سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / آنها در پی خشنود کردن الله، خدای قرآن هستند!

آنها در پی خشنود کردن الله، خدای قرآن هستند!

آنها در پی خشنود کردن الله هستند!
در راستای موج دستگیری و زندان و آزار و شکنجۀ ایمانداران مسیحی در سراسر خاک ایران

نوشتۀ: ح.گ

بیاد شعر غمناک لنگستون هیوز شاعر کمونیست سیاهپوست آمریکایی می افتم که برای اولین بار مرا با نام عیسای مسیح آشنا کرد!هیوز شاعر سیاهپوست سدۀ اواخر ۱۸ و اواسط ۱۹ میلادی،از درد تبعیض نژادی و فقر و ستم و شکنجۀ سیاه پوستان آمریکایی در دورۀ مبارزه با تبعیض نژادی حوالی سالهای ۱۹۰۰ به ناله در آمده است و شما این مویه ها را در لابلای اشعار او می بینید. یکی از غمناک ترین اشعار،شعری تکان دهنده و معروف اوست که او در آن مالکیت خود را از کشوری که در آن بدنیا آمده را به دلیل ستم،آزارها و شکنجه ها سلب می کند. او می نویسد:
” بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که ازارست منزلگاهی بجوید.”
این رویای هیوز بود،اما بلافاصله می نویسد:
” این وطن هرگز برای من وطن نبود.”
و او این جمله را در قطعه شعر خود بارها و بارها تکرار میکند. چرا؟چرا باید هیوزِ کمونیست وطن خود را از خود سلب کند؟زیرا سرزمین رویاهای او سرزمین ” بی اعتنایی به نیازمندان است ” سرزمین ” فریب است ” سرزمین ” زورمندان بر علیۀ فقیران است.” سرزمین ” سود ،قدرت، استفاده،قاپیدن زمین،قاپیدن زر،قاپیدن شیوه های برآوردن نیاز و سرزمین آز و طمع ” است. وطن هیوز برای او هرگز وطن نبود زیرا در آن وطنی که او بدنیا آمده بود ” نگرانی، گرسنگی، شوربختی، بینوایی” تنفس می کرد. زیرا در آن وطن ” کسانی که زالو وار به حیات مردم چسبیده اند ” حکومت می کردند. او شعر خود را اینگونه ادامه می دهد که:
” آه،آری
آشکارا می گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می کنم که وطن من خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.”
و او اینگونه در آخر یکی از معروفترین اشعار خود را به پایان می رساند:
” ما مردم می باید…
“…بار دیگر این وطن را بسازیم.” ( از کتاب ” همچون کوچه ای بی انتها تالیف احمد شاملو انتشارات نگاه )
حقیقت این است که جنبش کمونیست ها علنا ثابت نمود که نمی تواند مردمی را که اینگونه تحت فشار و اختناق بودند را طوری دور هم جمع کند که آنها ” این وطن را دوباره بسازند “؛آنها علنا به شکستی فاحش در باورهای خود رسیدند، نمی گویم تلاش آنها پوچ و مضمحل بود،می گویم تلاش آنها و آرمانهای آنها خوب بود اما شیوۀ دستیابی و دستور کار آن برای چنین رهایی نافرجام و تماما به بن بست رسید.
امروز که به کشوری که در آن بدنیا آمدم فکر میکنم صدای هیوز در گوش من است که وطن خود را از خود سلب نمود،و من می گویم:
این ایران هرگز برای من ایران نبود
با وصف این سوگند یاد می کنم که ایران من خواهد بود.
چرا که آنچه هیوز از وطن خود ترسیم می نمود و او در آن تنفس می کرد،هزار برابر آن امروز در ایران به مدت ۳۰ سال از سال ۱۳۵۷ به بعد روی داده است. سیاسی حرف نمی زنم. قاطی سیاست نمی خواهم بشوم. من فرزند دو نسل هستم. نسل قبل از انقلاب و بعد از انقلاب. من سعادت داشتم که تباهی و نکبت جناب پهلوی و آقای خمینی را با هم ملاحظه کنم!اما شاه کیست؟و خمینی کی؟من نه از شاه و شخصیت او حرف میزنم و نه از خمینی و شخصیت او. من اصلا به شخصیت آنها کاری ندارم. من بر باورهای این دو انگشت می گذارم. طرز تفکر آنها. مکتبی که از آن دیپلمه شده اند!من نه به شاه و نه به خمینی نگاه می کنم بلکه من به آنچه شاه را بر آن داشت تا دیکتاتوری را در ایران و خمینی را بر آن داشت که تاریکی را در ایران ایجاد کند کار دارم. من به جسم آنها کاری ندارم،به نیرویی کار دارم که این جسم ساکن را به جلو برد و باعث گردید تا هر دو خرابی ای را ایجاد کنند که امروز غریب به ده ها میلیون نفر از سرزمین خود فرار کرده اند و غریب به میلیون ها نفر(البته نه تیمساران و درباریان و نه آقا زاده ها و بچه ملاها!) در داخل همین سرزمین مانند تن مرده ای میسوزند و می سازند(و من حالم به هم می خورد از این فلسفۀ پوسیدۀ اسلامی!) و کار این ملت شوربخت و جنگ زده و سیاه زده،به جایی رسیده است که به سبب کار این آقایان الله دوست و الله سجده کن،نسل جوان از خالق زنده و قادر مطلق یعنی خود خدا رو گردانده اند و نه تنها از اسلام خسته شده اند بلکه از خدا نیز متنفر شده اند!من کاری به دین اسلام ندارم اما وقتی جای خرابی و فراموشی و توهین به نام خالق در دل مخلوق می رسد،یک نسل و یک ملت (اسرائیل )میتواند گواهی دهد که این یعنی چه و به چه معناست!و ” همۀ این چیزها برای ایشان اتفاق افتاد تا برای ما عبرتی باشد،تا ما مانند آنها آروزی چیزهای پلید نکنیم “(اول قرنتیان باب ۱۰ آیۀ ۶). و اگر چنین شود و چنین ملتی و چنین حکومتی در زمین سر در آورد که آورده،یعنی حکومت تاریکی مطلق!و این یعنی برخاستن قهر الهی!افروخته شدن خشم خدا!پیاده شدن تنبیه خدا و اجرا شدن مجازات خدا؛و من در قدرت روح مقدس خدا این را با تمام تلخی اش می گویم که این شورش و یاغی گری بر علیۀ خدا،بزودی بر سر این ملت و قاصبان روح و روان آدمی،داوری و مجازات خواهد شد.
شاه رفت و سلطنت او گویا به پایان رسید. پشت آدم مرده حرف نزنیم بهتر است!اما من و شما می دانیم آنچه شاه گفت و شاه کرد طرز تفکر و باور او بود و او در پی اجرا و انجام آن برآمده بود. و همچنین آنچه خمینی کرد باورها و اعتقادات او بود و او در پی انجام آن سعی و تلاش نمود. اگر شاه دیکتاتوری،خفقان و شکنجه را در ایران اجرا می کرد این باور او بود و اگر خمینی دستور ادامۀ و دنبالۀ جنگ را با عراق پس از سال ۱۳۵۸ داد و شعار ” جنگ،جنگ تا پیروزی ” را سر داد و بعد این شعار را به ” جنگ،جنگ تا رفع فتنه از عالم ” تبدیل کرد و در این خلال هزاران دختر و پسر جوان این سرزمین کهن را در سلول ها دستور تیر باران و اعدام های دست جمعی را صادر کرد،این باور او بود. یعنی ایمان او. یعنی اسلام. یعنی الله. او بخاطر الله و خشنودی الله هزاران جوان را در زندان ها تیر باران کرد این حقیقتی است که مردم ایران نمی خواهند بفهمند. این حقیقتی است که مردم ایران سعی میکنند تا خمینی را از دین اسلام و قرآن جدا کنند. این احمقانه است!خمینی بار آمده مکتب الله بود. خمینی میوۀ اسلام و درخت قرآن و الله است.
آنها در پی خشنود کردن خدای باور خود بودند. شاه برای خشنودی خدای میترا و باور ایران باستان و امپراطوری کهن،و خمینی برای خشنودی الله. همانطور که کلیسای کاتولیک و پاپ اوربان دوم که دستور آغاز جنگ های صلیبی را برای فرونشاندن جنگ قدرت کاذب در کلیسای فاسد آن دوره داد و در پی خشنود کردن خدای کاذب و مسیح کاذبی بود که او در قلب خود ساخته بود. و هیتلر برای خشنود کردن درون خود و رسیدن به پیروزی آرمان والای نژاد آریا. و صدام حسین اجرا کننده و خشنود کنندۀ الله که مذهب سنی را تایید کرده بود. وو…
پس اگر امروز در سراسر ایران مسلمان هایی را که به عیسای مسیح ایمان می آورند را بازداشت و زندانی کرده و آنها را دزدیده و سبوعانه به قتل می رسانند،این برادران مسلمان ایرانی برای خشنودی الله این نو ایمانان را می کشند. اگر شما مسلمان هستید و غیر از این فکر می کنید و مرا ابله می دانید،من از شما دعوت می کنم جرات کنید و برای یکبار هم که شده به این ایات در قران خودتان و به صدای الله که به قول شما آن را به محمد گفته گوش کنید و خودتان ببینید چه کسی به این قاتلان و یاغیان و اوباشان اجازه می دهد که به خانه های مردم بریزند و آنان را به جرم کافر شدن بزنند و آنان را به اتهام برگشتن از دین اسلام و محمد مجازات کرده و به شیوه هایی فجیع و حیوانی این عزیزان را به شهادت برسانند:
” و هر کس دینی جز اسلام اختیار کند از او پذیرفته نخواهد شد.” (آل عمران آیۀ ۸۵).
” ای کسانی که ایمان آورده اید یهود و نصارا را به دوستی بر مگزینید ،آنان خود دوستان یکدیگرند.هر کس از شما که ایشان را به دوستی گزیند در زمرۀ آنهاست و خدا ستمکاران را هدایت نمی کند.” ( سورۀ المائده ایۀ ۵۱ )

” چون ماههای حرام به پایان رسید هر جا که مشرکان ( قرآن مسیحیان و یهودیانی را که به محمد و اسلام ایمان نیاورده اند را نیز شامل مشرکان می داند ) را یافتید بکشید و بگیرید و به حبس افکنید و در همه جا به کمینشان نشینید.”(سورۀ توبه ایۀ ۵ )

“چون با کافران ( قرآن همچنین مسیحیان و یهودیانی را که به محمد و اسلام ایمان نیاورده اند را نیز شامل کافران می داند.) رو به رو شدید ،گردن شان را بزنید.و چون آنها را سخت فرو کوفتید ،اسیر شان کنید و سخت ببندید.آنگاه یا به منت آزاد کنید یا به فدیه.
تا آنگاه که جنگ به پایان آید.و این است حکم خدا.و اگر خدا میخواست از آنان انتقام می گرفت ،ولی خواست تا شما را به یکدیگر بیازماید.” (سورۀ محمد آیۀ ۴
” با کسانی از اهل کتاب (مسیحیان و یهودیان )که…دین حق را نمی پذیرند(منظور دین اسلام است ) جنگ کنید،تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه دهند.”(سورۀ توبه آیۀ ۲۹).

طبق ادعای محمد قرآن وحی الله به اوست،پس تمام این آیات فرمان الله است. پس اگر من مسلمان هستم باید به این فرمان گوش کرده،آن را اجرا نمایم تا بتوانم الله را خشنود سازم.
عیسای مسیح به شاگردان خود فرمانی تازه داد:” به شما فرمان تازه ای می دهم:یکدیگر را دوست بدارید.همانطور که من شما را دوست داشته ام شما نیز یکدیگر را دوست بدارید.”(انجیل یوحنا باب ۱۳ آیۀ ۳۴). اگر از آن حزب الهی ای که با لباس شخصی به خانه ها ریخته و وحشیانه و بدور از هر خوی انسانی آزار و شکنجه میدهد و یا خواهر یا برادر خودش را که با او از مسیح سخن گفته را به نیروی مخفی لو می دهد ،بپرسی چرا اینکار را کردی؟او می گوید الله به او گفته و او می خواهد الله را خشنود کند. اگر از یک مسیحی بپرسید چرا شما چرا اینقدر به من مهربان هستید؟او می گوید:چون مسیح به من گفته و میخواهم مسیح را خشنود کنم. ببیند!به فرد نگاه نکنید به آنچه که فرد را به جلو می برد و او بر آن استوار است نگاه کنید. برای تشخیص درخت،به درخت نگاه کنید و به میوه های آن،نه به نوع پرندگان روی آن!

حتی خود عیسای خداوند قبلا به شاگردان خود هشدار داده بود که:” ساعتی می آید که هر که شما را بکشد گمان برد که خدا را خدمت می کند.” (یوحنا باب ۱۶ آیۀ ۲).خود خدا از زبان نبی یهود اشعیاء ۷۰۰ سال قبل از عیسای مسیح و ۱۳۰۰ سال قبل از اسلام سخن گفته و این را هشدار داده بود که:” ای آنانی که از کلام خداوند می لرزید سخن او را بشنوید.برادران شما که از شما نفرت دارند و شما را بخاطر اسم من از خود میرانند می گویند خداوند تمجید کرده شود تا شادی شما را بینیم،لیکن ایشان خجل خواهند شد.”(اشعیاء نبی باب ۶۶ آیۀ ۵).

ما شخصی را در کتابمقدس مسیحی خود می شناسیم که بخوبی میتواند در این باره گواهی دهد. پولس رسول که روزی شائول طرسوسی بود به خوبی می تواند در این باره به ما شهادت دهد که روزی او برای خشنودی خدای خود مسیحیان را می کشت!او در دفاعیۀ خود در مقابل آغریپاس پادشاه می گوید:” من هم در خاطر خود می پنداشتم که بنام عیسی ناصری مخالفت کردن بسیار کردن واجب است.”(اعمال ۲۶ آیۀ ۹). تمام غیرت پولس همان غیرت او به دین و باور خودش بود. از لحاظ قانون دین خودش پارساترین بود(اعمال ۲۶: ۵) در بارۀ خدای خود غیرت داشت(اعمال ۲۲ آیۀ ۳) خودش را از لحاظ اجرای عدالت شریعت دین خود بی عیب می دانست(فیلیپیان باب ۳ آیۀ ۶) او در اجرای قوانین دین یهود از اکثر همسالان خود سبقت گرفته و در تقلید کردن از رفتار و آداب اجداد خودش خیلی غیور بود(غلاطیان باب ۱ آیۀ ۱۳ و ۱۴).پس وقتی شائول طرسوسی رای به سنگسار کردن استیفان اولین شهید مسیحی داد او در واقع با تمام وجود خودش می دانست دارد با غیرت،خدای خود را اطاعت کرده و او را خشنود می سازد.

این چند خط را در قدرت روح خدا نوشتم تا باعث خجالت آنانی بشوم که در ایران بنام الله و برای خشنودی او مانند دیوانه ای به خانه ها می ریزند، عزیزان نو ایمان را بازداشت کرده،و آنها را در شرایطی هولناک قرار داده و در آخر دستور مرگ آنها را صادر می کنند،آنها را در جایی مخفی پنهان میکنند از خانواده های آنها دور می کنند،آنها را شکنجه می دهند،در زندان آنان را حلق آویز می کنند،یا با ضرب چاقوهای دیندار خود!تن های این عزیزان را مسلح می کنند. من به شما قول می دهم اینها تمام این کارها را بدون اینکه حتی گره ای به ابرو بیاورند انجام میدهند. زیرا آنها همانطور که خداوندمان فرموده:” در حال خدمت کردن به الله هستند.
ای ایرانی!امروز تو را در حضور سه شاهد زنده،خدا،عیسای مسیح و روح القدس،هشدار می دهم!دست خودت را از خونی که برای خشنودی این خدا یعنی الله ریخته می شود همین امروز پاک کن!به خدای حقیقی و زنده ایمان بیاور!خدایی که خشنودی او تنها این است که بنام فرزند یگانۀ روحانی او،عیسای مسیح،قلبا ایمان بیاوری. تو هیچ نیاز نداری که این خدا را با کشتن و تجاوز کردن و غارت کردن و شکنجه خشنود کنی،بلکه با دوست داشتن او با تمام قلب و جان و دل خودت،و به همین اندازه همسایۀ خودت را محبت کردن. خدایی که عیسای مسیح برای برقراری رابطۀ تو با او جان و خون خود را داد،تشنۀ خون و انتقام و نفرت نیست. او تشنۀ این است که تو از اعمال شریرانۀ خود توبه کنی بنام مسیح ایمان بیاوری و از گناه و برای مبارزه با نفس گناه تا به قیمت خون و نفرت از گناه پیش بروی!
اگر بخواهیم این وطن را دوباره بسازیم باید بنیاد پوسیده را نابود کرد و بنایی تازه ریخت. مشک کهنه را دور انداخت و این شراب تازه را در مشک تازه ریخت.
و نابود کردن این بنیاد پوسیده از تو شروع می شود ای ایرانی!
انقلاب حقیقی در تجمع مردم در خیابان نیست. در تشکیلات سیاسی نیست. در جنگ نیست. در براندازی حکومت و حکومتی تازه نیست. انقلاب حقیقی،انقلاب روح خدا در درون شماست. میخواهی خدا را خشنود کنی به عیسای مسیح که برای تو مُرد و مُردن برای دیگران را بتو آموزاند ایمان بیاور تا تو و اهل خانه ات رستگار گردید!
به امید آن روز برای وطن گناهکار و ملت گناه آلود سرزمینم!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

شراب تازه، کوروش کبیر و من

شراب تازۀ خدا ، کوروش کبیر و تو! نوشتۀ : ح گ بهار است و ...