سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / انسان و حیوان

انسان و حیوان

انسان و حیوان؛ و مرز بین این دو
نوشتۀ : ح گ

مقدمه
هنوز برای من این سوال باقی مانده است که خدا مرز بین انسان و حیوان را تا به چه اندازه طولانی و تا چه پهنایی در نظر گرفت زمانی که هر دوی آن را در یک روز و هر دوی آنها را با خاک خلق کرد؟ در نظر داشته باشید تمامی اسناد و منبع گفتگوی ما خارج از کتابمقدس نیست. و بنده به نظرات دنیای بیرون در این مورد کاری ندارم. حتی شاخه های مسیحی و ایمانداران مسیحی! آنچه که در پیش رو می خوانید به سادگی خودش گویا و روان است که شما هرگز به شخص دومی نیاز ندارید که برای شما آن را حلاجّی و موشکافی و تجزیه و تحلیل کند؛ و یا اینکه این اتهام موزیانه را با چهره ای روحانی به شما بزنند که باید روح و نور خدا در تو باشد تا بتوانی این آیات را درک کنید! من شکی در این ندارم که درک آیات کتابمقدس به خودی خود و با چشم و عینک انسان زمینی هرگز میسر نیست. برای درک ایات کتابمقدس باید شخص در روح مقدس خدا آن را ببیند. زیرا تمام کتابمقدس از الهام روح مقدس خدا به انسان داده شد تا ثبت گردد( دوم تیموتائوس ۴: ۱۷ و دوم پطرس ۱: ۲۱). اما آنچه که در پیش رو می خوانید برای تمام طبقات جامعه است! ایماندار و غیر ایماندار. با روح و بی روح! من قصد دارم تا ایات زنده و گویای کتابمقدس را در این مورد پیش روی شما بگذارم و اجازه بدهم خود شما بر آنها تعمق و تفکر کنید؛ سپس شما با اسناد و وقایع زندگی انسان را از بدو خلقت تا به امروز در سال ۲۰۰۹ میلادی مقایسه کنید. اعمال او را. باور او را. ثمرات او را. آنگاه در پایان این مقاله شما تصمیم بگیرید که اکنون تکلیف شما چیست؟ یا این مقاله را در سطل آشغال بیاندازید یا اینکه کمی بر آن مکث کرده و از خودتان سوال کنید که :” بین من و حیوان، من امروز کجا ایستاده ام؟”

آن روز در باغ عدن
اجازه بدهید تا با هم کمی به عقب برگردیم. به روز خلقت انسان و حیوان و ببینیم چطوری اتفاق افتاد؟
می دانیم که انسان و حیوان در روز ششم آفرینش خلق شدند( پیدایش ۱: ۲۴- ۳۱ ) و همچنین می دانیم که انسان و حیوان هر دو از زمین ” سرشته ” شدند. در پیدایش فصل ۲ آیۀ ۷ میخوانیم:” خداوند خدا پس آدم را از خاک زمین بسرشت.” و در همین فصل ایۀ ۱۹ می خوانیم:” و خداوند خدا هر حیوان صحرا و هر پرندۀ آسمان را از زمین بسرشت ” همسانی روز خلقت انسان و حیوان و همجنسی انسان و حیوان از مادۀ آفریده شده ( خاک ) ، در سه جا کاملا تایید شده است: اول در زمان نام گذاری انسان به ” آدم “؛ آدم از کلمۀ اَدوم یعنی سرخ آمده است. رنگ خاک. خاک سرخ. دوم در زمان حکم تنبیه انسان از طرف خدا:” زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.”( پیدایش ۳: ۱۹). و سوم از زبان حکیم ترین انسان روی زمین( البته پس از عیسای مسیح در جسم انسانی ) سلیمان :”…همه به یک جا می روند و همه از خاک هستند و همه به خاک رجوع می نمایند.”( جامعه ۳: ۱۹-۲۰). اما خوب دقت کنید. در بین این قرابت عجیب بین خلق کردن این دو موجود، در روز آفرینش نکتۀ ظریف و در عین واحد عظیمی است که بین انسان و حیوان مرزی طولانی و پهن می کشد که این دو را در عین شباهت از هم عمیقا منفک می سازد. زمانی که خدا تصمیم گرفت که انسان را خلق کند فرمود:” و خدا گفت آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم. پس خدا آدم را به صورت خود آفرید او را به صورت خدا آفرید ” ( پیدایش ۱: ۲۶-۲۷). اینکه خدا فرمود انسان را شبیه به خود بیافرینیم در زمان خلقت حیوانات از خاک هرگز گفته نشد! خدا هم انسان و هم حیوان را از خاک سرخ آفرید. در هر دو روح زندگی دمید اما تنها انسان را به شباهت و مانند خود خلق کرد و نه حیوان را. تا به امروز برای متفکرین این شباهت بین خدا و انسان در زمان خلقت سوال برانگیز است. سوال اینجاست که مقدار و اندازه و حد این شباهت وقتی که خدا فرمود:” آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم ” چقدر بوده است؟ این شباهت بین انسان و خدا را تا چه محدوده ای میتوان تصور کرد؟ یک چیز قدر مسلم است و آن این که تنها خدا این اندازه را می دانست و می داند نه ما! داود که قلبش با خدا بود در سرود نامۀ خودش سعی کرده تا اندکی از این پرده را برای ما بالا زده تا ما این شباهت را تاحدودی ببینیم! می سراید:” او را از فرشتگان اندکی کمتر ساختی و تاج جلال و اکرام را بر سر او گذاردی. او را بر کارهای دست خودت مسلط نمودی و همه چیز را زیر پای وی نهادی.” ( مزمور ۸: ۴-۶).

جدایی انسان از خدا
خب! چه اتفاقی افتاد؟ این همه شباهت الهی و قدرت و جلال انسان خاکی چه بر سرش آمد؟ نمی دانیم کی و چه زمانی اما می دانیم که خدا پس از پایان یافتن خلقت و آفرینش هستی در روز ششم؛ روز هفتم را آرام گرفت و سپس میخوانیم که دو درخت در بهشت قرار داد. و به انسان فرمان داد که هرگز از آن دو درخت نخورد. فرمان خدا واضح و مانند کریستال شفاف بود! ” زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مُرد.” ( پیدایش ۱: ۱۷). کلمۀ ” هر آینه ” را می توان : بلافاصله ، بدون تردید، بدون تخفیف، بدون پارتی بازی! بدون هیچ پوزش و عذرخواهی ، معنی کرد. زمانی که انسان فرمان خدا را شکست، نااطاعتی کرد و گناه را مرتکب شد، این حکم بلافاصله بر او اجراء شد. ” هر آینه ” ، بدون هیچ مکث و تاملی! زمانی که حکم صادر شد، یعنی انسان مُردنی شد( تا الان نبود چون شبیه به خدا بود و خدا هرگز نمی مرد). و این مرگ به دو گونه بر انسان وارد شد:
مرگ جسمانی:
” زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.” ( پیدایش ۱: ۱۹). همین تنبیه بلافاصله در بارۀ حیوانات نیز اجرا شد:” بهایم و حشرات و پرندگان هوا را چونکه متاسف شدم از ساختن ایشان.”( پیدایش ۶: ۷). و این مرگ جسمانی به خاک برگشتن انسان و مرگ و مریضی و بیماری و تمام متعلقات آن را با خود داشت.
مرگ روحانی :
و ” پس خداوند خدا او را از باغ عدن بیرون کرد.” ( پیدایش ۳: ۳۳) و ” روح من در انسان دائما داوری نخواهد کرد زیرا که او بشر است ” ( پیدایش ۶: ۳). این دو با هم یعنی مرگ روحانی. که دوری از خدا و نبودن روح خدا با انسان را با خود داشت.

شما خوب می دانید که مرگ اولی بر انسان و حیوان با هم وارد شد نه مرگ دومی که فقط بر انسان. و انسان قبل از آنکه مُردنی شود، از خدا دور شد. مقام خود را از دست داد. رابطۀ خود را با خدا از دست داد. در حضور خدا بودن را از دست داد. مشارکت خود را با خدا از دست داد یعنی با خدا دور یک میز شام خوردن! و نهایتا روح خدا را در خود از دست داد. یعنی تنها و تنها چیزی که او را از حیوان متمایز می ساخت را از دست داد! یک موجود عادی. نه جلالی . نه اکرامی. نه تاجی. نه عزتی! چه اتفاقی افتاده بود؟ انسان قدوسیت خدا را خدشه دار کرده بود. نتیجۀ آن چه شد؟ انسان به صفر سقوط کرده بود. به ته چاه! زیرا دیگر روح نبود، بلکه جسم. عیسای مسیح می فرماید که ” خدا روح است.” (یوحنا ۴: ۲۴)، پولس رسول می نویسد که:” شما در جسم نیستید بلکه در روح هر گاه روح خدا در شما ساکن باشد( رومیان ۸: ۹) هر چند پولس در اینجا از زندگی در روح القدس سخن می گوید، اما او نیم نگاهی نیز به اصلیت آفرینش انسان نیز دارد.

سقوط انسان و یک حقیقت تلخ…
از این زمان یعنی از زمان دور شدن انسان از نزد خدا، و زیستن در جسم زمینی و نیازهای زمینی و امیال زمینی و تمامی آنچه که انسان زمینی در آن زیست تا زمان تولد عیسای مسیح و آمدن او بر روی زمین در تمام طول کتابمقدس این حقیقت با گستاخی و شجاعت بیان و تکرار شده است که انسان با حیوان هیچ تفاوتی ندارد. هر دو یکی هستند. ( فراموش نکنید من از نسل هابیلیان و نسل شیث ِخداپرست سخن نمی گویم که آنها بواسطۀ فیض خدا و ایمان نزد خدا مقبول گشته و نیک محسوب شدند. من از نسل قائن ها صحبت میکنم. از نسل فرزندان شیطان. که مانند پدر خود ابلیس از ابتدا دروغ می گفتند( یوحنا ۸: ۴۴))
زمانی که گناه وارد هستی شد. انسان را آلودۀ خود ساخت و این آلودگی تمامی خصایل نیکو و پسندیدۀ الهی را از انسان خارج ساخت. انسان با این خصایل غریبه گشت. از خدا دور شده بود. پس تن خود را به شهوت آلوده کرد. بت ها را ساخت و برای آنها فرزندان خود را قربانی کرد. و تمامی خصایل پست و دون مایۀ حیوان بدون فهم و درک و شعور را بدست آورد.( البته بنده بر ضد حیوانات نیستم! قصد بنده مقام روحانی انسان است، نه اینکه توهینی به خود حیوان در نظر داشته باشم)
تمام آنچه که انسان را از حیوان متمایز می ساخت از بین رفته بود و انسان در بدن انسانی خود، خالی از روح و ایمان به خالق در نفس و شرارت حیوان گونۀ خود می زیست و تا به امروز به آن ادامه داده است.
خدای پاک و زنده از زبان داود این حقیقت تلخ ،سیاه و اما برنده را برای دنیا عیان کرده است. و همچنین انبیاء و بندگان دیگر خدا که در این خصوص با ما سخن گفته اند.
خدا از زبان داود این حقیقت شباهت و قرابت موحش انسان و حیوان را اینگونه برای ما ترسیم میکند:” ترا حکمت خواهم آموخت و به راهی که باید رفت ارشاد خواهم نمود و ترا به چشم خود که بر تست نصیحت خواهم فرمود، مثل اسب و قاطر بی فهم مباشید که آنها را برای بستن به دهنه و لگام تزیین می دهند و الا نزدیک تو نخواهند آمد.” ( مزمور ۳۲ : ۸- ۹). سلیمان پسر داود می نالد:” شلاق به جهت اسب و لگام برای الاغ و چوب از برای پشت احمقان است.” ( امثال ۲۶: ۳). باز سلیمان ، این حکیم ترین انسان روی زمین( پس از عیسای مسیح ) این را برای ما جراحی میکند:” و در بارۀ امور وقایع بنی آدم در دل خود گفتم این واقع می شود تا خدا ایشان را بیازماید و تا خود ایشان بفهمند که مثل بهایم میباشند. زیرا که وقایع بنی آدم مثل وقایع بهایم است برای ایشان یک واقعه است چنانکه این میمیرد به همانطور آن نیز می میرد و برای همه یک نفس است و انسان بر بهایم برتری ندارد چونکه همه باطل هستند. همه به یک جا می روند و همه از خاک هستند و به خاک رجوع می نمایند.” ( جامعه ۳: ۱۸- ۲۰). در مزمور بنی قورح می خوانیم که :” انسان در حرمت باقی نمی ماند بلکه مثل بهایم است که هلاک می شود.” ( مزمور ۴۹ : ۱۲ ) آساف یکی از رهبران گروه پرستشی داود نبی می سراید که :” من وحشی بودم و معرفت نداشتم و مثل بهایم نزد تو گردیدم.” ( مزمور ۷۳ : ۲۲). داود که قلبش با خدا بود، ارزش انسان گناهکار را به اندازۀ گیاه پایین می برد:” زیرا جبلت ما را می داند و یاد می دارد که ما خاک هستیم. و اما انسان ایام او مثل گیاه است. مثل گل صحرا همچنان می شکفد. زیرا که باد بر آن میوزد و نابود می گردد و مکانش دیگر آن را نمی شناسد.”( مزمور ۱۰۳: ۱۴-۱۷) و گویا این تنها درد دل داود نبود و او از نوشتۀ موسی خوانده بود که می گوید:” مثل سیلاب ایشان را رفته و مثل خواب شده اند. بامدادان می شکفد و می روید. شامگاهان بریده و پژمرده می شود.” ( مزمور ۹۰: ۳-۴). و خدا اوج گناه انسان و اوج دوری او و نااطاعتی او را ، با قلم اشعیاء نبی اینگونه تشریح میکند:” گاو مالک خویش را و الاغ آخور صاحب خود را می شناسد اما اسرائیل نمی شناسد و قوم من فهم ندارند.” ( اشعیاء نبی ۱: ۳). و خدا دقیقا همین را از زبان ارمیاء نبی تکرار می کند. گویی به دنیا یادآوری می کند:” چونکه قوم من احمقند و مرا نمی شناسند و ایشان پسران ابله هستند و هیچ فهم ندارند. برای بدی کردن ماهراند لیکن به جهت نیکوکاری هیچ فهم ندارند.” ( ارمیاء نبی ۴: ۲۲). زکریا روزهای طغیان انسان و ناچیز بودن او را بیاد آورده و میگوید:” زیرا قبل از این ایام مزدی برای انسان نبود و نه مزدی به جهت حیوان. ( زکریا ۸: ۱۰). نهایتا در کتابمقدس حتی زندگی پادشاهی برای ما ثبت شده است که بدلیل غرور و خودخواهی بیش از حد، تا اندازه ای که خود را با خدا مقایسه نمود، خدا چنان او را در گناهش تنبیه نمود که او را مبدل به حیوان ساخت!:” در همان ساعت این امر بر نبوکدنصر واقع شد و از میان مردمان رانده شده مثل گاوان علف میخورد و بدنش از شبنم آسمان تر می شد تا موهایش مثل پرهای عقاب بلند شد و ناخن هایش مثل چنگال های مرغان گردید.” ( دانیال ۴: ۳۳).
کتاب مقدس شخصیت و درون انسان گناه آلود را چنان مخوف تشریح کرده است که شما حتی در درنده ترین ، موحش ترین ، زشت ترین و خطرناک ترین حیوان بر روی زمین نمی توانید پیدا کنید! بر عکس، انسان از دست انسان گریخت و به حیوان پناه آورد!!
در کتابمقدس القاب و درونی اینچنین از انسان ترسیم میکند:” سگ ها و خوک ها ( متی ۷: ۶ و فیلیپیان ۳: ۲)…دارندۀ افکاری پوچ ،نادان ،پرستندۀ حیوانات بجای خالق ،شرور، طمع کار، بد خواه، حسود، آدم کش، جنگجو، فریبکار ، مظنون، شایعه سازنده، بدگویی کننده، متنفر از خدا، گستاخ، متکبر، لافزن، سازندۀ بدی ها، متمرد از والدین، بی فهم، بی وفا، بی عاطفه، بیرحم( رومیان ۱: ۲۱- ۳۱)… شهوت ران، بت پرست، لواط گر، دزد، کلاه بردار( اول قرنتیان ۶: ۹-۱۰)… زانی، ناپاک، هرزه، خشمناک، خودخواه،ایجاد کنندۀ اختلافات،ایجاد کنندۀ دسته بندی ها،حسود،مست کننده، عیاش( غلاطیان ۵: ۱۹- ۲۰)…لذت برنده از هوی و هوس ( کولسیان ۳: ۵)… بدگمان( لول تیموتی ۶: ۴)…پول پرست، لافزن،مغرور ، توهین کننده، نافرمان والدین، ناپرهیزکار، درنده خو، متنفر از نیکی، خیانتکار، لاقید، خودپسند( دوم تیموتی ۳: ۱- ۴)…تندخو، مست کنندۀ باده، همیشه دروغگو و حیوان پلید، پر خور و تنبل ( تیطس ۱: ۷ و ۱۲)…و این لیست سر دراز دارد!
و فیض بیکران خدا…
اکنون شما در کجای این انسان آن موجودی را می بینید که خدا میل داشته باشد حتی برای یک ثانیه به آن نگاه کند! تمام امیال و درون انسان آلوده به این نیتهای پست و مشمئز کننده بوده و هست؛ همۀ انسانها، از خود بنده گرفته تا تک تک انسانهای روی زمین، از بدو هستی تا روز نابودی تمام هستی!
به آمارهای اجتماعی نگاه کنید. به جنایتی که انسان بر روی زمین در حال انجام آن است. از تجاوز کردن به بچه های خردسال و یا فروختن آنان گرفته تا کشتن و خوردن انسان توسط انسان! تا کشتن با هفتصد ضربه چاقو ( سه شهید مسیحی در ترکیه به سال ۲۰۰۸ )… تمامی آنچه که من و شما در اطراف خود می بینیم، گواه بر این است که انسان، از مقام انسانی خویش خیلی وقت پیش سقوط کرده است و هنوز ادعا میکند، حکیم ترین و دانا ترین موجود روی زمین است!
امروز هیچ مرزی بین انسان و حیوان نیست. همانطور که عرض کردم، چه بسا حیوانات توانستند تنهایی و اندوه و ماتم انسان را که از انسان دیگر بر او وارد شده بود را تسکین دهند، اما آنکس که خدا روزی او را به شباهت خود ساخت و روح خود را در وی نهاد و او را بر تمام دست ساخت خود حاکم ساخت، و بر سرش تاج جلال و افتخار نهاد، هرگز قادر به این محبت و این رحمت به هم نوع خود نبوده است.
کجای این انسان قابل رحم و محبت خدا بود؟ و آیا خدا فرصتی به این انسان که آنگونه تمام خلقت او را آلودۀ میل و وسوسۀ خود ساخت و به تباهی کشاند خواهد داد یا نه؟ آیا خدا تماما از انسان که تماما خلق و خوی گناه آلود را کسب کرده بود پشت خواهد کرد؟ آیا حال خدا از انسان به هم خورد و او را قی کرد! و گفت: گور پدرت! …خدا را شکر که نه! خدای ما کهکشانی پر از ستارۀ فیض است. قلب او پر از رحمت و مهربانی است. و ما خدا را شکر و سپاس می گوییم بابت این فیض عظیم او. ما می پرستیم این قدوسیت و رحمت او را .خدایی که پر از عدالت و پر از مهربانی است. پذیرندۀ قلب شکسته و توبه کار. جستجو کنندۀ گمشدگان. رهانندۀ اسیران. حکمت دهندۀ مطلق. و نان حیات و آب زندگی ما. نجات دهندۀ ما. غمخوار رنجوران عدالت و دوستدار مریضان عشق. امید دهنده. قوت دهنده. خداوند صلح و قرار و شادمانی…
درست از زمان سقوط انسان تا زمان آمدن عیسای مسیح، تمام شواهد زنده و گویا از دون و پست شدن انسان تا به مقام حیوانی سخن گفته است. اما درست از همان زمان، این خدای پر فیض و پر رحم، در جستجوی این انسان گمشده بر آمد. تا به امروز. تا به همین امروز، او هنوز او بدنبال این انسان که شباهت خود را با خدا بدلیل گناه از دست داد می باشد، تا چه کند؟ تا او را به آن شباهت و مانند بودن اولیه بازگرداند. او چگونه موفق به این امر شد؟ با فرستادن عیسای مسیح بر روی زمین. با ندا دادن مسیح در قلب تمامی انسانهای هستی، از هابیل تا من! خدای قدوس از سر فیض و رحمت خویش، عیسای مسیح را فرستاد ، تا تمامی آن خو و اندرون مشمئز کنندۀ آدمی پاک و سفید گردد. تا انسان بخشیده گردد. تا مقبول خدا گردد. تا خدا بتواند به او نگاه کند( یادتان باشد قبلا حال خدا از انسان به هم خورده بود!) همانطور که دیدید همه چیز از گناه در درون انسان آغاز شد. از ثمرات مرگ روحانی. از ثمرات نااطاعتی انسان. پس اگر خدا میتوانست این گناه را در ذات انسان محکوم کند و تاثیر و فرمانروایی آن را بر درون انسان برای همیشه از بین ببرد، روح خود را دوباره در انسان که اکنون پاک از نفس گناه آلود گشته ساکن سازد،قادر بوده که انسان را پاک کرده و به نزد خود برگرداند. آن شباهت را به او بازگرداند. و عیسای مسیح تمام این طرح خدا را بر روی زمین در انسان و برای انسان انجام داد. عیسای مسیح در طول زندگی زمینی و تعالیم آسمانی خود که کاملا با هم منطبق بودند، انسانها را تشویق به نزد او آمدند کرد. تا بارهای سنگین و یوغ اسارت در گناه را به او داده و یوغ صلح و سلامتی او را به گردن گیرند. به آنها گفت شما نور و نمک هستید. گفت شما باید مانند خدا کامل شوید. باید خدا را با تمام دل و جان خود دوست بدارید، و همانطور همسایۀ خودتان را. ببخشید. محبت کنید. رحم داشته باشید. فداکار باشید. و هزاران تعلیم دیگر که از خود باقی گذاشت، تا انسان از اسارت در نفس و خو و اندرون گناه آلود و نا مطیع حیوانی که به دلیل گناه بر او عارض گشته در آمده و به آن شباهت با خدا برگردد. پولس در نامۀ رومیان می نویسد:” مسیح مرد و با این مرگ یک بار برای همیشه نسبت به گناه مرده است ولی او زنده شد و دیگر برای خدا زندگی میکند. همینطور شما نیز باید خود را نسبت به گناه مرده، اما نسبت به خدا در اتحاد با مسیح زنده بدانید…همانطور که زمانی تمام اعضای بدن خود را برای گناه به بردگی ناپاکی و شرارت سپرده بودید اکنون تمام اعضای خود را برای مقاصد به بردگی نیکی بسپارید.” ( رومیان ۶: ۱۰-۱۱ و ۱۹). در نامۀ دوم قرنتیان می خوانیم:” کسی که با مسیح متحد است حیاتی تازه دارد، هر آنچه کهنه بود در گذشت و اینک زندگی نو شروع شده است.” ( دوم قرنتیان ۵: ۱۷). کتاب مقدس شخصیت و درون انسان با مسیح را چنان زیبا و عظیم تشریح کرده است که شما حتی در بین فرشته های خدا ، چنین در کاملیت ، شباهت و مقبول خدا بودن را نمی توانید پیدا کنید! در کتابمقدس القاب و خصوصیتی از این قبیل به ایماندار مسیحی داده است: محبت،خوشی، آرامش،بردباری،مهربانی،خیرخواهی،وفاداری،فروتنی،خویشتن داری،( غلاطیان ۵: ۲۲- ۲۳)…قدوس و محبوب خدا، دلسوز، مهربان،ملایم،بردبار، متحمل یکدیگر،بی شکوه و گلایه از هم، بخشنده، سرود خوان، تسبیح گوینده( کولسیان ۳: ۱۲- ۱۳ و ۱۶-۱۷)…بی عیب،هوشیار،منظم،مهمان نواز،صلح جو،نه میگسار و نه پول پرست،( اول تیموتی ۳: ۲-۵)…پاک، با گذشت،پر از شفقت و نیکی، بی غرض،بی ریا،( یعقوب ۳:۱۷-۱۸)…سخت کوش،با ایمان، جوانمرد، با معرفت، پرهیزکار،خداشناس،( اول پطرس ۱: ۵-۷) و این لیست سر دراز دارد!…و نهایتا برای دادن تصویری کامل از انسان گناه آلودی که به مسیح ایمان می آورد و آن نقشه ای که خدا برای او در عیسای مسیح دارد، این نقاشی عظیم الهی را با قلم پرتوان پولس رسول با هدایت روح القدس ، با رنگ های شگفت بهشتی به زیبایی مناظره میکنیم: ” تا آنکه شما از جهت رفتار گذشتۀ خود انسانیت کهنه را که از شهوات فریبنده فاسد می گردد از خود بیرون کنید و به روح ذهن خود تازه شوید و انسانیت تازه را که به صورت خدا در عدالت و قدوسیت حقیقی آفریده شده است بپوشید.” ( افسسیان ۴: ۲۲- ۲۴)

من پس از این آیات تنها جرات می کنم چند خط دیگر اضافه کنم و مابقی آن را در اختیار شما قرار دهم!
عیسای مسیح که چهرۀ نادیدۀ خدای خالق بود، توسط روح مقدس خدا در مریم باکره جسم گرفت و پا بر روی این زمین زشت و کثیف با انسانهایی با آن خصایل حیوانی گذاشت . تنها به یک دلیل و بس: آن شباهت اولیۀ انسان به خدا را به او بازگرداند، انسان را از مرگ روحانی نجات دهد. تا انسان پس از مرگ جسمانی( که غریب الوقوع است) زمانی که به نزد داور و خالق خود حاضر شد، در شباهت او در حضورش بایستد. بماند. زندگی کند. یعنی همان حضوری که از دست داده بود. عیسای مسیح این بازگرداندن شباهت خدا را به انسان با نشان دادن خود خدا در جسم انسانی خود، زندگی زمینی خود، تعالیم خود، و نهایتا در مرگ و قیام و صعود خود به آسمان ثابت و تایید کرد.
امروز هر کس که به عیسای مسیح ایمان بیاورد، او روح مقدس خدا را به او عطا میکند. روح مقدس خدا در شخص ساکن می شود( یادتان می آید پس از گناه در باغ عدن این روح از انسان خارج شده بود) و این شخص را همانطور که در آیات بالا از نامۀ پولس به کلیسای افسس خواندیم، به انسانی تماما تازه و به صورت خدا مبدل می سازد. از خو و خصلت حیوانی خارج شده و تماما به شباهت مسیح در می آید. مقام از دست رفتۀ خود را نزد خالق خود پس می گیرد. در جلال او شریک می گردد. از فرشته ها بالاتر می رود. و با مسیح در حکومت بر هستی شریک می گردد.
آیا راه دیگری به جز این راه هست؟ عیسای مسیح ( خدای متجسّم) می فرماید:” او تنها راه و راستی و حیات است. و هیچکس بجز او نزد پدر نمی تواند بیاید.” یعنی نمیتواند آن شباهت را بدست آورد. یعنی در همان خصایل حیوانی و زشت و کریه؛ حالا آشکار یا پنهان می ماند. یادتان باشد، من توهین به هیچ کس نمی کنم، من از این حقیقت صحبت میکنم، که انسان گناهکار و با این خصایل در نهاد و ذات خود بدنیا می آید. او در زمان تولد حیوان نیست! او انسان است؛ اما ذات گناه آلود او که با آن بدنیا آمده است، بدون هیچ شک و تردید او را به آن خصایل زشت و قبیح سوق داده و نهایتا سقوط می دهد. زیرا هنوز روح خدا را در خود ندارد، اگر مسیح را در خود ندارد.
دوست عزیز!
امروز آن روز است! اگر قصد داری این تبدیل عظیم را از خاک تا به روح را مجددا تجربه کنی، باید قلبت را در ابتدا به مسیح بدهی. باید به نزد او بیایی. و از او بخواهی تا تو را تبدیل کند. تا تو از تمامی آن خصایلی که انسانی نیست برای همیشه فاصله گرفته و در روح خدا ساکن گردی. پس دوست عزیز با من این دعای ساده را بکن و قدم اول این تبدیل را با ایمان بردار:” خداوندا من گناهکارم! و می دانم که قادر به رهایی از گناهان خود نیستم. ایمان دارم که عیسای مسیح برای گناهان من بر بالای صلیب مرد. کفارۀ گناهان مرا تماما پرداخت نمود. دفن شد و روز سوم قیام کرد. هم اکنون از او دعوت می کنم که به قلب من بیاید، مرا تصاحب کرده و مرا انسانی تازه بسازد. آمین.”
دوست عزیز!
این پایان نیست. این آغاز است. این تمام تبدیل نیست. این آغاز تبدیل است. نه تنها برای تو که امروز ایمان می آوری؛ بلکه برای همۀ آنهایی که ایماندار به مسیح هستند، صرفنظر از سالهای ایمانشان! تبدیل و به شباهت عیسای مسیح ( خدای متجسم ) در آمدن، روزانه و مدام و دائمی و بی توقف است! تا زمان وداع از بدن فانی خود. همه. از قدیمی ترین در ایمان. تا تازه ترین در ایمان.
دوست عزیز!
مرگ جسمانی بر همۀ ما وارد خواهد شد. هیچکس را از آن فراری نیست؛ اما سوال اینجاست، آیا حاضر هستی برای ابد بمیری، یا اینکه موقتا؟ با ایمان به مسیح نیز تو خواهی مرد، مانند دیگران که به مسیح ایمان ندارند. اما مرگ تو موقتی خواهد بود. سپس زنده خواهی شد. و در زندگی روحانی خود تا به ابد خواهی زیست. به امید آن روز برای تو و خانوادۀ تو. آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم؟ ۱۶

ما کی هستیم (۱۶) گوسفندانی در لباس خود. خطرناکترین افراد برای خدا و حکومت او ...