سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / عیسای مسیح / مرگ و رستاخیز عیسای مسیح / از یکشنبۀ قیام تا روز نزول روح القدس

از یکشنبۀ قیام تا روز نزول روح القدس

از یکشنبۀ رستاخیز مسیح تا نزول روح‏القدس؟
نوشتۀ: ح.گ

عیسای خداوند در صبح یکشنبه پس از قیام پرشکوه خود از مرگ ابتدا خود را به مریم مجدلی وقتی از اندوه نبودن جسد استادش در قبر گریان بود ظاهر ساخت( یوحنا ۲۰: ۱۱- ۱۷ و مرقس ۱۶: ۹-۱۱ ) سپس به دو نفر از شاگردان او در راه عموآس ظاهر شد و با آنان گفتگو کرد و اندکی با آنها ماند( مرقس ۱۶: ۱۲ و لوقا ۲۴: ۱۳- ۳۰ ) شب همین روز به شاگردان خود ظاهر شد وقتی همه جمع بودند( توما با آنان نبود)( متی ۲۸: ۱۶- ۲۰ و مرقس ۱۶: ۱۴- ۱۸ و لوقا ۲۴: ۳۶- ۳۹ و یوحنا ۲۰: ۱۹- ۲۵) سپس هشت روز بعد مجددا به شاگردان خود ظاهر شد که توما هم با آنان بود، به نظر میرسد عیسای خداوند این بار شخصا بخاطر توما خود را ظاهر ساخت تا توما شهادت رستاخیز او را ببیند و ایمان بیاورد( یوحنا ۲۰: ۲۶- ۲۹) عیسی بار دیگر طبق نوشتۀ شاگرد خود یوحنا به آنها ظاهر شد. در این شب پطرس ، توما، نتنائیل و یوحنا و یعقوب در کنار دریاچۀ جلیل بودند که عیسی بر آنان ظاهر شد و با پطرس گفتگویی شخصی داشت تا ایمان او را تقویت کرده و او را از بازگشتن به کار و شغل قدیمی خود منصرف کند!بلکه به او ماموریتی تازه برای رهبری و هدایت شاگردان را پس از رفتن او بدهد. راهی که نهایتا عیسای خداوند به او میفرماید که به مرگ او برای مسیح می‏انجامد.( یوحنا ۲۱: ۱۵- ۱۸) آنگاه نوشتۀ دیگری داریم که به این ظاهر شدن مسیح پس از رستاخیز اشاره میکند و ان نوشتۀ پولس رسول در رسالۀ قرنتیان است. در این نوشته پولس میگوید: عیسی پس از رستاخیز خود از مرگ به پطرس و شاگردان ظاهر شد؛ سپس یکبار به بیش از پانصد نفر خود را ظاهر ساخت؛ یعنی به یک جمع پانصد نفره خود را ظاهر ساخت که پولس میگوید بیشتر آن پانصد نفر هنوز زنده هستند، رسالۀ اول قرنتیان حوالی ۵۵ بعد از میلاد نوشته شد، یعنی تا این زمان هنوز تعدادی از آنانی که مسیح قیام کرده از مرگ را با چشمان خود دیده بودند، زنده بوده و میتوانستند قیامتش از مرگ را به مردم شهادت بدهند که میداند. سپس پولس میگوید عیسای قیام کرده خود را به یعقوب برادر ناتنی خود ظاهر ساخت و یکبار نیز به خود او؛ که میدانیم او از واقعۀ راه سوریه صحبت میکند( اول قرنتیان ۱۵: ۵- ۹ و اعمال ۹: ۱- ۷)
آنچه مسلم است این است که ظاهر شدن عیسای مصلوب و قیام کرده از مرگ به مردم تا به همین امروز ادامه داشته و حقیقت دارد. به مدت دو هزار سال است که مردم متعددی از گوشه و کنار دنیا میتوانند با زبان الکن خود این مکاشفه را برای شما توضیح بدهند؛ و تقریبا بیان این ظهور در خصوص همۀ آنها( تعداد زیادی که من با آنها گفتگو کرده ام) در شکل و شمایل ظهور عیسای مسیح مشترک است. سپس قریب به اتفاق کسانی که ظهور عیسای مسیح را شاهد بوده‏اند، او را به همراه تاج خاری بر سرش دیده‏اند و همچنین دستانی که سوراخ بوده است! آنها مرگ و قیام مسیح را با هم در این ظهور پرشکوه شاهد بوده‏اند. اما روی داده که دیگران مسیح را به گونه‏ایی بسیار عادی دیده باشند و او را تشخیص نداده باشند، مانند مریم مجدلی که ابتدا فکر کرد او یک باغبان است( یوحنا ۲۰: ۱۵). اما بحث ما بر سر چگونگی و شیوه این ظهور عیسای خداوند نیست. تنها شهادتی از حقیقت زنده شدن او از مرگ است که توسط به قول پولس، توسط شاهدان بسیاری تایید شده است. شاهدانی در این قرن دوهزار، به هر رنگ و هر نژاد و هر سرزمینی. این انسانها شاهدانی دیگر به خیل عظیم شهادت دهنده‏گان عیسای قیام کرده از مرگ است. اگر دشمنان و مخالفان بتوانند تمامی اسناد و نوشته‏ها را در خصوص مرگ و رستاخیز مسیح نابود کنند( یهود و اسلام) اما نمیتوانند شهادت این انسانها را نادیده گرفته و نابود کنند؛ فقط باید روح خدا چشمان ایشان را باز کند که ببینند. به هر حال، آنچه مد نظر من است، آنچه که بین رستاخیز مسیح تا روز پنطیکاست و پس از آن روی داد میباشد.
اجازه بدهید برگردیم به شواهد انجیل در خصوص آخرین روزهای عیسی در بین شاگردان و ببینیم که چه گذشت؟
قبل از اینکه این وقایع را با هم دنبال کنیم، جا دارد که نکتۀ مهم و اساسی که فقط متی شاگرد مسیح در نوشتۀ خود ثبت کرده است را با هم نگاه کنیم.
وقتی صبح یکشنبه شد، و زنان به سر قبر مسیح برای به پایان رساندن کار کفن و دفن مسیح با مواد و عطریاتی که با خود آورده بودند، کار نیمه کارۀ نیقودیموس و یوسف اهل رامه( یوحنا ۱۹: ۳۸- ۴۲)، آمدند و سنگ قبر را کنار رفته شده دیدند و به نزد شاگردان دویدند تا به آنان خبر بدهند، گارد محافظ قبر مسیح نیز از وحشت و هراس نبودن بدن مسیح( بی خبر از قیام او) نه به نزد فرماندار روم، که بی شک سر خودشان را از دست میدادند! به نزد روسای یهود دویدند و با ترس و وحشت ماجرا را تعریف کردند. متی میگوید روسای کهنه تصمیم گرفتند ماجرای ابلهانه و مضحکی را با رشوه و دادن پول به سربازان راه بیاندازد؛ دال بر اینکه :” بگویید که شبانگاه شاگردانش آمده و وقتی که ما در خواب بودیم او را دزدیدند.” ( متی ۲۸: ۱۳) متی میگوید روسای یهود این باج را دادند و تاکید میکند این داستان تا به همین امروز در بین یهودیان رواج دارد( متی ۲۸: ۱۵) قدر مسلم در قران به گونه ایی دیگر قید شد: اینکه قران هرگز مسیح را نتوانست بر صلیب کشته شده ببیند چه برسد که قیام او را قبول کند( برگرفته از فرقۀ ناستیک که هرگز مسیح مصلوب را قبول نکردند) این واقعه در ابتدا به نظر مهم نمیاید، اما تمام اعمال و تعلیم و بشارت شاگردان مسیح پس از رستاخیز مسیح متمرکز این رستاخیز گردید و ارائه دادن شواهد زنده و تعالیم مداوم که: پس همان عیسی را خدا برخیزانید و ما همه شاهد بر آن هستیم( اعمال ۲: ۳۲ ) متی می نویسد که سپس عیسی شاگردان خود را به بالای کوهی برد؛ لوقا میگوید این کوه حوالی بیت عنیا بوده است( لوقا ۲۴: ۵۰ ) و میگوید این کوه همان کوه زیتون بوده است( اعمال ۱: ۱۲ ) در ضمن لوقا میگوید این روزِ چهلم از رستاخیز مسیح از مرگ بود. یعنی عیسی به مدت یک ماه و ده روز بین مردم زندگی کرد( یا بدن رستاخیز کرده)، به آنان چی گفت و چکار کرد، هیچ نمیدانیم. یوحنا مینویسد او معجزات و اعمال زیادی را انجام داد که نمیتوان به روی قلم آورد( یوحنا ۲۰: ۳۰-۳۱) در آن روز چهلم، در بالای کوه زیتون عیسی به شاگردان سخنانی میگوید که تا به همین امروز، مانند دیگر اعمال و فرمایشات او، تازه و زنده مانده است. سپس عیسی آخرین فرامین را داده و شاگردان را در حالی که برای آنان دعا میکند ترک کرده و به اسمان صعود میکند( لوقا ۲۴: ۵۱ و مرقس ۱۶: ۱۹-۲۰ ). در آن روز عیسای خداوند قبلا از صعود خویش فرمانی به شاگردان میدهد که گویی تازه نیست، اما بسیار حائز اهمیت است. چرا؟ یک پدر مسافر در آخرین لحظۀ ترک منزل بر چه چیزی به اعضا خانواده تاکید میکند؟ نکات مهم و اساسی را میگوید که خیلی حائز اهمیت هستند. شاید قبلا گفته باشد اما تکرار آن در آخرین لحظاتش، مبنی بر اهمیت در اجرا و انجام دادن آنهاست. عیسی نیز در آخرین لحظۀ وداع خود به شاگردان این را تاکید کرد:” پس رفته همۀ امتها را شاگرد من سازید و ایشان را به نام اب و ابن و روح القدس تعمید دهید و ایشان را تعلیم دهید که همۀ اموری را که به شما حکم کرده ام حفظ کنند.( متی ۲۸: ۱۸-۱۹ ) مرقس میگوید:” در تمام عالم بروید و جمیع خلایق را به انجیل موعظه کنید.” ( مرقس ۱۶: ۱۵) در لوقا شاگردان را به این کلام وداع میکند که:” شما شاهدان من هستید.”( لوقا ۲۴: ۴۸)؛ انجیل لوقا با چشمان دقیق یک دکتر نوشته شده است! و لوقا گویی مو را از لای ماست بیرون میکشد! برای همین، پس از اینکه در انجیل خود نوشت که عیسی با شاگردان در بیت عنیا در کوه زیتون ملاقات کرد در نوشتۀ دوم خود گویی آنجایی را که تمام کرده بود را ادامه داده و به پایان میرساند! خدا را شکر برای لوقا. در ادامۀ انجیل لوقا که نامۀ اعمال است، لوقا میگوید عیسی بر آمدن روح القدس بار دیگر تاکید میکند و به آنها میگوید که در اورشلیم منتظر آمدن او باشند. سپس هر سه نوشتۀ انجیل مرقس و انجیل لوقا و اعمال رسولان قید میکنند که عیسی به اسمان صعود نمود و به نزد پدر بالا رفت( مرقس ۱۶: ۱۹ و لوقا ۲۴: ۵۱ و اعمال ۱: ۹-۱۱)
خب! شاگردان پس از صعود او در روز چهلم چکار کردند؟ همین چند روز پیش بود که شاگردانش قصد داشتند به پیشۀ ماهیگیری خود برگردند اما استادشان با ظهور خود در دریاچۀ جلیل مانع از آن شد و آنها را گویی به ادامۀ ماموریتی که روزی از کنار همین دریاچه آغاز شده بود، فراخواند. اما الان چه؟ پس از اینکه عیسای رستاخیز شده نهایتا بعد از چهل روز بودن با آنان آنها را ترک کرد آنها چه کردند؟ مرقس که اولین انجیل نوشته شده از وقایع زندگی عیسای خداوند است میگوید:” و ایشان بیرون رفته و در هر جا موعظه میکردند و خداوند با ایشان کار میکرد و به آیاتی که همراه ایشان میبود کلام را ثابت میگردانید.”( مرقس ۱۶: ۲۰) لوقا میگوید:” پس او را پرستش کرده با خوشی عظیم به سوی اورشلیم برگشتند و پیوسته در هیکل مانده خدا را حمد و سپاس میگفتند.”( لوقا ۲۴: ۵۲-۵۳ ) سپس لوقا از اینجا نوشتۀ خود را دنبال کرده و پس از نوشتن شرح حال عیسی به نوشتن وقایع زندگی شاگردان او پس از صعود عیسی به آسمان به دوست خود تئوفیلوس مینویسد که همان نامۀ اعمال رسولان باشد.
نامۀ اعمال تاریخچۀ زایش اولین کلیسای مسیح پس از صعود مسیح به اسمان و ترک کردن او میباشد. لوقا نامۀ اعمال فصل ۱ آیۀ ۱۲ را تا اعمال فصل ۲۸ ایۀ ۳۱ اختصاص به زندگی شاگردان و ایمانداران به مسیح میدهد. او از دعا و دور هم جمع شدن آنها با هم آغاز میکند و با بشارت پیام انجیل مسیح در روم توسط پولس رسول خاتمه میدهد. پس از صعود عیسی به آسمان شاگردان گویی دیگر انگیزه‏ایی برای زیستن داشتند. دیگر ناامید نبودند. دیگر دلسرد نبودند. به خصوص که عیسی وعدۀ آمدن روح القدس را به آنان نیز داده بود. شاگردان چهل روز با عیسای قیام کرده زندگی کرده بود. و به اندازۀ کافی دلیل و انگیزه داشتند که به تمام اورشلیم رفته و عیسای مرده بر صلیب و قیام کرده از مرگ را بشارت بدهند. آنها ماموریتی را پیش روی خود داشتند و راهی را پیش روی خود گسترده می‏دیدند. حرفی برای گفتن داشتند که تا به آخر عمر خود میتوانستند از آن سخن بگویند. به همین دلیل میبینیم که آنها دور هم جمع شده و اتحاد و یکپارچگی خود را برای ادامه دادن آنچه که مسیح در آنها آغاز کرده بود حفظ کردند. آنها این کار را با ” یکدلی در عبادت و دعا ” آغاز کردند. قلبهای آنها یکی بود. و انگیزۀ زیستن آنان یکی. هدف آنها یکی بود و آنچه که برای گفتن داشتن نیز یکی. و وقتی ده روز از این واقعه گذشت و روز پنطیکاست فرا رسید؛ آنها که هرگز از آمدن روح القدس در این روز آگاهی نداشتند؛ دور هم جمع بودند که ناگهان وعدۀ مسیح در خصوص آمدن روح القدس بر آنان انجام شد. همۀ شاگردان از روح القدس مسح شدند و به قدرت اسمانی از او پوشیده شدند. اکنون شاگردان نجات مسیح را در جانهای خودشان داشتند. پیام نجات او را بر لبهایشان و قوت او را در اعمالشان؛ این شاگردان دیگر هرگز آن آدمهای قبلی نشدند. هرگز! از این زمان تا پایان یافتن زندگی تک تک آنها، تمام شاگردان به سراسر دنیای آن روز رفته و پیام انجیل مسیح را به تمام دنیا بردند.
نامۀ اعمال رسولان طوری تمام شده است که گویی هنوز ادامه دارد؛ و دارد! ادامۀ ماجرای شاگردان مسیح در این نامۀ شگفت انگیز من و شما هستیم. من و شما وقایع آن را باید ادامه بدهیم و به صفحات آن بیافزاییم؛ کمااینکه دیگران تا به امروز به آن افزوده اند. اگر عیسای مسیح به زندگی تو آمده است. اگر او را بعنوان نجات دهندۀ خودت از مرگ ابدی دریافت کرده ای. اگر در مرگ او با او یکی شدی و در قیام و رستاخیزش از مرگ با او یکی؛ هم به اعتراف به زبان( که به تعمید شما انجامید) و هم در زندگی و قلبتان( که به تغییر و تبدیل شما میانجامد) تو دیگر آن انسان قبلی نیستی. تو از آن خودت نیستی. تو متعلق به خداوندت هستی. و تمام زندگی تو از آن اوست. یا تمام زندگی تو یا هیچ چیز. تمام آن دوازده شاگرد بخاطر انجیل مسیح و بشارت این پیام، به طرز فجیعی جان خودشان را فدا کردند و در مدت زندگی خودشان شاگردان فراوانی را برای عیسای خداوند تربیت کردند که حیات و نسل کلیسای مسیح را پس از شهادت خود ، ادامه دادند.
امروز از خودت بپرس! از میراثی که از مسیح قیام کرده از مرگ، او که ابتدا برای کفارۀ گناهانت بر صلیب جانش را داد، در زندگی تو قرار داده چگونه استفاده کرده ای و برای او تاکنون چه کرده ایی؟ عیسای رستاخیز شده از مرگ و زنده چگونه ترا متحول کرده است؟ اگر نه، چرا؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

قبل از صلیب، بعد از صلیب

دو نگاه به صلیب مسیح: ۱- قبل از صلیب ۲- بعد از صلیب مقاله‏ایی در ...