پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / استدعا میکنم!

استدعا میکنم!

استدعا میکنم!
جایی که کلمات به پایان می رسند…
نوشتۀ: ح گ

اولین بار زمانی این عبارت در کتابمقدس خصوصا در نوشته های عهد جدید توجه مرا به خودش جلب کرد که خودم در یک موعظۀ صبح یکشنبه قصد داشتم تا کلیسا را تشویق کنم تا از زیستن در گناه و باورهای پوسیدۀ دین اسلام که از آنجا آمده ایم دوری کنند. جایی که با آیات زندۀ کتابمقدس از خودمان خواستم تا تمام وجودمان را تقدیم عیسای مسیح کنیم. خود را به روح مقدس خدا بسپاریم. و از زیستن در گناه دوری کنیم. نه با انجام اعمال دینی و مذهبی، بلکه با بهره گرفتن از کار عظیم خدا در فیض عظیم او در عیسای مسیح؛ که تمامی گناهان ما را با خون خود کفاره کرد؛ امروز به ما این قدرت را داده تا با پُر شدن از روح مقدس خدا و زیستن در مسیح بدنهای خود را مقبول خدا کنیم. چرا که بدن های ما معبد روح القدس است. یعنی روح پاک خدا در ما ساکن شده است…ومن ناگهان به نقطه ای رسیدم که احساس کردم در حال تکرار و تاکید بر مهم ترین تعلیم کتابمقدس هستم. تکرار و تکرار… آیات کتابمقدس را یکی پس از دیگری سندیت می آوردم و با تمام وجودم سعی داشتم تا آنچه را که روح خدا در من قصد داشت ابتدا به خودم و سپس به کلیسا بگوید را بیان کنم… گفتم… گفتم…گفتم…و به جایی رسیدم که کلمات دیگر قادر نبود تا عمق درد و خواستۀ روح را برای خودم و دیگران بیان کند…زبانم گویی بسته شد!فکرم به روی آیۀ دیگری نمی رفت! تمام وجودم قصد داشت تا فریاد بزند که : ” آنچه را که می گویم عین حقیقت است!باور کنید! ” و تنها امید من این بود که کلیسا و از جمله خودم قادر به هضم این عمق و این اهمیت بشوند…ناگهان اتفاقی افتاد! برای اولین بار در طول سالها زبانم به درخواست و استدعا باز شد. و من احساس کردم که میتوانم به پای افرادی که بر روی صندلی ها نشسته بودند بیافتم و از آنها در خواست کنم، التماس کنم که این فرمان خدا را جدی و ابدی بگیرند. و من خودم را آنجایی دیدم که پولس رسول در نامۀ خود به رومیان می نویسد:” لهذا ای برادران شما را به رحمت های خدا استدعا میکنم که بدنهای خود را قربانی زندۀ مقدس پسندیدۀ خدا بگذرانید که عبادت معقول شما است.” ( رومیان ۱۲ : ۱ ).
بعدها با مروری مجدد به این عبارت ” استدعا میکنم یا التماس می کنم ” در نوشتهای پولس رسول به نکاتی جالب برخوردم. سعی کردم ببینم تقریبا چندبار پولس از این عبارت استفاده کرد؟ در کجاها استفاده کرد؟ و در چه مواردی استفاده کرد؟
نمیدانم تا چه اندازه از شخصیت پولس رسول آگاهی دارید، او کسی نبود که از موضع ضعف و ناتوانی حرف بزند! او برای آنان اشک ریخت، اما اشک او از تاسف و ناتوانی نبود، بلکه اشک دعا و ساختن آنان بود. او در تمام طول خدمت خود به انجیل مسیح، همواره با قدرت، اتکاء به نفس و اطمینان سخن گفته و تعلیم داد. جایی در برخورد با گناه موجود در کلیسا آنقدر متاثر، اما در عین واحد خشمگین می شود که به آنها می گوید :” زیرا ملکوت خدا به زبان نیست بلکه در قوت است. چه خواهش دارید آیا با چوب نزد شما بیایم یا با محبت و روح حِلم.” ( اول قرنتیان ۴ : ۲۱ ). و یا به همین افراد می گوید:” زیرا می ترسم که چون آیم شما را نه چنانکه میخواهم بیابم و شما مرا بیابید چنانکه نمی خواهید…و چون باز آیم خدای من مرا نزد شما فروتن سازد ” ( دوم قرنتیان ۱۲ : ۲۰- ۲۱ ). او نه تنها با زبان تنبیه روحانی با این کلیسا سخن گفت، بلکه از زبان ریشخند آمیز نیز برای کسانی که رسالت او را پوچ می شمردند، استفاده کرد:” مگر اینکه من بر شما بار ننهادم این بی انصافی را از من ببخشید.” ( دوم قرنتیان ۱۲ : ۱۳ ). و جایی که آنان را در نادانی روحانی و حماقتشان بی فهم خطاب کرد:” ای غلاطیان بی فهم کیست که شما را افسون کرد تا راستی را اطاعت نکنید.”( غلاطیان ۳ : ۱ ). جایی آنقدر حملۀ شیطان را به کلیسا ، جایی که تعدادی سعی داشتند تا دوباره ایمانداران به مسیح را به قوانین مذهبی و شریعت برگردانند جدی می بیند که این افراد را سگ خطاب میکند:” از سگ ها با حذر باشید از عاملان شریر احتراز نمائید از مقطوعان بپرهیزید.” ( فیلیپیان ۳ : ۲). در یک مختصر از شخصیت پولس رسول، میتوان از نکته ای که او به تیموتائوس متذکر می شود، توانمندی او را در روح درک کنید:” زیرا خدا روح جبن را به ما نداده است بلکه روح قوت و محبت و تادیب را.” ( دوم تیموتی ۱ : ۷ ). به کلیسای قرنتس می نویسد:” در بارۀ اقتدار خود که خداوند آن را برای بنا نه برای خرابی شما به ما داده است خجل نخواهم شد.” ( دوم قرنتیان ۱۰ : ۸).
اکنون شما باید فکر کنید که چنین شخصیت پر قدرتی در روح، چه نیازی داشت تا بیش از سیزده بار از ایمانداران ” استدعا ” کند! هر چند خود او در نامه اش به کلیسای قرنتس دلیل آن را اینگونه بیان می کند:” اما من خود پولس که چون در میان شما حاضر بودم فروتن بودم لیکن وقتی که غایب هستم با شما جسارت می کنم از شما به حِلم و رافت مسیح استدعا دارم و التماس میکنم که چون حاضر شوم جسارت نکنم…زیرا هر چند در جسم رفتار می کنیم ولی به قانون جسمی جنگ نمی نمائیم.” ( دوم قرنتیان ۱۰ : ۱- ۳).

شما خواهید دید استدعای پولس رسول از ایمانداران، استدعا و خواهش کردن برای مواردی عادی و روزانه نیست. مثلا استدعا کند که پطرس با غیر یهودیان غذا بخورد یا که نخورد! یا استدعا کند که کسی زیاد ورزش نکند یا سیگار نکشد یا مشروب نخورد! استدعا کند تیموتائوس لباس مرتب بپوشد! یا که موهایش را زیاد بلند نکند! و غیره…
شما باید قادر باشید تا این خطوط را از همدیگر تمییز دهید. تنها در آن زمان است که از عمق استدعاها و درخواستهای پولس رسول از ایمانداران پی خواهید بُرد و شاید تا قلب شما را تسخیر کرده و امروز اگر شامل حال شما می گردد به آن عمل کنید.
قبل از اینکه به پولس نگاه کنیم اجازه بدهید تا نکتۀ جالبی را با شما در میان بگذارم. دوست دارم بیاد بیاورید که آیا عیسای خداوند هرگز در تعالیم و سخنان خود، از شاگردان و مردم درخواست یا استدعا کرد؟( به غیر از آن شب در باغ جتسمیانی که از پدر خواست تا پیالۀ مرگ را از او دور کند). عیسای مسیح همواره تعلیم داد. فرمان داد. همدردی کرد. تشویق کرد. تنبیه کرد، اما استدعا نکرد. چرا؟ زیرا او آن قرار الهی و سّر قرون بود که به روی زمین آمد تا بواسطۀ مکاشفۀ روح بر برگزیدگان خود، در زمان معین عیان شود. بنام او آمرزش گناهان و حیات جاودان موعظه گشته و پیام عقوبت قبول نکردن او نیز داده شود. او ابتدا و آخر بود. او ” تمام شد ” بود. او آمد تا من او را لبیک بگویم: یا از فرزندان نور خطاب شوم یا اینکه او را رد کنم و در تاریکی مطلق محکوم گردم.
وقتی او ماموریت خود را بر روی زمین تمام کرد و دیگر عذری برای کسی باقی نگذاشت( یوحنا ۱۵ : ۲۲ )؛ و موعود پدر را ( روح القدس ) به انسان داد و به نزد او بالا رفت؛ آنچه برای انسان باقی ماند فیض پدر آسمانی بود که شامل انسان گشته تا او یا نور را انتخاب کند یا تاریکی را.
پولس رسول اولین و بقول خودش بزرگترین گناهکاری بود که این را درک کرد. هضم کرد. در آن زیست. و روزی بیرون رفت و همین را با قدرت موعظه کرد. تعلیم داد. پافشاری کرد. جنگید. و چون کلماتش به پایان رسید و زبانش دیگر یارای بیان احساس درونش نبود، ” استدعا ” کرد. عیسای مسیح استدعا نکرد، چون او خدا بود، سنگ زاویۀ هستی بود. حیات و عذاب بود. پولس استدعا کرد، چون می دانست عیسای مسیح خدای نادیده است. سنگ زاویۀ تمامی باور هستی است. زندگی و مرگ تنها در اوست. او میتواند زنده کند و بمیراند. او آن تنها فرصت داده شده از طرف خدای سرمدی به انسان گناهکار بود تا با ایمان به او از عذاب الهی جسته و با ایمان به او وارد حیات ابدی گردد. پولس چون این رمز هستی را درک کرده بود، پس استدعا کرد تا مردم نیز این را درک کنند. ایمان بیاورند. از عذاب جهنم و مرگ ابدی دوری جسته و حیات را برگزینند. و آنانی که حیات را برگزیدند در ایمان بمانند و گمراه نشوند.
اکنون بیاید با هم ببینیم پولس رسول در چه مواردی از ایمانداران استدعا کرد؟ بنده آنها را به دو قسمت عمده و اساسی تقسیم کرده ام:
او استدعا کرد تا ایمانداران در ایمان و فیض عیسای مسیح رشد کرده و زندگی کنند.
او استدعا کرد تا ایمانداران از تعالیم غلط و نادرست دوری کنند.

مورد اول طیف بزرگی را شامل می شود. مثلا:
او در جایی حتی از غیر ایمانداران استدعا کرد تا به رحمت و فیض خدا اعتماد داشته باشند و از ایمانداران استدعا کرد که برای همۀ مردم دعا کنند( اعمال ۲۷ : ۳۲ – ۳۴ اول تیموتی ۲: ۱). استدعا کرد که ایمانداران تمام زندگی و هستی خود را به خدا تقدیم کنند( رومیان ۱۲ : ۱ ). برایش دعا کنند تا به خدمت خود برای انجیل ادامه دهد( رومیان ۱۵ : ۳۰ ). از او تقلید کنند( اول قرنتیان ۴ : ۱۶ و غلاطیان ۴ : ۱۲ ) به فکر زحمات و سختی های دیگر خادمین انجیل باشند و به ملاقات برادران دیگر بروند( اول قرنتیان ۱۶ : ۱۵ و دوم قرنتیان ۹: ۵ ). محبت خود را به کسی که خطایی کرده نشان دهند ، با خدا مصالحه کنند و در محبت خود به دیگر ایمانداران ترقی کنند( دوم قرنتیان ۲: ۸ و ۵ : ۲۰ و اول تسالونیکی ۴ : ۱۰). او برای بخشیده شدن یک بردۀ فراری به اربابش التماس کرد!( فلیمون ۱۰).استدعا کرد تا فیض خدا را بیهوده نگرفته و ارزان بر آن نیاندیشند و بر اساس و مبنای آن زندگی کرده ، رشد کرده و رفتار نمایند( دوم قرنتیان ۶: ۱ و افسسیان ۴ : ۱ و اول تسالونیکی ۴ : ۱). به دو خواهر مسیحی التماس کرد که با هم صلح کرده و هم رای شوند( فیلیپیان ۴ : ۱). او حتی در بارۀ بازگشت خداوند که اساس و پایۀ کلیسای مسیح است استدعا کرد تا مراقب تعالیم درست انجیل باشند( دوم تسالونیکی ۲ : ۱).
خوب که به این موارد دقت میکنید، می بینید که پولس رسول گویی تمام تلاش خود را کرده، تمام تعلیم خود را داده، تمام تذکرات و هشدارها را قید کرده، اما چون می داند، دشمن مسیح، شیطان هنوز حکمران دنیاست، و هر آن ممکن است از کمینگاه خود بیرون آمده و عزیزان ایماندار را ببلعد، و چون گویی از دست او دیگر کاری بر نمی آید؛ خود را تنها مشاهده کنندۀ آنان می بیند. و مانند پدری که فرزند خود را برای نبردی به میدان می فرستد، و این فرزند اوست که باید در میدان بجنگد نه خود او؛ پس از فرزندش استدعا میکند که مراقب خودش باشد. از فرزندش استدعا میکند، به گردنش آویزان می شود، با طنینی دلسوزانه از او می خواهد که آنچه را فرا گرفته تا در این جنگ پیروز شده و شکست نخورد را بکار گیرد. پولس نیز با همین احساس و همین انگیزه با زبانی در اوج محبت و مهربانی، دلسوزی، تمنا و خواهش از سر فروتنی از ایمانداران ” استدعا ” میکند.
او نه تنها از آنان درخواست کرد و التماس نمود که فیض مسیح را درک کنند، در آن زندگی کنند و با آن رشد کنند؛ بلکه از همین افراد در این مسیر درک و رشد ایمان استدعا کرد تا مراقب تعالیم غلط دیگر مسیحیان گمراه باشند. خوب دقت کنید! هشدار و التماس پولس به این دلیل است که این تعالیم از جانب دشمن و یا شیطان نمی آید با بر چسب نام آنها! بلکه از جانب کسانی می آید که خود را مسیحی می دانند اما انجیل فیض عیسای خداوند را درک نکرده و هنوز در حال بشارت و تعلیم باورهای انسانی خود هستند. باور فرقه های خود. اینها همان گرگانی هستند که با لباس میش به صف ایمانداران می زنند. اینها همان غلامانی هستند که تمام زمان خود را صرف عیاشی و لذت از فراوانی های دنیا برده اند و اهل خانه را فراموش کرده اند، گرسنگان و تشنگان نجات را.
از آنجایی که پولس رسول عمق ریا و خرابی این تعالیم را می داند از ایمانداران استدعا میکند تا مراقب باشند و فریب اینگونه تعالیم گمراه کننده را نخورند. او استدعا میکند از افرادی که با تعالیم خود موجب تفرقه در کلیسا می شوند و از اساس پیام انجیل فیض خداوند دور هستند فاصله بگیرند( رومیان ۱۶ : ۱۷ ). از تیموتائوس استدعا کرد تا در افسس بماند و مراقب تعالیم دیگران باشد( اول تیموتی ۱ : ۳).
خوب که این دو حالت پولس را در خصوص استدعاهای او می بینید به این نتیجه می رسید که پولس بیشتر و بیشتر از ایمانداران استدعا کرد تا آنها در ایمان و فیض مسیح بمانند و آن را حفظ کنند. برای پولس نمونه و شبیه مسیح شدن بسیار حائز اهمیت داشت. کمااینکه پطرس رسول نیز با پولس در این مهم هم صدا شده و می نویسد:” ای محبوبان استدعا دارم که چون غریبان و بیگانگان از شهوات جسمانی که با نفس در نزاع هستند اجتناب نمائید.” ( اول پطرس ۲ : ۱۱ ) و یا یهودا در رسالۀ خود همین را از ایمانداران استدعا و التماس دارد:” تا شما مجاهده کنید برای آن ایمانی که یکبار به مقدسین سپرده شد.” ( یهودا ۳ ).

پایان سخن

اکنون به اینجا می رسیم که باید به خودمان فکر کنیم. بزرگترین مبشر و سفیر مسیح در طول تاریخ مسیحیت با آن همه سابقۀ خدمت. با آن همه افتخار . با آن همه مکاشفات والای روحانی. با آن همه حکمت و دانش الهی که به او داده شده بود؛عار نداشت از فردی التماس کند تا فرد دیگری را ببخشد. عار نداشت تا التماس کند ایمانداران به همدیگر محبت کنند. هرگز عار نداشت تا با التماس کردن به دو خواهر مسیحی آنها را با هم آشتی بدهد. چرا؟ چرا باید چنین فرد قدرتمندی در مسیح که چگونه زیستن را در هر حالتی دانسته بود، در فقر در ثروت در ناتوانی در گرسنگی در شکنجه در زندان در شلاق ها در تحقیرها در پیروزی ها در تمام شرایط موجود او فرا گرفته بود تا در مسیح با افتخار و سربلندی زندگی کند، اما هرگز عار نداشت تا به پای ایمانداران بیافتد و از آنان بخواهد تا برای مسیح بمانند. برای مسیح زندگی کنند. برای مسیح بمیرند.
پس اگر رهبران باید برای تقویت کلیسا از اعضاء استدعا کنند و آنها را از شرارت برحذر دارند، چرا نکنند؟ اگر برادر یا خواهری میبیند برادر یا خواهر ایماندار دیگری در گناه زندگی میکند و در خطر تنبیه الهی است، اگر با استدعا و التماس کردن از آن شخص میتواند او را رهایی دهد، چرا نکند؟ اگر با التماس و درخواست و به پای ایمانداری افتادن میتوان او را به حقیقت فیض و محبت مسیح بازگرداند ، چرا نکنیم؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند!

” و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.”( پیدایش ۲: ۲۵ ...