یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / دفاعیات مسیحی / از زبان شمعون ماهیگیر

از زبان شمعون ماهیگیر

از زبان شمعون ماهیگیر
بنیان و اساس ایمان مسیحی ما که باید بر آن استوار ماند.

نوشتۀ:ح.گ

در حوالی سالهای ۶۴ بعد از میلاد مسیح، پطرس رسول، شمعون پسر یونی، ماهیگیری اهل جلیل ناصره، یکی از اولین شاگردان عیسای مسیح، که گویی اکنون در روم بسر میبرد( اول پطرس ۵: ۱۳)، نامه‏ایی برای گروهی از ایمانداران آن زمان در مناطق مختلف دنیای آن روز میفرستد. در نامۀ اول پطرس رسول در همان آغاز نامه، آیۀ دوم، بنیان و اساس ایمان مسیحی ما گفته شده است.
من میدانم برای ما که از دین و قید و بند شریعت اسلام به آزادی در روح القدس خوانده شده‏ایم، درک و هضم و زیستن بر طبق اصول این آیه موضوع مرگ و حیات است. زیرا اگر ما این آیه را به درستی درک نکنیم؛ برادران و خواهران عزیز! ما نجات در مسیح را درک نکرده‏ایم. اگر این آیه را درک نکرده‏ایم، نجات ما حاصل شور و احساس و خواب و رویا بوده است نه حاصل ایمان قلبی، توبۀ راستین و دریافت تولد تازه در مسیح. در این دو آیه آغازین نامۀ اول پطرس اینطور میخوانیم:
” پطرس رسول عیسی مسیح به غریبانی که در پنطس و غلاطیه و قپدوقیه و آسیا و بطانیه، برگزیدگان بر حسب علم سابق خدای پدر به تقدیس روح برای اطاعت و پاشیدن خون عیسی مسیح؛ فیض و سلامتی بر شما افزون باد.”( از ترجمۀ قدیم انجیل فارسی برگرفته از نسخۀ اصلی یونانی)
نکتۀ مورد گفتگوی من آیۀ دوم میباشد، اما باید آیه اول را نیز مینوشتم تا بدانیم رسول این نامه را به چه کس یا کسانی نوشته و مخاطبین او چه کسانی بوده‏اند( یکی از نکاتی که در مطالعۀ کتابمقدس هرگز نباید فراموش کرد.) در این آیه پطرس رسول ایمانداران مسیحی در سراسر دنیای آن روز( این شهرهای نام برده شده، همه در ترکیۀ امروزی میباشند) را ” غریبان” خطاب میکند. چرا غریب؟ دنیای آن روز دنیایی پر از خصومت و دشمنی با مسیحیت جوان بود، پر از شکنجه و زندان و جفا. حکومت روم از مسیحیان متنفر بود. یهودیان از مسیحیان متنفر بودند. بت پرستان و پرستندۀ خدایان روم آن زمان از مسیحیان متنفر بودند( عین دنیای امروز که همین تنفر در سرزمینهای اسلامی و کمونیست و غرب زدۀ مترقی در بارۀ مسیحیت صدق میکند). پطرس این ایمانداران را “غریبان ” خطاب میکند. من از شما میپرسم: شما در کجا هستید؟ شما در چه محیطی در ایمان مسیحی خودتان ایستاده‏اید؟ آیا به دلیل ایمانتان به مسیح و اعتراف نیکوی شما به این ایمان غریبه و طرد شده هستید؟ آیا مورد نفرت قرار گرفته‏اید؟ آیا به نام‏ها و لقب‏های مسخره کننده شما را صدا میکنند؟ درهایشان را بسوی شما میبندند؟ خانوادۀ شما، شما را تکفیر کرده است؟ دوستان شما، دشمنان شما شده‏اند؟ خب! پطرس ماهیگیر، او که در این زمان تقریبا چند دهه از ایمان او به مسیح گذشته و بدون هیچ شک و تردید تمام این حال و شرایط ما را هم چشیده و هم لمس کرده و هم در آن زندگی کرده، این پیرمرد، این دیده و شنیده و لمس شده از دستان عیسای مسیح خداوند میخواهد با ما سخن بگوید. او که به احتمال بسیار زیاد، اندکی پس از این دو نامۀ خود به دست حکومت روم مصلوب میشود.
اولین نکتۀ اساسی که باید به آن دقت کرد این است که آنچه این رسول به ایمانداران آن زمان میگوید و آنان را اینچنین میخواند که:” برگزیدگان بر حسب علم سابق خدای پدر به تقدیس روح برای اطاعت و پاشیدن خون عیسی مسیح.” آنچه پطرس رسول ایمانداران آن شهرهای قید شده را خطاب میکند تنها مختص ایمانداران آن زمان نیست. بلکه همین امروز برای من و شماست. آنچه پطرس رسول ایمانداران آن زمان را برگزیدگان پدر، تقدیس گشته به روح و پاشیدۀ شدۀ خون مسیح بر آنها، آنها را میخواند دقیقا امروز شامل حال ما نیز میشود. و آنچه پطرس رسول در این آیه میگوید اصل مهم ایمان مسیحی بوده که هرگز تغییر نمیپذیرد، هرگز عوض نمیشود و هرگز از آن چیزی کاسته و یا هرگز به آن چیزی اضافه نمیگردد. و هرگز با گذشت زمان کمرنگ و غیرمعتبر نمیگردد. اکنون اجازه بدهید تا این آیه را در زیر ذره بین خود ببریم:
شما در این یک آیه: برگزیدگی خدای پدر را دارید. خون عیسای مسیح را دارید. و عمل تقدیس کردن روح القدس( تثلیث مقدس). سپس انگیزه و دلیل هر سه این را داریم. اما پطرس رسول چگونه ایمانداران مسیحی آن زمان را که در زیر فشار و سختی و جفا و درد بودند با این کلام خود تشویق میکند. و ما امروز چگونه میتوانیم با کلام پطرس تشویق شویم.
۱-                           هر ایماندار مسیحی ایرانی باید بداند که نجات او کار خدای پدر بوده است که قبل از تولد او این را برای او رقم زده است.( تثنیه ۷: ۶- ۸ و یوحنا ۱۵: ۱۶ و افسسیان ۱: ۴ )
۲-                           هر ایماندار مسیحی ایرانی باید بداند که این نجات بواسطۀ خون عیسای مسیح که بر صلیب ریخته شد بدست آمده است، یعنی بدلیل فیض عظیم خدا، نه به دلیل اعمال و شریعت سابق. ( افسسیان ۲: ۸- ۹)
۳-                           هر ایماندار مسیحی ایرانی باید بداند که پس از ایمان به عیسای مسیح، روح القدس را از جانب خود مسیح خداوند دریافت میکند. روح القدس خدا در او ساکن میشود. روح القدس خدا کار تقدیس و پاکسازی، را در شخص ایماندار به طرق مختلف به صورت روزانه انجام میدهد. برجسته‏ترین کار تقدیس روح در ایماندار مسیحی میتواند در دو ستون استوار گردد: با بی‏صبرانه انتظار آمدن عیسای خداوند را کشیدن و با خدا ترسی.( اول یوحنا ۳: ۲-۳ و دوم قرنتیان ۷: ۱ )
۴-                           هر ایماندار مسیحی ایرانی باید بداند که تمام ایمان او در این راستا حرکت میکند که چون عیسای مسیح مطیع خدای پدر بود( عبرانیان ۵: ۸ ) او باید خود را مطیع عیسای مسیح بسازد.( دوم قرنتیان ۱۰: ۵ ) دوم اینکه همواره پیمان خون مسیح را به یاد داشته باشد.( خروج ۲۴: ۶-۸ و لوقا ۲۲: ۲۰)

پطرس رسول قصد دارد چه بگوید؟ آنچه پطرس قصد دارد در این یک آیه به ایمانداران مسیحی بگوید را میتوانیم اینگونه خلاصه کنیم:
” ای ایمانداران مسیحی که در سراسر دنیا پراکنده هستید و بخاطر نام مسیح در غربت و سختی و جفا بسر میبرید. بدانید و آگاه باشید که ایمان شما بر حسب دانش و علم سابق خدای پدر قبل از اینکه نطفۀ شما بسته شود بوده است. چقدر باید محبت خدای پدر برای شما که روزی گناهکار و محکوم به مرگ بودید زیاد و کامل بوده باشد که او تنها فرزند یگانۀ خود را برای شما فرستاد تا جریمۀ مرگ شما را با مرگ خودش بر صلیب پرداخت کند. ای ایمانداران مسیحی که در سراسر دنیا پراکنده هستید شما امروز روح القدس خداوند را در خود دارید و روح خدا در شما به نجات شما مژده میدهد. شما روح مسیح را در خود دارید که شما را به سمت تقدس و به شباهت او در آمدن رهنمایی میکند. شما امروز تنها نیستید. شما دیگر غریب نیستید. شما در هر شرایطی که باشید خدای تثلیث مقدس را در خود دارید؛ خدای وعده‏های عظیم. پس آیا مطیع عیسای مسیح شده‏اید؟ ایا تمام قلب خودتان، فکر خودتان، زندگی خودتان، وقت خودتان، نقشه‏های خودتان را مطیع عیسای مسیح ساخته‏اید؟ مگر نمیدانید که خون مسیح بر شما پاشیده شده است و شما برای او مهر و موم شده‏اید؟ مگر نمیدانید که شما متعلق به مسیح هستید؟ من میدانم که در روزهای سخت ایمان خودتان بسر میبرید، اما به آنچه که خدا در شما انجام داده است، و هنوز در حال انجام است و آن را هرگز نیمه کاره رها نمیکند تا شما را به کمال برساند، چنگ بزنید. دردها و فشارها را متحمل شوید. برای عیسای مسیح بایستید. مانند نمکی برای دنیای گمشدۀ خود باشید؛ نمک مسیح. مانند نوری برای دنیای تاریک خود باشید؛ نور مسیح. برای صلیب مسیح، برای انجیل، این خبر خوش نجات و رستگاری و حیات جاودان مسیح، استوار بایستید. آن را بی وفقه مژده دهید. از آن سخن بگویید. شما تنها نیستید. شما تنها نیستید. ای عزیزان من:” فیض و سلامتی بر شما افزون باد.”

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

سه مرحله پیروزی داود بر جلیات غول پیکر

سه مرحلۀ پیروزی داود بر جلیات، سه مرحلۀ پیروزی ما در زندگی مسیحی کار خداوند ...