پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / اصالت محبت ما به عیسای مسیح

اصالت محبت ما به عیسای مسیح

اصالت محبت ما به عیسای مسیح!
نوشتۀ : ح گ

کی بود که ما تعهدی آنچنان به عیسای خداوند دادیم و گفتیم حاضریم برایش جانمان را بدهیم؟ کی بود که در میان جمع خود را مسیحی خواندیم و گفتیم به کلیسا می رویم و گفتیم شاگردان مسیح هستیم و او را دوست داریم؟ کی بود که یقۀ پیراهن مان را کمی بیشتر باز کردیم تا صلیب طلایی ما بیشتر معلوم شود؟ کی بود وقتی نام عیسای مسیح و شلاق ها و تاج خار او را شنیدیم چشمانمان پر از اشک شد؟ این حالت من و توست ای ایماندار! نمی دانم کی و چطوری شروع می شود، اما من و تو این را در خود داریم! میل مالکیت است؟ یا تصاحب؟ یا اینکه مسیح مال من است و من آدم خیلی خوبی بودم و هستم که الان مسیح را می شناسم و به او ایمان آورده ام! در این دوران فعلی، پس از فرو نشستن گرد و غبار سم اسب های عرب در گوشه و کنار این کرۀ خاکی بی وفا، عدم صلاحدید و کفایت خود را برای آوردن صلح و محبت و سلامتی به همۀ مردم دنیا ثابت کرده اند؛ از ایران گناهکار و پشت کرده به حقانیت خدای واقعی گرفته تا پرده داران کعبه! تا جان برکفان مسلح در کوههای افغانستان و پاکستان که پدران را عقیم و مادران را اسیر می سازند تا فرزندانشان کودکانه خود را برای ” الله ” منفجر کنند ! آنها ادعا میکنند که ” الله ” را دوست دارند و به او وفادار هستند.
ما چه؟ ما بعنوان مسیحیان باید چگونه وفاداری خود را به مسیح نشان دهیم؟ تا به دنیا ثابت کنیم ، مسیح تنها راه، حیات و نجات آدمی است. مسیح تنها صلح و آرامش است. و امروز وظیفۀ ما مسیحیان بعنوان مدعیان و دوستداران مسیح سنگین تر از قبل شده است. اول اینکه باید از ماهیت گذشتۀ دین قبلی خود اسلام بیرون بیاییم، که تماما بر ضد پیام انجیل فیض بخش مسیح است، سپس وفاداری خود را به عیسای مسیح و فیض نجات بخش او ثابت کنیم. چگونه؟ مسلما نه با خود را بالا بردن در نام مسیحی و نام کلیسای خودمان. مسلما نه در به رخ کشیدن قدمت خدمت و قدمت ایمان خود. اینها برای خدا حمّالی و شهرت کاذب است، اگر فیض و محبت حقیقی به مسیح در مرکز وجود ما نباشد. زبان شیرین محبت ما برای بیان محبت ما به مسیح دیر یا زود ما را رسوا میکند! شاید خودتان نخواهید رسوا شوید، اما همه چیز دست به دست هم می دهد تا ماهیت و حقیقت دل شما را در بارۀ ادعای شما به عیسای مسیح و محبت شما به او را عیان سازد. شما در روال عادی ادعاها و اظهار نظرات خودتان در بارۀ محبت خود به مسیح هستید، اما گویی خود محبت مسیح برای حفظ اصالت و خالص بودن خود، شما را به تنور آتش گداخته می اندازد، تا ایمان شما را با ورود به آن و سوخته نشدن بیازماید. یا شبی شما را در چاه شیران گرسنه تنها می گذارد. یا اینکه نه، شما را در میان همان جمعی می برد که بارها ادعای دوست داشتن مسیح را به آنها کرده اید و شما را در چنان موقعیتی قرار می دهد که شما ماهیت خودتان را خودتان بشناسید نه خدا، زیرا او قبل از تولدتان شما را شناخته است.
این برای شمعون پسر یونا ملقب شده به پطرس پیش آمد. ماجرا از این قرار بود:
تاریخ مسیحیت تا توانسته این شاگرد بیچاره را زیر مشت و لگد خود قرار داده است! پس من نمیخواهم انگشت خودم را برای او تکان بدهم؛ خودم ،خودم را بهتر می شناسم! زیاد نمیخواهم سرم را در زندگی گذشتۀ این مرد بیاندازم و فضولی کنم! پس می روم سر اصل مطلب؛ عیسای مسیح می دانست این آخرین شام او با شاگردان است. شاگردان روحشان خبر نداشت. حتی سر شام هم به آنها یکبار بیان کرد:” اما به شما می گویم که بعد از این از میوۀ مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در ملکوت پدر خود تازه آشامم.” ( متی ۲۶: ۲۹) آخرین شام بود، اما مسیح بر خلاف سه بار پیشگویی مرگ خود اینبار آن را برای بار چهارم اعلام نکرد، اما نان و شراب را به منزلۀ کار و عهد تازۀ خدا برای انسان گناهکار به آنها داد، تا آنها با خوردن آن، او و کار او را برای ابد بیاد بیاورند. در آن شب عیسی ابتدا با گفتن اینکه ” یکی از شما که با من غذا میخورد مرا تسلیم خواهد کرد.” ( مرقس ۱۴: ۱۸) وفاداری و محبت یک نفر از آن دوازده نفر را زیر سوال برد. از این سوال او همه خود را زیر سوال بردند! سپس دهان خود را گشود، وفاداری و محبت همۀ آن یازده نفر باقی مانده را زیر سوال برد. به آنها فرمود که:” همۀ شما امشب در بارۀ من لغزش میخورید.” ( متی ۲۶: ۳۱ ) پس هم انفرادی و هم دسته جمعی محبت و وفاداری آنها پس از سه سال زیستن با عیسای مسیح گویی یک شبه در شرف به هم ریختن بود. زمان گویی فرا می رسید. زمان امتحان محبت! زمان امتحان اصالت محبت! هیچکس آن شب حرفی نزد. چرا؟ نمیدانیم. آیا همۀ آنها در حال امتحان خودشان بودند تا با دنیا محکوم نگردند؟ جواب ندادند چون در حال نشخوار کردن میزان اصالت محبت خود به نجات دهنده اشان بودند؟ نمی دانیم. اما می دانیم که یکنفر نهایتا طاقت نیاورد و حرفی که در سینه اش گویی او را عذاب می داد را بیرون ریخت. یوحنا نبود، آن رعد، شاگردی که خداوند او را دوست داشت. و مادرش را جلو فرستاده بود که در سلطنت مسیح مقام کنار او را بدست بیاورد! فیلیپس و آندریاس نبودند که ایمانی به سیر شدن پنج هزار آدم نداشتند. یا توما که هنوز راه و راستی و حیات را در عیسی ندیده بود. بلکه شمعون پسر یونا بود. این صخره. همان کسی که در میان دوازده نفر اعتراف کرده بود:” تو مسیح پسر خدای زنده هستی.” شمعون بود که دیگر سکوت یازده را تحمل نکرد و خواست دهانش را باز کند و از اصالت محبت خود به مسیح سخن بگوید! و طوری هم بگوید و چیزی هم بگوید که همۀ آنانی که ساکت مانده اند را شرمنده کند. بنده ادعای او را از زبان چهار راوی از چهار انجیل بیان میکنم که تصویر کاملی در دست داشته باشیم: ” هر گاه همه در بارۀ تو لغزش خورند من هرگز نخورم.” ( متی ۲۶: ۳۳). ” هر گاه همه لغزش خورند من هرگز نخورم.” ( مرقس ۱۴: ۲۹). ” ای خداوند حاضرم که با تو بروم حتی در زندان و در موت.” ( لوقا ۲۲: ۳۳). ” ای آقا برای چه الان نتوانم از عقب تو بیایم جان خود را در راه تو خواهم نهاد.” ( یوحنا ۱۳: ۳۷). وه! چه اعتراف جانانه ای! چه شهامتی! چه محبت خالص و وفاداری عظیمی! اما عیسای خداوند ماهیت این ادعای پطرس را بلافاصله قبل از اینکه آخرین کلمه دهانش تمام شود را بیان کرد:” آیا جان خود را در راه من می نهی. آمین آمین به تو می گویم تا سه مرتبه مرا انکار نکرده باشی خروس بانگ نخواهد زد.”( یوحنا ۱۳: ۳۸). پطرس حرفی نزد. اصرار نکرد! کسی مطلبی اضافه نکرد. شام تمام شده و آنها سرود خوانان بسمت کوه زیتون، به سمت باغ همیشگی خود ” جتسیمانی ” رفتند. همه چیز مانند سالهای گذشته مینمود. و گویی چیزی تغییر نکرده بود. و آنها در باغ بودند. پطرس اما هنوز در رویای ادعای خود بود. در زبانش که اینگونه در میان جمع باز شده بود و آن اعتراف را کرده بود. و آنچه که خداوندش برای او پیش بینی کرده بود، گویی از یک گوش او تو رفته و از گوش دیگر او بیرون رفته بود! خواب سنگینی او را فرو برده و خرناسه را سر می دهد. گویی آب از آب تکان نخورده و نخواهد خورد. استادش کجا بود؟ در خلوتی نه چندان دورتر از پطرس برای نوشیدن پیالۀ مرگی که پدر به او داده بود در تقلا بود. اما پطرس در خواب بود. طوری که تمام بدنش در رنج و عذاب بسر می برد. اما پطرس در خواب بود. تقریبا یک ساعت در دعا بود. اما پطرس در خواب بود. دعای مسیح تمام شد. به جمع شاگردان برگشت. سربازان ریختند. یهودای خائن استادش را به بوسه ای فروخت. دست و کتف مسیح را محکم بستند. پطرس بعد از اینکه خنجرش را که به خون غلام رئیس کهنه آغشته بود را به زمین انداخت و به سیاهی باغ گریخت، گویی عقربه های ساعت برای نشان دادن وفاداری و اصالت ادعای او به مسیح آغاز به تکیدن کرد! تا اینجا هنوز پطرس مشکلی نداشت تا ماهیت خودش را بشناسد. مسیح بازداشت شده بود. و او از دور به دنبال سربازان در سیاهی شب در حرکت بود. تا اینکه به حیاط خانۀ کاهن اعظم رسید. تا به اینجا همه چیز عادی پیش رفته بود! پطرس هنوز پطرس بود و ادعای او برای مُردن برای استادش هنوز ثابت نشده بود، اگر پطرس آن شب وارد حیات خانۀ کاهن اعظم نمی شد و بر می گشت؛ و فردا صبح در روز روشن برای پیگیری ادامۀ ماجرای مخوف دستگیری خداوندش می آمد، گویی هنوز آبرو و شرف خود را قادر به حفظ کردن می بود! از دید پطرس انگاری همین که عیسی را تا به اینجا تعقیب کرده بود، گویای وفاداری او بود. بدی کار اینجاست! انسان ظاهر را می بیند اما خدا باطن را. انسان شیفتۀ ظاهر انسان می گردد، لیکن خدا پشیزی به ظاهر و حرف و ادعای انسان ارزش قائل نمی گردد، او عین عمل را می خواهد. پطرس تا به دم در آمده بود، اگر بر میگشت شاید برای بقیۀ عمرش همیشه به شاگردانش می بالید که آن شب آنها ساکت ماندند و هیچکس با او هم زبان نشد تا محبت خودشان را به نجات دهنده ثابت کنند! اما خدا دل پطرس را باید برای خود پطرس باز میکرد. تا پطرس با پطرس آشنا شود! او چطوری این کار را کرد؟ ابتدا توسط یوحنا دوست نزدیک خود پطرس! ” اما پطرس بیرون در ایستاده بود پس آن شاگرد دیگر که آشنای رئیس کهنه بود بیرون آمده با دربان گفتگو کرده و پطرس را به اندرون برد.” ( یوحنا ۱۸: ۱۶). پطرس روحش خبر نداشت که چه چیز در انتظار اوست! پطرس آن شب از در حیاط خانۀ کاهن اعظم تو رفت، اما وقتی از آن بیرون آمد دیگر هرگز آدم قبلی نبود! آن شب سه چیز با هم دست به دست هم دادند تا ماهیت پطرس و اصالت محبت او به عیسای مسیح و درستی ادعای مُردن برای استادش برای خودش ثابت و عیان گردد: ۱- یوحنا که او را به داخل برد. ۲- یک کنیز. ۳- لهجۀ خود پطرس! تمام این سه آن شب توسط قدرت و نظارت روح مقدس خدا دست به دست هم داده تا پطرس نه یکبار بلکه سه بار ، ” خداوند ” ش ( لوقا ۵: ۸ ) ” مسیح پسر خدای زنده ” ( متی ۱۶: ۱۶) صاحبِ ” کلمات حیات جاودان ” ( یوحنا ۶: ۶۸ ) را انکار کند. سه بار دوستی خودش را با مسیح نفی کرد. سه بار آشنایی خود را با مسیح نفی کرد. گویی سه بار زد تو دهان خودش که غلط کردم! و درست هم هست، چون نهایتا بار سوم خودش را لعنت کرد که اگر عیسی را بشناسد! سه سال دوستی نزدیک، سه سال نزدیکی با عیسی، در کنار او بودن، نام او را بر خود داشتن، او را از نزدیک شناختن، معجزات بزرگ را از او دیدن، شفا را از او دیدن، بهشت را در او دیدن، تمام آن روزها، آن خاطرات، آن کلیسا رفتن ها؛ آن بحث های جنجال برانگیز دربارۀ غلام و بردۀ مسیح بودن، کلیسا رفتن، کشیش کلیسا بودن، رهبر چند ده سالۀ کلیسا و سازمان مسیح بودن، تنها به مدت زمان نه چندان کوتاه مدتی، گویی تماما ارزش و ماهیت خود را از دست داده، خرد شده و پخش شده بودند. محو شده بودند. هیچ شده بودند. و این دروغ بود! چون بود! چون بود و پطرس همۀ آنها را دیده بود، ” کبریایی ” او را دیده بود؛ ” آوازی از جلال کبریایی ” را شنیده بود( اول پطرس ۱: ۱۷-۱۸). پس چون تمام اینها را دیده بود، اما اکنون سه بار تمام آن را رد کرده بود، برایش بسی دردناک و زشت و قبیح و زننده و مشمئز کننده می نمود. تمام اینها در بیرون نبود! تمام اینها در درون پطرس نهفته بود اما خودش نمی دانست! پطرس با پطرس رودررو شده بود! یکی دور میز بود که می خواست برای استادش بمیرد، یکی دیگر اینجا در حیاط خانۀ کاهن برای زنده ماندن خودش، مردن برای استادش را تماما فراموش کرده بود! این تضاد دوگانۀ دو شخصیت درونی پطرس، و از همه مهمتر بیاد آوردن آن همه محبت، آن همه فیض، آن همه بخشش، آن همه فروتنی، آن همه حکمت؛ آنقدر برایش هویدا و برجسته شد که ناگهان شکست. خرد شد. پوچ شد. و به گریه در آمد. و های های به حال زار خود گریست!

ای مسیحی عزیز! زمان درو محصول است نه کاشتن! او بذر را پاشیده، محصول بار آمده؛ زمان، زمان برداشت محصول است. و او به زودی فرشتگان خود را می فرستند تا علفهای هرز را از گندم جدا کنند. علفهای هرز را در آتش بسوزانند و گندم را در سوله ذخیره سازند.
ای مسیحی عزیز! یا نگو برای مسیح می میری یا اگر گفتی، مراقب باش تا به لعنت انکار کردن فرو نیافتی!

ای مسیح عزیز! وفاداری به عیسی هر روزه مورد امتحان قرار میگیرد. هر روزه من و تو در شرف این هستیم، که از دری وارد شویم و پشت آن در تمام شرف و حیثیت و آبروی مسیحی خود را از دست بدهیم.

ای مسیح عزیز! اصالت محبت ما به مسیح باید حقیقی باشد، اما اگر فرو غلتیدی و محبت خودت را به خداوندت انکار کردی، او پر فیض است، او بی نهایت بخشنده است، اما قبل از اینکه به حضور او برای ندامت برویم، تاریکی خلوتی را پیدا کنیم، و در عمق این تاریکی به حال دل بی وفا و غلو گو و پر مدعای خود بگرییم.

ای مسیحی عزیز! هرگز پشت شخصیت پوشالی و ساختگی خودت از مسیح و کتابمقدس و کلیسا پنهان نشو! روزی می رسد که دوست نزدیک تو، دوره گرد خیابان، و یا گرسنگی برای یک کاسۀ آش، لهجۀ تو ، تمام ماهیت پلید ترا بر ملا می سازد.
ای مسیحی عزیز! به محبت مسیح فکر کن. در فیض مسیح رشد کن. و بیاد این شعر زیبای فارسی خودمان باش که:
” گرد مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت.”

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند!

” و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.”( پیدایش ۲: ۲۵ ...