سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / اراده خدا

اراده خدا

ارادۀ خدا

چه زمانی ایماندار مسیحی میتواند بگوید در پی انجام ارادۀ پدر آسمانی خود است؟

 

نوشتۀ: ح.گ

 

کلمۀ اراده یعنی چه؟ لغت نامۀ فارسی میگوید: میل، خواهش، آرزو، نیت، مقصد. در لغت نامۀ انگلیسی چندین معنای متفاوت در این باره وجود دارد اما بنظر من کاملترین و جامع ترین آن این است که میگوید:

The mental faculty by which one deliberately chooses or decides upon a course of action

یعنی چه؟ یعنی: تلاش فکری آن کسی که به گونۀ آزادانه و مستقل بر روی یک عملی در پی انجام تصمیم گرفته یا آن را انتخاب میکند. این انتخاب آزادانه و کاملا مستقل بدون دخالت و یا تغییر از جانب هر کس، به هر قدرت، بنا به هر دلیل، تحت هر شرایطی انجام گرفته و به مرحلۀ عمل درآمده، و نهایتا نیت و خواستۀ آن شخص را جامۀ عمل میپوشاند. مثلا: من اراده کردم که زبان آلمانی را در مدت یکسال یاد بگیرم و نهایتا با تمام سختی و مشکلات و تلاش شبانه روزی، آن را یاد گرفتم. یا: من اراده کردم که سیگار را ترک کنم، پس از ماهها درد و آزار، تمرینات متوالی، توانستم آن را ترک کنم. در این دو مثال، شخص مخاطب میتوانست بگوید: من تصمیم گرفتم؛ اما او این کلمه را بکار نبرده است، بلکه میگوید: من اراده کردم. اراده کردن، جمع شدن و متمرکز شدن تمامی قوات شخص است. از پی و بن باور و نیت و اندیشۀ شخص نشات میگیرد و نهایتا باعث میگردد تا تمامی توان و نیروی شخص را متمرکز به یک و فقط به یک نکته سازد و آن فقط ” بر آورده کردن ” آن است.

کتابمقدس مسیحی ما بارها و بارها، در خصوص اهمیت ارادۀ پدر آسمانی و انجام آن با ما سخن گفته است. ما بارها در دعای عزیزان مسیحی آن را میشنویم: ” ای پدر آسمانی ارادۀ ترا در زندگی خود طالبم!” این خیلی خوب است. خدا را شکر برای این دعا! و برای قلبی که خواهان آن است. اما عزیزان، آیا میدانیم چه دعا میکنیم؟ آیا میدانیم در پی خواستن چه چیزی هستیم؟ و آن را درک کرده ایم؟

آخرین باری که باید به یاد تک تک ما بیاید، در باغ جتسمیانی بود که، عیسای خداوند، برای تسلیم شدن به همین ” ارادۀ پدر آسمانی ” ساعتها دعا کرد! و نهایتا آنقدر این ” اراده ” عظیم، سنگین، مهیب، و حقیقی بود که تحمل آن بر تمام جان و روح نجات دهنده که در قالب جسم انسانی به روی دعا افتاده بود، طوری غیرممکن مینمود که کلام میگوید: دانه های عرق جبین او چون قطرات خون بر روی تخته سنگ میچکید! فشار عظیم وارد آمده بر پسر انسان به دلیل چه بود؟ به دلیل عظمت ارادۀ پدر آسمانی بود! و پذیرش و تسلیم شدن به این اراده، کمااینکه نجات دهنده در ادامۀ دعای خود به زبان میاورد:” آنچه ارادۀ تست بشود.”( متی ۲۶: ۴۲ ) به احتمال بسیار قوی تنها در این زمان بود که آن قطرات متوقف شدند. زیرا خواستۀ خدا پذیرفته شده بود. رگه های تنفسی عروق، نجات دهنده را چنان تحت فشار و تهدید قرار داده بود، که خون از منافذ پوستی پیشانی او بیرون زده بود! چرا؟ زیرا ارادۀ پدر آسمانی این بود که مسیح عیسی جام مرگ را بنوشد. آن شب، شب آخر زنده بودن مسیح در جسم بود، شب آخر زندگی زمینی در جسم. خوب دقت کنید به دعای نجات دهنده، زمانی که او دعای خود را با این جمله به پایان رسانده و نهایتا تسلیم ارادۀ پدر آسمانی میگردد:” ای پدر من اگر ممکن نباشد که این پیاله بدون نوشیدن از من بگذرد.” این خواست پدر بود. مرگ مسیح. خدا قبلا از زبان اشعیاء این را بیان فرموده بود:” خداوند را پسند آمد که او را مضروب نموده و به دردها مبتلا سازد. چون جان او را قربانی گناه ساخت.” ( اشعیاء ۵۳: ۱۰ ) ارادۀ پدر مرگ مسیح بود. مسیح این را از آغاز میدانست، اما زمانی که وقت انجام شدن و تسلیم شدن به آن رسید، فشار و درد مضاعف را بر عیسی میبینیم. او با شاگردان میگوید: جان او مشرف به موت و الم است، بیدار باشند و دعا کنند. چرا باید جان او در چنین التهابی میبود؟ زیرا تسلیم شدن به ارادۀ پدر آسمانی نزدیک میشد. و آن برای قالب انسانی مسیح، دردناک و عظیم بود. اما خدا را شکر برای نجات دهندۀ ما. حقیقتا شکر و سپاس برای تسلیم شدن او به ارادۀ پدر آسمانی. زیرا بدلیل تسلیم شدن او به این اراده بود که ما امروز از تاریکی به نور، و از اسارت به آزادی و از شریعت به روح فیض آمده ایم. خدا را شکر برای رنج و عذاب مسیح در باغ جتسیمانی. خدا را شکر برای قطره قطرۀ خون مسیح که از پیشانی او چکید و او را بر آن داشت که به غم دردها و اضطرابها خود را تسلیم ارادۀ پدر آسمانی خود سازد. و به ما قطره قطره از آب حیات بنوشاند و جان تشنۀ ما را سیراب سازد.

اکنون که اهمیت و مهیب بودن انجام ارادۀ پدر آسمانی را با هم دیدیم. باید از خودمان سوال کنیم که در چه زمانی من در حال انجام ارادۀ پدر آسمانی هستم؟ و آیا مانند عیسای خداوند قادر به تسلیم شدن به آن هستم یا نه؟ بنظر من، اگر ایمانداران به مسیح بتوانند رفتار مسیحی خود را در پنج مورد محک بزنند و آن را چون آینه‏ایی پیش روی خود قرار دهند، آنوقت میتوانند خود را تسلیم شده به ارادۀ پدر آسمانی بدانند. در حقیقت عیسای خداوند، در تمام طول زندگی زمینی خود تمام این پنج مورد را انجام داد، تا اینکه توانست، هر چند با فشار مضاعف و درد فراوان در باغ جتسمیانی خود را تسلیم ارادۀ پدر سازد. من ایمان دارم اگر عیسای خداوند، که برای ما جسم گرفت و در لباس انسان به روی زمین آمد، در میان ما زیست، قادر نبود این موارد را در زندگی زمینی خود به مرحلۀ اجرا در بیاورد، هرگز قادر نبود، آن شب، هر چند به قیمت قطرات خون، و آه و رنج و الم فراوان، باز هم خود را تسلیم ارادۀ پدر آسمانی خود سازد و نهایتا جام مرگ را از دستان پدر گرفته و آن را به قطرۀ آخر بنوشد. اما عیسای مسیح چگونه در طول زندگی زمینی خود، توانست خود را مهیای تسلیم شدن به ارادۀ پدر آسمانی سازد؟

عزیزان من! حد اعلای خواستۀ پدر برای تک تک ما، فرزندان خود در مسیح، نهایتا و در سرانجام تسلیم شدن به ارادۀ اوست. این غایت خواستۀ خدا برای ماست. او این را برای ما در نظر دارد، ما چگونه میتوانیم در پی رسیدن به آن باشیم تا خواستۀ پدر خود را بجا آوریم؟ ما چگونه میتوانیم در زندگی مسیحی طوری پیش رفته و رشد کنیم که روزی خود را تسلیم ارادۀ پدر آسمانی خود بدانیم؟ و کی؟ و چقدر طول میکشد؟ هر چند میدانیم که این تسلیم شدن به ارادۀ پدر، برای نجات دهنده، دعای مستمر و طولانی، درد و الم، وسوسه و رنج، قطرات خون، و نهایتا نوشیدن جام مرگ را در پی داشت؟

اجازه بدهید با هم به آن ۵ موردی نگاه کنیم که ما را به تسلیم شدن به ارادۀ پدر آسمانی هدایت میکند:

 

۱- در پی شناخت و درک ارادۀ پدر آسمانی باشیم.

کلام خداوند میگوید:” همشکل این جهان مشوید بلکه به تازگی ذهن خود صورت خود را تبدیل دهید تا شما دریافت کنید که ارادۀ نیکوی پسندیدۀ کامل خدا چیست؟” ( رومیان ۱۲: ۲ ) در نامۀ افسسیان میخوانیم:” از این جهت بی فهم مباشید بلکه بفهمید که ارادۀ خداوند چیست؟”( افسسیان ۵: ۱۷ )

بنظر من این قدم نخستین هر ایماندار بسوی تسلیم شدن به ارادۀ پدر آسمانی است. من نمیتوانم خود را تسلیم چیزی بسازیم، اگر تمام خودم را به آن ندهم. نمیتوانم تمام خودم را به آن بدهم، اگر آن را نشناخته ام. برای شناختن ارادۀ خدا، نیازی به مدارک بالای الهیات مسیحی نیست! خدا را شکر برای گیرندگان آن! اما شناخت ارادۀ پدر آسمانی، در میان کلام مقدس خدا نهفته است. باید با بیل و کلنگ روحانی با هدایت روح القدس که نقشه و راهنمای ما در این حفاری میباشد به معدن کلام رفته و از دل آن نقشه و ارادۀ خدا را کشف کرده و آنها را بشناسیم که چیست یا چیستند؟

 

۲- در پی انجام آن باشیم.

 

عیسای خداوند میفرماید:” نه هر که مرا خداوند خداوند گوید داخل ملکوت آسمان گردد بلکه آنکه ارادۀ پدر مرا که در آسمان است بجا آورد.” ( متی ۷: ۲۱ )

این یکی از تکان دهنده ترین فرمایشات عیسای خداوند در تمام انجیل است. هزاران بار توسط واعظین مورد استفاده قرار گرفته است. و هزاران بار از آن درک درست نشده است! بنظر میرسد هیچکس نخواسته از این فرمایش درس عبرت بگیرد و از خود سوال کند: ” چگونه میتوانم ارادۀ پدری که در آسمان است را انجام دهم تا بدین وسیله بتوانم نزد عیسی رفته و وارد ملکوت خدا گردم؟” بیاییم از این آیه بعنوان پتک و چکش بر علیۀ دیگران استفاده نکنیم، در عوض این را از خودمان بپرسیم، آیا من پشت در من میمانم یا نه؟! اگر نمیخواهم، پس باید ارادۀ پدر آسمانی را انجام دهم. ایماندار راستین از خود سوال میکند: چگونه میتوانم ارادۀ پدر را انجام دهم؟ پاسخ در این سوال است که:” چگونه میتوانیم انجام دهیم اگر آن را نمیشناسیم؟” به همین دلیل، من انجام ارادۀ پدر آسمانی را پس از شناخت و درک ارادۀ پدر آسمانی قرار داده ام. داود میگوید:” مرا تعلیم ده تا ارادۀ ترا بجا آورم.” ( مزمور ۱۴۳: ۱۰ ). ابتدا تعلیم است. شناخت. فهم و دانش از اراده. سپس بجا آوردن آن.

 

۳- با میل و رغبت در پی انجام آن باشیم.

مزمور نویس میگوید:” در بجا آوردن ارادۀ تو ای خدای من رغبت میدارم.” ( مزمور ۴۰: ۷ )

در این مرحله اهمیت اساسی میل و رغبت را در انجام ارادۀ خدا میبینیم. ما ممکن است در پی انجام ارادۀ پدر باشیم، کتاب را بخوانیم و ارادۀ خدا را تشخیص بدهیم و در پی انجام آن باشیم. اما چگونه؟ با میل یا با تردید و دلسردی؟ یا رغبت یا با شک و ناامیدی؟ زیرا اگر انجام ارادۀ پدر با میل و رغبت نباشد، هرگز مورد تایید و قبول خدا قرار نمیگیرد. چرا؟ زیرا خدا دل ما را میخواهد و نه فکر ما را! خدا دل را جستجو میکند. و در دل باید میل و رغبت و اشتیاق به انجام اراده و خواستۀ پدر باشد. ایوب میگوید:” از فرمان لبهای وی برنگشتم و سخنان دهان او را زیاده از رزق خود ذخیره کردم.” ( ایوب ۲۳: ۱۲ ) ارمیا میگوید:” سخنان تو یافت شد و آنها را خوردم و کلام تو شادی و ابتهاج دل من گردید.” ( ارمیاء ۱۵: ۱۶ ) چه وقت میتوانم بدانم با میل و رغبت ارادۀ خدا را انجام میدهم؟ زمانی که ارادۀ خدا را شناختم، در پی انجام آن بر آمدم، و در این راستا با تمام میل و شوق و تشنگی پیش رفتم.

 

۴- تنها آرزوی ما گشته باشد.

 

عیسای خداوند در نحوۀ دعایی که به شاگردان خود تعلیم میدهد؛ اینگونه دعا میکند:” ارادۀ تو چنانکه در آسمان است بر زمین نیز کرده شود.” ( متی ۶: ۱۱ )

عیسای خداوند ارادۀ پدر آسمانی خود را شناخته بود. در پی انجام آن بود. او با شور و شوق و اشتیاق فراوان در پی انجام آن بود. عیسای مسیح میدانست که این اراده چقدر زیباست. چقدر شگفت انگیز است. چقدر کامل است. چقدر عظمت دارد. و چقدر انسان زمینی را میتواند آسمانی بسازد. چقدر قادر است انسان را تبدیل سازد. گستردگی و پهنای عمیق این اراده برای عیسای مسیح کاملا مشهود و قابل رویت بود، چگونه؟ زیرا او آن را در آسمان وقتی با پدر قبل از آفرینش بود؛ دیده بود. آن را مشاهده کرده بود و آن را بخوبی میدانست. از اینرو در دعای خود به ما تعلیم میدهد که این باید آرزوی ما برای انجام این اراده بر روی زمین در قلب آدمیان باشد. آنانی که ارادۀ پدر آسمانی را با هدایت روح خدا تشخیص داده اند، در پی انجام آن بر میایند و آن را با میل و رغبت انجام میدهند؛ این ارادۀ پدر آسمانی خود را آنچنان زیبا و دل انگیز میدانند که دائما در دعای برآوردن شدن بر روی زمین بر قلب آدمیان هستند.

 

۵- تنها خوراک روحانی ما برای بقاء روحانی ما میگردد.

 

شاگردان به شهر رفته بودند تا خوراکی را تهیه کنند. در این فاصله عیسای خداوند با زن سامری ملاقات کرده بود و نجات رایگان را نصیب او نموده بود. وقتی شاگردان با غذا بر میگردند، به عیسای مسیح میگویند که چیزی بخورد. اما عیسای مسیح با کمال تعجب میفرماید:” غذایی دارم که بخورم و شما آن را نمیدانید.” ( یوحنا ۴: ۳۲ ) شاگردان با فکر انسانی خود آن را درک نمیکنند و گمان میبرند کسی غذایی را برای خوراک به مسیح داده است. اما عیسای مسیح به آنها میفرماید:” خوراک من آن است که ارادۀ فرستندۀ خود را به عمل آورم.” ( یوحنا ۴: ۳۴ ) این اولین بار نبود که عیسای مسیح خوراک زمینی را رد کرده و به خوراک آسمانی خود را مرتبط میساخت. در روزی که در صحرا پس از چهل روز گرسنگی، وسوسه شد تا سنگ را به نان تبدیل کند و بخورد و رفع گرسنگی کند. او به وسوسه کننده فرمود:” انسان نه محض نان زیست میکند بلکه به هر کلمه‏ایی که از دهان خدا صادر میگردد.” ( متی ۴: ۴ ) کلام خدا، ارادۀ خدا، آنچه بود که میتوانست گرسنگی جسمانی مسیح را رفع سازند؟ ما چه؟ عیسای مسیح با عمل آوردن ارادۀ پدر آسمانی خود سیر میشد! این خوراک روحانی او بود. او از آن تقویت میشد. عضلات و رگ و پی و اعضای بدن او با این تغذیه متحرک شده و او را به پیش میبردند! قوت و انرژی برای زنده ماندن روحانی برای او تدارک میدیدند.

 

۶- تسلیم آن میگردیم.

 

و بار دیگر رفته باز دعا نموده گفت ای پدر من اگر ممکن نباشد که این پیاله بدون نوشیدن از من بگذرد آنچه ارادۀ تست بشود.” ( متی ۲۶: ۴۲ )

عزیزان! اگر ارادۀ خدا پس از شناخت آن، پس از در پی انجام دادن آن، آن هم با میل و رغبت! طوری که آرزوی بر آوردن شدن آن را در دعاهای خود بر روی زمین بر قلب آدمیان داشته باشیم، وقتی ارادۀ خدا خوراک و دلیل زنده ماندن روحانی گردد و ما با انجام دادن آن، دل گرسنۀ خود را سیر میکنیم و ابتدا نه به شکم  و غذای جسمانی؛ بلکه ابتدا به روح و غذای روحانی فکر کردیم، و در پی آن بودیم تا این روح و این روحانیت را به انجام دادن ارادۀ پدر آسمانی در زندگی خود و در میان فرزندان آدم، در میان کلیسا، در میان روابط زناشویی، در میان روابط با دنیای بیرون، در نشستن و برخاستن و دراز کشیدن و خوابیدن و بیدار شدن، ببینیم؛ من به شما قول میدهم، تازه در آن زمان است که آماده هستیم که تسلیم ارادۀ پدر آسمانی خود شویم. کمااینکه عیسای مسیح در باغ جستیمانی تسلیم آن شد.

تسلیم ارادۀ پدر آسمانی شدن از شناخت آن آغاز میگردد. این شناخت را کلام خداوند توسط روح مقدس خدا به ما تعلیم میدهد. این بر ماست که در پی انجام آن باشیم، با میل و رغبت و شوق و اشتیاق فراوان. انجام آن را دعا کنیم. رویا و ارزوی ما باشد. تنها خوراک روحانی ما باشد. عزیزان وقتی زانو و سر تسلیم به ارادۀ پدر آسمانی فرود آوردیم، تمام قدرتهای آسمانی و تمام فرشتگان را در خدمت خود داریم. زیرا تنها در این زمان است که ما با مسیح بر تخت نشسته ایم و با او فرمان میدهیم. زیرا تنها در این زمان است که ما در مسیح هستیم و چون مسیح در خداست، ما در خدا هستیم، و ما در جلال و عظمت آسمانی شریک خواهیم بود. تسلیم ارادۀ پدر آسمانی شدن، غایت هدف خدای پدر برای هر ایماندار مسیحی میباشد. هر چه زودتر این تسلیم شدن انجام گردد، این میراث و این طعم عظمت آسمانی به کام ما داده میشود. هر چند این تسلیم شدن به نوشیدن جام مرگ و گرفتن آن از دستان خداوند ختم گردد؛ آن را از دستان مبارک او گرفته و آن را تا به آخر مینوشیم. چه فیضی بالاتر و رفیع تر از این که فیض خداوند توسط روح مقدس خود با این تسلیم شدن شما به ارادۀ خدا در زندگی خود، حال هر چه که ممکن است باشد، شما در واقع هم سفره با پدران ایمان گشته اید. زیرا تنها در این زمان است که در حضور خدا هستید و چون ابراهیم و موسی و اشعیاء خواهید گفت: ” لبیک!” ( پیدایش ۲۲: ۱ و خروج ۳: ۴ و اشعیا ۶: ۸ )

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم؟ ۱۶

ما کی هستیم (۱۶) گوسفندانی در لباس خود. خطرناکترین افراد برای خدا و حکومت او ...