یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / اخرین سخنان قبل از مرگ

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ
( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ دوم باب ۴ آیات ۵- ۸ )
نوشتۀ : ح گ

آخرین جملات و آخرین گفتۀ کسانی که در حال مرگ هستند، گویا مانند دانه های الماسی برای بازمانده ها می ماند. هرگز به یاد نمی رود. در گوش آنها حک می شود و سالیان سال در آن و با آن زندگی میکنند.
موسی قبل از اینکه فوت کند به مدت چند روز قوم را جمع کرد و با آنها آخرین سخنان و آخرین هشدارها و آخرین نصایح را بیان کرد. برای آنها راه و میزان قرار داده شده توسط خدا را یکبار دیگر تکرار و تاکید کرد تا قوم اسرائیل بعد از فوت او آن را دنبال کنند.( لطفا نگاه کنید به تثنیه فصل های ۳۰ و ۳۱ و ۳۲ و ۳۳ ). اما آخرین سخنانی که از موسی به قوم اسرائیل در کتابمقدس ثبت مانده است این است: ” خوشابحال تو ای اسرائیل کیست مانند تو ای قومی که از خداوند نجات یافته اید که او سپر نصرت تو و شمشیر جاه تو است و دشمنانت مطیع تو خواهند شد و تو بلندی های ایشان را پایمال خواهی نمود.” ( تثنیه ۳۳ : ۲۹).
قبل از اینکه بنده به سخنان آخر پولس رسول به شاگرد او تیموتائوس نگاه کنم و آن را روبروی خود بگذاریم و ببینیم پولس چه چیزی را برای تیموتائوس و ما در آخرین روزهای زندگی خود باقی گذاشت تا آن را دنبال کنیم و یا به آن بیاندیشیم، قصد دارم به آخرین جملات بیان شده توسط افرادی مختلف در دنیا، قبل از فوت آنها نگاهی مختصر بیاندازیم. آخرین جملات از افرادی تماما متفاوت از حیث مقام و شخصیت. قبل از اینکه این سخنان را بشنویم جا دارد با آخرین جملۀ عیسای خداوند تا زمانی که در جسم زمینی خودش بود آغاز کنم:
عیسای مسیح قبل از مرگش بر بالای صلیب فرمود : ” ای پدر بدستهای تو روح خود را می سپارم.” ( لوقا ۲۳ : ۴۶).

۱-  استیفان قبل از مرگش زمانی که او را سنگسار می کردند:” خداوندا این گناه را بر اینها مگیر.” ( اعمال ۷: ۶۰).
۲-  توماس بکت، اسقف کانتربری ۱۱۷۰ میلادی:” آماده ام که برای خداوندم بمیرم. این در خون من است ، باشد تا کلیسا آن را برای آزادی و صلح بکار گیرد.”
۳-  چارلز پادشاه فرانسه ۱۳۸۰ میلادی :” ای مسیح!”.
۴-  جوزف ادیسون ، نویسنده. ۱۷۱۹ میلادی :” ببین که در چه صلحی یک مسیحی می میرد.”
۵-  الیزابت بارت ( شوهرش از او حالش را پرسیده بود) ۱۸۶۱ میلادی:” زیبا!”.
۶-  توماس ادیسون ۱۸ اکتبر ۱۹۳۱ میلادی :” آن طرف خیلی زیباست.”
۷-  حبیکا دوبروف خلبان هفت ساله ( دقیقه ای قبل از اینکه هواپیمایش سقوط کند) ۱۹۹۶ میلادی:” صدای باران را می شنوی!صدای باران را می شنوی؟”.
۸-  ادگار آلن پو ( نویسنده ) ۷ اکتبر ۱۸۴۹ میلادی:” خدایا به روح فقیر من کمک کن.”
۹-  چارلز دوم پادشاه انگلستان۱۶۸۵ میلادی:” اجازه ندهید بندۀ خدا نلی ( پرستارش) گرسنه بماند.”
۱۰-                   سزار امپراطور روم در ۴۴ قبل از میلاد، بعد از اینکه یکی از محافظانش او را با کارد زده بود:”
et tu. brute? ” ترور شدم؟
۱۱-                   وسپاسیان امپراطور روم ۷۹ بعد از میلاد:” شرمم باد! گمان می بردم که به خدا تبدیل می شوم.”
۱۲-                   چارلز داروین ۱۸۸۲ :” تنها از مرگ نمی ترسم.”
۱۳-                   خوان کرافورد، هنرپیشه ( به پرستارش که با صدای بلند دعا میکرد) ۱۹۷۷ :” لعنتی…نبینم از خدا بخواهی به من کمک کند.”
۱۴-                   کارل مارکس ( به پرستارش که از او می خواست تا آخرین جملات خود را بگوید) ۱۸۸۳ میلادی:” برو. برو بیرون؛ آخرین جملات برای آن احمق هایی است که سخن به اندازۀ کافی برای گفتن نداشتند.”
۱۵-                   ویکتور هوگو ( نویسنده ) ۲۲ مارس ۱۸۸۵ میلادی :” نور تاریکی می بینم.”
۱۶-                   ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه ۱۸۲۱ میلادی:” جوزفین…”.
۱۷-                   جیمز پولک، رئیس جمهور آمریکا ( به همسرش ) ۱۸۴۹ میلادی:” دوستت دارم. برای تا به ابد. دوستت دارم.”
۱۸-                   شارلوت بورنت،( به همسرش ) نویسنده ۱۸۵۵ میلادی:” آه، من نمی میرم. مگه نه؟ او ما را از هم جدا نمیکند. ما خیلی با هم شاد بودیم.”
۱۹-                   ماکسیمیلیان امپراطور مکزیک ۱۱ ژوئن ۱۸۵۷ میلادی:” همه را می بخشم. دعا میکنم که همه مرا ببخشند و دعا میکنم خون من که در حال ریختن است صلح را به مکزیک بیاورد. زنده باد مکزیک! جاوید باد استقلال!.”
۲۰-                   بتهوون در ۲۶ مارس ۱۸۲۷ :” دوستان دست بزنید کمدی تمام شد.”
۲۱-                   لو کاستلو کمدین ۳ مارس ۱۹۵۹ : ” بهترین بستنی ایی بود که مزه کرده بودم.”
۲۲-                   آمفی بوگارت ( هنرپیشه ) ۱۴ ژوئن ۱۹۵۷ میلادی:” اصلا نباید از ویسکی اسکاچ به مارتینی عوض میکردم.”
۲۳-                   اسادورا دانکن یک رقاصه ۱۹۲۷ میلادی:”
Adieu, mes Amis. Je vais la glorie.” یعنی : بدرود دوستان به جلال می روم.

با توجه به آنچه که برای ما از این افراد باقی مانده است، میتوان تاحدودی نتیجه گیری های فراوانی نمود. از شخصیت آنها. از طرز تفکر آنها. باور و عقاید آنها و اینکه چگونه زندگی ایی داشته اند. اما چه باقی مانده است؟ تعدادی از شما شاید آنها را مشتی وهم و خیال بدانید. تعدادی دیگر را غباری آغشته به مه سنگین مرگ. و بر تعدادی دیگر پردۀ زندگی را که پایین می آید و صدای قطار را که گویی از دور می رسد و بوق بلندش که سکوت مرگ را می شکافد و می آید تا این افراد را ببرد…اما می دانم این سوال را تاکنون از خودتان پرسیده اید:” آخرین جمله و آخرین سخنان شما قبل از مرگتان چه خواهد بود؟” …این مقاله برای نشان دادن این ” آن ” و این ” لحظه ” نوشته شده است.
پولس رسول را می شناسید. کسی که بر ضد مسیح و مسیحیان اولیه بود؛ کلیسای مسیح را آزار و جفا می رساند؛ اما بعدها قلب خود را به مسیح داد و بشارت پیام انجیل او را با جدیت دنبال کرد. بدلیل دشمنی یهود و علاقمند بودن روم پولس را بازداشت و به زندان انداختند و او نیز خواست چون یک تبعۀ روم بود، قیصر او را محاکمه کند. پس به روم فرستاده شد. نزدیک به بیست سال از زندانی بودن او گذشته بود. در زندان او این آزادی را داشت تا گاهاً به ملاقات نزدیکان و دوستان خود برود. و او در زمان آزادی های خودش به شهرهای اطراف می رفت تا یا کلیساها را ملاقات کند، یا کلیساهای تازه را شروع کند. از زندان پولس نامه های فیلیپیان، افسسیان، کولسیان، فلیمون و دوم تیموتائوس را نوشت. او یک نامه به شاگرد و فرزند روحانی خود تیموتائوس در زمان آزادی خود نوشته بود که به نامۀ اول معروف است. اوضاع و شرایط زندان برای پولس رسول همینطور خوب و آفتابی هر چند که یک شهروند رومی از تولد بود، ادامه پیدا نکرد.حوالی سالهای ۶۷ میلادی بود. که پولس آخرین نامه و آخرین نوشتۀ خود را گفت. تمام ملاقات های پولس را قطع کرده بودند. سلول او را تغییر داده و به دخمه ای تاریک و سرد منتقل کردند. و پولس رسول با تمام وجود خود می دانست که آخرین روزهای زندگی او در راه است و هر آن ممکن است برسد. پس قصد نمود تا آخرین گفته و آخرین سخنان خود را قبل از مرگش بگوید. به چه کسی باید می نوشت؟ به رسولان مسیح؟ به برنابا؟ به خواهر خود؟ به خواهر زادۀ خود؟ به دوستان یونانی و رومی خود؟…نه… درست به کسی آخرین گفته و آخرین جملات خود را نوشت که جوانترین بود. و برایش بسیار عزیز. یعنی تیموتائوس؛ شاگردی که از سالیان سال با او بود، در مسافرتهای بشارتی. در زندان…. کسی که ایمان مسیحی را از مادربزرگ و مادر و خانواده اش میراث برده بود، و خود تیموتائوس از جوانی شهرۀ ایمانداران بود؛ و گویی از همان جوانی پولس او را بزرگ کرده و پدر روحانی او شده بود.( اعمال ۱۶: ۱- ۴). تیموتائوس گوشۀ چشم پولس بود! امید صدای او بود. نه اینکه صدای پولس وابسته به تیموتی باشد، بلکه تیموتی را دوست داشت تا این آخرین سخنان را به او بگوید. و این دانه های ریز اما گرانبهای الماس را در اختیار تنها او بگذارد.
نمی دانم اگر پولس نزدیک شدن به مرگ خود را ندیده بود، هرگز دومین نامه را به تیموتائوس می نوشت یا نه؟ اکنون سوای نامۀ اول خود به تیموتائوس ، چون فرشتۀ مرگ را بر سر خود نزدیک می دید، قلم برداشته دومین و آخرین نامه و آخرین سخنان خود را برای این عزیزترین شخص زندگی خود، که او را فرزند خود می نامد، بر جوهر می ریزد. آخرین جملات خود را برای کلیسا. برای من و تو. امروز.
من قصد ندارم تا به تمام رسالۀ دوم نگاه کنم. جایی که پولس از نصایح ، تعالیم، پیشنهادات، توبیخات و تنبیهات و هشدارها سخن گفته است. اما به شما قلبا پیشنهاد می کنم آن را بخوانید. قصد من برش کوتاهی از تقریبا ۸۳ جمله ایست که پولس در این نامه نوشته است. میخواهم تنها به ۳ جمله از این ۸۳ جمله نگاه کنیم. من در این سه جملۀ پولس رسول، این سفیر بزرگ مسیح، تمام زندگی او را، تمام ایمان او را، تمام زیستن در ایمان او را، تمام گذشتۀ او را، احساس درونی او را، تمام وجود او را می بینم. امید من این است که شما نیز ببینید.

کالبد شکافی آخرین سخنان قبل از مرگ!
پولس در باب ۴ این نامه آیات ۶ تا ۸ به شاگرد عزیز و فرزند روحانی خود تیموتائوس می نویسد:”۶ زیرا که من الان ریخته می شوم و وقت رحلت من رسیده است. ۷ به جنگ نیکو جنگ کرده ام و دورۀ خود را به کمال رسانیده ایمانم را محفوظ داشته ام. ۸ بعد از این تاج عدالت برای من حاضر شده است که خداوند داور عادل در آن روز به من خواهد داد و نه به من فقط بلکه نیز به همۀ کسانی که ظهور او را دوست دارند.”

جملۀ اول پولس که آیۀ ۶ می باشد بلافاصله پس از این گفتۀ او به تیموتی در آیۀ ۵ آمده است:” لیکن تو در همه چیز هوشیار بوده متحمل زحمات باش و عمل مبشر را بجا آور و خدمت خود را به کمال برسان.” اولین سوالی که در ذهن شما ممکن است بیاید احتمال قوی این است که:” مگه خود پولس چکار کرد که حالا دستور می دهد؟” و پولس این را می دانست! او می دانست اگر جملات بعدی ۶ تا ۸ گفته نمی شد، یک روز این سوال در ذهن من و شما می آمد که، مگر خود او در آن روزهای آخر زندگی خودش چگونه زندگی کرد و فکر و باورش چه بود که اکنون این دستورات را به شاگرد خود می دهد؟ پس چون آن نصیحت ها را به شاگرد خود میکند، قبل از اینکه این سوال در ذهن تیموتی و یا خوانندگان جوان و نوایمان کلیسای افسس پیش بیاید او جملات بعدی را می نویسد. تا ذهن همه را از احساس درونی او و گذشتۀ ایمانش به عیسای مسیح در آن لحظات آخر زندگی اش روشن سازد. از اینرو بلافاصله با این جمله ادامه می دهد:” زیرا که من الان ریخته می شوم ” . قبل از اینکه به بررسی این عبارت بپردازم، اجازه بدهید تا کمی در این جمله بمانیم. ” زیرا که من الان…لطفا ” به کلمۀ ” الان ” دقت کنید. ترجمۀ این عبارت در تمام ترجمه های انگلیسی کتابمقدس ” already ” آمده است. این عبارت به معنای وصف زمان است. وصف زمانی که در قبل و گذشته به طور کامل اتفاق افتاده و تمام شده است. یعنی چه؟ یعنی تنها امروز و تنها در این لحظه و در زندان نیست که این ” الان ” در حال انجام است. بلکه قبلا انجام شده است. قبل از امروز پولس ریخته شده است. قبلا ریخته شده است. بیاد بیاورید وقتی سالیان سال قبل به ایمانداران افسس چه گفته بود:” لیکن این چیزها را به هیچ میشمارم بلکه جان خود را عزیز نمی دارم.” ( اعمال ۲۰: ۲۴) به کلیسای قرنتس می نویسد:” اما من به کمال خوشی برای جانهای شما صرف میکنم و صرف کرده خواهم شد ” ( دوم قرنتیان ۱۲: ۱۵) ا ز زندان به کلیسای فیلیپی می نویسد:” بلکه هر گاه بر قربانی و خدمت ایمان شما ریخته شوم شادمان هستم ” ( فیلیپیان ۲: ۱۷). این هر گاه ریخته شوم نامۀ فیلیپی با الان ریخته می شوم نامۀ دوم تیموتی یکی است. می بینید که پولس از زمانهای قبل جان و خون خود را برای مسیح ریخته بوده است! و وقتی زمان هدیه دادن آن و ریخته شدن فرا رسید ، ریخته شد. در حقیقت گویی هر چند صدای پای مرگ را می شنود که به او نزدیک می گردد، اما چون پولس در تمام طول عمر مسیحی خود صدای پای مرگ را شنیده بوده است، در هجوم مردم و سنگسار کردن جسد او را بیرون شهر انداختن ( اعمال ۱۴:۱۹) و نمونه های فراوان دیگر در طول خدمت خودش، اینبار نیز یکبار دیگر آمادۀ آن است. چون خون او نه الان بلکه قبلا ، در زمانی دور ریخته شده است.
اما خود کلمۀ ریختن از کجا آمده که پولس دوبار در نامهای فیلیپی و دوم تیموتی از آن استفاده کرده است؟ یکی از هدایای تقدیم شده به خدا، هدیۀ ریختنی بود. در نامۀ اعداد باب ۱۵ ایۀ ۱۰ می خوانیم:” و برای هدیۀ ریختنی نصف هین شراب بگذران تا هدیۀ آتشین خوشبو برای خداوند بشود.” این هدیۀ ریختنی همزمان با قربانی گناه تقدیم معبد می شد. پولس خون خود را آن شراب ریختنی مثال زده است که بر پای برۀ قربانی، عیسای مسیح، ریخته میشود. اگر پولس بلافاصله ادامه نمیداد، بنظر می رسید که او از تمثیلی برای بیان گفتۀ خود استفاده کرده است. اما هنوز ادامه دارد:” زیرا که من الان ریخته می شوم و وقت رحلت من رسیده است.” در واقع پولس با تشبیه کردن خون خود بعنوان هدیۀ ریختنی نزد خداوند، مرگ خودش را اعلان میکند که نزدیک است و هر آن ممکن است برسد. همانطور که شراب را بر قربانگاه می ریختند ، پولس می گوید من نیز بر زمین می ریزم، می افتم،دفن می شوم؛ مرگ من نزدیک است. زندگی من رو به پایان است و او آن را دیده است.
زمانی که پولس مرگ خود را اعلان میکند، نمیدانم مکث کرده یا نه. بغض نویسندۀ نامه ترکیده، مانند روزی که در افسس بغض آنها ترکیده بود وقتی پولس به آنها گفته بود که شاید دیگر او را نبینند( اعمال ۲۰ ایات ۳۶ تا ۳۸). نمیدانم… اما آنچه میدانم این است که پولس گویی برای یک لحظه و در یک آن، تمام گذشتۀ خود را در یک چشم به هم زدن روبروی خود دیده و فشرده و عصارۀ سالیان عمر زیستن در ایمان مسیحی خود را بر روی جوهر می آورد. به پشت سر خود نگاه میکند. جادۀ آمده را در فراز کوه و دریا و صحرا و کوچه و خیابان می بیند. راههای که او برای عیسای مسیح در آن عمر خود را گذرانده بود. اکنون پولس این خلاصۀ عمر مسیحی خود را در چهار چیز برای خودش ، برای تیموتائوس و برای ما دیده است:
۱- ” بجنگ نیکو جنگ کرده ام.”
۲- ” دورۀ خود را به کمال رسانیده…”
۳- ” ایمانم را محفوظ داشته ام.”
۴- ” ظهور او را دوست میدارند.”

۱- ” بجنگ نیکو جنگ کرده ام.”
جنگیدن و مبارزی جنگجو بودن در آن دوران واژه ای مرسوم بود. امپراطوری روم و ارتش آن زبانزد دنیای آن روز بودند. جنگ هایی متعدد بود که ارتش روم به آن دست می زد. و در بین مردم اصطلاحات نظامی رد و بدل می شد. پولس با توجه به اوضاع و شرایط آن زمان، بارها از اصطلاحات رزمی در نامه های خود برای ایمانداران و کلیساها استفاده کرده بود. بخصوص از واژۀ جنگیدن. وقتی او از عبارت جنگ استفاده میکرد، خوانندۀ نامۀ او ناگهان تمام تصویر یک جنگ را روبروی خود می دید. تدارکات. نقشه ها. آلات و ادوات جنگ. و صدای شمشیرها و شیهۀ اسبان و غریو سربازان. و نبرد. تن به تن شدن با سربازان دشمن. کشتن یا کشته شدن. پیروزی یا شکست.
اما تفاوتی فاحش بین معنا و مفهوم عبارت ” جنگ ” پولس رسول و ” جنگ ” فیزیکی دنیا دارد. جنگ پولس رسول جنگ نظامی ارتش ها نیست. کشتن انسان با شمشیر نیست. هر وقت پولس از عبارت جنگ در نامه های خود استفاده کرد، مقصودش جنگ با نفس بوده است. جنگ با فرمان حاکم بر ذهن او( رومیان ۷: ۲۳). جنگیدن بر نفس خود( اول قرنتیان ۹: ۲۷) جنگیدن در دنیا( افسسیان ۶: ۱۱ و ۱۲) . جنگیدن برای حفظ ایمان( اول تیموتی ۱: ۱۸-۱۹ و ۶: ۱۲).
او به تیموتائوس می گوید: ” بجنگ نیکو جنگ کرده ام.” ، یعنی در تمام طول ایمان مسیحی خودم بر علیۀ نفس خودم جنگ کرده ام. چه در درون خودم و چه در بیرون. چه جنگیدن با نفسی که مرا به شریعت و گناه می کشاند و چه جنگیدن با دنیای گناه آلودی که مرا به شهوت و پرستش آن سوق میداد. چه در درون خودم چه با دنیای بیرون، تیموتائوس! من جنگ نیکو کرده ام.

۲- دورۀ خود را به کمال رسانیده…
یک سال من شاهد مسابقات المپیک از تلویزیون بودم. دومیدانی را خیلی دوست داشتم. یک مسابقۀ ماراتن طولانی بین دوندگان از سراسر دنیا شروع شد. آنها باید از استادیوم خارج شده و داخل شهر می رفتند. تقریبا چهار یا پنج ساعت مسابقه بود. در آخرین مرحله باید داخل استادیوم می شدند و یک دور نهایی را می زدند و هر کس خط پایان را اول رد می کرد برندۀ مسابقه بود. هرازگاهی تلویزیون بزرگ استادیوم دوندگان را در شهر نشان می داد. آن روز همۀ دوندگان دور خود را در شهر پایان بردند و داخل استادیوم شدند و در حال دویدن آخرین دور خود بودند که دوربین به داخل شهر رفت و بر روی دونده ای که لنگان لنگان در حال آمدن بود متوقف شد. هر از گاهی تصویر این دونده بر روی تلویزیون بزرگ استادیوم پخش می شد. گوشۀ پایش زخمی شده و لکه های خون بود که روی کفشش بود. اما او به دویدن خود با همان شرایط ادامه می داد. نمی دوید، تقریبا لنگ می زد. چندین ساعت طول کشید تا او به داخل استادیوم برسد. تقریبا آخر شب بود. استادیوم از جمعیت خالی شده بود. اما تعداد زیادی هنوز در استادیوم منتظر این دونده بودند تا او بیاید. وقتی او داخل استادیوم شد هنوز می لنگید. اما می رفت. تمام جمعیت باقی مانده بر روی پاهای خودشان ایستادند و شروع به دست زدن کردند. مرد دونده لحظه ای ایستاد. خم شد. گویی دیگر رمقی برایش نمانده بود. گویا داشت تصمیم می گرفت. درد تمام صورتش را پر کرده بود. لکه های خون هنوز بر کفشش بود. دانه های عرق تمام بدنش را خیس کرده بود. کمرش را راست کرد. به روبرو نگاه کرد و ادامه داد. جمعیت اینبار با صدای بلند او را تشویق میکرد. مرد دونده با تمام شرایط وخیم پای خودش دور آخر را در استادیوم در میان فریادهای غریو مردم به پایان رساند. من این تصویر را به مدت سی سال است که با خودم دارم.
مجددا پولس رسول اینجا از اصطلاح دیگر ورزش دومیدانی در المپیک روم استفاده میکند که در آن زمان برای اولین بار در تاریخ آغاز شده بود. در این جمله پولس به آن دور کامل دوندگان اشاره کرده، که در اوج خستگی و فشار ، آن را به پایان می رساندند، مانند همین شخص که برای شما گفتم. و وقتی پولس در اینجا به تیموتائوس می نویسد که :” دورۀ خود را به کمال رسانیده…” دقیقا منظورش همین بود. یعنی با تمام شرایطی که در طول ایمان مسیحی او برای او پیش آمده، سنگسار شدن ها، گرسنگی ها، توهین ها، زندان ها، و و و و ….او به رغم تمام این شرایط دور خود را به آخر رسانیده است. نه در تشویق مردم و دست زدن های دنیا، بلکه در اوج حقارت، شکنجه و آزار و توهین و زندان، او نایستاده بود. جا نزده بود. بلکه ادامه داده بود تا دور خود را تمام کند. تا آنچه را مسیح به او سپرده بود را به پایان برساند. تا کی؟ دور پولس با مرگ او باید تمام می شد و اگر نه تا زمانی که او زنده بود و نفس می کشید به خدمت خودش ادامه میداد. پس وقتی می گوید دورۀ خود را به کمال رسانیده، یعنی تا این لحظات آخرین زندگی ام، تا دم مرگ، خدمت کردم. همانطور که در آخرین گفته های خود به ایمانداران افسس می گوید:” تا دور خود را به خوشی به انجام رسانم.” ( اعمال ۲۰: ۲۴). به کلیسای قرنتس می نویسد:” به اینطور شما بدوید تا به کمال ببرید.” ( اول قرنتیان ۹: ۲۴). در نامۀ کولسیان دقیقا همین را از ارخپس می خواهد:” آن خدمتی را که در خداوند یافته ای به کمال رسان.” ( کولسیان ۴: ۱۷).
اما در چه چیز پولس به کمال رسیده است؟ مگر او نمی گوید کمال و تمامیت ما در جسم به ما داده نمی شود بلکه در جلال آن را دریافت میکنیم؟ پس منظور او از به کمال رسانیده ام در اینجا، در چه چیز به کمال رسیدن است؟ خود او بلافاصله در همان جمله پاسخ این سوال را داده است: ” دورۀ خود را به کمال رسانیده ایمانم را محفوظ داشته ام.”

۳- ” ایمانم را محفوظ داشته ام.”
پولس بارها از ایمانداران خواسته بود تا در ایمان خود استوار بایستند. در نامۀ اول خود به تیموتی به او میگوید:” جنگ نیکوی ایمان را بکن “( اول تیموتی ۶: ۱۲). عیسای خداوند را بخاطر بیاورید که بارها و بارها از شاگردان خواست و به آنها تعلیم داد که تا به آخر استوار بایستید. یعنی تا به آخر ایمان خود را به من حفظ کنید. خود عیسای خداوند فرموده بود که راه بهشت باریک است. و صلیب خود را باید همواره با خودمان برداریم. و این همان جنگ است. جنگی که پولس در همین آیه می گوید نیکو جنگیده و ادامه می دهد که دور خود را به کمال رسانیده . چطور پولس رسول ایمان خود را توانسته بود محفوظ داشته باشد؟ با جنگیدن. تا چه اندازه جنگیدن؟ تا به آخر. بنابر این محفوظ داشتن ایمان به قیمت جنگیدن تا به آخر در ایمان و برای ایمان به دست می آید. اما چرا باید ایمان خود را محفوظ بداریم؟ زیرا ایمان مسیحی در سه مرحله مورد خطر قرار می گیرد:
۱- خطر سقوط .
۲- خطر تهدید .
۳- خطر بی رنگ شدن.
۱- الف- در ایمان خود سقوط میکنیم اگر هنوز باورهای اساسی ایمان خود را بر مسیح و تعالیم او قرار نداده ایم. بر تعالیم کتابمقدس.
۲- ب- ایمان ما همواره از دنیای بیرون، از تعالیم نادرست، از حملات شیطان از وسوسه ها، از فشار دنیا و زندگی مورد تهدید قرار می گیرد.
۳- پ- ایمان ما به دلیل رشد نکردن و میوه بارنیاوردن در مسیح ، میوۀ روح القدس را بار نیاوردن. تبدیل نشدن در مسیح. بی رنگ می شود، نه گرم و نه سرد می شود.
پولس هر سه مورد را می دانست. و خطر هر سه مورد را. او می دانست برای رهایی از این سه خطر نباید وا بدهد! و بگذارد تا خدا کارش را انجام دهد! او برای دوری از این سه خطر تهدید کنندۀ ایمان باید می جنگید و تا به آخر هم می جنگید تا آن را محفوظ بدارد. تا به آخر. زیرا:” لیکن هر که تا به انتها صبر کند نجات یابد.” ( متی ۲۴: ۱۳).

۴- ” ظهور او را دوست میدارند.”
خوب دقت کنید به آیۀ ۸٫ پس از بیان ایات ۶ و ۷ . پس از اینکه پولس از نزدیک بودن مرگ خودش سخن می گوید. پس از اینکه از جنگیدن روحانی خود سخن می گوید. پس از اینکه به پایان رسانیدن دورۀ ایمان خود سخن می گوید. پس از اینکه از به کمال رسیدن و محفوظ داشتن ایمان مسیحی ای خود سخن می گوید. پس از تمام این چند مورد او جملات خود را اینگونه ادامه میدهد:” بعد از این…” بعد از چه؟ بعد از جنگیدن نیکو. بعد از دورۀ خود را به کمال رسانیدن. بعد از ایمان را محفوظ داشتن. بعد از تمام این . چه اتفاقی می افتد؟ ” تاج عدالت ” منتظر پولس رسول خواهد بود. خوب دقت کنید مجددا پولس به دادن تاج های گل یا برگ که به ورزشکاران المپیک در آن زمان می دادند اشاره کرده است. تاج دنیا زودگذر و فانی توسط انسان در این دنیا داده می شد. تاج پولس رسول ” تاج عدالت ” بود که در این دنیا نادیدنی، در این دنیا ، توسط انسان داده نمی شد، بلکه در آن دنیا توسط خداوند، و برای ابد به پولس داده می شد. دقیقا کی و کجا؟ دنیای پس از مرگ. چه کسی این تاج را می دهد؟ ” خداوندِ داورِ عادل ” چرا می داد؟ برای اینکه نه تنها پولس جنگ نیکو کرد. نه تنها دور خود را به پایان رساند. نه تنها ایمان خود را محفوظ داشت. بلکه منتظر بازگشت عیسای خداوند نیز بوده است. کی؟ کی پولس وقت داشت که منتظر بازگشت مسیح باشد و حتی به آن فکر کند؟! درست در زمانی که می جنگید، دور خود را به کمال می رساند و ایمان خود را محفوظ می داشت. درست در زمان عمر مسیحی خود و زندگی مسیحی خود. اما آیا این تاج را مخصوص سر پولس رسول ساخته شده است؟! نه! پولس با فروتنی و سخاوت خود می گوید:” و نه به من فقط بلکه نیز به همه ” به همۀ؟ به همۀ کسانی که جنگ نیکوی ایمان خود را کنند. دور خود را به کمال برسانند. ایمان خود را محفوظ بدارند و در تمام این روزها و دوران منتظر بازگشت عیسای خداوند و پادشاهی ابدی او هستند و باشند.

پس از پایان نامۀ دوم تیموتائوس تقریبا دو یا سه سال بعد در حوالی سالهای ۷۰ میلادی به دستور نرون امپراطور روم در همان زندان سر پولس با تبر از تنش جدا می شود.
عیسای خداوند روزی به مارتا فرموده بود:” هر که به من ایمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد و هر که زنده بود و به من ایمان آورد تا به ابد نخواهد مُرد.” ( یوحنا ۱۱: ۲۵). پولس هنوز در زندان بود که این نامه را برای ایمانداران فیلیپی نوشت:” بر حسب انتظار و امید من که در هیچ چیز خجالت نخواهم کشید بلکه در کمال دلیری چنانکه همیشه الان نیز مسیح در بدن جلال خواهد یافت خواه در حیات خواه در موت. زیرا که مرا زیستن مسیح است و مُردن نفع. و لیکن اگر زیستن در جسم همان ثمر کار من است پس نمیدانم کدام را اختیار کنم. زیرا در میان این دو سخت گرفتار هستم چونکه خواهش دارم که رحلت کنم و با مسیح باشم زیرا این بسیار بهتر است لیکن در جسم ماندن برای شما لازم تر است.” ( فیلیپیان ۱: ۲۰- ۲۴). اکنون پولس به آروزی دیرینۀ خود که رسیدن و دیدار مسیح بود دست یافته است. اما آنچه از خدمت پولس رسول برای عیسای خداوند باقی ماند، پیام بشارت فیض خدا در عیسای مسیح بود که در سراسر دنیای آن زمان پخش شد. آنچه از آخرین سخنان پولس رسول برای تیموتائوس شاگرد عزیز او و برای ما امروز باقی ماند است ترانۀ زیستن و ماندن و تبدیل شدن در عیسای مسیح است. سرود آخرین روز وداع تک تک ماست وقتی چشمانمان را خواهیم بست و بر آن می شویم تا آخرین جملات و سخنان خود را به زبان و یا به قلم بیاوریم. چه خواهیم گفت؟ از خود چه باقی گذاشته ایم؟
دوست عزیز خواننده!
اگر برای اولین بار با نام عیسای مسیح از طریق این مقاله آشنا شده اید و قصد دارید تا به او ایمان آورید. قبل از اینکه این خطوط آخرین را به پایان ببرم، میخواهم این فرصت را به شما بدهم که عیسای مسیح را نجات دهنده و خداوند خود بخوانید. کافیست چشمانتان را ببندید و از تمام وجود خود با ایمان اینگونه دعا کنید که:” خداوندا گناهکارم! ایمان دارم که عیسای مسیح برای گناهان من بر بالای صلیب مرد، دفن شد و روز سوم قیام کرد و امروز زنده است. اکنون از او دعوت میکنم تا به قلب من بیاید و مرا از آن خود کند.آمین
دوست عزیز! با این دعای ساده، امروز عیسای خداوند از آن تو شده است و تو آن رابطۀ زنده و پویا را با خدای یکتا و سرمدی آغاز کرده ای. کتابمقدس مسیحی را بخوان. میتوانی با ما با آدرس اینترنتی در تماس باشی و سوالات خودتان را از طریق وب سایت ما از ما بپرسید.پ
ما می دانیم که اگر امروز با مسیح آغاز کنی ، چنان روح و جان تو پر از روح القدس و ترانه های شاد می گردد که چون زمان وداع و بستن چشمان شما برسد، زیباترین و قشنگترین ترانه ها و سخنان را برای عزیزان خود برای گفتن خواهید داشت. چنانکه پولس رسول به آن زیبایی داشت. به امید آن روز برای شما.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...