یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / اسارت در زنجیرهای دین

اسارت در زنجیرهای دین

اسارتِ دین و مذهب یا آزادی ِ روح و جان

اسارت دین و مذهب
بهاء و لذت آزادی را گاهاً کسانی که آزاد هستند نخواهند چشید،مگر کسانی که مدتی طولانی در زندان و حبس بسر برده باشند.آبی آسمان شفاف تر ،نسیم دل انگیز تر،صداها شیرین تر،و خلاصه همه چیز برای آنها زیبا و عزیز می شود.
ما در تمام نوشته های خود سعی کرده ایم تا مقابل مذهب و قوانین خشک و متعصب آیین مذهبی و دین بایستیم.چه در اسلام و دیگر ادیان انسانی و چه در مسیحیت اگر که در بعضی از فرقه های انسانی به دین مبدل شده است.از کاتولیک تا ارتدکس تا تمام فرقه های رفورم مانند پرسبترین،باپتیست،پنطیکاست و …که موزیانه شریعت را به تو قالب میکنند ،تا مورمون ها که بدعتی تازه آورده اند.چرا؟چون ما روزی در آن بودیم.ما تمام قوانین مذهبی کلیسا ، مسجد و معبد را که وا می دارد تا ما خدا را در شناخت، پرستش و نزدیک شدن در جعبه و چهارچوب خشک و مشخصی ببینیم ،یک اسارت می دانیم.
روزی که عیسای مسیح پا بر روی زمین گذاشت برای از بین بردن این اسارت و این زندان آمد.او فرمود:خدا روح است و هر که او را پرستش کند میباید بروح و راستی بپرستد(یوحنا باب ۴ ایۀ ۲۴).در این سخن بسیار زیبا و عمیق الهی،مسیح به ما میگوید از جعبه و قفس انسانی برای شناخت و پرستش خدا بیرون بیایید.زیرا خدا در آن جایی ندارد.زیرا خدا روح است،اگر میخواهید او را بشناسید و بپرستید باید از چهارچوب بیرون بیایید،باید این قفس را بشکنید،و شما برای پیروزی در این هدف باید از طریق روح خود خدا این عمل را انجام دهید.نه از طریق سنت،آیین، مراسم،و مقررات دینی.اشتباه نکنید!هیچکدام از این آیین ها بر ضد خدا نیست!اما این آیین ها آنطور که خدا را شایسته و سزاوار پرستش است به ما نخواهند شناسانید.
عیسای مسیح در جایی فرمودند:بیایید ای زحمتکشان و ای گرانباران و من شما را آرامی خواهم بخشید.یوغ مرا بر خود گیرید و از من تعلیم یابید زیرا که حلیم و افتاده دل می باشم و در نفوس خود آرامی خواهید یافت.زیرا یوغ من خفیف است و بار من سبک(انجیل متی باب ۱۱ ایۀ ۲۹ و ۳۰).
نگاه کنید به عبارت:ای زحمتکشان و ای گرانباران. منظور عیسی مسلما تنها زحمتکشان در جسم ،کارمندان و کارگران کارخانه ها نیست،او در اینجا به زحمتکشان در روح اشاره میکند.زیرا بلافاصله او از :یوغ، سخن می گوید.یوغ را چه کسی داشت؟کسی که زندانی بود.کسی که برده بود.این زندانی ها و اسیرانی که یوغ و باری سنگین و کمرشکن داشتند و عیسای مسیح از آنان سخن می گفت چه کسانی بودند؟ابتدا تمام قوم اسرائیل سپس تمام مردم دنیا.مگر این مردم چه بار گران و چه یوغی داشتند که عیسی آنها را گرانباران و زحمتکشان مینامد؟عیسای مسیح جایی در گفتگوی مستقیم خود دربارۀ رهبران و مذهبیون دین یهود به مردم می فرماید:زیرا بارهای گران و دشوار را میبندند و بر دوش مردم مینهند(متی باب ۲۳ ایۀ ۴). چه کسانی؟مذهبیون.روسای دین.فقه های حوزه ها.کشیشان متعصب…این را از کلام نگو!اینطوری هدیه بده!آنطوری شام خداوند را اجرا کن!اینجوری تعمید بده!چند بار این دعا را بخوان.این نماز را بخوان.اینجا برو.این را نخور.این را بگو.این را نگو.در فلان ماه چنین کن.در فلان سال چنان.برای زیارت آنجا برو.قرآن را اینطور و اینجا و با این حالت بخوان و …اکنون باید دانسته باشید که تمام این قواعد مذهبی بارهای سنگین شریعت و قوانین خشک مذهب است.و این دقیقا آن یوغ اسارتی است که با خود بردگی دین را می آورد.و این بردگی نه شادمانی و نه روح و صلح را بلکه،خُمر شراب حافظ، پوچ بودن خیام،عرفانِ سرگردان مولانا،سودای عطار، و قس علیهذا را با خود برای پدران زحمتکش و گرانبار ما و برای ما که نسلی از آنان بودیم و هستیم به ارمغان آورده است.
سالها بعد از آن فرمایش زیبای عیسای مسیح در خصوص بار گران و یوغ سنگین شریعت و مذهب خشک پدرانمان،شاگرد او پطرس رسول که اکنون دیگر برف سفید ایام بر موهایش نشسته و آخرین نفس هایش را برای عیسای مسیح میکشد؛ او که روزی در تمام عمر نوجوانی و جوانی خود یک یهودی متعصب و پیرو قوانین و مقررات دین و مذهب خود بود در سخنان پر ارزش خود در برابر کلیسای اورشلیم،که همۀ آنها نیز روزی مانند خود او بودند می گوید:پس اکنون چرا خدا را امتحان میکنید که یوغی بر گردن شاگردان می نهید که پدران ما و ما نیز طاقت تحمل آن را نداشتیم(نامۀ اعمال رسولان باب ۱۵ آیۀ ۱۰).این یوغ همان یوغی است که مسیح از آن سخن گفته بود. یعنی یوغ سنگین مذهب و اسارت در دین. اما عیسی مسیح برای پایان دادن به این اسارت و شکستن این یوغ چه کرد؟

آزادی روح و جان

مرگ عیسای مسیح بر بالای صلیب،قیام او از مرگ،نزول روح القدس از آسمان به زمین در بین ایمانداران،نوشته شدن انجیل زندگی عیسای مسیح، تمام افکار جوان و متعصب دینداران یهودیان خداپرست و متفکرین و فیلسوفان یونان آن زمان را منقلب کرده بود.در این میان جوانی بود بنام شائول اهل طرسوس که یکی از متعصبین دین یهود بود.خودش می گوید:از لحاظ رعایت شریعت،فریسی بودم و از لحاظ تعصب به کلیسا آزار می رسانیدم و مطابق معیار های شریعت من یک مرد بی عیب محسوب می شدم(نامۀ فیلیپیان باب ۳ ایۀ ۵ و ۶).اما چطور ممکن است که یک چنین فرد متعصب یهودی قلب خودش را به مسیح بدهد و خدمتگزار پیام او گردد؟
او در نامۀ پر شکوه خود،رومیان می نویسد:زیرا فرمان حیاتبخش روح القدس که در اتحاد با مسیح عیسی یافت می شود مرا از فرمان گناه و مرگ آزاد کرده است(رومیان باب ۸ ایۀ ۲). عیسای مسیح جایی رو به مذهبیون و رهبران دین یهود فرمود:و حق را خواهید شناخت و حق شما را آزاد خواهد کرد(یوحنا ۸ آیۀ ۳۲).عیسی می فرماید:شناخت حق شما را آزاد میکند.از چه؟از یوغ اسارت.پولس می گوید:روح القدس مرا آزاد میکند.از چه؟از فرمان گناه و مرگ. چه مرگی؟پولس جواب می دهد:زیرا شریعت نوشته شده،انسان را به مرگ می کشاند،اما روح خدا حیات می دهد(دوم قرنتیان باب ۳ آیۀ ۶).پولس چطور مرگ و شریعت را به هم ربط داده است؟او می گوید:اگر شریعت نبود من گناه را نمی شناختم…خود من زمانی بیخبر از شریعت زنده بودم اما همین که این حکم شریعت آمد گناه جان تازه ای گرفت و من مُردم و شریعت که قرار بود به حیات منجر شود در مورد من مرگ ببار آورد(رومیان باب ۷ ایات ۸-۱۰).پس گناه مرگ جسمانی و روحانی را با خود آورد.شریعت این مرگ را با قوانین خود تایید کرد،اما برای از بین بردن آن کاری نکرد و نتوانست بکند.چرا؟پولس می گوید:شریعت روحانی است اما من نفسانی هستم و مانند برده ای به گناه فروخته شده ام(رومیان باب ۷ آیۀ ۱۴).اکنون خوب دقت کنید!چه کسی میتواند ما را از این زنجیر آزاد کند؟:خدا را بوسیلۀ خداوند ما عیسای مسیح شکر میکنم که چنین کاری را کرده است(رومیان باب ۷ ایۀ ۲۵).پس این آزادی از یوغ و اسارت از کجا می آید؟از جانب عیسای مسیح.به چه وسیله ای؟توسط روح مقدس خدا.در کجا و توسط چه این روح در ما عمل میکند؟در تمام روح و جان ما و توسط زنده ماندن تعالیم خدای زنده در ما و کلام خدای زنده .

اهمیت آزادی در روح و جان

ما می گوییم:اگر هیچکس نمی دانست شائول طرسوسی در چه یوغ و اسارتی در دین زندگی می کرد،خود او به خوبی میدانست!برای همین او در نامه های خود تاکید میکند:آری ما آزادیم،زیرا مسیح ما را رهایی بخشید.پس در این آزادی استوار باشید و نگذارید که بار دیگر یوغ بندگی به گردن شما گذاشته شود(غلاطیان باب ۵ آیۀ ۱).آنقدر این باز نگشتن به قیود و اسارت مذهب و دین برای او حیاتی و مهم بوده است که او از ایمانداران یهودی که تازه از دین یهود به عیسای مسیح ایمان آورده اند،سوال میکند:چگونه میتوانید به عقایدی بچگانه و پست برگردید؟چرا مایلید دوباره بردگان آن عقاید شوید؟(غلاطیان باب ۴ آیۀ ۹).رک و بی پرده حقیقت را می گوید:زیرا شریعت نوشته شده،انسان را به مرگ می کشاند(دوم قرنتیان باب ۳).هشدار می دهد:مواظب باشید مبادا کسی با دلایل پوچ و فلسفه ای که متکی به سنتهای انسانی و عقاید بچگانۀ این جهان است شما را اسیر خود سازد.این تعالیم از مسیح نیست(کولسیان باب ۲ آیۀ ۸) در همین رساله او این هشدار را می شکافد:بنابر این در مورد خوراک یا آشامیدنی یا رعایت عید یا ماه نو یا روز سبت به هیچ وجه تحت تاثیر انتقاد دیگران قرار نگیرید این چیزها سایۀ آن واقعیتی است که قرار است بیاید و آن واقعیت خود مسیح است(کولسیان باب ۲ آیۀ ۱۶-۱۷).
پولس رسول جایی میگوید:زیرا آن روحی که خدا به شما داده است شما را برده نمی سازد و موجب ترس نمی شود(رومیان باب ۸ آیۀ ۱۵).

دوست عزیز!
به خودت نگاه کن!به گذشتۀ خودت!به آنچه که بودی و آنچه که الان هستی!ما و شما از یک جنس هستیم!ما هم روزی مانند شما اسیر قوانین مذهب اسلام بودیم.زنجیرهای قید و بند دین اسلام گاها هنوز در دست و پای ماست؛کمااینکه رفتارها و افکار مذهبی و متعصب ما.ما و شما نه توسط عوض کردن دین و مذهب خود،از اسلام به مسیحیت و وارد دین دیگر شدن ،قادر به برداشتن این یوغ از گردن خود خواهیم بود و ما را از اسارت دین آزاد خواهد کرد.تنها و تنها خون مسیح قادر است که این زنجیرها و این یوغ ها را در هم بشکند،ما را به مکانی مقدس مبدل کند که در آن روح خدا ساکن خواهد بود،تنها در آن زمان است که ما خدا را در روح و راستی یعنی درست همان شیوۀ حقیقی که خالق هستی بخش و عظیم شایسته است،پرستش خواهی کرد.

ای ایمانداران به مسیح!
شما را بر حذر میداریم از فرو غلتیدن در آیین دین و مذهب کلیسایی.بر حذر میداریم که ندانید برای چه به کلیسا می روید و برای چه و به که دعا میکنید.شما را بر حذر میداریم از نیافتادن در دام شریعت و مذهب کلیسایی.مبادا خون پسر خدا را پایمال کنید.عیسای مسیح مُرد تا ما را تنها از راه فیض و آن سّر پوشیدۀ الهی که از ابتدای خلقت در هستی بود،اما در زمان معین بر هم عیان گشت، نجات بخشد.تا تمام هستی در یک بدن و یک ایمان و یک تعمید یک واحد گردد؛تا بدینگونه تمام جلال و بزرگی به خدای پدر داده شود نه به استعداد و تلاشهای انسانی ما و شما.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس و قرآن نوشتۀ: ح.گ ایمان مسیحی ما بر ...