سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / درک آزادی حقیقی در مسیحیت / ازادی ما در عیسای مسیح

ازادی ما در عیسای مسیح

آزادی ما در مسیح

(به مناسبت روز استقلال سرزمین آمریکا و استقلال تمامی سرزمینهایی که از سلطۀ خفقان و تاریکی حکومتهای خودکامگه رهایی یافته‏اند.)
نوشتۀ: ح.گ
به دست آوردن آزادی در طول تاریخ بشریت همواره با ریختن خون بسیاری میسر شده است. هیچ آزادی‏ایی با مذاکره و توافق در پشت میزها میسر نشده است. در ضمن هیچ آزادی‏ایی در سرزمینهای زمینی توسط تلاش و عمل یک انسان نبوده است، شاید یکنفر مغز متفکر آن بوده اما نهایتا توسط فوج مردم به عرصۀ میدان آورده شده و برای آن جنگیده شده است. به قیمت خون و باروت و مرگ. سوالی که مطرح میشود این است که: تا چه زمانی این آزادی میتواند بکارت و ناب بودن خود را حفظ کند؟ تا کی میتواند برای آنانی که برای بدست آوردن او جنگیدند، ثمرات ارزنده و نیکوی آزادی را بارور شود؟ تا کی این آزادی پایدار است؟
و اینگونه بود آزادی ما از سلطۀ مرگ و شیطان و شریعت پوسیدۀ انسانی، توسط خون گرانبهای عیسای مسیح که برای تمامی انسانها بر بالای صلیب جلجتا ریخته شد. و برخلاف آزادی سرزمینها که انقلاب انسانها آن را پیش برده، برای آیین مسیحیت ما، تنها یکنفر این را انجام داد. یکنفر برای همۀ انسانها جنگید. تا همۀ انسانها به آزادی‏ایی که هرگز طعم آن را نه آنها و نه نیاکان آنها چشیده بودند، دست یابند. خون یکنفر. یک نفر ایستاد. یک نفر جنگید. یک نفر کشته شد. و یک نفر این آزادی را تثبیت کرد. و باید گفت، این آزادی بر خلاف آزادی جنگیده شده توسط انسانها، همواره پایدار و استوار باقی میماند. همانطور که پس از دو هزار سال هنوز در همان طراوت و تازگی و بکارت خود باقی مانده است. و من ایمان دارم تا زمانی که خود عیسای مسیح بازگردد این آزادی خالص و ناب بر روی زمین در میان جانهای تشنگان و گرسنگان نیکی مطلق باقی میماند.

چرا فقط عیسای مسیح دهنده و آورندۀ این آزادی است؟
وقتی عیسای مسیح از یحیای تعمید دهنده، تعمید گرفت به مدت چهل روز وارد بیابان شد، تا قوت، انگیزه، اراده و هدف او برای صلیب آزمایش شود، آیا پسر انسان، حقیقتا حاضر است تا این راه را دنبال کند. راهی که به آزادی ما ختم میشد؛ پس از چهل روز و پیروزی بر حیله‏ها و فریبهای شیطان، وارد شهر ناصره شد. طبق معمول وارد کنیسۀ محل شد. به او لوحه‏ایی از اشعیاء نبی را دادند تا از آن بخواند. لوحه‏ایی که به او دادند، لوحۀ ۶۱ اشعیاء نبی بود. و عیسای مسیح عمدتا بخشی از این لوحه را برای خواندن انتخاب کرد و آن را خواند:” روح خداوند بر من است، زیرا که مرا مسح کرد تا فقیران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شکسته دلان را شفا بخشم و اسیران را به رستگاری و کوران را به بینایی موعظه کنم و تا کوبیدگان را آزاد سازم، و از سال پسندیدۀ خداوند موعظه کنم.”( اشعیاء ۶۱: ۱- ۲ و لوقا ۴: ۱۶- ۱۹ ) لوقا میگوید وقتی عیسای مسیح این بخش را خواند، لوحه را به مسئول کنیسه داد، به مردم خیره شد، و به مردم گفت که:” امروز این نوشته در گوشهای شما تمام شد.” ( آیۀ ۲۱ ) وقتی عیسای مسیح به مردم چنین گفت، لوقا میگوید، ناگهان در میان مردم همهمه‏ایی آغاز شد، و او را به زیر سوال بردند که چگونه چنین ادعایی میکند؟ چرا مردم پس از اینکه عیسای مسیح به آنان فرمود، که کلام اشعیاء امروز برای آنان محقق شده است چنین عکس‏العملی نشان دادند؟ زیرا این بخش اشعیاء نبی از روزی سخن میگوید که مسیح موعود اسرائیل که تمام اسرائیل در انتظار او بود خواهد آمد و برای اسرائیل چنین خواهد کرد. و عیسای مسیح به آنان فرموده بود که: امروز این پیشگویی انجام شده است و شما مسیح موعود اسرائیل را پیش روی خود ایستاده میبینید.
ماموریت مسیح موعود اسرائیل بر طبق کلام انبیاء اسرائیل، در سه اصل کلی تمرکز داشت: دادن صلح و آزادی پایدار، بخشیدن گناهان و آمرزش آنها، و پیروزی بر نیروهای پلید شیطانی. تمام این سه اصل در اشعیاء نبی ۶۱ به آن اشاره شده است. تمام این سه کار عظیم مسیح موعود اسرائیل، در سه سال خدمت عیسای مسیح در اسرائیل دقیقا انجام شد. او از صلح و آزادی‏ایی موعظه کرد که تاکنون هیچکس آن را نه شنیده بود و نه آن را حس کرده بود. او گناه گناهکاران را آمرزید و به آنان فرصت بازگشت و توبه و ورود به ملکوت آسمانی را داد. و بر دیوها و ارواح پلید شیطانی و حیله‏های آنها پیروز شد. این را تاکید میکنم تا بر این اصل بتوانم بایستم که آزادی ما فقط بواسطۀ عیسای مسیح و کار او بر صلیب میسر بود. فقط عیسای مسیح قادر بود تا چنین آزادی را به ما بدهد. زیرا او از جانب خدای پدر مسح شده بود تا چنین ماموریتی را به کمال برساند.
این تنها جایی نیست که عیسای مسیح به دادن این آزادی به انسان اشاره میکند. در انجیل یوحنا میخوانیم که او رو به رهبران یهود کرده و میفرماید:” اگر شما در کلام من بمانید، فی‏الحقیقته شاگرد من خواهید شد، و حق را خواهید شناخت و حق شما را آزاد خواهد کرد.”( یوحنا ۸: ۳۱- ۳۲ ) و شما از خودتان میپرسید این حق کیست و چیست؟ در ادامۀ سخنان خود در همین فصل یوحنا، عیسای مسیح به رهبران یهود میگوید آنانی که غلام گناه هستند، در اسارت گناه هستند و گناه ارباب آنها است و بر آنها فرمانروایی میکند. اما او ادامه میدهد که:” پس اگر پسر شما را آزاد کند، در حقیقت آزاد خواهید بود.” ( آیۀ ۳۶ ) اکنون در می‏یابیم که آن ” حق ” در آیۀ ۳۲ در واقع همان ” عیسای مسیح ” در آیۀ ۳۶ است.

آزادی‏های داده شده به ما در عیسای مسیح

عیسای مسیح در سه اصل کلی ما را برای همیشه آزاد ساخت و این آزادی را در جانها و روح ما کاشت تا ما در آن زندگی کنیم:
۱-   آزادی از شریعت و قوانین آن
۲-   آزادی از هراس و ترس مرگ
۳-   آزادی در رفتن به حضور خدا

آزادی از شریعت و قوانین آن
” زیرا که شریعت روح حیات در مسیح عیسی مرا از شریعت گناه و موت آزاد گردانید.”( رومیان ۸: ۲ از ترجمۀ قدیم)

وقتی عیسای مسیح در موعظۀ سر کوه خود بر شریعت نوشته شده بر لوحه و داده شده به موسی اشاره کرد و آنها را بار دیگر از ریشه و اصل آنها بررسی نمود، او یک انقلاب روحانی ایجاد کرده بود. و او این انقلاب را با قدرت و اقتدار آغاز کرد. برای همین بود که مردم از این اقتدار و قدرت او در تعلیم شگفت زده بودند. اما وقتی او به اصولی از شریعت اشاره کرد از جمله: روز سبت و قوانین آن، خوارکی‏ها و اینکه همۀ خوراکها پاک هستند، معاشرت و رابطه با بیگانگان غیراسرائیلی؛ رهبران و فریسیان را به خون خود تشنه ساخت، او آب را به خوابگاه مورچگان انداخته بود!
سپس وقتی پولس رسول به عیسای مسیح ایمان آورد، از آزادی‏ایی در مسیح سخن گفت که تاکنون هیچکس آن را دریافته نبود. آزادی از شریعت. آزادی از انجام قوانین و مقررات دینی. آیینها و مراسم دینی که تلاش دارد تا انسان را نیک و پاک نشان دهد.( و ما که از دین اسلام آمده‏ایم به فراوانی از این مقررات و مراسم و شریعت دینی خبر داریم) او در رسالۀ خود به کلیسای روم مینویسد:” زیرا که شریعت روح حیات در مسیح عیسی مرا از شریعت گناه و موت آزاد گردانید.”( رومیان ۸: ۲ از ترجمۀ قدیم) سپس پولس ادامه میدهد:” در واقع ما با دانستن احکام مذهبی از چنگال گناه نجات پیدا نکردیم، زیرا قادر به رعایت آنها نیستیم. به همین علت خدا طرح دیگری برای نجات ما تهیه دید. او فرزند خود عیسی مسیح را در بدنی مانند بدن انسانی ما به این جهان فرستاد، با این تفاوت که بدن او مثل بدن ما تحت سلطۀ گناه نبود. او آمد و جانش را در راه آمرزش گناهان ما قربانی کرد، تا ما را نیز از سلطۀ گناه آزاد سازد.”( رومیان ۸: ۳ از ترجمۀ تفسیری)
عیسای مسیح با دادن روح القدس به ما و سکونت روح مقدس خدا، در ما برای همیشه ما را از زنجیرها و قوانین دینی آزاد ساخت. نه تنها ما را از شریعت دین گذشتۀ ما، بلکه از شریعت و آیینهایی که چه بسا امروز ممکن است کلیسا برای من و شما ایجاد کند! از آنها برحذر باشید. اگر روح مقدس خدا در شما است، که با ایمان شما به خداوند عیسای مسیح هست، پس شما آزاد هستید. چنانکه کلام خداوند میگوید:” اما خداوند روح است و جایی که روح خداوند است آنجا آزادی است.” ( دوم قرنتیان ۳: ۱۷ ) این را هرگز فراموش نکنیم.
این آنقدر برای ایمان مسیحی اهمیت داشت و امروز دارد و چه بسا برای همیشه دارد که پولس رسول بارها و بارها ایمانداران را از فرو افتادن در مراسم دینی و ساخته شده توسط انسانها برحذر کرده است. او در رسالۀ خود به کلیسای غلاطیه آنها را شدیدا از بازگشت به انجام مراسم شریعت و دینی منع کرده، تا جایی که آنها را تهدید کرده که اگر آنها به شریعت و دین ساخته شدۀ افکار انسانی بازگردند، چه بسا رابطۀ خود را با مسیح از دست داده‏اند و دیگر مسیح برای آنان هیچ ارزشی ندارد و خون مسیح برای آنان هیچ کاری نکرده است. ( غلاطیان فصل ۵ ) آیا ما امروز در کلیسا و ایمان خود، شریعت، قانون، مراسم، ایین خاصی را پایه گذاری کرده‏ایم که اعضاء بدون انجام ندادن آنها نمیتوانند از ایمان مسیحی خود شادمان باشند و در آن لذت ببرند و خون را مسیحی بدانند؟ وای بر ما!

۲- آزادی از هراس و ترس مرگ
” پس چون فرزندان در خون و جسم شراکت دارند او نیز همچنان در این هر دو شریک شد تا بوساطت موت صاحب قدرت موت یعنی ابلیس را تباه سازد. و آنانی را که از ترس موت تمام عمر خود گرفتار بندگی میبودند آزاد گردانید.” ( عبرانیان ۲: ۱۴- ۱۵ )

ترس از مرگ و دنیای مرگ همواره برای انسان پیچیده و مرموز بوده است، از جمله برای اسرائیلی‏ها. برای همین در میان فرقه های دینی موجود در زمان عیسای مسیح، نظرات متفاوتی در خصوص مرگ و دنیای پس از مرگ وجود داشت. در تمام نوشتجات عهد عتیق شما اشاره‏ایی مستقیم به مرگ ندارید. مرگ مقوله‏ایی جدا از طرح و نظم الهی نیست. اما نکتۀ مهم این است که مرگ در ابتدای خلقت نبود. خدا دو درخت در میان باغ عدن قرار داد. درخت شناخت نیک و بد و درخت حیات. آدم و همسر او حوا، مجاز بودند از تمام میوه‏ها بخورند از جمله میوۀ درخت حیات، و نه از میوۀ درخت شناخت نیک و بد. در واقع با این امتیاز آدم و حوا قادر بودند برای ابد زندگی کنند و هرگز طعم مرگ را نچشند. اما درختی بود که از خوردن آن منع شده بودند و خوردن از آن درخت برای آدم و همسر او قطعا مرگ را به همراه میاورد:” هر آینه خواهی مُرد.”( پیدایش ۲: ۱۷ ) آدم و حوا از فرمان خدا نااطاعتی کردند، آنها از این میوه خوردند و مرگ شامل آنها شد و وارد نسل انسان شد. از این زمان هراس و ترس مرگ تمام موجودیت انسان را تسخیر کرد. انسان تسلیم مرگ شد و از آن فراری نداشت. اما چرا نویسندۀ عبرانیان میگوید:” صاحب قدرت موت یعنی ابلیس.”؟ این به این معنا نیست که شیطان صاحب مرگ است. خیر. اصل کلی را فراموش نکنیم. خداوند صاحب کلید موت و عالم اموات است( مکاشفه ۱: ۱۸ ) اما شیطان و نیروهای شیطانی از سقوط و مرگ انسان برای فرمانروایی بر ذهن و باور و ایمان و انگیزۀ آنها برای زیستن استفاده کرده و میکنند و خواهند کرد. شیطان از ترس از مرگ استفاده میکند تا بر تمامی باور انسان حکومت کند و او را از آن خود سازد. مواد مخدر، الکل، شهوترانی، خوشگذرانی، بی قیدی، قدرت، مقام، اینها ابزارهای زنده و میسر در دست شیطان هستند تا او به دلیل هراس و ترس از مرگ انسان بر انسان حکومت کند. این ترس انسان از مرگ بود که اولا به او باوری خرافی در بارۀ مرگ میداد و به دور از طرح الهی خدا میداد دوما انگیزۀ الهی زیستن را از او میگرفت.
در زمان حیات عیسای مسیح بر روی زمین، او علنا مرده‏گان را زنده کرد. زنده کردن مرده، و دادن نفس برای زیستن به او، فقط از خداوند میسر بود و اینچنین بود که او صاحب مرگ و حیات بود. او پیروزی خود را بر مرگ قبلا به مردم نشان دادن بود. اما زمانی مهر تایید و ازلی را بر آن زد که بر بالای صلیب مرد. در روزی که عیسای مسیح بر بالای صلیب نفس آخر را کشید و جان داد. کلام خداوند میگوید، زلزله‏ایی شدید روی داد. زمین شکافته شد و مقدسینی که مرده بودند از قبر بیرون آمده وارد شهرها شده و مردم آنها را دیدند( متی ۲۷: ۵۲- ۵۳ )
عیسای مسیح با مرگ خود بر بالای صلیب، دفن شدن در قبر، زنده شدن از مرگ، بیرون آمدن از قبر، صاحب شدن قدرت رستگاری و آمرزش گناهکاران، دادن حیات ابدی و ازلی به آنها، برای همیشه ترس و هراس از مرگ را از جان پیروان خود برداشت. و آنها را از سلطۀ دیرینۀ شیطان آزاد ساخت.
به دلیل عدم این ترس و بیم از سلطۀ مرگ بر ایمانداران مسیحی، انها در طول تاریخ مسیحیت، مشتاقانه با دست خالی، بدون جنگیدن، بدون شمشیر یا تفنگ با خنجر، خود را تسلیم مرگ کردند. آنها جسم خود را فدا کردند، زیرا میدانستند که بدنی تازه و آسمانی در انتظار انها میباشد. آنها خون خود را فدای کلیسای مسیح کردند، فدای انجیل مسیح، فدای ایمان مسیحی خود، بدون اینکه از مرگ هراسی داشته باشند. زیرا بهشت آنان تضمین شده بود، جلال آنها تضمین شده بود، و ازلی بودن آنها تضمین شده بود. اینجا فرق فاحش باور مسیحی بر خلاف تمامی باورها و دینها و آیینهای مذهبی امروز دنیاست، از جمله اسلام.

۴-   آزادی در رفتن به حضور خدا
” بنابر این ای برادران عزیز، اکنون میتوانیم به سبب خون عیسی، مستقیم وارد مقدس‏ترین جایگاه شده، به حضور خدا برویم.” ( عبرانیان ۱۰: ۱۹ )
در خیمۀ عبادت، جایگاهی بود که فقط کاهن اعظم میتوانست وارد آن شود، آن هم فقط سالی یکبار. این مکان ” قدس القداس ” خوانده میشد. یعنی مقدس ترین مکان. او سالی یکبار در روز کفاره وارد این مکان میشد، با احتیاط و دقت لازم، تا خون کفاره را تقدیم کند. این مکان، چرا اهمیت داشت؟ زیرا کلام میگوید، در این مکان، ابری غلیظ بود، این ابر غلیظ گویای حضور خدا بود. و پرده‏ایی این ابر غلیظ و این حضور را با مردم جدا میکرد، از جمله خود کاهن را. به حضور خدا رفتن یک مقوله و طرز تفکری بود که ماورای درک و فهم انسان گناهکار بود و این تحقیقا محال بود. این غیر ممکن بود که هر کس میتوانست وارد ” قدس القداس ” شود. این به دور از حتی گمان و تصور آدمی بود. زیرا گمان و تصور این بود، هر کس وارد چنین حضوری شود، زنده نخواهد ماند و قطعا خواهد مُرد. چرا؟ تماما بر اساس قدوسیت و پاکی ازلی خداوند استوار است. تماما بر گناهان و فساد دل و باور و درون آدمی استوار است و چنین انسانی قادر نیست به حضور چنین خدایی حتی سایه‏اش نزدیک شود.
وقتی عیسای مسیح بر بالای صلیب آخرین نفس خود را کشید و مرد، کلام میگوید که پردۀ سنگین و عظیم معبد از بالا به پایین به طرز شگفت انگیزی( بر اساس انجیل مرقس) دو پاره شد. سمبل پاره شدن این پرده، نشان از بین رفتن فاصلۀ بین خدا و انسان، و آزادی ورود او به حضور خدا در هر زمان و هر وقت بود. زیرا دیگر پرده‏ایی آنها را از هم جدا نمیکرد. چه کسی این را میسر ساخت؟ عیسای مسیح. با چه چیز؟ با خون خودش. تا چه زمانی میتوانم به حضور خدا بروم؟ تا زمانی که مسیح خداوند و نجات دهندۀ تست، تو هر زمان و هر وقت، در هر جا و در هر مکان، آنا در نام مسیح میتوانی به حضور خدای زنده وارد شوی و از او استطاعت خودت را طلب کنی. دقیقا به همین دلیل است که بر خلاف اسلام و یهود و بودیست و دیگر ادیان، مسیحیت، قبله ندارد. گوشه و زاویۀ خاصی برای وجود و حضور خدای خود ندارد! خدای ما در قبله قرار نمیگیرد و نه در مکانی خاص. خدای زندۀ ما در همه جا حضور دارد:” ساعتی میاید که نه در این کوه و نه در اورشلیم پدر را پرستش خواهید کرد. لیکن ساعتی میاید بلکه الان است که در آن پرستندگان حقیقی پدر را به روح و راستی پرستش خواهند کرد زیرا که پدر مثل این پرستندگان خود را طالب است. خدا روح است و هر که او را پرستش کند میباید به روح و راستی بپرستد.” ( یوحنا ۴ : ۲۱- ۲۴ )

پایان سخن
در بالاتر گفتیم که کلام خداوند میگوید که خدا روح است و هر جا که روح خدا باشد در آنجا آزادی است. اینجا عیسای مسیح میفرماید که خدا روح است و هر که میخواهد خدا را پرستش کند باید در روح و راستی پرستش کند. سوال من از شما این است: آیا شما امروز در این روح آزادی آورنده و آزادی دهنده، روح القدس که هدیۀ عیسای مسیح به ماست، خدای خود را در روح و راستی پرستش میکنی؟ آیا در میان این پرستش و این آزادی خللی وجود دارد که شما را از چنین پرستشی مانع شود؟ به آنها نگاه کن! به آنها دقت کن! ببین آیا آنها آزادی ترا در مسیح از تو گرفته‏اند، ترا مقید به قوانین و شریعتی خاص کرده‏اند که باید انجام بدهی تا مسیحی خوانده شوی؟ آنها ویران کننده هستند. از آنها شدیدا برحذر باش! هرگز برای خودت شریعت و قوانینی در مسیح ایجاد نکن! هرگز آزادی خودت را در مسیح محدود نکن و آن را زندانی نکن!
اگر در کلیسا هستی و چنین تعلیمی را میشنوی، چنین کلیسا و چنین کشیش و چنین معلمی را با دقت با کلام مقدس خدا بسنج! اولا از صداقت فیض خدا که ترا بدون اعمال و شریعت رهایی بخشیده است دفاع کن. دوما اگر توان ایستایی نداری و ایمان خودت را در خطر میبینی از این مکان و از این افراد بگریز!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

آزادی در مسیح

آ-ز-ا-د-ی در مسیح بررسی نامۀ غلاطیان باب ۵ آیۀ ۱۳ نوشتۀ : ح.گ تاریکی همواره ...