جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / اسماعیل و نسل او

اسماعیل و نسل او

اسماعیل و نسل او
و پیشگویی کتابمقدس برای این نسل!
نوشتۀ: ح.گ
در این مقاله میخوانید:
مقدمه
ادعای خمینی و رژیم ایران
اسماعیل در کتابمقدس
اسماعیل یا اسحاق؟
اسماعیل و نسل او
کتابقدس و آیات تکان دهنده ایی در خصوص نسل اسماعیل
پیشگویی نهایی

مقدمه
من قصد ندارم این مقاله را یک جنبۀ سیاسی بدهم. قصد من نگاه کردن به ایات کتابمقدس است. آیاتی که با ما از حقایقی زنده سخن میگویند. حقایقی در خصوص ماهیت و نسل افراد بیشمار و مهمی در پهنای تاریخ مذاهب شرق. نه تنها قوم یهود و تولد عیسای مسیح خداوند، بلکه در خصوص افرادی چون ملکصدیق که ما هیچ سندی از او نداریم اما نقش بسیار مهمی در کتابمقدس ایفا میکند. و یا در بارۀ اسماعیل و نسل او که ما آیات متعددی در خصوص او داریم و ما بندرت آن را در میان تعالیم کلیسای ایران و آنانی که از گذشتۀ دین اسلام به مسیح خداوند ایمان آورده اند میشنویم. به نظر میرسد هیچکس قصد ندارد تا با سخن گفتن در خصوص مطالبی چون محمد و قرآن و اسلام، خشم مسلمانان را شعله ور کند! کاری نکنند که شمشیر از غلاف بیرون بیاید. خب! دوستان! این خشم به مدت ۱۴۰۰ سال زبانه میکشد چه در هوای آفتابی چه هوای طوفانی! و در مورد آن شمشیر، به مدت ۱۴۰۰ سال از غلاف خود بیرون است. پس اجازه بدهید برای حقیقت بایستیم، زیرا بسیاری هستند، از جمله خود دوستان مسلمان که در جستجوی حقیقت هستند( آرزوی من این است که باشند) باید اسنادی را بشنوند که تاکنون هرگز به ذهن آنها نیز خطور نکرده و هیچکس در خصوص آن با آنها سخن نگفته است. من بارها گفته ام و بار دیگر تاکید میکنم، خدمت من و شما فقط و فقط آوردن خبر نجات به مسلمانان نیست، بلکه همۀ گمشدگان دنیا از هر زبان و رنگ و قوم، اما همۀ ما از صمیم قلب با هدایت روح مقدس خدا این را قطعا با ایمان میدانیم که امت اسلام، یکی از الزامی ترین و حیاتی ترین ملتی هستند که به عیسای مسیح در زمان حاضر بر روی زمین نیاز دارند؛ بیش از هر قوم و زبان و دین دیگری. و به این دلیل است که این آتش در من شعله‏ور است و به این دلیل است که شما را نیز دعوت میکنم که با من در این خدمت همراه شوید.
ادعای خمینی و رژیم ایران
وقتی خمینی در سال ۱۳۵۷ به انتخاب مردم به عنوان رهبر انتخاب شد، در میان تکفیر و لعنتهای خود به شرق و غرب، و مرگ بر این و مرگ بر آن؛ و در میان فرامین متعدد او از جمله ” شاه باید برود.” بعد در زمان جنگ ایران و عراق گفت:” صدام باید برود.” سپس در یکی از سخنرانیهای خود ادعایی را نمود که اکنون به مدت سی و سه سال شعار رژیم است. خمینی در یکی از سخنرانیهای خود، برای دفاع از برادران مسلمان فلسطین ادعا کرد که:” اسرائیل غدۀ سرطانی منطقه است و باید از بین برود.” پس از سی و سه سال همین چند هفتۀ پیش احمدی نژاد در سخنان خود در سازمان ملل، عین همین را تکرار کرد. دنیا از این اعتراف این رهبران ایران در شگفت است. خب! نباید باشد! زیرا این دقیقا آن نیتی بوده است که فرزندان اسماعیل و قوم مادر او هاجر تقریبا ۳۰۰۰ سال پیش قصد داشتند با اسرائیل انجام بدهند!! اجازه بدهید برای اثبات این ادعا با هم نگاهی به اسناد زندۀ کتابمقدس نگاه کنیم. اما قبلا از اینکه به بخش مورد نظر که چنین ادعایی را میکند برویم، به طور اجمالی گذشتۀ اسماعیل، تولد و ماجرای زندگی او و فرزندان او را با هم نگاه کنیم تا شاید این زمینه ایی برای درک عمیق تر دلیل آنچه بالاتر ادعا کردم باشند:
اسماعیل در کتابمقدس
قرآن مدعی است که مسلمانان از نسل اسماعیل هستند. و این را با افتخار و سربلندی بارها و بارها اعتراف میکند. آنچه قرآن برای خوانندگان خود مخفی نگه داشته است( کمااینکه امروز برای میلیونها مسلمان مخفی مانده است) حقیقت این نسل است. من مطمئن هستم اگر کتابمقدس در قرن پنجم به زبان عربی ترجمه شده بود و نه به زبان یونانی و در دسترس قوم عرب قرار میگرفت و آنها قادر به خواندن آن میشدند، قرآن تماما به زیر سوال میرفت( کمااینکه بارها و بارها در همان زمان به زیر انتقاد بسیاری که کتابمقدس را میدانستند رفته بود). یکی از حقایقی که قرآن هرگز در بارۀ آن با مردم خود سخن نگفته است، اسماعیل است. قرآن بارها تایید کرده است که او کتاب تورات و انجیل را تایید میکند، اما ماجراها و داستانهایی که در خصوص شخصیتهایی که در کتابمقدس آمده اند مانند، ماجرای خلقت، آدم و حوا، باغ عدن، طوفان نوح، ابراهیم، اسماعیل و اسحاق و یعقوب و قوم اسرائیل، موسی، انبیاء یهود، و نهایتا عیسای خداوند و انجیل او تماما تبدیل شده و متغایر با اصلیت آنها در کتابمقدس میباشند. یا محمد به آنها اضافه کرد، یا کم کرد، یا تغییر داد و یا اصلا به نادرستی از آنها نام برده است. اجازه بدهید تا با هم به اسناد زنده ایی از کتابمقدس در خصوص اسماعیل و نسل او رجوع کنیم:
برای اولین بار نام اسماعیل در فصل ۱۶ کتاب پیدایش به قلم موسی آمده است. اما چطور؟ فصل ۱۲ پیدایش به ما میگوید که ابراهیم بر خلاف آنچه یهوه از او خواسته بود به این مفهوم که این سرزمین کنعان را به نسل تو میدهم، به دلیل قطحی در کنعان به مصر میرود. یهوه به ابراهیم نگفت به دلیل قحطی( ۱۲: ۱۰ ) به مصر برو! ابراهیم بنا بود در کنعان بماند. اگر خدایش بر او در اور- کلدانیان ظاهر شده و او را به سرزمین موعود فراخوانده بود، ایا قادر نبود که او را از قحطی نجات بخشد؟( بعدا میبینیم که در زمان اسحاق فرزند ابراهیم قطحی بزرگتری از این قطحی روی میدهد، اسحاق قصد میکند به مصر برود و یهوه به او میگوید به مصر نرود و همین جا در کنعان بماند و اسحاق اطاعت میکند. پیدایش ۲۶: ۱- ۳ ) اما ما هیچ چیز از هاجر در فصلهای ۱۲ تا ۱۵ نمیشنویم تا فصل ۱۶٫ سوال دانش آموز پیگیر کلام مقدس این باید باشد که این کنیز مصری از کجا آمده بود؟ مسلما در میان آن کنیزانی بود که فرعون مصر به ابراهیم داده بود، کنیزی که ابراهیم به دلیل دروغی که در بارۀ زنش سارا گفته بود، و به دلیل زیبایی سارا، فرعون مصر به ابراهیم داده بود.(پیدایش ۱۲: ۱۶) فصل ۱۶ آیۀ ۱ اینگونه آغاز میشود:” و سارا زوجۀ ابرام برای وی فرزندی نیاورد و او را کنیزی مصری هاجر نام بود.” آیۀ دوم میگوید:” پس سارا به ابرام گفت اینک خداوند مرا از زائیدن بازداشت پس به کنیز من در آی شاید از او بنا شوم و ابرام سخن سارا را قبول نمود.” ده سال از ورود آنها به کنعان گذشته بود. ابراهیم ۸۵ ساله بود، سارا هاجر را به ابراهیم میدهد، همانطور که حوا میوه را به آدم داد و ایۀ ۴ میگوید ابراهیم با هاجر همبستر میشود و هاجر حامله میشود. همین آیۀ ۴ بلافاصله پس از اینکه خبر حامله شدن هاجر را میدهد میگوید که:” پس به هاجر در آمد و او حامله شد و چون دید که حامله است خاتونش به نظر وی حقیر شد.” سارا در این زمان تقریبا ۷۵ ساله بود، سن هاجر برای ما معلوم نیست، اما قدر مسلم این است که جوان بوده است. و وقتی هاجر فهمید که حامله است، طرز نگاه کردنش به سارا، زن ارباب خودش عوض شد. اما حقیر شمردن سارا توسط هاجر کنیز مصری باید برای خوانندۀ کتابمقدس یک هشداری در بارۀ شخصیت هاجر باشد. اگر جز این بود، نویسنده هرگز آن را قید نمیکرد. نویسنده این را برای ما ثبت کرده است تا ما هاجر مادر اسماعیل را بشناسیم. در اعتراض سارا به ابراهیم، مجددا نیت منفی و تحقیر کردن سارا توسط هاجر قید میشود:” و سارا به ابرام گفت ظلم من بر تو باد من کنیز خود را به آغوش تو دادم و چون آثار حمل در خود دید در نظر او حقیر شدم.” به احتمال زیاد سارا هرگز منتظر چنین رفتاری از جانب هاجر نبود. نکتۀ ظریف در این واقعه این است خیلی ها تصور میکنند که ابراهیم هاجر را به زنی گرفت، خیر! هاجر هرگز زن رسمی ابراهیم نشد. زیرا وقتی سارا هاجر را به ابراهیم داد تا با او همبستر شود هاجر کنیز سارا بود. و وقتی هم که حامله شد باز هم کنیز سارا بود. ایۀ ۶ که پس از حامله شدن هاجر بیان میشود این را از زبان ابراهیم تایید میکند:” ابرام به سارا گفت اینک کنیز تو بدست تست آنچه به نظر تو باشد با وی بکن.” همین آیه میگوید که:” پس چون سارا با وی بنای سختی نهاد او از نزد وی بگریخت.” هاجر حامله بود. او کنیز زن ارباب خودش بود. فرار کردن از منزل، حکمی سنگین به همراه داشت. خطر مرگ برای نوزاد و خودش. حتی در فرار هاجر از منزل ارباب خود، خلق و خوی دیگری از هاجر مادر اسماعیل به دست ما میرسد. دقیقا به همین دلیل است که نویسندۀ کلام عمل هاجر را از فرار از منزل هرگز تایید نمیکند، و این را در حقیقت روبرو شدن فرشتۀ خدا با هاجر در بیابان به ما تذکر میدهد. در این رودررویی هاجر با فرشتۀ خدا در بیابان فرشته از هاجر سوال میکند:” ای هاجر کنیز سارا از کجا آمدی و کجا میروی؟” سوال فرشته کمی عجیب نیست!؟ او هاجر را به نام خطاب میکند، نام زن ارباب او را نیز میداند، نتیجۀ منطقی ما باید این باشد که فرشته همه چیز را در بارۀ هاجر میداند. پس چرا از او چنین سوالی میکند؟ به نظر من، در سوال فرشته از هاجر، تعجب و مواخذه از هاجر وجود دارد. انگاری بپرسد که ای هاجر میدانی از کجا فرار کردی؟ اصلا میدانی داری کجا میروی؟ پاسخ هاجر کوتاه و ساده است:” من از حضور خاتون خود سارا گریخته ام.” ایا فرشته که نام هاجر را میدانست، نام ارباب او را میدانست، ایا از زندگی و ماجرایی که پیش آمده بود نمیدانست؟ پس فرشته رو به هاجر میگوید:” نزد خاتون خود برگرد و زیر دست او مطیع شو.”( ۱۶: ۹ ) دقت کنید به این فرمان فرشته. اگر محمد بن عبدالله قصد داشته باشد ریشۀ : ” تسلیم شدن ” را به اسلام بدهد و بگوید که یعنی ما تسلیم الله هستیم؛ این نام دین اسلام با این فرمان فرشته بسیار مطابقت دارد، اما نه از این زاویه که تاییدی بر نام دین اسلام باشد بلکه تاییدی بر عدم طغیان و یاغی نبودن از فرمان و نظم الهی! تسلیم شدن به ارادۀ خداوند. هاجر از اراده و نظم الهی طغیان و سرپیچی کرده بود، فرشته به او فرمان داد: “زیر دست او( سارا) مطیع شو.” تسلیم شو. زیر فرمان او باش. چرا؟ زیرا این نظم الهی بود. سارا زن ارباب خانه بود، هاجر کنیز او بود. اگر خدا اراده ایی جز این میداشت، باید جای این دو در نظم الهی عوض میشد!! پس هر کس باید مطیع این نظم میشد. کمااینکه امروز، و فردا. همانطور که سارا عدم حاملگی خود را از جانب خدا میدانست و خود را مطیع طرح خدا کرده بود و ابراهیم خود را مطیع فرمان خدا کرده بود و اور-کلدانیان از خانه و خانوادۀ خود دور شده و به دعوت خدا هجرت کرده بود، هاجر نیز هرگز نباید زن ارباب خود را حقیر میشمرد و هرگز نباید از منزل فرار میکرد.
آیۀ ۱۰ فصل ۱۶ ملاقات فرشته و هاجر و گفتگوی آن دو را ادامه میدهد که اساس و شیرازۀ این مقاله در خصوص درک نسل اسماعیل میباشد:” و فرشتۀ خداوند بوی گفت ذریت ترا بسیار افزون گردانم به حدی که از کثرت بشمار نیایند.” وعدۀ فرشته به هاجر نباید هیچ امتیاز و برتری هاجر خوانده شود، زیرا این وعده به هاجر نبود، بلکه به ابراهیم و نسل او بود، نطفه ایی که در رحم هاجر بود، از ابراهیم بود. خدا به ابراهیم قبل از حامله شدن هاجر همین وعده را داده بود که:” و ذریت ترا مانند غبار زمین گردانم چنانکه اگر کسی غبار زمین را تواند شمرد ذریت تو نیز شمرده شود.”( پیدایش ۱۳: ۱۶ ) این وعدۀ فرشته به هاجر از همین وعدۀ خدا به ابراهیم نشات گرفته بود. سپس در ایۀ ۱۱ فصل ۱۶ فرشتۀ خداوند به هاجر میگوید که نطفۀ او پسر است، و نام او را نیز به هاجر میدهد: اسماعیل، یعنی خدا میشنود. اکنون خوب دقت کنید به پیشگویی فرشتۀ خدا در خصوص نسل اسماعیل که در ادامۀ خبر تولد اسماعیل به هاجر میدهد( در کجای قرآن چنین حقیقتی را در بارۀ اسماعیل پیدا میکنید؟):” و او مردی وحشی خواهد بود دست وی به ضد هر کس و دست هر کس به ضد او و پیش روی همۀ برادران خود ساکن خواهد بود.” این پیشگویی فرشته در خصوص نسل آیندۀ اسماعیل یکبار دیگر در کتاب پیدایش فصل ۲۵ ایۀ ۱۳ تکرار میشود. میخوانیم که:” و نصیب او در مقابل همۀ برادران او افتاد.”( بعدا به این آیه رجوع میکنم.) ملاقات فرشته با هاجر در فصل ۱۶ تمام میشود. آیۀ ۱۵ همین فصل به ما میگوید که:” و هاجر از ابرام پسری زائید و ابرام پسر خود را که هاجر زائید اسمعیل نام نهاد و ابرام هشتاد و شش ساله بود چون هاجر اسمعیل را برای ابرام بزاد.”
اسماعیل یا اسحاق؟
فصل ۱۷ کتاب پیدایش با این جمله آغاز میشود که ابراهیم نود و نه ساله است. اسماعیل چند ساله بود؟ ۱۳ ساله. خداوند بار دیگر بر ابراهیم ظاهر شده و وعدۀ خودش را با او تثبیت میکند. اینبار به او میگوید که برای نشان و علامت این وعده و عهد خود ابراهیم باید تمام نسل ذکور خود را ختنه کند( ایۀ ۱۰) درست پس از فرمان ختنه کردن نسل ذکور خانۀ ابراهیم، در ایات ۱۵ تا ۱۷ خبری کاملا غافلگیرکننده میخوانیم( چون ابراهیم هرگز منتظر آن نبود.) خداوند به ابراهیم میفرماید که قصد دارد تا سال دیگر در همین زمان پسری به او و سارا بدهد. و نسل او را برکت خواهد بخشید و امتها از او پدید خواهند آمد. آیۀ ۱۷ این فصل از ضعف ایمان ابراهیم با ما سخن میگوید( که نباید ما را در این خصوص در بارۀ ابراهیم متعجب ساخته باشد)در اوج عدم باور به وعدۀ الهی ابراهیم به خداوند میگوید:” ایا برای مردی صد ساله پسری متولد شود و ساره در نود سالگی بزاید؟” اکنون خوب دقت کنید:” و ابراهیم به خدا گفت کاش که اسماعیل در حضور تو زیست کند. خدا گفت به تحقیق زوجه ات ساره برای تو پسری خواهد زایید و او را اسحق نام بنه و عهد خود را با وی استوار خواهم داشت تا با ذریت او بعد از او عهد ابدی باشد. و اما در خصوص اسمعیل ترا اجابت فرمودم اینک او را برکت داده بارور گردانم و او را بسیار کثیر گردانم دوازده رئیس از وی پدید آیند و امتی عظیم از وی بوجود آورم. لکن عهد خود را با اسحق استوار خواهم ساخت.” ایات پایانی این فصل از ختنه شدن اسماعیل و ابراهیم صحبت میکند. پس ابراهیم در سن نود و نه سالگی و اسماعیل در سن سیزده سالگی ختنه میشوند.
یکسال از این ماجرا میگذرد و ما از فصل ۱۷ پیدایش به فصل ۲۱ پیدایش میاییم جایی که اسحاق، فرزندی که خداوند به ابراهیم و سارا وعده داده بود، متولد میشود. نام او را اسحاق میگذارند یعنی ” خنده ” و ” ساره گفت خدا خنده برای من ساخت و هر که بشنود با من خواهد خندید.”( آیۀ ۶) مجددا در اینجا واقعه ایی روی میدهد که به نظر من اتحادی جدی با آنچه که در زمان حامله شدن هاجر روی داد دارد. آیۀ ۸ این فصل به ما میگوید که:” و آن پسر نمو کرد تا او را از شیر باز گرفتند و در روزی که اسحق را از شیر باز داشتند ابراهیم ضیافتی عظیم کرد.” در آیۀ ۹ میخوانیم که:” آنگاه سارا پسر هاجر مصری را که از ابراهیم زاییده بود دید که خنده میکند.” مجددا دانش آموز پیگیر و جدی کلام خداوند، وقتی به این ایه برسد باید از خودش سوال کند که مگر خندۀ اسماعیل چه ایرادی داشت؟ سپس این دانش آموز در پی بررسی ریشۀ این کلمه در زبان و ترجمۀ اصلی عبری آن میرود. و وقتی این عبارت خنده را در آیۀ ۹ با عبارت خنده در آیۀ ۶ مقایسه میکند، فرقی عظیم میبیند. هر چند در زمان فارسی هر دو خنده معنی شده است اما در ریشۀ اصلی، خندۀ آیۀ ۶ یعنی خندۀ شادی و خوشحالی، اما خندۀ آیۀ ۹ یعنی خندۀ تمسخر و ریشخند. اکنون سعی کنید روزی که هاجر فهمید حامله شد و زن ارباب خود را حقیر شمرد را با این عمل اسماعیل وقتی نوزاد کوچکی را در بغل زنی نود ساله میدید را در کنار هم بگذارید و این مادر و پسر یعنی هاجر و اسماعیل را کمی از نزدیک مطالعه کنید! عمل اسماعیل چهارده ساله، که به نظر میرسید که باید تاکنون به یک بلوغ فکری میرسید آنقدر برای سارا تکان دهنده و توهین کننده بود که رو به ابراهیم چنین میگوید:” این کنیز را با پسرش بیرون کن زیرا که پسر کنیز با پسر من اسحاق وارث نخواهد بود.” وقتی سارا این را به ابراهیم میگوید، عکس العمل ابراهیم خیلی برای ما جالب میشود. آیۀ ۱۱ میگوید:” اما این نظر ابراهیم در بارۀ پسرش بسیار سخت آمد.” دید انسانی ابراهیم با آنچه روی میداد، هیچ تناسبی نداشت و میل او میل دیگری بود، میلی بر خلاف و خواستۀ خود خدا. زیرا خداوند قبلا به او فرموده بود که نسل وعده از اسحاق است نه اسماعیل؛ اما ابراهیم هنوز در محدودیت باور انسانی فکر میکرد. پس خداوند بر او ظاهر شده و یکبار دیگر به او این را یادآوری میکند:” خدا با ابراهیم گفت در بارۀ پسر خود و کنیزت به نظرت سخت نیاید بلکه هر آنچه ساره به تو گفته است سخن او را بشنو زیرا که ذریت تو از اسحق خواهده خواهد شد. و از پسر کنیز نیز امتی بوجود آورم زیرا که او نسل تو است.” ابراهیم خود را تسلیم ارادۀ الهی میکند، هاجر و پسر چهارده سالۀ خود را از منزل به مقصدی که در کلام برای ما مشخص نیست، میراند. آیۀ ۱۴ و ۱۵ فصل ۲۱ به ما نمیگوید که ابراهیم به همراه هاجر و اسماعیل میرود، بلکه میگوید:” و او را با پسر روانه کرد.” در این سفر که در بیابان بئرشبع بود، در بیابان، آب مشک هاجر تمام میشود. اسماعیل را از خودش دور میکند و روبروی اسماعیل مینشیند و آغاز به گریه و زاری میکند. حرکتی که از یک مادر بسیار بعید به نظر میرسد. مادر هرگز فرزند خود را تحت هیچ شرایطی از خود دور نمیکند. به همین دلیل در ایۀ ۱۸ فرشته از او میخواهد که برود و دست اسماعیل را بگیرد. اما اسماعیل نیز از روی تشنگی و خستگی نزد ناله میکند. در نظر داشته باشید که نه هاجر و نه اسماعیل مجبور نبودند که چنین شرایطی میداشتند اگر هر دوی آنها خود را به اطاعت ارادۀ الهی خدا در میاوردند و به بزرگان منزل خود احترام میگذاشتند و هرگز آنان را تحقیر و سرزنش نمیکردند. هاجر قبلا اینجا بود! او ثمرۀ عدم اطاعت خود را از زن ارباب خود را در سردرگمی خود در بیابان چشیده بود، اما گویی این رفتار طغیان و نااطاعتی از اولیاء امور از مادر به فرزند سرایت کرده و او آن را در همین سن چهارده سالگی در زندگی خود اجرا میکرد. آنچه در بیابان بر آنها روی میداد، ثمرۀ گناهان آن دو بود. اما خداوند ما پر از فیض و بخشش است. پس چشمه ایی در بیابان برای آنها مهیا میکند و آن دو را از مرگ رهایی میبخشد. مجددا عهد خدا به هاجر به او یادآوری میشود که از نسل اسماعیل:” امتی عظیم بوجود خواهم آورد.” سپس در ایات ۲۰ و ۲۱ میخوانیم که:” و خدا با آن پسر میبود و او نمو کرده ساکن صحرا شد و در تیراندازی بزرگ گردید. و در صحرای فاران ساکن شد و مادرش زنی از زمین مصر برایش گرفت.”
از فصل ۲۱ تا ۲۵ ما مطلب دیگری در خصوص اسماعیل و آنچه که بر او گذشت نمیخوانیم، تا اینکه در فصل ۲۵ نویسنده به ما میگوید که ابراهیم پس از فوت سارا، زن دیگری میگیرد بنام قطوره و همسر دوم ابراهیم برای او شش پسر میاورد. اما در آیات ۵ و ۶ فصل ۲۵ حقایقی دیگر در خصوص مستثنی بودن اسحاق از دیگر پسران ابراهیم از جمله اسماعیل میخوانیم:” و ابراهیم تمام مایملک خود را به اسحاق بخشید. اما به پسران کنیزانی که ابراهیم داشت ابراهیم عطایا داد و ایشان را در حیات خود از نزد پسر خویش اسحاق به جانب مشرق به زمین شرقی فرستاد.” و بی شک اسماعیل نیز میتوانست در این گروه باشد. این آیات چه چیز را به ما میگویند؟ تمام تمرکز ابراهیم در سالهای آخر عمرش بر اسحاق بود نه بر هیچ فرزند دیگر خود. نه اسماعیل و نه شش پسر بعدی او از قطوره. نه اینکه آنها برای ابراهیم مهم نبودند، هرگز! آنها خیلی برای ابراهیم مهم بودند، اما اسحاق فرزندی بود که ابراهیم آن را عمل بزرگ خدایش الوهیم میپنداشت. فرزندی که در اوج ناباوری بدنیا آمده بود. فرزندی که خدا از او خواسته بود تا برایش او را قربانی کند…این ماجرا که تماما در قرآن به صورت دیگری بیان شده و آن را به اسماعیل نسبت میدهد،( سورۀ الصافات آیات ۱۰۰- ۱۰۲) در فصل ۲۲ پیدایش به روشنی برای ما ثبت شده است.( باید از مفسرین اسلام بپرسیم که شما تا کجای کتابمقدس مسیحی را قبول دارید؟ تا کجای آن را دست خورده و عوض شدۀ انسانی میدانید؟…در کمال شگفتی، خودشان، خودشان را نقض خواهند کرد)پیدایش فصل ۲۲ ایات ۱ و ۲ چنین میگوید:” و واقع شد بعد از این وقایع که خدا ابراهیم را امتحان کرده بدو گفت ای ابراهیم عرض کرد لبیک. گفت اکنون پسر خود را که یگانۀ تست و او را دوست میداری یعنی اسحق را بردار و به زمین موریا برو و او را در آنجا بر یکی از کوههایی که به تو نشان میدهم برای قربانی سوختنی بگذران.” و شما بقیۀ ماجرا را میدانید. اگر به زندگی اسحاق پس از این ماجرا تا روزی که از دنیا رفت نگاه کنید تغییری شگفت را خواهید یافت. وقتی ماجرای زندگی اسحاق را در کتابمقدس دنبال میکنیم به نظر میرسد به استثنای یک بار دروغی که در بارۀ زنش ربکا به پادشاه جرار گفت، او به خدا گوش داد وقتی به او فرمود که به دلیل قحطی به مصر نرو( کاری که ابراهیم باید انجام میداد) و او نرفت( پیدایش ۲۶: ۱- ۴ ) وقتی برای اولین بار با ربکا ملاقات میکرد کلام میگوید که:” و هنگام شام اسحق برای تفکر به صحرا بیرون رفت.”( پیدایش ۲۴: ۶۳) وقتی ربکا برای سالیان سال نازا بود، هرگز کنیز او را به زنی نگرفت( کاری که ابراهیم باید انجام میداد)به نظر میرسید که تغییری شگرف در زندگی اسحاق روی داده بود. من آن را نتیجۀ آن روز بر بالای کوه موریا میدانم. شخصیت اسحاق که خود را تسلیم ارادۀ خدا کرده بود. ساعتی که بسته شد و کارد تا گلویش پایین آمده بود: اسحاق از آن حادثه تبدیل شده بود. ما چنین تبدیلی را هرگز در زندگی اسماعیل نمی بینیم.( اگر فرض کنیم اسماعیل برای قربانی رفته باشد) جالب است که در فصل ۲۴ ابراهیم برای اینکه اسحاق دختری از کنعان نگیرد بلکه از خانوادۀ خود، مباشر خود را تمام راه به حران میفرستد تا دختری را از خانوادۀ برادر خود برای اسحاق انتخاب کند. اسماعیل چه؟ قبلا در فصل ۲۱ ایۀ ۲۱ خوانده بودیم که:” و در صحرای فاران ساکن شد و مادرش زنی از زمین مصر برایش گرفت.” ابراهیم زن اسماعیل را برایش انتخاب نکرد، بلکه هاجر!( تمام این آیات را قید میکنم تا شما را به نتیجه گیری تکان دهنده ایی بیاورم)
اسماعیل و نسل او
در همان فصل ۲۵ اطلاعات دیگری از اسماعیل داریم. میخوانیم که وقتی ابراهیم فوت کرد، این اسماعیل و اسحاق بودند که او را دفن کردند. سپس در ایات ۱۳ و ۱۴ دوازده پسر اسماعیل را میخوانیم( همان وعده ایی که خدا به ابراهیم در پیدایش ۱۷ ایۀ ۲۰ داده بود) که دقت کردن به نام تعدادی از آنها برای ادامۀ مقاله بسیار مهم است. میان پسران اسماعیل دو پسر بزرگ اسماعیل” نبایوت ” و ” قیدار ” را داریم که برای جمع بندی مقاله ما بکار برده میشوند. پس اگر هر جا این دو نام را در آیات دیدیم، منظور قوم اسماعیل میباشند. یا اگر از قوم عرب سخن گفته میشود مجددا همان قوم اسماعیل هستند.
نکتۀ ظریف دیگری در پیدایش فصل ۲۸ ایات ۸ و ۹ است. و آن کاری است که عیسو برادر یعقوب پس از اینکه از تصمیم پدرش اسحاق خشمگین میشود انجام میدهد. این ایات میگویند:” و چون عیسو دید که دختران کنعان در نظر پدرش اسحاق بد اند. پس عیسو نزد اسماعیل رفت و محلت دختر اسماعیل پسر ابراهیم را که خواهر نبایوت بود علاوه بر زنانی که داشت به زنی گرفت.” این ایات به ما چه میگویند: فرزندان اسحاق نباید با فرزندان اسماعیل ازدواج میکردند. اگر به پیدایش ۲۶ آیات ۳۴ و ۳۵ رجوع کنیم میخوانیم که:” و چون عیسو چهل ساله بود یهودیه دختر بیری حتی و بسمه دختر ایلون حتی را به زنی گرفت. و ایشان باعث تلخی جان اسحاق و ربکا شدند.” اگر دختران کنعان که عیسو آنان را به زنی میگرفت باعث تلخی جان اسحاق و ربکا شده بودند و عیسو این را برای گرفتن انتقام از پدر و مادرش و یعقوب میکرد و باز رفته و دختری از نسل اسماعیل میگیرد، هدفش تغییر نکرده است، هنوز با ازدواج با دخترانی که مورد تایید اسحاق و مادرش نبودند( از جمله دختران اسماعیل) قصد داشت تا از آنان انتقام بگیرد و باعث تلخی جان آنان بشود. پس فرزندان اسماعیل از زمرۀ فرزندانی بودند که خداوند قصد نداشت تا در نژاد آیندۀ نسل برگزیدۀ خود اسرائیل قرار بدهد. و این اصلی بود که در تمام طول کتابمقدس از جانب اسرائیل و نسل آنان( آنانی که مطیع کلام خداوند بودند) اجرا شده است.
کتابقدس و آیات تکان دهنده ایی در خصوص نسل اسماعیل
تاریخ اسرائیل بر طبق ایات درج شده در کتابمقدس، که با هدایت روح مقدس خدا توسط انسانهایی که یا شاهدین ماجرا بودند یا نقل قول از شاهدان ماجرا کرده اند به ما این حقیقت تکان دهنده را در بارۀ نسل اسماعیل ثابت میکنند که این نسل همواره بر ضد نسل اسحاق بوده اند. دشمنی و کینه و نفرت قوم اسماعیل و نسل او از نسل اسحاق که همان اسرائیل میباشد بر طبق ایات کتابمقدس تکان دهنده است. آیه ایی در کتاب حزقیال این را میگوید:” عرب و همۀ سروران قیدار بازرگانان دست تو بودند؛ با بره ها و قوچها و بزها با تو داد و ستد میکردند.”( حزقیال ۲۷: ۲۱ ) این گواه برتری اقتصادی اسرائیل بر قوم عرب بوده است. قوم عرب بوده که خواهان داد و ستد با اسرائیل و پادشاهان او بودند. چه بسا این خود ایجاد کنندۀ نفرت و حسادت بر قومی بوده است که برکات فراوانش زبانزد سرزمینها بوده است. اشعیاء نبی بارها در خصوص قیدار و آنچه که آنان بر اسرائیل کردند نوشته است.
” وحی در بارۀ عرب. ای قافله های ددانیان در جنگل عرب منزل کنید. ای ساکنان زمین تیما تشنگان را به آب استقبال کنید و فراریان را به خوراک ایشان پذیره شوید. زیرا که ایشان از شمشیرها فرار میکنند؛ از شمشیر برهنه و کمان زه شده و از سختی جنگ. زانرو که خداوند به من گفته است بعد از یکسال موافق سالهای مزدوران تمامی شکوت قیدار تلف خواهد شد و بقیۀ شمارۀ تیراندازان و جباران بنی قیدار قلیل خواهند شد چونکه یهوه خدای اسرائیل این را گفته است.”( اشعیاء ۲۱: ۱۶- ۱۷ )
اشعیاء در بارۀ کاری که قوم عرب بر اسرائیل و فراریان او در زمان اشغال و هجوم دشمنان اسرائیل بر خاک او انجام دادند سخن میگوید: آنها فراریان و پناهنده شده های اسرائیل را نه آب دادند و نه خوراک و یهوه پیشگویی میکند که انتقام خود را از قوم عرب خواهد گرفت.
نگاهی بیاندازیم به مزمور ۱۲۰ و حقیقت تکان دهنده ایی از ماهیت قلبی قوم اسماعیل و عرب بخوانیم:
” نزد خداوند در تنگی خود فریاد کردم، و مرا اجابت فرمود. ای خداوند جان مرا خلاصی ده، از لب دروغ و از زبان حیله گر. چه چیز به تو داده شود و چه چیز بر تو افزوده گردد؛ از زبان حیله گر. تیرهای تیز جباران، با اخگرهای طاق. وای بر من که در ماشک ماوا گزیده ام، و در خیمه های قیدار ساکن شده ام. چه طویل شد سکونت جان من؛ با کسی که سلامتی را دشمن میدارد. من از اهل سلامتی هستم، لیکن چون سخن میگویم، ایشان آمادۀ جنگ میباشند.” ( مزمور ۱۲۰ از ترجمۀ قدیم)
مزمور نویس تاریخ اسرائیل را بیان کرده است. افسوس و آه از لغزشها و خطاها و اینکه از روی گناهان و نااطاعتی مجبور شدند تا در سرزمینهای عرب ساکن شوند( خیمه های قیدار) او متاسف است. و او بیشتر از این متاسف است که با امتی ساکن شده بوده است که از صلح متنفر بودند. اهل صلح نبودند. او خود را میزبان صلح میداند و قصد دارد تا آغازگر صلح باشد، اما قیدار( نمایندۀ قوم اسماعیل) آغازگر جنگ و جدال بودند:” من از اهل سلامتی هستم، لیکن چون سخن میگویم، ایشان آمادۀ جنگ میباشند.”
و نهایتا میرسیم به مزمور ۸۳٫ مزموری که از حقیقت تکان دهنده و نیت قوم اسماعیل بر ضد اسرائیل سخن میگوید:
” ای خدا ترا خاموشی نباشد، ای خدا ساکت مباش و میارام. زیرا اینک دشمنانت شورش میکنند، و آنانی که از تو نفرت دارند سر خود را برافراشته اند. بر قوم تو مکاید( حیله) میاندیشند، و بر پناه آوردگان تو مشورت میکنند. و میگویند بیایید ایشان را هلاک کنیم تا قومی نباشند، و نام اسرائیل دیگر مذکور نشود. زیرا به یک دل با هم مشورت میکنند، و بر ضد تو عهد بسته اند. خیمه های ادوم و اسماعیلیان و مواب و هاجریان. جبال و عمون و عمالیق و فلسطین با ساکنان صور. آشور نیز با ایشان متفق شدند، و بازویی برای بنی لوط گردیدند سلاه.” عبارت ” نام اسرائیل دیگر مذکور نشود ” در این مزمور در زبان اصلی خود یعنی عبری به معنای محو کردن از روی زمین است! یعنی همان آروزیی که هامان فرماندۀ خشایار شاه در زمان استر بر ضد یهودیان ایران داشت( استر ۳: ۶ ) و هیتلر در جنگ جهانی دوم بر ضد یهودیان آلمان و دنیا داشت و خمینی و پیروان او از ۳۳ و سال پیش آرزوی آن را دارند و گویی تمام بقای خود را بر برآوردن کردن این آرزو گذاشته اند.
هر وقت من چنین ادعای گستاخانه ایی را از این افراد میشنوم، ناخودآگاه به یاد حرف زن هامان و حکیمان هامان در کتاب استر که آرزو داشت تا نسل یهود را در ایران از بین ببرد میافتم:” اگر این مُردخای که پیش وی آغاز افتادن نمودی از نسل یهود باشد بر او غالب نخواهی آمد بلکه البته که پیش او خواهی افتاد.”( استر ۶: ۱۳ )
پیشگویی نهایی
قبل از اینکه عیسای مسیح پا بر روی زمین بگذارد نگاهی به دنیا کرد، در این نگاه او قبیله و نژاد و رنگ و سرزمین خاصی را ندید. او انسان گناهکار را دید. او مخلوق خود را دید که به دلیل شرارت گناه در نابودی پیش میرود. در زیر شعاع نگاه مسیح، اسرائیل در راس بود، و مسلما سرزمینها و اقوام دیگر از جمله قوم اسماعیل، قوم عرب و امروز مسلمانان به دنبال آن بود.
موضع من در این خصوص روشن است! من معتقد هستم که اسرائیل از زمانی که عیسای مسیح خداوند پا بر اسرائیل گذاشت و پیام پادشاهی آسمانی خود و نجات خود را برای آنان موعظه نمود، نیاز به توبه و ایمان آوردن به عیسای مسیح خداوند دارند. اسرائیل به مسیح نیاز دارد و دعای روزانۀ من نه تنها برای مسلمانان این است بلکه برای اسرائیلیان نیز همین است. من شخصا هیچ جبهۀ سیاسی در این خصوص ندارم، من از حکومت فعلی اسرائیل دفاع نمیکنم، من از اعمال آنان دفاع نمیکنم، من از تمامیت ارضی اسرائیل، موجودیت اسرائیل و برگزیده بودن اسرائیل بر هر قبیله و قوم و کشور دیگری بر روی زمین دفاع میکنم. نه بخاطر اینکه قبایشان رنگی است و یا قومی بهتر هستند، اتفاقا خود خداوند به آنان میفرماید:” زیرا که تو برای یهوه خدایت قوم مقدس هستی یهوه خدایت ترا برگزیده است تا از جمیع قومهایی که بر روی زمین اند قوم مخصوص برای خود او باشی. خداوند دل خود را با شما نبست و شما را برنگزید از این سبب که از سائر قومها کثیرتر بودید زیرا که شما از همۀ قومها قلیل تر بودید. لیکن از این جهت که خداوند شما را دوست میداشت و میخواست قسم خود را که برای پدران شما خورده بود بجا آورد.” ( تثنیه ۷: ۶- ۸)
در نامۀ پولس رسول به ایمانداران غلاطیه مطلبی را میخوانیم که تا زمان آمدن عیسای مسیح بر روی زمین و خدمت او برای اسرائیل و به مردم دنیا، هضم آن برای مفسران یهود کاملا غیرممکن بود. اما آنچه پولس رسول میگوید، حقیقت زندۀ پیام انجیل مسیح و نیتجۀ کار عظیم عیسای مسیح خداوند بر صلیب جلجتا بوده است. پولس میگوید:” زیرا همگی شما بوسیلۀ ایمان در مسیح عیسی پسران خدا میباشید. زیرا همۀ شما که در مسیح تعمید یافتید مسیح را در برگرفتید. هیچ ممکن نیست که یهود باشد یا یونانی و نه غلام و نه آزاد و نه مرد و نه زن زیرا که همه شما در مسیح عیسی یک میباشید.” ( غلاطیان ۳: ۲۷- ۲۸ )
تمام پهنای کتابمقدس از این حقیقت سخن میگوید. در اشعیا نبی میخوانیم:” بلکه ترا نور امتها خواهم گردانید و تا اقصای زمین نجات من خواهی بود.”( اشعیاء ۴۹: ۶) در مکاشفۀ عیسای خداوند بر یوحنا چنین در بارۀ بهای خون گرانبهای عیسای مسیح خداوند میخوانیم:” زیرا که ذبح شدی و مردمان را برای خدا به خون خود از قبیله و زبان و قوم و امت خریدی.” ( مکاشفه ۵: ۹ ) و نیز در آن روز آخر، در آن جلال عظیم بره، در آن عظمت غیرقابل وصف در بهشت میخوانیم که:” و بعد از این دیدم که اینک گروهی عظیم که هیچکس ایشان را نتواند شمرد از هر امت و قبیله و قوم و زبان در پیش تخت و در حضور بره به جامه های سفید آراسته و شاخه های نخل بدست گرفته ایستاده اند و به آواز بلند ندا کرده میگویند نجات خدای ما را که بر تخت نشسته است و بره را است.” ( مکاشفه ۷: ۹) چه کسی میتواند بگوید که قوم اسماعیل در این گروه نیستند؟ این پیشگویی عظیم، این نجات جهانی همۀ اقوام و هم ملل را تقریبا ۷۵۰ سال قبل از تولد عیسای مسیح اشعیاء نبی در کتاب خود با هدایت روح مقدس خدا قید کرده است که با این آیه این مقاله را به پایان میرسانم. امید من این است که این مقاله نور روشنگری برای آن دوستان عزیز مسلمانی باشد که این حقیقت را بر طبق همان کتابی که قرآن آن را کتاب آسمانی میخواند باور کنند. نور الهی بر قلب آنها بتابد تا آنها نیز روزی با ایمان به مسیح خداوند در جشن عظیم بره در بهشت سهیم باشند. اشعیاء نبی در کتاب خود در بارۀ پیشگویی نهایی اقوام دنیا از جمله قوم اسماعیل چنین میگوید:” برخیز و درخشان شو زیرا نور تو آمده و جلال خداوند بر تو طالع گردیده است. زیرا اینک تاریکی جهان را و ظلمت غلیظ طوایف را خواهد پوشانید اما خداوند بر تو طلوع خواهد نمود و جلال وی بر تو ظاهر خواهد شد. و امتها بسوی نور تو و پادشاهان بسوی درخشندگی طلوع تو خواهند آمد. چشمان خود را به اطراف خویش برافراز و ببین که جمیع آنها جمع شده نزد تو میایند، پسرانت از دور خواهند آمد و دخترانت را در آغوش خواهند آورد. آنگاه خواهی دید و خواهی درخشید و دل تو لرزان شده وسیع خواهد گردید، زیرا که توانگری دریا بسوی تو گردانیده خواهد شد و دولت امتها نزد خود خواهد آمد. کثرت شتران و جمازگان مدیان و عیفه ترا خواهند پوشانید، جمیع اهل شبع خواهند آمد و طلا و بخور آورده به تسبیح خداوند بشارت خواهند داد. جمیع گله های قیدار نزد تو جمع خواهند شد و قوچهای نبایوت ترا خدمت خواهند نمود، به مذبح من با پذیرایی برخواهند آمد و خانۀ جلال خود را زینت خواهم داد.”( اشعیاء نبی ۶۰: ۱- ۷ از ترجمۀ قدیم)

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس و قرآن نوشتۀ: ح.گ ایمان مسیحی ما بر ...