یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶

ابراهیم

ابراهیم
اطاعت از خدا تا در حد قربانی کردن خود

ابرام یعنی :پدر سرفراز ؛نام اصلی او زمانی که تنها به خدا ایمان آورده بود
ابراهیم یعنی:پدر ملتها ؛نامی که خداوند به او داد وقتی که او از راه اطاعت ،ایمان خود را ثابت نمود.
در کتابمقدس : تقریبا ۳۰۰ بار مجموعا در کتابمقدس( عهد عتیق و عهد جدید) نام او بکار برده شده است که از این ۳۰۰ بار ،۷۵ بار آن در عهد جدید آمده است.
در بارۀ او در کتابمقدس: برای دانستن بیشتر از ابراهیم ،این مرد کلیدی و پر نقش در پایه و اساس ایمان به خدای یکتا ما نیاز دارد که فصل های یازده تا بیست و پنجم از کتاب پیدایش به قلم موسی را که تماما در بارۀ زندگی و مرگ این مرد است را بخوانیم.
زمان حیات:تقریبا ۲۲۰۰ سال قبل از تولد عیسای مسیح
مکان رویدادها در زندگی او :اور کلدانیان(عراق فعلی)-حاران(عراق فعلی)-کنعان(اسراییل فعلی)
اصل و نسب او : ابراهیم فرزند تارح،تارح فرزند ناحور،ناحور از نسل سام،سام فرزند نوح،نوح از نسل خنوخ ،خنوخ از نسل انوش ،انوش فرزند شیث و شیث فرزند آدم و آدم توسط دستهای خدای زنده و بزرگ خلق شد.

 

ضعف ها

امتحان کردن خدا در برآوردن درستی وعده اش به او .( کتاب پیدایش فصل ۱۵ آیه های ۸ تا ۱۲ )
تردید و سست بودن به وعدۀ خدا در برابر پیشنهاد همسرش سارا ،هنگامی که خدا به او گفته بود از او و سارا حتی در اوج پیری فرزندی حاصل می گردد ؛اما او صبر نکرد تا وعدۀ خدا کامل گردد و نهایتا با پیشنهاد سارا با هاجر کنیزی که انها از سفر خود به مصر به کنعان اورده بود همبستر شد و نتیجۀ آن تولد اسماعیل گشت ،اسماعیلی که بعدها فرزند اصلی ابراهیم اسحاق را اذیت می نمود و در نهایت یکی از دشمنان کمر بستۀ نسل اسحاق گردید حتی تا به امروز.( کتاب پیدایش فصل ۱۶ ایه های۱ تا ۵)
برای حفظ جان خود و به دست آوردن مال و قدرت دو بار دروغ گفت و باعث شد تا همسرش سارا دو بار به همسری بیگانگان در آید .( کتاب پیدایش فصل ۱۲ آیه های ۱۱ تا ۱۳ و پیدایش فصل ۲۰ آیۀ ۲ )
اعتماد نکردن به وعدۀ خدا و خندیدن به امر الهی ( پیدایش فصل ۱۷ آیه های ۱۵ تا ۱۷ )

قوت ها

ایمان به خدا در اوج بی ایمانی و زمانۀ بت پرست خود ( پیدایش فصل ۱۶ ایۀ ۶ )
مهربانی به نزدیکان و خویشاوندان خود.هنگامی که با به خطر انداختن جان خود ؛
لوط برادرزاده اش را از اسارت دشمنان بدر آورد.( پیدایش فصل ۱۴ آیه های ۱۲ تا ۱۶ )
۳-احترام به کاهن خداوند ،ملک صدیق،و دادن یک دهم از اموال خود به او ( پیدایش فصل ۱۴ آیه های ۱۸ تا ۲۰ )
۴-اطاعت کردن از فرمان خداوند برای قربانی کردن تنها فرزند یگانۀ خود (از او و سارا) اسحاق (پیدایش فصل ۲۲ آیه های ۱ تا ۱۲ )

***
از آنجا که امروز اکثر مخاطبین ما افرادی هستند که به نوعی در تعالیم دین اسلام قرار گرفته اند و به نوعی اطلاعاتی از ان دین در بارۀ این افراد اساسی کتابمقدس به اشتباه برداشت کرده اند ما قصد داریم تا بر مبنای کتابمقدس ریشه های نادرست آموزش را و تعالیم را مورد کنکاش قرار دهیم.
اسلام ابراهیم را موسس دینی بنام حنفی می داند.همچنین قران دین یهود را از ادیان اهل کتاب خطاب می کند و در قران بارها می خوانیم که قران به یهودیان این افتخار را از جانب خدا داده که دارای کتاب هستند.پس کتابی قبل از قران وجود داشته و قران آن را اعتراف میکند.این کتابی که قران از ان سخن می گوید در واقع همان ۳۹ و اندی کتابهای عهد عتیق میباشد و درست در همین کتابهایی که قران از ان سندیت می آورد که تقریباً ۲۰۰۰ قبل از قران نوشته شده در بارۀ افرادی با تمام جزییات و وقایع مهم زندگی آنان ریز به ریز و پاره به پاره حرف میزند.جزییاتی که هیچکدام آن در قران نیامده است.چرا؟برای اینکه محمد آنها را نمی دانسته که بتواند آنها را در قران بیاورد.همان کتابی که قران آن را از جانب خدا می داند یعنی کتاب یهودیان یعنی همان عهد عتیق امروزی که برای اولین بار ۲۰۰۰ قبل از تولد محمد نوشته شده است:
الف :هرگز به دین ابراهیم بنام حنفی اشاره نمی کند.
ب:هرگز به ابراهیم بعنوان بت شکن اشاره نمی کند.
پ :هرگز به اسماعیل بعنوان فرزندی که برای قربانی شدن برده شد اشاره نمی کند.
ت:هرگز به ساختن مکانی برای پرستش خدا توسط ابراهیم برای اسماعیل و فرزندان او که امروزه مسلمانان آن مکان را کعبه می نامند اشاره نمی کند.
ث:هرگز ابراهیم ،معصوم یعنی بی گناه نبود .

۲- نهایتا تمام آنچه که قران در بارۀ ابراهیم می داند ،اشتباه و به هیچ عنوان بر اساس همان کتابی که قران آن را تایید می کند نیست!!اما کتابمقدس به روشنی و در عین صداقت و حقیقت به زندگی این افراد اشاره کرده است.باید اعتراف کرد در این حقیقت تلخی ای نهفته است.خوشابحال آنانیکه تلخی اولین را برای طعم شیرین بعد آن تحمل میکنند!و این حقیقت این است که ابراهیم فرزندی بنام اسماعیل نیز داشت.حقیقت این است که ابراهیم او را بسیار دوست داشت.او فرزند بزرگ ابراهیم بود.او برای اولین بار ختنه شد.همچنین کتابمقدس به ابراهیم در بارۀ اسماعیل می نویسد :
” و اما در خصوص اسمعیل ترا اجابت فرمودم اینک او را برکت داده بارور گردانم و او را بسیار کثیر گردانم دوازده رییس از وی پدید آیند و امتی عظیم از وی بوجود آورم.”
( پ.۱۷ : ۲۰ ) اما همین کتابمقدس در بارۀ این می نویسد که فرشتۀ خدا با هاجر مادر اسماعیل سخن می گوید و فرشته به او می گوید:” و فرشتۀ خداوند ویرا گفت اینک حامله هستی و پسری خواهی زائید و او را اسماعیل نام خواهی نهاد زیرا خداوند تظلم ترا شنیده است.و او مردی وحشی خواهد بود دست وی بضد هر کس و دست هر کس بضد او و پیش روی همۀ برادران خود ساکن خواهد بود.”( پ.۱۶ : ۱۱-۱۲ ) و همین کتابمقدس که قران آن را کتابی از جانب خدا می داند می نویسد که خداوند اسماعیل را بعنوان نسل برگزیدۀ خود انتخاب نکرده بود بلکه اسحاق را.(ایا خدا بین افراد فرق می گذارد.صد در صد!اما این فرق دلیل بر تبعیض نیست دلیل بر کار متفاوت خدا بر افراد متفاوت است!که یک نتیجۀ مشترک را حاصل می کند.) ” و خدا با ابراهیم گفت اما زوجۀ تو سارای نام او را سارای مخوان نام او را ساره باشد و او را برکت خواهم داد و پسری نیز از وی بتو خواهم بخشید (در این زمان اسماعیل ۱۳ ساله بود) او را برکت خواهم داد و امتها از وی بوجود خواهند آمد و ملوک امتها از وی پدید خواهند شد.آنگاه ابراهیم بروی در افتاده بخندید و در دل خود گفت آیا برای مردی صد ساله پسری متولد شود و ساره در نود سالگی بزاید و ابراهیم بخدا گفت کاش که اسمعیل در حضور تو زیست کند خدا گفت بتحقیق زوجه ات ساره برای تو پسری خواهد زائید و او را اسحق نام بنه و عهد خود را با وی استوار خواهم داشت ( کدام عهد؟همان عهدی که ابتدا خدا با ابراهیم بسته بود که : پیش من بخرام و کامل شو و عهد خویش را در میان خود و تو خواهم بست و ترا بسیار کثیر خواهم گردانید.” ( پ.۱۷ : ۱ ))

۳- پس بر مبنای همان کتابی که قران ان را قبل از خود می داند دیدیم که ابراهیم در انتخاب و یا برگزیدن فرزندان به هیچ عنوان نقشی نداشت.این خدا بود که در تمام زندگی ابراهیم او را هدایت می نمود .و اساسی ترین موردی که در کتاب پیدایش همان کتابی که قران ان را از جانب خدا می داند در بارۀ زندگی ابراهیم و اعمال او به آن اشاره می کند و قران آن را تماما به اشتباه ثبت نموده است ،در بارۀ قربانی کردن اسحاق است.همان کتابی که قران آن را قبل از خود و از جانب خدا می داند می نویسد که :
” و واقع شد بعد از این وقایع که خدا ابراهیم را امتحان کرده بدو گفت ای ابراهیم عرض کرد لبیک گفت اکنون پسر خود را که یگانۀ تست و او را دوست میداری یعنی اسحق را بردار و بزمین موریا برو و او را در آنجا بر یکی از کوههائیکه بتو نشان میدهم برای قربانی سوختنی بگذران.بامدادان ابراهیم برخاسته الاغ خود را ببار بست و دو نفر از نوکران خود را با پسر خویش اسحق برداشته و هیزم برای قربانی ایه سوختنی شکسته روانه شد و بسوی ان مکانیکه خدا او را فرموده بود رفت.” ( از کتاب پیدایش فصل ۲۲ ایه های ۱ تا ۳ )
قران اسماعیل را بعنوان فرزند قربانی معرفی می کند!!

اما در بارۀ دروغ ابراهیم :

این دروغ که ابراهیم برای حفظ جان خود آن را بکار برد.بعدها به فرزندش اسماعیل سرایت نمود بعد از اسماعیل به فرزندان او و می بینیم از آنجا که قوم عرب خود را از نواده گان و فرزندان ابراهیم می دانند ، قران بطور واضح و آشکار تعلیم داده که برای حفظ مال و جان و ناموس، فرد مسلمان می تواند هر کاری کند ،حتی دروغ بگوید و قرآن آن را ” تقیه ” می نامد.که در واقع بر می گردد به همان دروغی که ابراهیم بار دوم در حضور اسماعیل نوجوان برای جان خود به ابی ملک گفت.
( پیدایش فصل ۲۰ ایه های ۱ تا ۱۷ )

درسی از زندگی ابراهیم

خداوند از طریق اطاعت ابراهیم پیامی زنده و مهم برای ما بجا گذاشته است تا برای ما درس عبرتی باشد.
در پیدایش فصل ۲۲ آیۀ ۱۲ می خوانیم که : ” چونکه پسر یگانۀ خود را از من دریغ نداشتی.” ابراهیم برای خشنودی و ترسی که از خدا داشت ،ترسی که از روی ایمان و احترام و سرسپردگی به خدا بود ،تنها پسر عزیز خودش را خواست تا قربانی کند اما تیغ او به گردن اسحاق نرسید و خداوند تدبیری دیگر نهاد اما قربانی ابراهیم را پذیرفت و نصیب او نیکی مطلق خدا گردید.۲۲۰۰ سال بعد از وقوع این حادثه ، عیسای مسیح در انجیل به قلم یوحنا می فرماید :” زیرا خدا جهانرا اینقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که بر او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد.” ( یوحنا ۳ : ۱۶ )ابراهیم خدا را دوست داشت پس پسر خود را خواست تا برای خدا قربانی کند.این ماجرا سایه ای است از این پیام امروز که :
ابراهیم خدا را آنقدر دوست داشت که تنها پسر یگانۀ خود را داد تا قربانی شود.نتیجه می گیریم که : خدا انقدر جهانرا را دوست داشت که مسیح را به ما داد تا برای گناه ما بر صلیب قربانی شود.آنجا تیغ ابراهیم به گلوی اسحاق نرسید اما اینجا مسیح خیانت شد ، تنها گذاشته شد ،شلاق خورد ،توهین شد، ،میخ ها به دستها و پاهایش فرود امد بر صلیب جان داد و مرد (قربانی شد) اگر در اطاعت ابراهیم نیکی مطلق نصیب او گردیده،در ایمان ما به مسیح حیات جاودان نصیب ما خواهد شد.
پولس رسول در نامۀ خود به کلیسای روم در فصل ۴ به نکته ای از زندگی ابراهیم اشاره می کند که آن بعدها پایه و اساس اصلاحات در کلیسای کاتولیک توسط مارتین لوتر در قرن پانزدهم گردید.او در این نامۀ خود می نویسد که : “خدا به ابراهیم و فرزندانش وعده داد که جهان از آن او خواهد بود واین وعده به اطاعت ابراهیم از شریعت نیست بلکه برای این است که او ایمان آورد و ایمان او برایش نیکی مطلق محسوب شد. ” ( رومیان ۴ : ۱۳ )
اگر بخاطر داشته باشید ” نوح ” نیز با اطاعت خود از خدا و ساختن آن کشتی عظیم با کمال ناباوری و غیر ممکن بودن ان ،اما اطاعت او برای انجام و ساختن ان ،نیکی مطلق خدا را کسب نمود.هم ابراهیم و هم نوح از خدا اطاعت نمودند و هر دوی این افراد در زمانی که از خدا اطاعت کردند هرگز شریعت(نماز و روزه و زیارت ها و دعاها و…) نداشتند.خدا شریعت را توسّط موسی داد.زمان نوح و ابراهیم هنوز شریعت نبود.اما خدا انسان را بر مبنای ایمان و وجدان انان داوری می نمود.پس اگر ابراهیم و نوح توانستند بودن انجام شریعت نزد خدا نیک محسوب شوند فقط بدلیل داشتن ایمان به خدا پس امروز ما هم می توانیم تنها با ایمان به عیسای مسیح نزد خدا نیک محسوب گردیم بدون انجام شریعت.دیگر نه زرتشتیان، نه بوداییان، نه یهودیان، نه مسلمان ، نه دراویش ،نه بهائیان و خلاصه تمام آنانی که در پی پرستش و ستایش خدای یکتا هستند نیاز به انجام شریعت ندارند.اگر تصور ما بر این باشد که ” ختنه ” شریعت خدا برای ابراهیم بود.و اگر این را نیز بدانیم که درست خدا قبل از ختنه شدن ابراهیم او را برگزید و ایمان او را برایش نیکی مطلق محسوب کرد پس ما نیازی ندارد تا با انجام قوانین و نمازها و روزه ها و دعاها و زیارت ها و … خدا را خشنود کنیم.اگر ابراهیم با ایمان نزد خدا بدون انجام شریعت نیک محسوب گردید امروز ما هم می توانیم بدون انجام شریعت با ایمان قلبی به عیسای مسیح تنها نجات دهنده و تنها راه رستگاری برای بشریت نزد خدا نیک محسوب گردیم و نیکی مطلق خدا را کسب کنیم.

از خود بپرسید

تا چه اندازه ایمان من به خدا مرا وا میدارد تا امری غیر ممکن را برای خشنودی او انجام دهم؟
تا چه اندازه مطیع خدا هستم تا بتوانم حتی زندگی و هستی خود را برایش قربانی کنم؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...