پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / آیا جهنمی هست؟ و جهنمیان چه کسانی هستند؟

آیا جهنمی هست؟ و جهنمیان چه کسانی هستند؟

آیا جهنمی هست یا نه؟ و جهنمیان چه کسانی هستند؟
نوشتۀ: ح.گ
قریب به اکثریت آرا، تاریخ کلیسای مسیح به ما ثابت میکند که کلیسای اولیه و پدران کلیسا با هماهنگی خاصی معتقد به حضور و وجود جهنم بوده و تعلیم داده اند که آنچه کتابمقدس در خصوص عذاب ازلی سخن میگوید، حقیقی میباشد و قطعا انجام شدنی خواهد بود. هر چند برداشت ما، که از گذشتۀ اسلام، به ایمان مسیحی پا گذاشته ایم، ممکن است تاحدودی در این خصوص مغشوش باشد. حتی به نظر میرسد، به دلیل شیوۀ تعلیم اسلام، روضه های مساجد و سخنرانی رهبران این دین در خصوص جهنم، ما تصویری تماما نادرست داشته و یا از آن با عدم دلخوشی و نفرت یاد کنیم و نخواهیم اصلا از آن بشنویم(به دلایل تجارب دین قبلی خود). این تعلیم و تعالیم دیگر نادرست مذاهب دنیا و حتی فرقه های مسیحی، در خصوص جهنم نباید باعث شود که در این باره هرگز صحبت نکنیم، به آن فکر نکنیم و از آن فرار کنیم و نخواهیم از آن بشنویم. حقیقت این است که دین اسلام موضوع بهشت و جهنم و حضور آن را از مسیحیت قرض گرفت، آن را عوض کرد و به سیاق خود به مردم خود ارائه داد(تا به همین امروز). پس بهشت و جهنم باور اسلامی نیست، باور تماما مسیحی میباشد. پس مانند دیگر تعالیم کتابمقدس ما باید از آن حرف بزنیم باید آن را تعلیم بدهیم، آن را هشدار بدهیم و از آن آگاه باشیم.
جهنم در کتابمقدس
جهنم در نوشتجات عهد قدیم:
اولین بار نام جهنم درآخرین سرود موسی خودش را نشان میدهد. او چنین از جانب خداوند میسراید: ” زیرا آتشی در غضب من افروخته شده و تا هاویۀ پایین ترین شعله ور شده است و زمین را با حاصلش میسوزاند و اساس کوهها را آتش خواهد زد”( تثنیه ۳۲: ۲۲ )
هر چند وجود بهشت و جهنم به روشنی در عهد عتیق بیان نشده، اما وجود آن از جانب پدران ایمان ما بیان شده است. ایوب در اوج دردهایی که میکشید چنین اعتراف میکند، ” و به هلاکت میگویم تو پدر من هستی و به کِرم که تو مادر و خواهر من میباشی. پس امید من کجا است؟ و کیست که امید مرا خواهد دید؟ تا بندهای هاویه فرو میرود، هنگامی که با هم در خاک نزول نماییم”( ایوب ۱۷: ۱۴- ۱۵). داود از جهنم بعنوان “عالم اموات”سخن میگوید، او دعا میکند، “زیرا جانم را در عالم اموات ترک نخواهی کرد و قدوس خود را نخواهی گذاشت که فساد را ببیند”( مزمور ۱۶: ۱۰ ، پطرس نیز به همین ایه اشاره میکنند: اعمال ۲: ۲۷ ). داود میدانست که جانش در دو مکان ممکن است برود، جایی که زیاد خوشایند نیست و جایی که او برای رفتن به آنجا نزد خدا دعا میکند، “زیرا که رحمت تو به من عظیم است و جان مرا از هاویۀ اسفل رهانیده ایی”( مزمور ۸۶: ۱۳). همانطور که در آیات بالا خواندیم( ایات زیادی را میتوان قید کرد که شاید در نام با هم متفاوت باشند اما در معنا و مضمون همان معنای جهنم را با خود دارند)
جهنم در نوشتجات عهد جدید:
وقتی به زمان حضور عیسای مسیح بر روی زمین میرسیم، بر خلاف تصور بسیاری از ایمانداران مسیحی و یا مردم عادی که از مسیح چهره و شخصیتی ساخته اند که هرگز به مسیح کتابمقدس شباهت ندارد، این عیسای مسیح است که با شدت، روشنی و حتی با صراحت بارها و بارها از جهنم سخن میگوید. در همان ابتدای خدمت خود رو به شاگردان خود به آنها این هشدار را میدهد که از چه کسی باید ترس داشته باشند و چرا، ” و از قاتلان جسم که قادر بر کشتن روح نیند بیم مکنید بلکه از او بترسید که قادر است بر هلاک کردن روح و جسم را نیز در جهنم”( متی ۱۰: ۲۸ ). او تقریبا دوازده بار بر طبق روایت انجیل، هفت بار در انجیل متی، سه بار در انجیل مرقس و دو بار در انجیل لوقا به مردم هشدار داده و به انها یادآوری میکند که جهنم چطور جایی است، جایی که آتش آن هرگز خاموش نمیشود، یا جایی که فشار دندان بر دندان است( نگاه کنید به: متی ۵: ۲۲ و ۲۹ و ۳۰ و ۱۰: ۲۸ و ۱۸: ۹ و ۲۳: ۱۵ و ۲۳: ۳۳ و مرقس ۹: ۴۳ و ۴۵ و ۴۷ و لوقا ۱۲: ۵ و ۱۶: ۲۳ )
در یکی از امثال خود، عیسای مسیح، به روشنی وجود جهنم، شرایط آن را به شنوندگان خود وصف میکند. در این مثال، مرد ثروتمند و ایلعازر ( لوقا ۱۶: ۲۰- ۳۱ )، ما واقعه ایی را میخوانیم که از دهان خود مسیح خداوند شرح شده است. در خصوص این دو مرد در ادامۀ شرح مثال خود چنین میفرماید، ” باری آن مرد فقیر بمرد و فرشتگان او را به آغوش ابراهیم بردند” اما در خصوص مرد ثروتمند میفرماید، ” و آن دولتمند نیز مُرد و او را دفن کردند، پس چشمان خود را در عالم اموات گشوده خود را در عذاب یافت و ابراهیم را از دور و ایلعازر را در آغوشش دید.” سپس مرد ثروتمند با ابراهیم سخن میگوید و از شرایط خود در مکانی که بود سخن میگوید، از او ترحم را میطلبد، مینالد که در آتش و حرارتی عظیم در عذاب است، قطره ایی آب پیدا نمیشد تا حتی فقط کمی لبانش را با آن خیس کند. ابراهیم به او میگوید که فاصله ایی عظیم بین آن دو وجود دارد. رفت و آمد کردن بین این دو مکان( بهشت و جهنم) غیر ممکن است.
عیسای مسیح رو به شهرهای خورزین، بیت صیدا و کفرناحوم کرده و به دلیل عدم ایمان آوردن آنها به او، سرانجام آنها را بسیار موحش پیشگویی کرده و رو به کفرناحوم کرده و میگوید که به دلیل عدم ایمان آنها به او، به جهنم سرنگون خواهد شد(متی ۱۱: ۲۱- ۲۳ ).
در روزهای آخر زندگی زمینی خود، عیسای مسیح در خصوص روز داوری الهی چنین میفرماید که، روزی فرا خواهد رسید که نیکان و شریران داوری خواهند شد و هر کس بنا بر آنچه انجام داده است، داوری خواهد شد. ( متی ۲۵: ۳۱- ۴۶ ) او دو گروه را معرفی میکند اما این دو گروه یک پاداش را دریافت نمیکنند: این دو گروه میشها( عادلان) و بزها(گناهکاران) هستند. میشها برای دریافت میراث الهی آسمانی؛ اما بزها برای ” آتش جاودانی که برای ابلیس و فرشتگان او مهیا شده است.”
یعقوب در رسالۀ خود با ما در خصوص استفاده نادرست از زبانهای ما سخن میگوید، او به ما هشدار میدهد و شدت خرابی زبان را اینگونه شرح میدهد، ” و زبان آتشی است! آن عالم ناراستی در میان اعضای ما زبان است که تمام بدن را می آلاید و دایرۀ کاهنات را میسوزاند و از جهنم سوخته میشود!”( یعقوب ۳: ۶ )
پطرس رسول با خوانندگان نامۀ خود از نتیجه تنبیه فرشتگان نامطیع خدا سخن میگوید و آن سرانجامی که از جانب خدای قدوس نصیب آنها میگردد، ” زیرا هر گاه خدا بر فرشتگانی که گناه کردند، شفقت ننمود بلکه ایشان را به جهنم انداخته، به زنجیرهای ظلمت سپرد تا برای داوری نگاه داشته شوند”( دوم پطرس ۲: ۴ )
و نهایتا در آن روز عظیم، در آن زمان آخر، در آن روز داوری عظیم، ما بار دیگر حضور حقیقی و وجود چنین مکانی را در کتاب مکاشفۀ یوحنا میخوانیم. ابتدا ” وحش” گرفتار شده و به همراه “نبی کاذب” در “دریاچۀ آتش افروخته شده ایی” افکنده میشوند( مکاشفه ۱۹: ۱۹- ۲۱ ). سپس جایی که فرشته ایی از آسمان فرو آمده، کلید جهنم و زنجیری را در دست دارد. او شیطان را به زنجیر کشیده و به مدت هزار سال او را در جهنم میاندازد، و نیز “موت و عالم اموات” به دریاچۀ اتش انداخته میشوند.(مکاشفه ۲۰ )
در آخر همین فصل میخوانیم که” و هر که در دفتر حیات مکتوب یافت نشد، به دریاچۀ آتش افکنده گردید”( مکاشفه ۲۰: ۱۵ ).
جهنم کجا و چگونه است؟
چون دردها و سختی های دنیا بر ما غلبه کنند، بیماریهای دردناک نصیب ما شوند، اخبار شوم را بشنویم و ما را در موقعیتی قرار دهند که مجبور باشیم با آنها زندگی کنیم و متحمل آنها شویم، به نشانۀ ابراز دردهای خود میگوییم: ” جهنم بهتر از این حال و روزیست که من دارم!” عزیزان این را با درد و تاسف زیاد باید بگویم که نیست! تمام آنچه امروز من و شما متحمل میشویم، حتی ذره ایی از درد و عذابی که در جهنم به انسانها وعده داده شده است، نخواهد رسید. کتابمقدس، از جهنم و وجود آن و زیستن در آن به گونه ایی موقتی سخن نمیگوید. ما در این دنیا روزی درد میکشیم و روزی دیگر شاد هستیم. اما عذاب جهنم، سکونت در آن ازلی و دائمی است و پایانی بر آن نخواهد بود. اما جهنم کجاست؟
در آیات بالا به خصوص مثال مرد ثروتمند و مرد فقیر، خواندیم که جهنم فقط یک باور روحانی نیست، یک تنبیه روحانی، بلکه یک مکان است، در عین حال که تنبیه آن روحانی و جسمانی نیز هست. هم میلارد اریکسون و هم ویین گرودوم الهیدانان مسیحی عصر حاضر، هر دو معتقد هستند که بهشت فقط یک حالت نیست، بلکه یک مکان نیز میباشد. اریکسون در کتاب خود، الهیات مسیحی، مینویسد، “باید دقت کنیم که بهشت یک موقعیتی دیگر است، بعُد دیگر واقعیت، در عین واحد دشوار است که درک کرد که دنیایی که خواهد آمد چگونه است و چگونه میتوان عبارت مکان را در زمان آخر به آن نسبت داد. به احتمال زیاد این از همه بهتر است که بهشت را هم یک مکان و هم یک موقعیت خواند. و علائم مشخصۀ بهشت این نیست که مکان خاصی خواهد بود، بلکه یک شرایط برکت یافته است، بیگناهی، شور و صلح. زیستن در بهشت، به همین دلیل، به مراتب واقعی تر از زندگی ایی خواهد بود که امروز در آن هستیم.”( صفحۀ ۱۲۳۹ ) گرودوم در کتاب خود، الهیات منظم، به استیفان و زمان شهادت او اشاره میکند(اعمال رسولان ۷: ۵۵- ۵۶ )، و میگوید که استیفان اعتراف میکند که او با چشمان خود عیسای مسیح را میبیند که در دست راست پدر بر تخت نشسته است، اگر استیفان با چشمان فیزیکی خود دیده، پس بهشت باید مکانی باشد که قابل مشاهده است(صفحۀ ۱۱۵۹ ). گِرگ الیسون الهیدان دیگر مسیحی عصر حاضر در کتاب خود، تاریخ الهیات، چنین میگوید، ” برای تصور کردن بهشت نباید چشمانمان را ببندیم تا آن را ببینیم، بلکه باید چشمان خود را باز نگه داریم و اطراف خود را ببینیم، زیرا واقعیت عینی زمین و هر آنچه اطراف ماست، به زیبایی به واقعی بودن و عینی بودن آن زمین تازه و آن بدن تازه ایی که دریافت خواهیم کرد، اشاره میکنند”( صفحۀ ۷۳۳). و من میتوانم بر طبق آیات کتابمقدس و این نویسندگان الهیات مسیحی، نتیجه گیری کنم، که پس جهنم نیز فقط تصور فکر نیست، بلکه نه تنها یک مکان حقیقی میباشد، بلکه یک حالت حقیقی نیز میباشد و این مکان و این حالت لعنت شده و منفور شده است.
زمان آخر و جهنم
همانطور که خود عیسای مسیح فرمود، او روزی برخواهد گشت و زمانی که او برگردد روز داوری الهیست. قدر مسلم این است که جهنم سرانجام است. یک رای و حکم داوری بر گناهکاران است و این با آمدن دوم عیسای مسیح، که زمان داوری بر جهان میباشد، آغاز گشته و عملی میگردد. گِرگ الیسون مینویسد که، ” اوج نهایی بازگشت دوم عیسای مسیح قضاوت و داوری کردن بی ایمانان و پاداش دادن ایمانداران است”( صفحۀ ۱۰۹۵). این روز داوری جهان و این پایان آفرینش اول خداوند، و این آخر و سرانجام بی ایمانان به وضوح برای ما در کتابمقدس تشریح شده است.در نامۀ عبرانیان حتی این موضوع را یک تعلیم ابتدایی ایمان مسیحی ما آن را میخواند.(نگاه کنید به ایات زیر: مکاشفه ۲۰: ۱۱- ۱۵ و اعمال ۱۷: ۳۰- ۳۱ و رومیان ۲: ۵ و متی ۱۰: ۱۵ و ۱۱: ۲۲ و ۲۴و ۱۲: ۳۶ و ۲۵: ۳۱- ۴۶و اول قرنتیان ۴: ۵ و عبرانیان ۶: ۲ ودوم پطرس ۲: ۴ و یهودا ۶).
یک چیز را باید سوال کرد، ایا ما ایمانداران مسیحی باید برای بازگشت مسیح و روز داوری ترس و لرزش داشته باشیم که ایا جهنمی هستیم یا نه؛ یا “انشاءالله” بهشتی خواهیم بود؟ برای ایماندار مسیحی، نتیجۀ آخرت او در این دنیا معلوم میشود نه در آن دنیا. او در این دنیا داوری شده است، و آن صلیب عیسای مسیح بود، کمااینکه این بر همۀ مردم نیز چنین خواهد بود: میزان بهشت و جهنمی بودن آنها به ایمان آوردن آنها به عیسای مسیح ربطی بسیار مستقیم و غیرقابل تفکیک دارد. ما بر میزان ایمان خود به مسیح در همین دنیا، وعدۀ بهشت و حیات ازلی را دریافت کردیم، از ورود به جهنم جلوگیری شدیم، و پس از مرگ، بلافاصله، با یک چشم زدن، وارد به بهشت خواهیم شد. پس ما بار دیگر در روز داوری برای بهشت و جهنم رفتن قضاوت نخواهیم شد. ما در این دنیا به مسیح ایمان آوردیم و در آن دنیا، پاداش ایمان خود را دریافت خواهیم کرد، حیات ازلی، مشارکت در جلال خدا. اما باید اضافه کنم، ما در روز داوری خداوند، داوری خواهیم شد، نه برای بهشت یا به جهنم رفتن، بلکه برای خدمت خود، برای آنچه برای مسیح انجام دادیم. کار ما، تلاش ما، خدمت ما، زندگی مسیحی ما، پایداری ما در ایمان، مقابله کردن با شریر، با تعالیم دروغین، با ایستادگی در رنجها و جفاها، ما برای اعمال مسیحی خود و دریافت پاداشهای الهی خود نزد تخت عیسای خداوند رفته و از دستان او مزد ایمان خود را دریافت خواهیم کرد. بعضی زحمات آنها سوخته میشود، چون آنچه در دوران زندگی مسیحی خود ساختند، ناچیز بود. اما هستند کسانی که دست ساخت و زحمات آنها سربلند بیرون خواهد آمد، و تاج های وعده شده، که نمادی از پاداش ماست را نصیب خواهند شد( نگاه کنید به: رومیان ۱۴: ۱۰ و ۱۲ و دوم قرنتیان ۵: ۱۰ و رومیان ۲: ۶- ۱۱ و مکاشفه ۲۰: ۱۲ و ۱۵ )
پس ما ترسی از جهنم نداریم، زیرا نصیب ما نیست. در مقابل، جهنم مزد داوری بی ایمانان است، مزد آنانی که به عیسای مسیح ایمان نیاورده و او را بعنوان خداوند و نجات دهندۀ خود باور نکردند. خیلی ها به ما میگویند، متاسفانه حتی ایمانداران مسیحی، که چطور ممکن است خدایی که آنقدر در مسیح ما را محبت کرد، بتواند کسی را به جهنم بفرستد؟ این دیدگاهی تازه نیست. یکی از پدران کلیسا بنام اورجن اهل اسکندریه(۱۸۴- ۲۵۴ بعد از میلاد) به این معتقد شد که عذاب جهنم موقتی است و نهایتا خدای مهربان همه را میبخشد. و این نظر بعدها و تا به همین امروز، به نام نجات جهانی، یونیورسال سلویشن،شناخته میشود: این گروه مسیحی معتقد هستند، نهایتا خدا همه را نجات میدهد و کسی وارد جهنم نخواهد شد. البته نظر اورجن، به دلیل اینکه بر خلاف تعلیم کتابمقدس در خصوص ازلی بودن مجازات گناه بود، سال ۴۰۰ پس از میلاد در شورایی که در شهر اسکندریه برگزار شد تماما رد گردید. از اینرو کلیسای اولیه، به گونه ایی جدی و راسخ در تعلیم ازلی بودن و جدی بودن حضور جهنم تعلیم داده و سخن گفته است.
جاناتان ادوارد، کشیش برجستۀ قرن نوزدهم، در کتاب ارزشمند و معروف خود بنام، گناهکاران در دستان خدای خشمگین، چنین تکلیف و داوری بی ایمانان را در جهنم تشریح میکند: “پایانی بر این بدبختی شدید موحش نخواهد بود. وقتی به پیش رو نگاه میکنی، آن را پایان نیافتنی خواهی یافت، یک دوران بی مرز و بی حصار پیش روی تو، آنطور که افکار ترا فرو برده، و روحت را در شگفتی میگذارد، و تو هیچ امید و راه فراری برای رهایی و رستگاری خود نخواهی داشت، نه هیچ پایانی، نه کاهش یافتنی، نه هیچ استراحتی…تنبیه تو به راستی که ازلی میباشد”(صفحۀ ۱۰۲). او همچنین در کتاب دیگر خود، آیندۀ مجازات گناهکاران، به پنج دلیل اشاره میکند تا به ما بگوید که چرا عذاب جهنم ازلی میباشد: اول اینکه، بر دشمن خود، خدا، غلبه نخواهند یافت. دوم، هیچ توانی ندارند که خشم و غضب خدا را از خود رانده یا بتوانند آن را متحمل شوند. سوم، هیچ دوستی را در آنجا(و در بهشت) ندارند. چهارم، هرگز قادر به فرار کردن از آن نیستند و پنجم، هیچ چیز نمیتوانند پیدا کنند که دردهایشان را آرام سازد( جلد چهارم صفحات ۲۵۸- ۲۵۹ ).
تکلیف ما در نگاه کردن به این موضوح چه باید باشد؟
ایمانداران مسیحی هیچ لذت و شادی از مرگ گناهکاران و سقوط آنها به جهنم ندارند. بلکه تلاش میکنند حتی کسانی که در آتش گناه در حال سوختن هستند، هر چند گناهکار هستند، دست دراز کرده و آنها را از آن نجات دهند(یهودا ۲۳) زیرا ایماندار مسیحی میداند، سقوط آن شخص در گناه اگر با مرگ او ختم شود، سقوط در جهنم است و عذاب الهی آن؛ این حقیقت قلب ایماندار حقیقی به عیسای مسیح را میلرزاند. این پایان نقشۀ الهی خدا نبود، اما او میدانست گروهی نهایتا در آن خواهند بود، زیرا میدانست، مانند شیطان فرشتۀ برگزیدۀ او که بر او طغیان کرد و نااطاعتی نمود، انسان نیز بر او نااطاعتی کرده و طغیان خواهد کرد. خدا همان مجازاتی را که به شیطان و فرشته های همراه او داد، ان را به نامطیعان و عدم توبه کنندگان از گناه خود خواهد داد.
آنهایی که جهنم خدا را زیر سوال میبرند، باید صبر خدا را نیز به زیر سوال ببرند، چرا باید خدا اینقدر نسبت به گناهکاران وشریران صبر داشته باشد؟ صبر او برای چیست؟ آیا ناتوان از داوری کردن بر آنان است؟ پس عدالت او چه خواهد شد؟ ایا او مزد نیکان و شریران را یکسان میدهد؟ با نگاهی به این سوالات در خواهیم یافت که خدا بارها و بارها انسان گناهکار را از جهنم و سقوط به آن هشدار داد.
در کتاب حزقیال نبی، خداوند علنا به گناهکاران فرمان میدهد، فرصت میدهد که توبه کنند: ” زیرا خداوند یهوه میگوید من از مرگ آنکس که میمیرد مسرور نمیباشم پس بازگشت نموده زنده مانید”( حزقیال ۱۸: ۳۲). عیسای مسیح در روزهای آخر خود بر عدم ایمان مردم اسرائیل گریست، چرا؟ زیرا میدانست عدم ایمان آنها چه مجازات شومی را به همراه دارد( لوقا ۱۹: ۴۱). یعقوب در رسالۀ خود مینویسد، “ای برادران من اگر کسی از شما از راستی منحرف شود و شخصی او را بازگرداند بداند هر که گناهکار را از ظلالت راه او برگرداند جانی را از موت رهانیده و گناهان بسیار را پوشانیده است”( یعقوب ۵: ۲۰).
این حقیقت و این دانش ما از عواقب بی ایمانان چه عکس العملی را باید در ما ایجاد کند؟ اگر هیچ کاری در ما نکند، حدالقل باید سه انگیزه را در ما ایجاد نماید:
الف- قبل از هر چیزی ابتدا ما را قدردان و سپاسگزار خدا باید بسازد که ما را از چنین سرانجامی بواسطۀ ایمان ما به فرزند یگانۀ او نجات داده است.
ب- باید قلب ما را به محبت کردن دیگران با بشارت انجیل فیض و حیات ازلی عیسای مسیح وا دارد.
پ- داور الهی خداست نه ما. اوست که مجازات میکند، پس باید مراقب باشیم که بر دیگران حکمی نگذاریم که از آن خدا نیست.
ویین گرودوم در همان کتاب خود، چه خوب میگوید که، ” ما باید باور کنیم که مجازات ازلی حقیقت داشته و کاملا عادلانه است، اما به رغم آن، ما هنوز باید حتی برای کسانی که به ما یا به کلیسا جفا میرسانند دعا کنیم که به مسیح ایمان بیاورند تا بدین گونه از مجازات محکومیت ازلی فرار کنند( الهیات منظم، ص. ۱۱۵۳).

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند!

” و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.”( پیدایش ۲: ۲۵ ...