سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / درک آزادی حقیقی در مسیحیت / ازادی خدا برای انسان

ازادی خدا برای انسان

آزادی خدا برای انسان!
ح گ
مقدمه
ایران در حال فریاد زدن است: ” آزادی “… ” آزادی “… گروهی با تمام قدرت و جان خودشان این را فریاد می زنند. گروهی گوش های خود را چسبیده اند تا نشنوند. گروهی از خانه هایشان بیرون نمی آیند مبادا این آزادی برای آنها بخواهد گران تمام شود! گروهی به آنچه که دارند راضی هستند و پشت میله و بیرون میله برای آنها یکی است، همه چیز را راه راه و مصلحتی دوست دارند! و گروهی دیگر با مشت و گلوله بر آن عزم دارند که صدای این آزادی را خفه کنند. چه کسی اینجا درست می گوید؟ چه کسی نادرست؟ چه کسی کافر است و کفر می گوید؟ چه کسی حقیقتی را فریاد می زند؟ قدر مسلم این است ، آنهایی که در آزادی عمل و فکر و راه باشند، دیوانه نیستند که در خیابان بریزند و برای آزادی فریاد بزنند! آنها آن را دارند. این گروه اگر به خیابان بیایند برای دفاع از آزادی خواهند آمد. اما اگر گروهی حاضر است جانش را بدهد و آزادی را بدست بیاورد، فریاد او از زندان سخن می گوید از فشار از خفقان از سانسور از قفس و از زنجیر. بقول خودمان تا بچه گرسنه نباشد، گریه نمی کند! اگر در ایران آزادی بود امروز هیچ لزومی نبود کسی آن را فریاد بزند. اما درک درست در بارۀ آزادی چیست؟ از کجا آغاز شد؟ آیا خواستن آن نشانۀ شهوت رانی و نفس است؟ چه کسی این آزادی را به انسان داد؟ در این مقاله مقصود این است تا به این قبیل سوالات از دیدگاه یک مسیحی بر طبق کتابمقدس پاسخ دهیم. امید است تا موجبات برکات آسمانی برای شما گردد.
قبل از اینکه وارد این گفتگو شویم، به جا دیدم تا سخنان کوتاه و نغز افراد برجستۀ دنیا را در بارۀ آزادی بخوانیم. شاید پیش غذایی باشد برای غذای سنگینی که در پیش رو دارید!
۱ – سنت آگوستین : ” آن کس که مهربان است آزاد است هر چند اگر برده ای باشد؛ آن کس که گناهکار است برده است هرچند اگر پادشاهی باشد.”
۲- ابراهام لینکن: ” آنانی که آزادی را برای دیگران ممنوع میکنند خود لایق آزادی نیستند.”
۳- مارتین لوتر کینگ:” ظالمان آزادی را رایگان نمی دهند، مظلومان باید آن را بطلبند.”
۴- برتراند راسل :” آزادی بیان زمانی میتواند در کشوری وجود داشته باشد که دولت خودش احساس امنیت داشته باشد.”
۵- ژان ژاک روسو:” انسان آزاد خلق شده است لاکن همه جا در اسارت است.”

به من بگو خدای شما کیست تا بگویم تو کیستی!
در کتاب پیدایش به قلم موسی در بارۀ خلقت انسان می خوانیم:” و خدا گفت آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همۀ حشراتی که بر زمین می خزند حکومت نماید. پس خدا آدم را به صورت خود آفرید . او را به صورت خدا آفرید ایشان را نر و ماده آفرید.” ( پیدایش ۱: ۲۶-۲۷). این چنین تصویر زیبا از خلقت انسان تنها در کتاب پیدایش موجود است. هیچ کتاب دینی و مذهبی به این زیبایی قادر نبوده تصویری شفاف و واضح از روز آفرینش انسان، انگیزۀ خلقت او و طرحی که خدا برای او در نظر داشت را به ما بدهد. و زمانی که بیشتر در عمق مطالعات خود در کتابمقدس مسیحی پیش می روید در می یابید که هیچ کتاب دینی و مذهبی موجود در دنیا قادر نبوده تصویری شفاف و واضح از شخصیت و ماهیت خدایی را اینچنین با ریز و جزییات به ما بدهد که ما بیست و چهار ساعت با نام و حضور او سر و کار داشتیم؛ اما هرگز قادر به تجزیه و تحلیل کردن این خدا نبوده ایم!
در کتابمقدس مسیحی شما وجود خدایی را داری که تماما خود را برای تو تا به آن اندازه ای که باید او را بشناسی، شناسانیده است. اما خدا روح است. چگونه ممکن است خدا خود را به ما نشان بدهد؟ چه زمانی این روی داد؟ تا قبل از آمدن عیسای مسیح با نزول روح مقدس خود بر برگزیدگان و انبیاء خویش در پی نشان دادن ماهیت و شخصیت خود و نهایتا زمانی که عیسای مسیح جسم گرفت و بر روی زمین آمد تمام خودش. ما می دانیم مخالفان زیادی این را قبول ندارند. بگذار تا قبول نداشته باشند. من قصد ثابت کردن چیزی را ندارم. قصد نشان دادن آن را دارم. شما آزاد هستید که قبول یا رد کنید! عیسای مسیح فرمود:” هر کس مرا می بیند فرستندۀ مرا دیده است.” ( یوحنا ۱۲: ۴۵). و یوحنا شاگرد مسیح می نویسد:” کسی هرگز خدا را ندیده است اما آن فرزند یگانه ای که در ذات پدر و از همه به او نزدیکتر است او را شناسانیده است.” ( یوحنا ۱: ۱۸). پولس یهودی زاده می گوید:” مسیح صورت و مظهر خدای نادیده است .” ( کولسیان ۱: ۱۵). نویسندۀ نامۀ عبرانیان می گوید:” آن پسر فروغ جلال خدا و مظهر کامل وجود اوست.” ( عبرانیان ۱: ۳). و من که روزی بی خدا و کافر بودم شهادت می دهم عیسای مسیح خود خداست. زیرا بر من با تمام عظمت و درستی و شکوه خود نشست و مرا از سیاهی حماقت باورم با فیض و رحمت خودش به نور درآورد. تمام اینها و آیات فراوان دیگر از تعالیم عیسای مسیح به ما این را ثابت میکند که ما چه خدایی را پرستش می کنیم. و آیا او را با شناخت و درک درست پرستش می کنیم یا نه؟ زیرا خدای نادیده به چشم انسان در عیسای مسیح خود را کاملا بر انسان عیان نمود. این خدای حقیقی در عیسای مسیح به تو می گوید که چه چیزی او را خشنود میکند، چه چیز او را خشمگین. چه عملی پاداش دارد. چه عملی تنبیه. به تو می گوید مرز کجاست. و به تو می گوید عبور از این مرز با چه عواقبی همراه است. به تو می گوید که به راست و به چپ رفتن را دوست ندارد. برای تو ثمرۀ گناه را کاملا، واضح و خوانا معنا کرده است: ” زیرا مزدی که گناه می دهد مرگ است.” ( رومیان ۶: ۲۳). کتابمقدس کاملا برای شما بیان کرده است که شخصیت خدا بر قدوسیت، عدالت و رحمت بنا شده است. قدوس است و از گناه متنفر است. رحمت دارد و پر فیض است. عدالت دارد و گناه را بی پاسخ نمی گذارد. خیلی ساده و قابل فهم! اما در بطن و منشور این ذات روشن یهوه خدای مسیحیت، از هیچ تا بی انتها، از الف تا ی از آلفا تا امگا میتوانی شخصیت او را گسترش بدهی. حالا برو سعی کن تا ” الله ” را در قرآن بشناسی! کیست؟ چیست؟ چه می خواهد؟ چه می گوید؟ چه وقت الله از شما می خواهد؟ چه وقت ” رسول انسانی ( سورۀ الاسرا آیۀ ۹۳ و کهف آیۀ ۱۱۰ )” ؟ چه وقت خواست الله است و چه وقت خواست رسول؟ این را رسول می گوید یا الله؟ نمی دانی ” الله ” را خشنود می کنی یا ” پیامبر انسانی ” را! بعد فکر میکنی خشنود کردن پیامبر امی همان خشنود کردن الله است؛ اما ناگهان می بینی نه پیامبر امی خشنود است نه الله! می بینی که همه چیز معلق است، و تو مانده ای منتظر تا خشنودی تا رضایت تا اطمینان تا تضمین تا تایید. اما هرگز نداری. تنها یک آیه را برای شما مثال می زنم:” آیا می پندارید که به بهشت خواهید رفت و حال آنکه هنوز الله معلوم نداشته است که از میان شما چه کسانی جهاد می کنند و چه کسانی پایداری می ورزند؟” ( آل عمران ۱۴۲). من می توانم مشتی سوال برای شما در بارۀ این آیه ایجاد کنم که نه از خودم بلکه در این آیه وجود دارد اما پنهان است، اما اجازه می دهم خود شما آن را در زیر دندان افکار تان بجوید! و سعی کنید توازن و پیامی ثابت و روشن از آن درک کنید…
یکی از موارد اساسی و ریشه ای که هرگز در قرآن شما نخواهید یافت و معنا و انگیزه و دلیلی برای بودن و سخن گفتن از آن از زبان ” الله ” نمی بینید، آزادی انسان است. برو شما تمام آیات قرآن را تفحص کن و برای خودت یک آیه پیدا کن که در آن در بارۀ ” آزادی “؛ آغاز، انگیزه ، علت و نیاز آن سخن گفته باشد. تنها یک آیه! که گفته باشد آزادی چیست و الله چه نظری در این باره دارد. اکنون از مفسرین و متفکرین اسلام این سوال را بپرسید. آیا خدا انسان را آزاد و در آزادی آفرید یا نه؟ بی شک یک عکس العمل را خواهید دید. حیرت، خشم، سوال. و از شما می خواهند که توبه کنید و دیگر این عبارت را تکرار نکنید! آنها آزادی را منافات با معنای قرآن می دانند. آنها آزادی را خرابی می دانند. آنها آزادی را فساد می بینند! آنها آزادی را حیلۀ شیطان می دانند! مکر شیطان! چرا؟ زیرا بیان و گسترش آزادی باید سرچشمه و منبع داشته باشد. باید با هدف و انگیزه باشد. باید علت داشته باشد. باید نتایج آن را دید. اگر در قرآن نیست. الله در بارۀ آن سخن نگفته است. اگر الله از آن سخن نگفته است، پس تو نیاز نداری! ویرانگر است. تمام اتهامات ۱۴۰۰ سالۀ مفسرین دین اسلام از عبارت آزادی یعنی همین. تمامی کشورهای اسلامی با حکومت اسلام ، آزادی و تعریف و گسترش آن را حملۀ غرب می دانند!!
آزادی متعلق به هیچ کشور و شخص و فلسفۀ خاصی در دنیا نیست. صاحب و خالق آزادی خود خداست. خود خدای زنده و سرمدی، که به احتمال زیاد با الله کمی در این مورد اختلاف نظر دارند! الله نمی خواهد از آزادی سخن بگوید ، اما یهوه خدای زندۀ مسیحیت با شجاعت از آن سخن می گوید و شما را پس از دریافت روح پاک خدا و زیستن در آن به داشتن و لذت بردن از آن تشویق میکند!
آزادی در خلقت
اکنون قصد دارم تا شما را با آیاتی زنده از معنا و حضور آزادی در کتابمقدس مسیحی آشنا سازم. برای شما بنویسم که خدا آزاد است. او عاشق و دوستدار آزادی ست. او تمام هستی خود را اینگونه خلق کرد و اینگونه پسندید و اینگونه از آدم خواست تا بزید و تکثیر گردد. در آزادی نه در اسارت.
به آیات ابتدایی این بحث مراجعه کنیم. به روز اول خلقت انسان توسط خدا و هدفی که خدا از خلقت او در نظر داشت:” :” و خدا گفت آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همۀ حشراتی که بر زمین می خزند حکومت نماید. پس خدا آدم را به صورت خود آفرید . او را به صورت خدا آفرید ایشان را نر و ماده آفرید.” ( پیدایش ۱: ۲۶-۲۷)
خدا گفت او انسان را بسازد تا بر ماهیان دریا و پرندگان و بهایم و بر تمامی زمین و همۀ حشرات حکومت کند. این حکومت انسان بر هستی چگونه میسر می بود و چه حکومتی بود، اگر انسان آزاد نمی بود؟ خدا می توانست بگوید : آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و … حکومت نمایم! وقتی خدا تمام اختیار هستی را به انسان داد، در حقیقت انسان را آزاد گذاشت تا بر تمام دست ساخت او حکومت کند. البته نه آنقدر آزاد که انسان ورای خدا و قدرت خدا قرار گیرد. آزاد در زمان خلقت. آزاد در عمل. در تصمیم گیری. در گسترش و مدیریت بر هستی. در نوآوری و پدیده های تازه . این آزادی از کجا آمده بود؟ عیسای مسیح به زن سامری در بارۀ ماهیت خدا سخن می گوید او می فرماید:” خدا روح است و هر که او را پرستش کند می باید به روح و راستی بپرستد.” ( یوحنا ۴: ۲۴). پولس رسول در نامۀ خود به کلیسای قرنتس می نویسد:” اما خداوند روح است و جایی که روح خداوند است آنجا آزادی است.” ( دوم قرنتیان ۳: ۱۷). اکنون این دو سخن را با هم ترکیب کنید: ” خدا روح است. هر که او را پرستش کند باید به روح و راستی در آزادی او را پرستش کند.” اکنون به روز خلقت انسان نگاه کنید. خدا گفت: ” آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم.” سپس می خوانیم :” خداوند خدا پس آدم را از خاک زمین بسرشت و در بینی وی روح حیات دمید ” ( پیدایش ۲: ۷). یعنی چه؟ یعنی آدم از روح حیات پر شد. روح خدا. یعنی روحانی خلق شد. و هر جا روح خداست در آنجا آزادی است. یعنی آدم در آزادی ، با آزادی خلق شد. این آزادی را خدا نه تنها به انسان داد، بلکه به تمام موجودات دست ساخت خود. تمام خلقت در آزادی خلق شد. تا آزادانه رشد و بارور و تکثیر شوند و در آزادی با تمام قلب و جان و دل خود خدا را سجده و پرستش نمایند. اما در راس این منشور آزادی ، دست ساخت خدا به انسان پاسخگو بود و انسان به خدا. خدا آنها را آزاد از خود و مستقل و سر خود نیافرید. در غیر اینصورت او خدایان را آفریده بود! او آزادی هستی را با معنا و انگیزه آفرید. آزاد در تمام ابعاد زیستن، اما وابسته با ذات روحانی خدا. این نقشۀ خدا برای انسان و هستی بود. آزادی در تمام هستی، اما وابسته و پاسخگو تنها و تنها به خالق.

آزادی در انتخاب
دقیقا به دلیل بودن این آزادی در تصمیم گیری انسان بود که او تن به چیدن از میوۀ درخت ممنوعه کرد. خدا کجا بود؟ چرا خدا مانع کار حوا از چیدن درخت ممنوعه نشد؟ زیرا خدا انسان را اخطار داده بود که چه بر سر او خواهد آمد اگر از آن درخت بخورد( پیدایش ۲: ۱۷). اما چون انسان را آزاد خلق کرده بود، هرگز از نخوردن او از آن میوه( تصمیمی که خود انسان گرفته بود) ممانعت نکرد. بر خلاف فرمان خدا بود، اما خدا اجازه نداد تا این نافرمانی انسان، ذات آزاد او را، و آزادی داده شده به انسان را مخدوش کند. بر خلاف میل او بود، اما آزادی انسان را از او نگرفت. بر خلاف فرمان او بود، اما اجازه نداد تا مانند ریسمانی حوا را از درخت و شیطان و آدم را از خوردن میوه از دست زنش جدا کند. او هم شیطان ، هم حوا و هم آدم را در عمل خود آزاد آفرید. هر چند هر سه بر خلاف فرمان او عمل کرده بودند، اما خدا به خود اجازه نداد، آزادی عمل آنها را از آنها سلب نماید. چرا که دیگر آنها، خود نبودند. او بودند. و وقتی که او بودند، چرا باید انسان بابت گناه خودش تنبیه می شد؟ یا مار؟ خدا بود که باید تنبیه می شد! اما اگر از همان اول این آزادی را از آنها محدود می کرد. دیگر آنها انگیزه ای برای رشد و باروری و ادامۀ بقا نداشتند. چرا اصلا باید خلق می شدند. خدا خودش آنها را بارور می کرد و زیاد و کم می کرد. بر آنها حکومت می کرد. خودش بود و خودش. زیاد هم نباید بابت نااطاعتی آدم سردرد بگیرد! او اجازه داد تا انسان آزاد باشد. آزاد عمل کند. اما حتی یک آن بی اختیاری و وابسته بودن و عروسک بودن را به انسان ندهد. او اجازه داد تا بهای این آزادی انسان که متاسفانه به گناه او انجامید به قیمت خون عیسای مسیح پرداخت شود؛ اما آزادی انسان را از او سلب نکند. اما عزیزان با گناه انسان و نااطاعتی او از فرمان خدا، آزادی داده شده به انسان تماما آلودۀ نفس گشت. آلودۀ جسم. انسان خود با دستان خود آزادی خود را به اسارت مبدل کرد. و درست اینجا فرق عظیم مسیحیت با تمام ادیان دنیاست. به رغم گناه انسان و دور شدن او از خدا، خدا آزادی انسان را از او نگرفت. هر چند اکنون انسان در گناه می زیست اما باز خدا انتخاب را به انسان واگذاشت. هشدار نابودی را به انسان داده بود. و در طول تاریخ هستی بارها و بارها انبیاء و برگزیدگان خویش را برای انسان فرستاد تا آنها را آگاه سازد تا با ایمان نزد خدا پاک زندگی کنند و از آزادی خود در جهت نفس و شهوت رانی استفاده نکنند. انسان در گناه می زیست و آزادی داده شده به او آلودۀ نفس گشته بود، اما خدا اجازه داد تا انسان او را از میل و در آزادی خویش انتخاب کند. تا او را پرستش نماید. موسی در آخرین سخنان خود رو به قوم کرد و گفت:” امروز آسمان و زمین را بر شما شاهد می آورم که حیات و موت و برکت و لعنت را پیش روی تو گذاشتم پس حیات را برگزین تا تو با ذریتت زنده بمانی.” ( تثنیه ۳۰: ۱۹). قوم ناچیز و بت پرستی را از اسارت مصر بیرون می آورد. به آنها محبت میکند. آن همه معجزات عظیم را برای آنها انجام می دهد، اما باز در میل آزاد انتخاب آنها دخالت نکرد! هر چند مرگ و حیات را روبروی انسان قرار داده بود اما اجازه داد تا انسان خودش یک کدام از این دو را برگزیند، نه با زور و فشار و دیکتاتوری راه درست را در حلقوم انسان کند!! یوشع نبی رو به جماعت قوم اسرائیل کرد و گفت:” و اگر در نظر شما پسند نیاید که یهوه را عبادت نمائید پس امروز برای خود اختیار کنید که را عبادت خواهید نمود.” ( یوشع ۲۴: ۱۵) . و عیسای خداوند در اوج فیض و رحمت خویش به انسان فرمود:” من پشت در ایستاده در را می کوبم اگر کسی صدای مرا بشنود و در را باز کند وارد می شوم و با او شام خواهم خورد و او نیز با من.” ( مکاشفه ۳: ۲۰). هللویاه و سپاس به خدای زنده و حقیقی ما. سپاس به محبت و فیض بیکران او. جلال بر او باد که ما را آزاد آفرید و تمام وجود ما را در آزاد می خواهد. تا او را در آزادی و روح پرستش کنیم نه در زور و تهدید.

آغاز این آزادی کجاست؟
تمام کتابمقدس مسیحی برای ما از این آزادی سخن می گوید. اما دوستان عزیز! این آزادی امروز برای کسانی که عیسای مسیح را در قلب خود ندارند و به او ایمان نیاورده اند، تماما بی معنا و خطرناک است. بالاتر بر طبق ایات کتابمقدس نوشتم که خدا روح است و هر چه که روح خداست در آنجا آزادی هست. پس اگر هر جا روح خدا نباشد آزادی وجود ندارد، بلکه اسارت .زیرا آزادی بدون نبودن روح خدا در شخص مهار و کنترل شده نیست و به گناه و ارضاء نفس می انجامد. یادمان باشد که آدم گناه کرد. از حریت و آزادی خویش سوء استفاده نمود و از فرمان خدا نااطاعتی نمود و اسیر گناه شد. اما خدا از سر فیض و رحمت خویش برای بازگرداندن این آزادی و پاکی به انسان ، طرحی را ریخت. قربانی شدن عیسای مسیح. پاک شدن گناهان انسان. بازگشت روح خدا در شخص. و هر جا که روح خداست در آنجا آزادی هست.
روزی که عیسای مسیح از یحیی تعمید دهنده تعمید گرفت به شهر خودش ناصره آمد. وارد کنیسه ای در شهر شد. همۀ مردم نشسته بودند. مسئول کنیسه طومار اشعیاء نبی را به او داد. اما عیسای مسیح در میان ۶۶ فصل این طومار و از میان تقریبا ۱۲۹۱ آیۀ نوشته شده ، تنها دو آیه را انتخاب میکند و آن را برای مردم میخواند:” روح خداوند یهوه بر من است زیرا خداوند مرا مسح کرده است تا مسکینان را بشارت دهم و مرا فرستاده تا شکسته دلان را التیام بخشم و اسیران را به رستگاری و محبوسان را به آزادی ندا کنم و تا از سال پسندیدۀ خداوند و از یوم انتقام خدای ما ندا نمایم و جمیع ماتمیان را تسلی بخشم.” ( اشعیاء نبی ۶۱: ۱-۲ ) . عیسای مسیح بنا به فرمان خدای زنده و سرمدی بر روی زمین آمد تا آزادی انسان را به انسان برگرداند. آزادی از اسارت گناه و دین و شریعت. پولس می نویسد:” زیرا که شریعت روح حیات در مسیح عیسی مرا از شریعت گناه و موت آزاد گردانید.” ( رومیان ۸: ۲). وقتی عیسای مسیح رو به یهودیانی که به او گرویده بودند کرد و فرمود:” و حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد.” ( یوحنا ۸: ۳۲ ) تمام منظورش این بود که بروید با میل خودتان در من و در بارۀ من جستجو کنید. آزاد باشید. مرا تفحص کنید. با میل خودتان. روزی می رسد که حقیقت را در خواهید یافت. خودتان. در آزادی جستجویی که کرده اید. پس در آزادی در بارۀ حقیقت هستی جویا باشید. آنچه را که در بارۀ من در این آزادی جستجو خواهید یافت، حقیقتی بیش نیست. من حقیقت هستی هستم. و این حقیقت شما را آزاد می کند. دقیقا به همین دلیل است که در ادامۀ سخن خود می فرماید:” پس اگر پسر شما را آزاد سازد واقعا آزاد خواهید بود. ” ( یوحنا ۸: ۳۶).
می پرسید این که دیگر آزادی نیست؟ من می خواهم هر که را دوست دارم بپرستم. بله شما کاملا مختار هستید که خدای خودتان را بپرستید. اما نتایج کدامیک به جلال و ستایش خدای حقیقی می انجامد؟ کدام آزادی شما را به فراخی و آرامش جاودان می برد؟ کدام آزادی شما را از اسارت و قید و بند، آیین ها و مراسم پوسیدۀ دینی و شریعت آزاد کرده و شما در روح، خدا را می پرستید؟ کدام آزادی شما را گسترش می دهد و محدود نمی کند؟ کدام آزادی با خود تمام ثمرۀ روح مقدس خدا را برای شما می آورد؟ زیرا بیاد داشته باشید آزادی انسان وقتی او به گناه کشیده شد، آلوده گشت و انسان اسیر نفس خویش گشت. و تنها عیسای مسیح ما را از این اسارت آزاد ساخت.
آزادی و مسئولیت آن
تاکنون شما دو نوع آزادی را دیدید. یکی آزادی ایی که خدا در ابتدای خلقت به انسان داد و انسان مختار است از آن در هر جهتی از آن استفاده کند، فراموش نکنید من این ” در هر جهتی ” انسان را در آزادی تایید نمی کنم، بلکه می گویم انسان آزاد است تا خودش باشد. این قابل پسند خدا نیست. زیرا آزادی داده شده به ما می بایست در جهت شناخت و پرستش خدا بکار رود اما در جهت ارضای نفس بکار رفت. خدا این آزادی را برای ما نیکو نمی بیند. آزادی دوم در مسیح است. چون با ایمان به مسیح روح خدا را دریافت می کنید، شما آزاد خواهید بود. تا در آزادی روح رشد کنید. این آزادی مورد تایید و قبول خداوند است.
جا دارد تا درک درستی از این آزادی مورد بحث را بر طبق کتابمقدس برای شما بازگشایی نمایم. که ما از چه آزادی سخن می گوییم؟ بر خلاف باور نادرست مذهبیون دنیا، این آزادی داده شده به انسان از طرف خدا به همراه یک مسئولیت به او داده شد. مسئولیت دفاع از این آزادی. زیرا اگر انسان از آن دفاع نمی کرد و این آزادی را در روح و ایمان ، پاک و درست از آن استفاده نمی نمود، از او گرفته می شد. او باید در این آزادی از آزادی دفاع می کرد. مزمور نویس می نویسد:” و به آزادی راه خواهم رفت زیرا که وصایای ترا طلبیده ام.” ( مزمور ۱۱۹: ۴۵). یعنی چه؟ یعنی اگر امروز در آزادی گام بر می دارم چون تو اینگونه خواستی . چون من از فرامین تو اطاعت کرده ام. به همین دلیل است که کتابمقدس در بارۀ آزادی ما در عیسای مسیح می نویسد:” لکن احتیاط کنید مبادا آزادی شما باعث لغزش ضعفاء گردد.” ( اول قرنتیان ۸:۹). و میخوانیم:” زیرا که شما ای دوستان به آزادی خوانده شده اید اما زنهار آزادی خود را فرصت جسم مگردانید بلکه به محبت یکدیگر را خدمت کنید.” ( غلاطیان ۵: ۱۳). و شاگرد مسیح می نویسد:” مثل آزادگان اما نه مثل آنانی که آزادی خود را پوشش شرارت می سازند بلکه چون بندگان خدا.” ( اول پطرس ۲: ۱۶).
آزادی که خدا به انسان داد، آزادی نه در پی ارضاء کردن امیال نفسانی و شهوات خود بود( برداشتی که مذهبیون و دین داران از آزادی دارند!) بلکه آزادی داده شده به انسان به این دلیل بود تا انسان در این آزادی رشد کرده، بارور شود و چون خدا قدوس و پاک و عظیم است، انسان در آزادی روحانی خودش، با کلمات خودش،با تمام وجود خودش با جان و قلب و روح خودش در طیب خاطر خدا را ستوده و پرستش نماید. یعنی نمایی از بهشت بر روی زمین.
پس اگر در مسیح هستیم و این آزادی در عیسای مسیح را بدست آورده ایم باید از آن به نحو عالی در جهت رشد و باروری خود در روح خدا بکار گیریم، نه در جهت محکوم کردن دیگران، انتقاد از دیگران، و نه در جهت ارضای نفس خویش؛ آزادی یک مسیحی آغشته به خون عیسای مسیح است، و ما نباید خون عیسای مسیح که این آزادی را به ما هدیه داده است را کم ارزش سازیم.
پولس ایمان آورده به عیسای مسیح در نامۀ خود به کلیسای افسس می نویسد:” که در وی به سبب خون او فدیه یعنی آمرزش گناهان را به اندازۀ دولت فیض او یافته ایم.” ( افسسیان ۱: ۷). آمرزیده شدن از گناهان همواره با آزادی همراه است. یعنی رستگاری. یعنی رهایی. بدهی شما پرداخت شده است. سند شما از گرو در آمده است! ما در اسارت نفس بودیم. در گناه اسیر بودیم. در شرارت آزاد بودیم. مسیح ما را به قیمت خون خود آزاد کرد. از اسارت گناه و اسارت نفس. این ارزشمند ترین آزادی برای انسان است.
پطرس شاگرد عیسای مسیح در نامۀ خود می نویسد:” زیرا می دانید که خریده شده اید از سیرت باطلی که از پدران خود یافته اید نه به چیزهای فانی مثل نقره و طلا بلکه به خون گرانبها چون خون برۀ بی عیب و بی داغ یعنی خون مسیح.” ( اول پطرس ۱: ۱۸-۱۹). ما در بند و اسیر گناه بودیم. بردۀ گناه. زندانی گناه. در شرارت آزاد بودیم. در گناه آزاد بودیم. و این آزادی ما را به سوی مرگ می برد. داغ مرگ را بر پیشانی ما زده بود. اما عیسای مسیح آمد، به قیمت خون خود، نه حرف. نه جنگ. نه شمشیر. نه زور. بلکه با خون خود ، زنجیرهای این اسارت را پاره کرد. زیرا بدهی ما ، کفارۀ گناهان ما، را به خدا پرداخت کرد. و ما را آزاد ساخت. آزاد از اسارت گناه. از اسارت نفس. از اسارت دین و شریعت. و این ارزشمند ترین آزادی برای انسان است.
دوست خوانندۀ عزیز! اگر هنوز این آزادی را لمس نکرده ای، بدلیل این است که هنوز به عیسای مسیح قلب خودت را نداده ای! هنوز در زنجیر بسر می بری ، اما فریاد می زنی: آزادی، آزادی…دوست عزیز آزادی حقیقی و راستین بدون ایمان و داشتن عیسای مسیح در قلب ممکن نیست. تنها زمانی که عیسی را با ایمان می پذیری، روح خدا در شما ساکن می گردد و هر جا که روح خدا باشد در آنجا آزادی هست. امروز عیسای مسیح را بعنوان خداوند و نجات دهندۀ خودت بپذیر! به او ایمان بیاور! کافیست اینگونه دعا کنی که:”
خداوندا گناهکارم و قادر نیستم از گناهان خودم پاک بشوم. ایمان دارم که عیسای مسیح برای پاک کردن گناهان من بر بالای صلیب مرد. دفن شد. روز سوم قیام کرد و امروز زنده است. اکنون از او دعوت می کنم تا به قلب من بیاید و مرا از آن خودش کند. آمین “.
با این دعا شما امروز آزادی حقیقی را در روح مسیح دریافت کرده ای. دو کار انجام بده:
۱- از آن سوء استفاده نکن در جهت نفس و میل خودت؛ بلکه در جهت پرستش خدا و محبت به دیگران.
۲- هرگز به بردگی و اسارت انسان تن نده. چه در آیین و دین قبلی. چه در کلیسایی که هستی.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ازادی ما در عیسای مسیح

آزادی ما در مسیح (به مناسبت روز استقلال سرزمین آمریکا و استقلال تمامی سرزمینهایی که ...