دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶

آن نوزاد کیست؟

” وعلامت برای شما این است که طفلی در قنداقه پیچیده و در آخور خوابیده خواهید یافت.” ( لوقا ۱۲: ۱۲ )

او کیست پیچیده شده در قنداق، خوابیده در آخور؟
در عمق تولد عیسای مسیح

نوشتۀ: ح.گ

اکنون دوهزار و اندی سال از تولد عیسای مسیح میگذرد. آنقدر که خبر تولد عیسای مسیح پر از غوغا و هیاهوست، جمعۀ صلیب اینقدر غوغا و هیاهو ندارد! و من شخصا اشکالی با این ندارم. زیرا ما برای تولد خداوندمان شادی میکنیم و پر از سرود و ستایش و شادمانی میگردیم اما برای مرگ خداوندمان گریه نمیکنیم، سیاه نمیپوشیم، به سر و کلۀ خودمان نمیزنیم، با ساتور خودمان را دو شقه نمیکنیم! زیرا ما استاد و نجات دهندۀ مرده را پرستش نمیکنیم، کسی که در قبر خوابیده شده و تاکنون جسدش پوسیده گشته و چیزی جز خاک از آن باقی نمانده باشد. ما خدای زنده را پرستش میکنیم. خداوندی که بخاطر جسم ما جسم گرفت، بخاطر تنبیه ما تنبیه شد، بخاطر مرگ ما مُرد و برای حیات ابدی ما از مرگ زنده شد. برای همین من خوشحالم که ما تولد عیسای خداوند را جشن میگیریم و شادی میکنیم و در مرگ او عزاداری نمیکنیم. اما از طرف دیگر میبینم، آنچه در دوران جمعۀ صلیب بر ما میگذرد به مراتب پربارتر و از حیث روحانی پر از فضای پرستش و ستایش و یگانه شدن با نجات دهنده است تا روز تولد او. به تجربه به من ثابت شده است که در دوران مرگ عیسای خداوند بر صلیب، ما بیشتر به خود خداوند میاندیشیم، اینکه که بود، چه کرد، چه برای ما انجام داد، و چه برای ما انجام خواهد داد؛ تا اینکه همین حالت و خلسۀ پاک روحانی را در دوران تولد او داشته باشیم. و بنظر من، ما باید به همان اندازه در روزهای تولد عیسای مسیح، در روح پرستش و ستایش و یگانگی با او باشیم که در روزهای مرگ او بر صلیب هستیم. زیرا آن خداوندی که برای گناهان ما بر روی صلیب جان خود را داد؛ همان خداوندی است که روزی در قنداقی پیچیده شد و در آخوری در مکانی غریب، در بین مردمی غریب، در زمانی غریب به دنیا آمد. به نظر میرسد ما نمیتوانیم عظمت این پیام ساده را درک کنیم، اگر نتوانیم عظمت آنکه جسم گرفت و پا به دنیا گذاشت را با تمام فکر و جان و دل درک کنیم. برای اینکه در روزهای تولد عیسای خداوند قبل از اینکه بیش از حد به فکر خرید هدایا و هیاهو و بلوای بازار باشیم، به فکر آنکه جسم گرفت و بر روی زمین آمد باشیم، باید ابتدا قادر باشیم بین آنکه مصلوب شد و آنکه بدنیا آمد راهی ایجاد کنیم و این دو را به هم متصل کنیم.
من اگر بتوانم بر طبق آیات کتابمقدس آنکه را جسم گرفت و بر روی زمین آمد را به شما از نزدیک نشان بدهم، شما خود میتوانید با چشمانی تازه و نگاهی تازه به عظمت این تولد خیره شوید، و باشد که این فصل تولد را با تمام ابهت روحانی و روح پرستش و ستایش نجات دهنده بگذارنید و با تمام عظمت او یگانه شوید و او را ورا و مافوق تمامی غوغای تهی و شلوغی بازار ببینید. اشتباه نکنید از اینکه ایمانداران بخاطر تولد عیسای مسیح شاد هستند، خانه های خود را با نورهای زیبا تزیین میکنند، جشن گرفته و مهمانیهای متعدد برپا میکنند، کلیسا تماما از شادی و شور شاد پر میشود، من با هیچ کدام از اینها مخالف نیستم، اما اگر در بطن این شادی و این غوغا آن کس که به دنیا آمده و اینکه آن کس که بدنیا آمده که بود، فراموش شود، تمام اعمال و شادی ما یک شریعت است، یک بت پرستی است، و یک اصراف وقت و انرژی و پول برای هیچ است. زیرا تمام اینها زمانی اهمیت پیدا میکنند که در مرکز تمام این ساعات و این روزها، این فعالیتها، این شادیها، این جنب و جوشها، عیسای خداوند و عظمت جسم گرفتن او و تولد زمینی او باشد. به همین دلیل بیهوده نگفته ام اگر بگویم، روز تولد عیسای مسیح تنها باید برای ایمانداران به مسیح خجسته و شاد باشد، و ما نباید انتظاری داشته باشیم تا آنانی که به خداوندی او ایمان ندارند، روز تولد خداوند را شاد بوده و جشن بگیرند! برای همین من عمل تمامی حکومتهای اسلامی را که بر طبق قرآن خداوندی و مرگ و قیام عیسای مسیح را قبول ندارند، اما تولد عیسای مسیح را به دیگر کشورهای مسیحی تبریک میگویند را یک ریاکاری مذهبی مطلق میدانم. آنها تولد چه کسی را تبریک میگویند: عیسی بن مریم؟ و با دادن این نام به او خداوندی و الوهیت او را رد کرده اند. شادی تولد عیسای مسیح برای آنانی است که به تولد خداوندشان باور دارند، نه به تولد کسی که به آن ایمان ندارند و او خداوند آنان نیست. دقیقا به همین دلیل است که برای ما ایمانداران به مسیح روز تولد مسیح باید به همان اندازه پر از جلال و شکوهمندی و دعا و ستایش باشد که روز جمعۀ صلیب اوست یا روز قیام او از مرگ. اما چگونه میتوانیم به چنین طرز تفکری برسیم؟ کافیست تا به اصالت تولد عیسای مسیح و اینکه که بود که آنگونه جسم گرفت بیاندیشیم. و برای اینکار تنها یک منبع ناب و بی غش داریم و آن خود کتابمقدس است که توسط انسانهایی چند، که نه تنها پر شده از روح‏القدس و مجذوب شده به او بودند، بلکه شاهدین زندۀ تولد و زندگی و مرگ عیسای خداوند بودند.
سوال اینگونه آغاز میشود: براستی آن چه کسی بود که روزی در قنداق پیچیده و در آخوری خوابانیده شد؟
یوحنای رسول در آغاز انجیل خود که با مابقی نویسندگان انجیل مسیح کمی متفاوت قلم زده است در بارۀ عیسای مسیح اینگونه نظر میدهد که:” در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. همان در ابتدا نزد خدا بود. همه چیز بواسطۀ او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت.” ( یوحنا ۱: ۱- ۲ ) اجازه ندهید که به شما بگویند عبارت کلمه در اینجا منظور کلام خداوند است و نه مسیح. و اجازه ندهید به شما بگویند ” کلمه ” یعنی خود خدا، و خدا به دلیل عظمت و بزرگی او نمیتواند در یک بدن انسانی گنجانده شود. زیرا برای پاسخ به هر دو طرز تفکر اگر به آیۀ ۱۴ همین فصل دقت کنید یوحنا به هر شک و شبهه‏ایی پایان داده است:” و کلمه جسم گرفت.” پس آن کلمه که ” در ابتدا بود.” خود عیسای مسیح میباشد. سپس یوحنا گفته است که:” همه چیز بواسطۀ او آفریده شد ” اجازه بدهید فقط اندکی بر این تعمق کنیم. کلمۀ ” همه چیز ” هرگز نباید خیلی تند از چشم و فکر ما بگذرد. باید بر آن تعمق کنیم و این ” همه چیز ” را تجسم کنیم. و مگر تجسم آدمی چقدر میتواند باشد؟ اما به آن اندازه‏ایی که قادر هستیم میتوانیم تجسم کنیم:

ما دو منظومۀ داخلی و خارجی داریم که کرۀ زمین در آن واقع شده است. منظومه‏هایی که علم معتقد است بیش از بیلیونها سال عمر آنها میباشد. خورشید در مرکز هر دو منظومه قرار دارد. در منظومۀ داخلی ما خورشید را داریم، سپس مرکوری، ونوس، زمین و مارس. در منظومۀ خارجی، پس از سیارۀ مارس ما ژوپیتر را داریم، سپس ساتورن، اورانوس، نپتون و آخرین آن پلوتون است. زمین سومین سیارۀ نزدیک به خورشید است. فاصلۀ زمین تا خورشید ۱۵۰ میلیون کیلومتر است و پهنای خورشید تقریبا ۳۳۲ هزار برابر زمین است. یک سفینۀ فضایی قادر است تنها ۱۰۸۰۰۰ کیلومتر را در یک ساعت طی کند. فقط برای دیدن عظمت این منظومه کافیست به آخرین سیارۀ منظومۀ خارجی یعنی پلوتون نگاه کنیم. فاصلۀ پلوتون تا به خورشید ۶ میلیارد کیلومتر است، حجم آن ۶۰ درصد کوچکتر از زمین و تقریبا ۳۱ هزار درصد کوچکتر از اورانوس است. پایین ترین دمای این سیاره تقریبا ۲۲۳ درجه زیر صفر میباشد.
اکنون به عظمت این خلقت نگاه کنید، و فراموش نکنید که این تنها منظومۀ شناخته شده توسط علم انسان است و هنوز منظومه‏های ناشناختۀ دیگری وجود دارد که هنوز به دید انسان نرسیده است! وقتی یوحنا نوشت:” همه چیز بواسطۀ او آفریده شد.” و یا میگوید:” جهان بواسطۀ او آفریده شد.” ( یوحنا ۱: ۱۰) و یا در مکاشفۀ خود خداوند به او میخوانیم که:” ای خداوند مستحقی که جلال و اکرام و قوت را بیابی زیرا که تو همۀ موجودات را آفریده‏ایی و محض ارادۀ تو بودند و آفریده شدند.” ( مکاشفه ۴: ۱۱ ) و پولس رسول میگوید:” زیرا که در او همه چیز آفریده شد آنچه در آسمان و آنچه بر زمین است از چیزهای دیدنی و نادیدنی و تختها و سلطنتها و ریاسات و قوات؛همه بوسیلۀ او و برای او آفریده شد.” ( کولسیان ۱: ۱۶ ) و نویسندۀ رسالۀ عبرانیان میگوید:” بوسیلۀ او عالمها را آفرید.”( عبرانیان ۱: ۲ ) دقیقا منظور آنها همان عیسای بود که روزی از نطفۀ انسانی پا به هستی گذاشت، در قنداقی پیچیده شد و در آخوری خوابانده شد. مخاطب این ” او ” در تمام این آیات هیچکس نیست و هیچکس گنجانده نمیشود و هیچکس شایسته و لایق نمیگردد و هیچکس برازنده نیست، مگر خود عیسای مسیح. اما تجسم ما باید فراتر از این برود. زیرا برای خلقت این همه بزرگی و این همه هستی، زمانی تعیین شده است و زمانی برای خلقت آنها بوده است، اما برای بودن عیسای مسیح خداوند، هیچ زمانی نبوده است. ” در ابتدا کلمه بود.” در ابتدا خورشید که پهنای آن سیصد هزار برابر زمین است وجود نداشت، اما ” در ابتدا کلمه بود.” در ابتدا ۲۱ درصد اکسیژن جو زمین نبود که به انسان حیات بدهد، اما ” در ابتدا کلمه بود.” سپس بر طبق رای و ارادۀ الهی، بر طبق نقشۀ پدر آسمانی ما این ” در ابتدا ” آنقدر کوچک شد، آنقدر ملموس شد، آنقدر نزدیک شد، که در نطفۀ کوچکی توسط روح القدس خدا، در رحم کوچک زنی روستایی نقش گرفت، جسم گرفت و پس از نه ماه و نه روز، در حالی که در خون و آب پیچیده شده بود، و نافش به ناف زنی بسته شده بود، با اولین گریه بلند پا بر زمین گذاشت، شسته شد، و در قنداقی پیچیده شد، و در آخوری گذاشته شد تا بخوابد.
شگفتی این تولد عظیم و این جسم گرفتن خداوند به خودی خود آنقدر عظیم و عجیب بود که، مادرش از بارداری او در شگفت شد و نمیتوانست باور کند. ملاقات کننده‏هایی از سرزمینی دور، کاملا بیگانه با فرهنگ و شریعت و دین یهود، با هدایای شگفت‏انگیز نه تنها به دیدار این نوزاد آمدند بلکه آمدند تا به رو در افتند و او را پرستش نمایند.( متی ۲: ۱۱) نطفۀ رسول انسانی بر نطفۀ او ” به خوشی به حرکت آمد.”( لوقا ۱: ۴۴ ) تمام اورشلیم و تمام رهبران مذهبی و دینی و سیاسی و حکومتی از این تولد در آشوب و شگفت و ترس شدند زیرا یک پادشاه بدنیا آمده بود.( متی ۲: ۴ ) و تمام این عظمت، تمام این شگفتی، و تمام این خداوندی، و تمام این قدرت و صاحب خلقت و هستی و کهکشانها، و تمام این ابهت آفرینندگی هست و نیست، نامی بر خود گرفت که من و تو امروز بتوانیم آن را در اغوش خود بگیریم و او را از آن خود بدانیم:” عمانوئیل ” یعنی خدا با ما. و این خدا با ما که همان نطفۀ بسته شده، که همان طفل پیچیده شده در قنداق و خوابیده در آخور بود، رشد کرد، رشد کرد، و در بین ما زیست و انسانهای دیگر او را دیدند، لمس کردند، صدایش را شنیدند، با او خوردند و نوشیدند و قدم زدند و راه رفتند و سفر کردند و خوابیدند و بیدار شدند و خندیدند و گریه کردند. و تمام آن عظمت که آنگونه جسم گرفت و برای ما بر روی زمین آمد، آری برای ما، فقط برای ما، تا ما را از اسارت مرگ ابدی و زنجیرهای دوزخین گناه برای همیشه برهاند و ما را با خود به آسمان ببرد و در میراث جاودانۀ خود شریک سازد، باید قامت مرگ میشد. پس شد:
” که چون در صورت خدا بود با خدا برابر بودن را غنمیت نشمرد. لیکن خود را خالی کرده صورت غلام را پذیرفت و در شباهت مردمان شد. و چون در شکل انسان یافت شد خویشتن را فروتن ساخت و تا به موت بلکه تا به موت صلیب مطیع گردید.”( فیلیپیان ۲: ۶- ۸ ) این خدایی که اینگونه جسم گرفت، اینگونه غلام شد، اینگونه تمام برتری و مزیت و قوت و شکوه و عظمت خود را نادیده گرفت و اینگونه برای ما خوار و توهین و مضروب شد و شلاق خورد و شکنجه شد و مرگ شد و دفن شد و سه روز در دنیا مردگان ماند، دقیقا همان نوزاد پیچیده شده در قنداق و خوابیده در آخور است. این خود اوست. این همان: ” در ابتدا ” است. این همان ” کلمه ” است. این همان است که ” عجیب و مشیر و خدای قدیر و پدر سرمدی و سرور سلامتی خوانده خواهد شد.” این دقیقا همان کسی است که :” ترقی سلطنت و سلامتی او را بر کرسی داود و بر مملکت وی انتها نخواهد بود تا آن را به انصاف و عدالت از الان تا ابدالاباد ثابت و استوار نماید.” ( اشعیاء ۹: ۶- ۷ ) این نوزاد پیچیده شده در قنداق و خوابیده در آخور دقیقا همان کسی است که بعدها که به قامت مردی برازنده در آمد فرمود:” روح خدا بر من است زیرا که مرا مسح کرد تا فقیران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شکسته دلان را شفا بخشم و اسیران را به رستگاری و کوران را به بینایی موعظه کنم و تا کوبیدگان را آزاد سازم و از سال فرخندۀ خداوند موعظه کنم.”( اشعیاء ۱۱: ۱- ۵ و لوقا ۴: ۱۷- ۱۹ ) این نوزاد پیچیده شده در قنداق و خوابیده در آخور دقیقا همان کسی است که در بارۀ او گفته شد:” نزاع و فغان نخواهد کرد و کسی آواز او را در کوچه ها نخواهد شنید. نی خرد شده را نخواهد شکست و فتیلۀ نیم‏سوخته را خاموش نخواهد کرد تا آنکه انصاف را به نصرت برآورد و به نام او امتها امید خواهند داشت.”( اشعیاء ۶۱: ۱- ۲ و متی ۱۲: ۱۹- ۲۱ ) این نوزاد پیچیده شده در قنداق و خوابیده در آخور همان کسی است که در بارۀ او گفته شد:” و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت. یعنی روح حکمت و فهم و روح مشورت و قوت و روح معرفت و ترس خداوند و خوشی او در ترس خداوند خواهد بود و موافق رویت چشم خود داوری نخواهد کرد و بر وفق گوشهای خویش تنبیه نخواهد نمود. بلکه مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد و به جهت مظلومان زمین براستی حکم خواهد نمود و جهان را به عصای دهان خویش زده شریران را به نفخۀ لبهای خود خواهد کشت. و کمربند کمرش عدالت خواهد بود و کمربند میانش امانت.”( اشعیاء ۱۱: ۱- ۵ )

آری ای ایماندار مسیح و شادی کننده در تولد خداوند!
ما باید بتوانیم و باید بتوانیم، بین آن خدایی که از آغاز تمام آغازها وجود داشت و آغاز او را زمانی نیست، و همین خدا را که سپس جسم گرفت و در بین ما قدم گذاشت و نهایتا تنها به دلیل فیض و راستی و محبت خویش برای گناهان من و گناهان تو و گناهان تمام دنیا بر صلیب جانش را هدیه کرد، باید بتوانیم این خداوند خدا، و این خداوند متجسم شده را با هم در آن نوزاد پیچیده شده در قنداق و خوابیده در آخور ببینیم. و چون این عظمت را در این یگانگی دیدیم، و هضم کردیم، تمام قلب و جان و دل ما پر از شادی و شور تولد او میگردد. و در تولد او چنان شادمان میگردیم و چنان پرستنده و ستایش کننده و شکرگزار و قدردان و فروتن میگردیم که به همراه شبانان و فوج فرشتگان خدا را تمجید خواهیم کرد و خواهیم رفت و خبر این تولد عظیم را و این شگفتی عظیم را و این یگانگی واحد خداوندی متجسم را در هر جا و هر مکان و هر زمان به شادی موعظه کرده و بشارت میدهیم. به قلب آنانی که در تاریکی نشسته و در انتظار نوری هستند. به قلب آنانی که در سایۀ موت نشسته‏اند…برو و این تولد عظیم را در خودت به همه جا ببر و به همه کس بگو!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

عیسای مسیح و اقتدار او

عیسای مسیح و ارواح پلید تاییدی دیگر بر خداوندی مسیح نوشتۀ: ح.گ یکی از اساسی ...