جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / آیا یک مسلمان قرآن خود را میداند؟

آیا یک مسلمان قرآن خود را میداند؟

آیا یک مسلمان قرآن خود را میداند؟
اسناد و شواهدی که قرین یک حقیقت در بارۀ محمد است و کمتر کسی میخواهد آن را بداند!
نوشتۀ: ح.گ

اگر شما در بارۀ مسائلی در خصوص زندگی من، شخصیت من، افکار و باورهای من و کارهایی که واقعا کرده ام و مردم هم آن را میدانند سخن بگویی و آنها را به باد انتقاد بگیری، شما دشمن من نباید خوانده بشوی و من نباید سعی کنم تا شما را هجو کرده و بنای از بین بردن شما را بریزم. اما اگر مطالبی در خصوص من بگویید که سندیت ندارد و تماما دروغ و افترا میباشد و کسی یا مدرکی قادر به تایید آن نمیباشند شما ضد من هستی و دشمن من خوانده میشوی.( عبارت لغوی دشمن یعنی کسی که بر خلاف و ضد منافع و بقای شخص یا چیزی دیگر باشد و قصد کند به آن صدمه زده یا از بین ببرد.) آنچه که در پیش رو خواهید خواند، اسناد و نوشتجات تاریخی میباشد که تمام آن را ثابت کرده اند:
تلاش آغازین محمد در مکه برای تبلیغ کردن عقیده و باور تازۀ خود از الله برای اقوام آن زمان که خدایان متعدد و معروف لات و منا و عزی را میپرستیدند ، به بن بست شدیدی خورد. زیرا اولا برای قوم و رهبران قوم و خادمان و تاجران مکه خدایان و بتهای قدرتمند بسیار مهم بود و نه فقط یک خدا. برای آنها خدایان و بتها، مرکز درآمد و اقتصاد بینظیری بود که تمام اعراب را در سراسر آن منطقه به مکه میاورد. و دوم نه بخاطر آنچه که از محمد میشنیدند بلکه بخاطر آنچه که از کسی میشنیدند که تمام مقام و شهرت و نام خود را از زن متمول و ثروتمندی بنام خدیجه تصاحب کرده بود. برای محمد که پدر خود را قبل از تولدش از دست داده و مادرش نیز چندی پس از تولدش فوت کرده بود و تمامی عمر خود را بعنوان یک شخص یتیم زندگی کرده بود و توسط عموهای خود سرپرستی شده بود؛ هیچ شهرت و آوازه‏ایی و کار خارق العاده ایی از او در بین قوم عرب صورت نگرفته بود تا به او و باور و عقاید تازۀ او ایمان بیاورند. او یک انسان عادی مانند آنان بود( خود محمد این را بارها تاکید کرده است.) زنی که محمد، شوهر چهارم او بود و با محمد تقریبا بیست و اندی از نظر سنی پیرتر بود، اما از همان جوانی وقتی محمد ۲۵ ساله بود و با او ازدواج کرده بود، زندگی او را دگرگون میکند. ناگهان تمام ثروت و شهرت خدیجه از ان محمد میشود. اما خدیجه بر محمد برتری خاصی داشت، از اینرو بر خلاف آنچه رسم و سنت آن زمانه بین اعراب بود، محمد هرگز در زمان حیات خدیجه زن دیگری نگرفت. خدیجه چهار دختر برای محمد آورد و دو پسر، اما هر دو پسر او در همان خردسالی فوت کردند.
وقتی محمد از آن بقولنا مکاشفۀ خود از غار حرا به منزل آمد، و آنچه که بر او روی داده بود را با خدیجه در میان گذاشت، روایت است که وحشت و لرز عظیمی بر او مستولی شده بود. بسیاری نوشته اند که تصور محمد این بود که اجنه و اناس یعنی نیروهای شیطانی که اعراب و خود محمد بسیار به آن معتقد بود و آنها را بسیار جسمانی تصور میکرد و وجود آنها را بارها در قرآن آورده است، بر او نازل شده اند، خدیجه که سنی از او گذشته بود، و به اندازۀ کافی از پسر عموی خود، ورقته بن نوفل که مسیحی بود، از روح القدس و کلام مقدس میدانست، به محمد گواه این را داد که این نزول روح خدا بر اوست، و جای تعجب و شگفتی برای ما ایمانداران مسیحی باید باشد که، ورقته بن نوفل( تا آنجایی که تاریخ اولیۀ اسلام قید میکند) هر چند هرگز مسلمان نشد و مسیحی ماند، اما همواره از همان آغاز رویای محمد در غار حرا تا زمان به قدرت رسیدن محمد و بازگشت او به مکه و تثبیت کردن نظر و باور تازۀ خود در میان قوم عرب، نه تنها هرگز باور محمد را به زیر سوال برد بلکه با او همفکری نیز میکند و به او نصایحی را میدهد که باعث رشد و موفقیت محمد میشود!! اما روزهای بعد او مجددا به آن غار بازگشت و او دیگر هرگز آن تغییر را دریافت نکرد. از این رو محمد به مدت سه سال( سالهایی که به فترت معروف است) از این رویای خود با کسی حرف نزد و هیچ عکس العملی نشان نداد. به نظر میرسید که از دید او آن فقط رویایی بیش نبود.
بیان یک ماجرای دیگر در ابتدای زندگی محمد در مکه وقتی بنای تبلیغ اسلام و الله را نمود حائز اهمیت است. آن ماجرای است که به “غرانیق ” مشهور است. در سورۀ حج در این خصوص میخوانیم:” ما بیش از تو هیچ رسول یا نبی ایی را نفرستادیم مگر آنکه چون به خواندن آیات مشغول شد شیطان در سخن او چیزی افکند.”( آیۀ ۵۲ ) این آیه در خصوص ماجرای غرانیق است. محمد در مکه است. قصد دارد تا از الله و باورهای تازۀ خود با رهبران قوم عرب سخن بگوید. او پیش روی آنها ایستاده است و سخن میگوید، ناگهان محمد در میان سخنان خود در خصوص وصف سه بت بزرگ اعراب، لات و منا و عزی سخن میگوید. سجده میکند و آنها را پرستش میکند. قصد محمد این بود که به رهبران قوم بگوید او به خدایان آنها احترام میگذارد تا اینگونه او به سخنان او گوش کنند!! هدف وسیله را توجیح کرده بود. دقیقا به همین دلیل در سورۀ اسرا آیات ۷۳ تا ۷۵ میخوانیم:” نزدیک بود تو را از آنچه بر تو وحی کرده بودیم منحرف سازند تا چیز دیگری جز آن را به دروغ به ما نسبت کنی، آنگاه با تو دوستی کنند. و اگر نه آن بود که پایداریت داده بودیم، نزدیک بود که اندکی به آنان میل کنی. آنگاه تو را دو چندان در دنیا و دو چندان در آخرت عذاب میکردیم و برای خود در برابر ما یاوری نمی یافتی.”! لحن الله را از عمل محمد میشنوید! تمام این وقایع و وقایع بعدی همچنین بر طبق سندیت آیات قرآن، به ما گواه این را میدهند که محمد یک انسان عادی بیش نبود. یک مرد معمولی عرب. سورۀ اسرا ایۀ ۹۳ میگوید:” آیا جز این است که من انسانی هستم که به رسالت آمده ام؟” در سورۀ کهف آیۀ ۱۱۰ میخوانیم:” بگو: من انسانی هستم همانند شما.”
دیگر چه چیز میتوانیم در بارۀ تایید این اعتراف انسان بودن محمد به زبان خودش و الله کنیم. محمد زنان را دوست داشت. قوۀ باه او بالا بود( ببینید من قصد کردم تا محترمانه نیاز والای شهوانی او را بیان کنم تا به ایشان جسارتی نشود!) در میان اعراب این کاملا متداول است. در سورۀ احزاب ایۀ ۵۰ و ۵۱ الله مستقیما این نیاز محمد را علنا برآورده میکند:” ای پیامبر، ما زنانی را که مهرشان را داده ایی و آنان را که به عنوان غنایم جنگی که خدا به تو ارزانی داشته است مالک شده ایی و دختر عموها و دختر عمه ها و دختر دایی ها و دختر خاله های تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرده ایم، و نیز زن مومنی را که خود را به پیامبر بخشیده باشد، هر گاه پیامبر او را به زنی گیرد. این حکم ویژۀ تست نه دیگر مومنان(!!). ما میدانیم در بارۀ زنانشان و کنیزانشان چه حکمی کرده ایم، تا برای تو مشکلی پیش نیاید.”
یک ماجرای دیگر در خصوص زندگی شخصی محمد بسیار جالب است. یکی از اصحاب محمد و یاران اولیۀ محمد مردی بود بنام زید بن حارثه. میگویند محمد او را به عنوان غلام دریافت کرده، اما او را ازاد کرده و او را پسر خواندۀ خود کرده بود( از آنجایی که پسری نداشت.) این مرد زنی داشت بنام زینب. میگویند زینب زیبایی مسحور کننده ایی داشته است. واقعه از این قرار بود که محمد برای ملاقات زید به منزل آنها میرود. زینب در را باز میکند و محمد در یک نگاه مجذوب این زیبایی میشود. وارد منزل نمیشود. خبر به گوش زید میرسد که پیامبر خدا زن او را دیده و شدیدا به او علاقمند است. زید زینب را طلاق میدهد تا محمد قادر به گرفتن زینب باشد! عجیب تر این است که این واقعا در قرآن نیز قید شده است. در همین سورۀ احزاب آیۀ ۳۷ مجددا این الله است که سخن میگوید:” و تو، به آن مرد( زید بن حارثه) که خدا نعمتش داده بود و نیز نعمتش داده بودی، گفتی: زنت را برای خود نگه دار و از خدا بترس. در حالی که در دل خود آنچه را خدا آشکار ساخت مخفی داشته بودی و از مردم میترسیدی، حال آنکه خدا را از هر کس دیگر سزاوارتر بود که از او بترسی. پس چون زید از او حاجت خویش بگزارد، به همسری تواش در آوردیم تا مومنان را در زناشویی با زنان فرزند خواندگان خود، اگر حاجت خویش را از او بگزارند باشند، منعی نباشد(!!).”
دیگر چه در خصوص انسان بودن محمد بگویم. در سورۀ خصی ایۀ ۶ و ۷ چنین میخوانیم که :” ایا تو را یتیم نیافت و پناهت نداد؟ آیا تو را گمگشته نیافت و هدایتت نکرد؟” سورۀ مومن ایۀ ۵۵ الله به محمد میگوید:” صبر کن که وعدۀ خدا حق است. برای گناهانت آمرزش بخواه.” سورۀ توبه آیۀ ۴۳ میگوید:” خدایت عفو کند.( یعنی محمد را.)”سورۀ فتح آیۀ ۲ الله به محمد میگوید:” تا خدا گناه تو را آنچه پیش از این بوده و آنچه پس از این باشد برای تو بیامرزد.” و در سورۀ توبه آیۀ ۱۱۷ میخوانیم:” خدا، توبۀ پیامبر و مهاجرین و انصار را که در آن ساعت عسرت همراه او بودند، از پس که نزدیک بود که گروهی را دل از جنگ بگردد، پذیرفت. توبه شان را پذیرفت، زیرا به ایشان رئوف و مهربان است.”
اما از حیث قوت الهی چه؟ هیچ معجزه ایی در هیچ جای قرآن به محمد نسبت داده نشده است به غیر از قرآن. و قرآن هم مصرا قید کرده است این قرآن به زبان عربی به محمد نازل شده است که او فقط با مردم و اقوام خود از آن سخن بگوید.( سورۀ شوری آیۀ ۷ ). و همانطور که در بالا دیدیم نه تنها الله محمد را در خصوص ماجرای غرانیق گویی توبیخ میکند که نزدیک بود تا بر او خشم گرفته و او را دور سازد، الله قوت شفاعت و آمرزش گناهان را نیز از محمد گرفته است. در سورۀ توبه آیۀ ۸۰ الله میگوید:” میخواهی برایشان آمرزش بخواه میخواهی برایشان آمرزش نخواه، اگر هفتاد بار هم بر ایشان آمرزش بخواهی خدایشان نخواهد آمرزید.” این خیلی جالب است در همین سوره آیۀ ۱۱۳ میخوانیم:” نباید پیامبر و کسانی که ایمان آورده اند برای مشرکان هر چند از خویشاوندان باشند-
پس از آنکه دانستند که به جهنم میروند- طلب آمرزش کنند.” جالب است:” پس از آنکه دانستند که به جهنم میروند “چه کسی میداند که چه کسی به جهنم میرود؟ مگر آن کس فقط خدا نباید باشد؟؟
تمام موارد بالا را گفتم که این استدلال منطقی را با کسانی داشته باشم که هرگز نخواستند این را بشنوند و به کسانی داشته باشم که هرگز جرات نکرده اند از آن صحبت کنند:
در بالا دیدیم که محمد بر طبق تولد، زندگی، اعمال و اعتراف خود قرآن یک انسان عادی بوده است. و ما با هم آیاتی را از قرآن دیدم که الله علنا میگوید توبۀ محمد را پذیرفته است. اگر توبه ایی است، باید گناهی باشد. اکنون به این استدلال بر طبق سندیت کتابمقدس مسیحی دقت کنید:
انسان گناهکار است.
محمد یک انسان است.
محمد گناهکار است.
وقتی این را درک کردیم باید این اصل سوم استدلال منطقی فسلفه را نیز قبول کنیم که میگوید: الف نمیتواند هم ب و در عین حال غیر از ب به همان معنا و همان حس باشد. ( قانون ضد تناقض) جز این منطقی نیست. با توجه به استدلال بالا: بر طبق سندیت قرآن و حیات و اعمال محمد به ما ثابت شده است که محمد یک انسان عادی است، او اگر انسان عادی است، نمیتواند در عین واحد به معنای پیامبری معصوم و بیگناه باشد. یعنی انسان باشد، برای گناهان خود طلب آمرزش کند، در عین واحد معصوم باشد و نیازی به آمرزش گناهان خود نداشته باشد( بر طبق اعتراف کارشناسان اسلامی).
اکنون سوال اساسی از دوست عزیز مسلمان من باید این باشد: چه کسی را دنبال میکنی؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس و قرآن نوشتۀ: ح.گ ایمان مسیحی ما بر ...