پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / اسراییل و درس عبرتی برای ما!

اسراییل و درس عبرتی برای ما!

اسرائیل و درس عبرتی برای ما
نوشتۀ: ح.گ
ما که از دین اسلام به عیسای مسیح ایمان آورده ایم، با توجه به تبلیغات و تعالیم و برداشتهای نادرست در خصوص اسرائیل، شاید به اسرائیل فکر کرده باشیم اما به نظر میرسد که اسرائیل آن ریسمان سیاه و سفید است که ما را میترساند ما را به یاد ماری میاندازد که همیشه جایی در افکارمان ما را نیش زده است. (من از اسرائیل تاریخی سخن میگویم. اسرائیل کتابمقدس. اسرائیل وعده.) ما از مسلمانان و کمونیستها و اردوگاه جهانی آنها و پیروان صلح جهانی توقع و انتظار این را نداریم که دیدگاه کلی خود را نسبت به اسرائیل عوض کنند و اسرائیل کتابمقدس را بشناسند، این کار ما ایمانداران مسیحی است. ما که به مسیح ایمان آورده ایم، از اسرائیل چه میدانیم و چگونه او را میشناسیم؟ دیدگاه ما ایمانداران مسیحی بخصوص ایرانی، باید نسبت به اسرائیل عوض شود. من دیدگاه تازه ایی را پیشنهاد نمیکنم، بلکه هر آنچه از کتابمقدس برای ما باقی مانده است. آری، دیدگاه کهنه ما باید تماما تبدیل شود اگر میخواهیم از ثروت بیکران خداوند که به اسرائیل وعده شده بود، و امروز در مسیح به ما وعده داده شده است، تماما بهره بردار شویم.
ببینید پولس رسول چه نمایی از اسرائیل به ما میدهد ” که ایشان اسرائیلی‏اند و پسر خواندگی و جلال و عهدها و امانت شریعت و عبادت و وعده‏ها از آن ایشان است. که پدران از آن ایشانند و از ایشان مسیح به حسب جسم شد که فوق از همه است خدای متبارک تا ابدالاباد؛ آمین.” ( رومیان ۹: ۴- ۵ )
اینها را قید میکنم تا به شما این هشدار را بدهم، ایماندار عزیز ایرانی! اگر هنوز آن نفرت و آن تعصب را نسبت به اسرائیل داری و هنوز از نام اسرائیل حالت منقلب میشود و یا حساس هستی که از اسرائیل بشنوی؛ امروز در هدایت روح مقدس خدا از من بشنو، شیطان از گذشتۀ تو استفاده کرده است تا:
الف- از درک عمیق نقشۀ خدا برای دنیا بواسطۀ اسرائیل فاصله بگیری.
ب- از بخش عظیمی از تعالیم و دروس فراگیرنده و بنا کننده‏ایی که خدا توسط قوم اسرائیل و آنچه برای این قوم و به این قوم انجام داد و برای ما درست عبرتی میباشد غافل شوی.
پ- نهایتا طرح کامل خدا را در عیسای مسیح که یک ” اسرائیلی ” بود و برای تمام دنیا آمد و آنچه خدا در پهنای تاریخ اسرائیل برای نشان دادن کار مسیح موعود انجام داد کوتاهی کنی.
و شما میپرسید، ما ایرانی هستیم، چینی، اهل ترکیه، تاریخ اسرائیل چه سودی برای ما دارد؟ دوستان عزیز، نمای کلی برخورد ما با ایمان مسیحی ما باید برخوردی جامع در چهارچوب الهیات اساسی و ارتدکسی مسیحی باشد: در رشد ایمانی ما، در برخورد ما با کتابمقدس، در خانواده، در کلیسا، در جامعه. و وقتی به کتابمقدس میرسد، عزیزان، بخشی در کتابمقدس ما وجود دارد بنام ” عهد عتیق” این به معنا نیست که دیگر عتیقه است و به درد عمه‏اش میخورد!! خیر، هر چند برای ما نوشته نشده است و ما مخاطبین آنها نیستم( ضمنا در نوشتجات عهد جدید نیز مخاطبین ما نبودیم، بلکه ایمانداران اولیه که اکثر آنها اسرائیلی بودند) اما خود خداوند و روح مقدس او بعنوان درس عبرتی برای کلیسای خود باقی گذاشته است.
دقیقا به همین دلیل وقتی پولس رسول قصد کرد تا با ایمانداران شهر قرنتس، که قریب زیادی از آنان یهودیانی بودند که به عیسای مسیح ایمان آوردند از نتایج زیستن در شرارتها و گناهان آنها بنویسد، از داستانهای اساطیر یونان مروج آن روز سخن نگفت. دست به خیال پردازی و داستان سرایی با افسانه های خدایان نزد. یا برای آنان سرافرازی و سقوط سرزمین دیگر، ملت دیگر را نمونه بیاورد، شرارتهای اقوام دیگر، و اینکه چگونه خداوند آنها را از صحنۀ هستی محو کرد و چگونه بعضی را تنبیه نمود تا درس عبرتی برای دیگران باشد. پولس رسول از نمونۀ زنده و واقعی خود قوم اسرائیل صحبت کرد. از هر آنچه که در تاریخ یک سرزمین برای آنها ثبت شده بود، نگه داشته شده بود، تعلیم داده شده بود تا آنها بدانند. از نیاکان خود، از پدران خود. پولس رسول برای آنها تاریخ اسرائیل را مثال زد. و او گویی تمام تاریخ اسرائیل را در این چند خط برای آنها تشریح میکند. “و این امور نمونه ها برای ما شد تا ما خواهشمند بدی نباشیم چنانکه ایشان بودند.” ( اول قر. ۱۰: ۶)
هر چند تفسیر و بررسی حوادث کتابمقدس از دیدگاه الهی خود مقوله ایی جدا میباشد که مستلزم فن و ذکاوت در درک، تجزیه و تحلیل و تفسیر درست آن است، اما میتوانم به جرات بگویم همۀ آنهایی که دانش آموز راستین کلام هستند، مشتاق دانستن بیشتر از کتابمقدس، پیگیر در مطالعات خود، نه تنها از منابع متعدد و مفیدی که در میان کتب منتشر شده موجود است استفاده خواهند کرد تا چنین جواهرات غنی‏ایی را از معدن کتابمقدس استخراج نمایند، بلکه خود آنها نیز قادر هستند با تلاش مستمر و وفادار بودن به آیات با هدایت روح القدس عزیز به درکی والا از آیات، از حوادث کتابمقدس، بخصوص عهد عتیق، نائل آیند.
قلم و وقت ما این را مقتضی نمیکند که به طور جامع در این خصوص بنویسم، اما دوست دارم در میان حوادث بیشمار و گوناگونی که در تاریخ اسرائیل در نوشتجات عهد عتیق ثبت شده است به واقعه ایی اشاره کنم که در آن، نه تنها تاریخ زنده و مرحلۀ دیگری از کار خدا در زندگی قوم اسرائیل روی داده است را داریم بلکه درس زنده و مفیدی برای ما ایمانداران مسیحی. با مثال زدن و بررسی این بخش هدف من این است که شما را تشویق کنم که همانطور که مطالعۀ عهد جدید را پیگیری میکنید، مطالعۀ عهد عتیق را نیز با همان جدیت دنبال کنید( اگر هنوز نکردید).
در کتاب یوشع نبی هستیم. باب ۵٫ موسی بندۀ خدا فوت کرده است. یوشع قوم اسرائیل را برای ورود به سرزمین موعود، همانطور که خدا از موسی خواسته بود، رهبری میکند. در فصل ۱ میخوانیم که خدا عهد خودش را با یوشع تجدید میکند و از او میخواهد تا با شجاعت پیش رفته و سرزمین وعده را تسخیر کند. فصل ۲ شناسایی اولین شهر مرزی بعد از رود اردن را داریم، ” اریحا”. فصل ۳ عبور پیروزمندانۀ و معجزه آسای قوم اسرائیل به رهبری یوشع را از رود اردن داریم. فصل ۴ یادآوری و تجدید عهد یوشع و قوم با خدا را داریم و یادآوری این کار عظیم خدا برای قوم که آنها را از اردن عبور داده است. فصل ۵ ورود به سرزمین موعود است، اما هنوز شهر اریحا تسخیر نشده است. چندین واقعه پس از عبور از اردن و ورود به سرزمین موعود برای قوم روی میدهد که بسیار حائز اهمیت و دقت ماست:
الف- تمام مردان اسرائیل ختنه شدند.( آیۀ ۲)
ب- اولین مراسم فصح در سرزمین وعده داده شده نیاکان قوم اسرائیل با یادبود خروج اسرائیل از مصر اجرا شد. ( ۱۰)
پ- بلافاصله پس از مراسم فصح صبح روز بعد، قوم اسرائیل که مدت چهل سال از ” مّن ” آسمانی میخورد، از محصول و فرآوردۀ زمین کنعان خورد.( ۱۱)
ت- نان ” مّن” قطع شد.( ۱۲)
ث- فرماندۀ لشکر خداوند با شمشیری در دست حاضر میشود و فرمان به تقدس و پاکی میدهد.(آیۀ ۱۳- ۱۵)
برای قوم اسرائیل فصل ۵ یوشع نبی یک تاریخ است. برای ما نیز هست. اما من ایماندار مسیحی ورای تاریخ ثبت شده در این بخش چه پیام و درس آموزنده ایی میتوانم دریافت کنم تا آن را در عهد جدید قادر به اجرا باشم؟ من با احتیاط زیاد در حالی که سعی نمیکنم تا برداشت خودم را از این فصل بیش از اندازه به عنوان تشبیهی بیان کنم و هر واقعه ایی را یک درس بزرگ الهیاتی معنا کنم و بیش از آنچه نویسندۀ آن قصد بیان آن را داشته است را بگویم، میتوانم یک نمایی کلی از این واقعه در زندگی مسیحی خودم دریافت کنم. من وقتی که این بخش را میخوانم از خودم میپرسم که:
بیابان سرگردانی من کجا بوده است؟ و سرزمین موعود مسیحی کجاست؟ میبینم که من در بیابان گناه و شرارت سالها سرگردان بودم و سرزمین موعود مسیحی من آنجاست که مسیح آنجاست. آنجایی که تعلیم مسیح اجرا میشود. آنجا که قلب و جان من برای پادشاهی خدا، برای زیستن در آن، برای بشارت دادن آن، برای دفاع کردن از آن روزانه میتپد. من از این سرزمین هیچ نمیدانستم. من سرگردان در بیابان گناه و نااطاعتی بودم. در این بیابان بود که مسیح مرا یافت. و مرا وعدۀ ورود به سرزمین خودش داد. و در ایمان به او در تعمید آب ( عبور از اردن) یکی شدم و من پای خودم را وارد سرزمین موعود گذاشتم و من امروز در آن هستم. پس اگر شده‏ام نشانه‏های من باید این باشد:
الف- در مسیح طبیعت و نفس انسانی من، دل من باید ختنه شده باشند.
ب- در رنجهای مسیح، در فصح مسیح بعنوان برۀ قربانی، با تمام جان و دل و فکر خودم سهیم باشم.
پ- برکات روحانی روح القدس برای من به فراوانی مهیاست. مسیح عیسی آن ” مّن” نیست. او ” مّن ” بود تا مرا به سرزمین موعود بیاورد، وقتی وارد سرزمین مسیح شدم، دیگر از ” مّن” جسمانی نمیخورم، از رفتارهای کودکانه، خام، بسنده شدن به خوبی اندک، نیکی اندک؛ من امروز از خود عیسای مسیح و خداوندی او تغذیه میشوم. از روح القدس خدا که در من سکونت یافته است. امروز از خود مسیح میخورم از خداوندی او.
ت- در ضمن من با عادتها و هر آنچه در سفرهای گمگشتی خود به سمت مسیح داشتم، رفتارها و طرز تفکرات، دور شده ام، با آن طبیعت قدیمی قطع رابطه کرده ام.
ث- فیض خدا مادر قدوسیت است و نه بهانه ایی برای گناه.( چ. اسپورژن) من در مسیح به این سرزمین مسیح فراخوانده شده ام که در تقدس و پاکی بسر ببرم. قدوسیت و پاکی فقط مخصوص نوایمانان نیست تا به آنها موعظه شود. مختص و نیاز الزامی بدنۀ مسیح است. از کشیش کلیسا، از خادمین کلیسا تا همۀ اعضاء.
ج- فرماندۀ لشکر خدا نه تنها از من حمایت میکند تا در برابر دشمنان و ضعفهایم پایدار بایستم بلکه به من این هشدار را میدهد که خدا قدوسیت خودش را دوست دارد و آن را با هیچ چیز تعویض نمیکند. حتی اگر این بها، به قیمت خون تنها فرزند یگانۀ خودش تمام شود. از اینرو زیستن در تقدس یک فرمان است اگر میخواهم خدا را ببینم.( متی ۵: ۸ و عبرانیان ۱۲: ۱۴ )

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند!

” و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.”( پیدایش ۲: ۲۵ ...