یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / فیض خدا / آموختن از تادیب فیض خدا

آموختن از تادیب فیض خدا

آموختن از تادیب فیض خدا
نوشتۀ : ح گ

درک درست از فیض خدا
تقریبا چهار سال پیش بود که از طریق کتاب اعجاب فیض نوشتۀ فیلیپ یانسی با عمق عبارت فیض خدا آشنا شدم. بلافاصله با موعظه های چارلز سویندال و تکرار و تاکید مکرر او بر این واژه. و مهم تر و اساسی تر از همه، آن را در کتابمقدس دیدم. گوشه و کنار آن. می دیدم که پولس بارها و بارها نامۀ خود را با آن شروع کرده و با آن به پایان رسانده است. خوانده بودم در افسسیان فقط بدلیل فیض خداست که من و یا همه نجات پیدا کرده ( افسسیان ۲: ۸) و نزد خدا رایگان، عادل و نیک محسوب می گردیم( رومیان ۳: ۲۴). خدمتی بود که عیسای مسیح به شائول طرسوسی سپرد تا آن را تا به پایان بشارت دهد( اعمال ۲۰: ۲۴). خوانده بودم این فیض خدا بود که دنیا را از نابودی کامل متوقف کرد، وقتی آن را شامل انسانی مانند نوح و خانوادۀ او ساخت( پیدایش ۶: ۸).
بعد وقتی به عمق کارکرد و درک این واژه در کتابمقدس تعمق می کردم، حقیقتا عظمت خاصی را در آن می دیدم. دنیا بدون آن، انسان بدون آن، نجات بدون آن، حیات جاودان بدون آن هرگز معنی نمی داد که هیچ بلکه بی معنی، پوچ و مسخره کننده می نمود. و وحشتناک تر از همه؛ تولد ، مرگ و قیام مسیح بدون در نظر گرفتن و تعمق بر این واژه در کار خدای زنده و عادل در طرح الهی او برای انسان بر روی زمین، تنها یک تراژدی و یا یک سنت تازه و دین جدید مینمود. یک شریعت دیگر.
درک عبارت فیض خدا در عیسای مسیح پهنایی ژرف دارد. اکنون پس از ده سال در ایمان خود به عیسای مسیح به این حقیقت تلخ پی برده ام که کمتر ایماندار مسیحی قادر به هضم این عبارت به سادگی معنای خودش است. سعی کرده اند تا به ما بقبولانند که فیض خدا درست است اما… یا فیض خدا درست است اگر…؛ و من این حقیقت را در عمر کتابمقدس و رویدادهای آن و عملکرد فیض خدا را در زندگی شخصیتهای آن به وضوح و زنده می بینم که آنان فیض خدا را دیدند و چشیدند و در آن زندگی کردند بدون اما و بدون اگر! و این مهمترین نکته ایست که باعث گیجی و سردرگمی ایمانداران در درک این عبارت می شود. فیض خدا ، فیض خداست. و او آن را به هر کس که او لایق بداند می دهد. همین و بس. خیلی ساده. خیلی رک و پوست کنده. حالا شما می خواهید اگر و اما اول و آخر این وقایع بگذارید صاحب اختیارید، اما کتابمقدس به ما تعلیم داده که خدا درست زمانی که کسی لایق فیض او نبود، او را مشمول فیض خود گردانیده است. به خاطر داشته باشید: درست در زمانی که شخص لیاقت و یا انتظار آن را نداشت. این یعنی فیض. این یعنی بخشایش دو چندان خدا و محبت افزون خدا ورای آن اندازه ای که ما طلب کرده ایم یا اصلا طلب نکرده ایم!
عیسای خداوند در روی سخن خود به تمام رهبران دینی یهود( آنهایی که ایمان داشتند، بله ایمان، که مستحق و لایق فیض و بخشایش خدا هستند) دو نفر را در این طبقه بندی معنای سادۀ فیض مثال می زند، که خشم یهودیان بر علیۀ او بر میخیزد. نعمان سریانی و پیرزنی در صور و صیدون ( لوقا ۴: ۲۵- ۳۰) چرا آنها از این سخنان مسیح خشمگین شدند؟ زیرا قادر به درک فیض خدا به دشمنان و یا به قول آنها کافرین نبودند! امروز هم کلیسای مسیح قادر به درک همان فیض نیست.
کلیساهای زیادی را دیدم که از این عبارت بارها و بارها استفاده کرده اند، اما در رشد و ستون های تعلیم آنان ، حضور فیض را ندیدم. خیلی ها حتی اسم آن را بر کلیسای خود گذاشته اند، اما زمانی که به درک و اجرای این عبارت در رشد روحانی کلیسا می رسیم، می بینیم که کلیسا بیشتر بر انسان و تعلیم کتابمقدس توسط انسان نظارت دارد نه توسط فیض خدا. روابط چنین کلیسایی با دنیا بیرون و غیر مسیحی تماما بدون فیض و حتی بو برده از فیض است! شبانان و کشیش هایی هم که از این عبارت استفاده کرده و به آن تاکید می کنند در رابطه های انفرادی خود با خانواده و دنیای بیرون و شخصی خود هرگز از آن استفاده نکرده هیچ، بلکه تمام خشک و متعصب و مذهبی هستند!
پس آیا فیض خدا چراغ سبز برای هر کار و هر عمل کلیساست؟ آیا فیض خدا و زیستن در آن یعنی، درهای تعلیم و برخورد و ایمان کلیسایی را بر روی هر باور و تعلیم نادرست باز کنی و صبر کنی ببینی فیض خدا چگونه عمل میکند؟ هرگز! هرگز! سپورژن در کتاب رازگاهان خود یکبار نوشت : ” فیض خدا مادر قدوسیت است نه عذری برای گناه.” دلیلی نمی بینم به این جملۀ کامل چیزی اضافه کنم! فقط کمی بر آن مکث کنید و آن را بجوید و سپس آن را قورت بدهید. آن وقت می فهمید که بنده قصد ندارم از فیض خدا بعنوان راه فراری برای هر خطایی استفاده کنم. نه تنها استفاده نمیکنم، اکنون بیش از چهار سال زیستن و قدم زدن با آن و سعی در پیاده کردن آن در زندگی روحانی خودم ، به این نتیجه رسیدم که فیض خدا همواره با تادیب و تعلیم خدا همراه بوده و هست. و این زیبایی و عمق معنای فیض را ژرفتر می سازد.

فیض خدا و تادیب آن
عیسای خداوند فیض خدا بر روی زمین بود. او تماما در تعالیم و زیستن خود و در رفتار خود این زیستن و درک عمیق این واژه را پیاده نمود. او بارها در اوج محبت و مهربانی کمااینکه شاگردان خود را تا به آخر محبت نمود، اما تا به آخر نیز بارها و بارها آنها را نهیب زد، آنها را هشدار داد، آنها را بازداشت، آنها را نهی کرد و آنها را تنبیه کرد تا در پهنای درک این برکت بیکران الهی یعنی فیض خدا در کاملیت و بی عیبی زندگی کنند. برخلاف باور غلط و آلودۀ دنیای امروز که تعالیم و برخورد عیسای مسیح را بسیار لطیف و ملایم می دانند، و متاسفانه شاخه های مسیحی که تمثال او را با چهره ای ناز پرورده با لپ های گل انداخته و زلف های بلند شانه زده و مرتب به ما نشان داده اند که از چشمانش تسلیم و بی دست و پا بودن او به ما داد می زند!! عیسای مسیح و خشم او در تادیب و تنبیه کردن گناه مردم در تمام انجیل طنین افکن و غریو است؛ مشکل این است که ما گوش ها و چشمهایمان را به آن بسته ایم!
فریاد او را بر سر پطرس بیاد بیاورید وقتی شیطان درون او را تنبیه کرد. بر سر شاگردان کم ایمانش که پسر بیماری را قادر به شفا نبودند. یا تنبیه شاگردان از ضعف ایمان آنان در طوفان، در گرسنگی. و آن خشم معروف و شلاق تنبیه او بر بازاریان و صرافان معبد. تمام این عکس العمل های عیسای خداوند را میتوان فیض خدا را در تادیب و تنبیه بخوانیم. در اوج تادیب و تنبیه عیسای خداوند فیض او نهفته بود. و در اوج فیض او تادیب ما برای پاک زیستن؛ این دو با هم از آسمان با عیسای مسیح بر روی زمین آمد. تا نه تنها در بین ما زندگی کرده و بسر برند بلکه ما را بیاموزانند که چی؟ که فیض خدا در عیسای مسیح گرانبها ترین راز انجیل است؛ با آن زندگی کن با آن پر شو. از آرامش و صلح خداوند؛ و اگر طوری زندگی کنی که گویای سوء استفادۀ تو از این واژه باشد، تنبیه خواهی شد و اگر طوری زندگی کنی که گویای نبودن و زیست نکردن در این واژه باشد، طرد خواهی شد. خشک خواهی شد. و میوه ای بار نخواهی آورد.
تنها کسی که این راز را درک کرد و این کلید رمز مسیح را یافت، پولس رسول بود. کی بود؟ چطور شد؟ دقیقا نمی دانیم، درست در زمان نابینا شدن او بود؟ در سه سالی که در عربستان بسر برد؟ یا در طعم حضور روح مقدس خدا و آن قناعتی که در عیسای مسیح و آن ثروتی که در او بدست آورده بود، هر چند که روزی دشمن کمربستۀ او بود! نمی دانیم. اما می دانیم که او این رمز را پی برد.
نه تنها پولس رسول رمز فیض خدا در مسیح را از طرق مکاشفۀ الهی کسب نموده بود، او همچنین تنبیه فیض خدا را نیز درک کرده بود. و او آن را برای ما بر روی کاغذ آورد تا ما امروز هر دوی آن را بخوانیم، در هر دوی آن زندگی کنیم و با خبر از هر دوی آن باشیم. و من امروز غلام مسیح این را برای شما بر روی این خطوط می آورم. باشد تا برکات الهی در زیستن در فیض خدا را نصیب شما سازد.آمین
پولس در نامۀ خود به شاگرد خود برای اولین بار از تنبیه فیض خدا سخن می گوید. او می نویسد:” زیرا که فیض خدا که برای همۀ مردم نجات بخش است ظاهر شده ما را تادیب میکند که بی دینی و شهوات دنیوی را ترک کرده با خرد اندیشی و عدالت و دینداری در این جهان زیست کنیم و آن امید مبارک و تجلی جلال خدای عظیم و نجات دهندۀ خود ما عیسی مسیح را انتظار بکشیم.” ( تیطس ۲: ۱۱-۱۳). کلمۀ تادیب در اینجا در کتابمقدس ترجمه های NIV و NKJ ، teaching” ” معنی شده است. در ترجمۀ یونانی و NASB ، ” instructing ” معنی شده است. این کلمه در واقع همان تعلیم دادن معنی می دهد، اما این تعلیم دادن با تاکید بر آن و اصول تعالیم و دنبال کردن آن همراه است. یعنی این تعالیم و این instruction یا teaching بر اساس برداشت و باور ما از روی کتاب نیست، بلکه مستقیم از طرف خدا به ما داده شده است تا ما مو به مو آن را تکرار و انجام دهیم. چون instructشده ایم. اما از طرف کدام خدا؟ خدایی که نادیده بود و انسان هرگز او را نشناخته بود، اما در زمان معین جسم گرفت، بر روی زمین آمد. شاگردانش او را لمس کردند. و او آنها را از فیض بیکران خود سرشار ساخت، و آنها از او instruction گرفتند که در این فیض زندگی کنند، و در این instruction تنبیه خدا همراه بود. در آن است. بخشی از آن است.
پولس این رمز را به تیطس می گوید. ابتدا او از همه گیر بودن فیض خدا برای همه سخن می گوید، کمااینکه عیسای خداوند در یوحنا ۳: ۱۶ فرمود: هر کس به او ایمان آورد… و شاگردان موعظه کردند که هر کس که نام خداوند را بخواند نجات خواهد یافت( اعمال ۲: ۲۱)؛ اینجا پولس در بارۀ این فیض برای آن همه سخن می گوید و آن را تاکید و تکرار می کند. زیرا که فیض خدا که برای همۀ مردم نجات بخش است. اما بلافاصله پولس ادامه میدهد که این فیض ظاهر نشده تا با معنای فیض و عمق و وسعت آزادی در آن، ولنگ و واز و خوشگذران باشیم. بلکه برای همه ظاهر شد تا همه از آن و در آن تادیب شوند، تعلیم شوند، دستور بگیرند که چه کار کنند؟ که : بی دینی و شهوات دنیوی را ترک کرده با خرد اندیشی و عدالت و دینداری در این جهان زیست، کنند. و کنیم. او می گوید فیض خدا ظاهر شد نه تنها برای نجات ما. نه تنها برای آزاد شدن از قید و بند شریعت و مراسم و خرافات دینی، نه تنها برای پرستش خدا در روح و راستی، نه تنها در دادن میل و اختیار ازاد خدا به ما و زیستن در آن، بلکه ظاهر شد تا ما را تعلیم و تادیب و تنبیه کند تا:
۱-  بی دینی را ترک کنیم. یعنی چه؟ یعنی طوری زندگی نکنیم که انگار مسیح و خدا را نداریم. انگار به کسی جوابگو نیستیم. انگار کسی بر ما نظارت ندارد. انگار نباید تلاش کنیم تا نمونه باشیم. طوری زندگی نکنیم که ادعای خداشناس بودن و مسیحی بودن کنیم اما مانند بی خداها، کافرانه، در کفر و سیاهی زندگی کنیم. بی دینی را ترک کنیم یعنی خدا را پادشاه خود بدانیم. و او سرور و پادشاه ما باشد. از چه راهی؟ از راه درک فیض خدا و تعلیم گرفتن در آن و با آن.
۲-  شهوات دنیوی را ترک کنیم. یعنی چه؟ یعنی ما از دنیا فراخوانده شده ایم. یعنی مال دنیا نیستیم. مال مسیح هستیم. فیض خدا ما را از دنیا و نابودی آن خریده، ما امروز متعلق به مسیح هستیم. مال او. نه مال دنیا. پس نباید در شهوات دنیا زندگی کنیم. در شهوات نفس خودمان. ارضای آن. در هر بُعد و در هر طبق بندی ای که این شهوت دنیوی ممکن است گسترش پیدا کند، فرمان و دستور فیض خدا که بر ما ظاهر شده این است که آن را ترک کنیم. از چه راهی؟ از راه درک فیض خدا و تعلیم گرفتن در آن و با آن.
۳-  پس از اینکه بی دینی و شهوات دنیا را ترک کردیم، اکنون باید با خرد اندیشی ( یعنی در دانش کتابمقدس و حکمتی که در مسیح به ما بواسطۀ روح مقدس خدا عطا شده است. نه در نادانی و بی معرفتی از شخصیت و ذات خدا بلکه در شناخت معرفت خدا، عقل و باورهای خود را گسترش دهیم تا خدا را با تمام جان و دل و روح خود محبت کنیم. یعنی آن خردی که بواسطۀ زیستن در فیض خدا نصیب همۀ ما می گردد) و عدالت ( یعنی هرگز راستی و صداقت مسیح را در زندگی خود فراموش نکنیم و اجرای عدالت و داوری بر دیگران را مراقب باشیم. یعنی اگر یک جوال دوز به دیگران می زنیم یک سوزن هم به خودمان بزنیم! یعنی همه را از چشمان فیض خدا ببینیم. تا قادر به اجرای عدالت خدا باشیم). و دینداری ( یعنی حفظ تمام تعالیم عیسی. او فرمود هر احکام مرا دارد و آنها را حفظ کند آن است که مرا محبت می نماید( یوحنا ۱۴: ۲۱). دینداری یعنی داشتن و حفظ کردن تمام تعالیم مسیح در خود ، از خود ، با خود، مسیحیت دین نیست. این عبارت یعنی با خدا زیستن. داشتن دین، دینداری، یعنی خدا را داشتن. مسیح فرمود هر کس مرا شناخت، خدا را شناخت. پس هر کس مسیح را داشت، خدا را دارد. دینداری یعنی حفظ کردن و محکم نگه داشتن فیض خدا ( عیسای مسیح ) و زیستن در آن.
۴-  پس از اینکه فیض خدا در این دنیای گناه آلود بر همه ظاهر شد تا همه او را قبول کردن و به او ایمان بیاورند. فیض خدا برگزیدگان ، آن تعدادی که این فیض را دیده، و به آن ایمان آورده را تعلیم و تادیب می کند تا نه تنها در لذت فرحبخش و غیر قابل توصیف فیض زندگی کرده و لذت ببرند، بلکه پس از ترک کردن بی دینی و شهوات دنیا با عدالت و دینداری نه تارک دنیا شوند، نه در انزوا زندگی کنند نه در حمله و انتقام باشند، بلکه در فیض و با فیض ، تادیب شده و تعلیم گرفته در این جهان زیست کنند. در این جهان سیاه که شیطان فرماندار آن است. و تحت قدرت نیروهای تاریک آسمان است. با فیض خدا ، در فیض خدا ، تعلیم گرفته از فیض خدا، تادیب شده از فیض خدا، در این جهان مانند سفیران مسیح زندگی کنند.

دوست عزیز
امید است تا توانسته باشم اندکی از عمق این واژۀ گرانبها را برای تو بیان کنم. از تمام وجودم آن را به تو تقدیم میکنم. که اگر این فیض خدا را امروز نداری و نمی شناسی آن را طلب کنی. آن مال تست. شاید فکر کنی که لیاقتش را نداری. من گناهکار هم نداشتم. نوح و ابراهیم و موسی هم نداشتند! پس آن را بطلب. اگر نمی دانی چگونه میتوانی این فیض خدا را دریافت کنی کافیست تا برای لحظه ای چشمانت را ببندی و در قلب خودت با میل و اطمینان اینگونه دعا کنی که:
” خداوندا من گناهکارم. اعتراف میکنم قادر نیستم از گناهانم پاک شوم. در این لحظه ایمان می آورم که عیسای مسیح برای گناهان من بر بالای صلیب مرد. جریمۀ گناهان مرا تماما پرداخت نمود. دفن شد. روز سوم قیام کرد و امروز زنده است. اکنون از او دعوت میکنم تا به قلب من بیاید و مرا از آن خود کند. آمین ”
دوست من!
با این دعا من بر طبق قدرت کتابمقدس و آن قدرتی که عیسای مسیح به من داده است به تو این اطمینان را می دهم که فیض خدا شامل حال تو شده است و تو هم اکنون فرزند خدا هستی. حیات ابدی را دریافت کردی. و در جلال مسیح شریک او خواهی بود.
خواهش و استدعای من از تو این است!
عمق فیض خدا را در زندگی خودت ببین. عمق فیض و بخشش فیض خدا را در عیسای مسیح ببین. ببین که هر چند گناهکار و نالایق بودی باز فیض خدا، ترا نجات داده است. در این فیض زندگی کن. تادیب و تنبیه فیض خدا را بشنو و با آن رشد کن و تقویت شو و کلیسای مسیح را تقویت کن!
در فیض ، با فیض، از فیض ، این پیام فیض خدا در عیسای مسیح را به تمام اطراف خودت بشارت بده!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...