۸ آیۀ ۲ موسی میگوید:و بیاد آور تمامی راه را…موسی در آخرین گفته های خود در این کتاب و قبل از اینکه وفات یابد،تقریبا سی بار به قوم اسرائیل گفت :به یاد آورید…
بنابر این یک مسیحی نیز باید روزانه کار عظیم مسیح را ،فیض عظیم او را،آزادی بدست آمده به قیمت خون او را بیاد بیاورد و خدا را بابت آن سپاس گوید.
عیسای خداوند چه نیازی داشت که شاگردانش او را بیاد بیاورند؟او خداست.او به خودی خود وجود دارد و هستی او وابسته به هیچ کس نیست.اما می بینیم در آن شب آخر که با شاگردان سر میز نشست به آنان فرمود:این را بیاد من بجا آورید(انجیل لوقا باب ۲۲ آیۀ ۱۹).یعنی چه؟یعنی مرا بخاطر داشته باش ای ایماندار که چه برای تو کردم.مرا بیاد آور ای ایماندار که چه برای تو باقی گذاشتم.
پس یادآوری فیض خدا در مسیح و یادآوری اینکه من در مسیح آزاد هستم و کسی قادر به گرفتن آن از من نیست غیر از خودم،آخرین قدم استوار در دریافت و زیستن در آزادی در مسیح است.

این نوشته را با این یادآوری بسیار مهم مانند میراثی برای شما از دل گنجینۀ تعالیم عیسای مسیح به پایان می برم.شاید تا عمق این مقاله و باور آن در قلب و جان شما نشسته و شما را به حقیقتی عظیم بیدار سازد،اگر نمی دانستید.اما اگر به آن بیدار هستید و میدانید،شاید شما تا پیش قراولان و رهروان بشارت این آزادی در مسیح و مبشر فیض بیکران او در سراسر هستی گردید.آمین.
بخاطر داشته باشید:عیسای مسیح شما را آزاد کرده است(یوحنا باب ۸ ایۀ ۳۲). پس هیچ کس قادر به در بند کشیدن شما و اسیر مذهب کردن شما نیست.مگر اینکه خود شما خودتان را اسیر سازید.بنابراین به این سخن پولس رسول گوش کرده و آن را بر دیوار های وجود خود حک کنید که: به آن آزادی که مسیح ما را به آن آزاد کرد استوار باشید و باز در یوغ بندگی گرفتار مشوید(غلاطیان باب ۵ آیۀ ۱).

بله برادر و خواهر عزیزم در مسیح!
بله دوست عزیز خواننده!
به آزادی خوانده شده اید…(غلاطیان باب ۵ ایۀ ۱۳).

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...