دوشنبه , ۲۹ آبان ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / مطالعۀ کتاب مکاشفه / او کیست که سوار بر اسب سفید میاید؟

او کیست که سوار بر اسب سفید میاید؟

سوار بر اسب سفید
کیست و چرا میاید؟
نگاهی به کتاب مکاشفه باب ۱۹ آیات ۱۱ تا ۱۶
نوشتۀ: ح.گ
در این مقاله شما میخوانید:
الف- مکاشفه ۱۹: ۱۱- ۱۶
ب- او کیست؟
پ- چرا میاید؟
ت- او میاید، ایمانداران غالب آیید!
غالب شدن در نبرد روحانی خود
غالب شدن بر شیطان
غالب شدن بر دنیا
ث- آن سوار بر اسب سفید کیست؟
” ۱۱و دیدم آسمان را گشوده و ناگاه اسبی سفید که سوارش امین و حق نام دارد و به عدل داوری و جنگ مینماید ۱۲ و چشمانش چون شعلۀ آتش و بر سرش افسرهای بسیار و اسمی مرقوم دارد که جز خودش هیچکس آن را نمیداند. ۱۳ و جامۀ خون آلود در بر دارد و نام او را کلمۀ خدا میخوانند. ۱۴ و لشکرهایی که در آسمانند بر اسبهای سفید و به کتان سفید و پاک ملبس از عقب او میایند ۱۵ و از دهانش شمشیری تیز بیرون میاید تا به آن امتها را بزند و آنها را به عصای آهنین حکمرانی خواهد نمود و او چرخُشت خمر غضب و خشم خدای قادر مطلق را زیر پای خود میافشرد ۱۶ و بر لباس و ران او نامی مرقوم است یعنی پادشاه پادشاهان و رب الارباب.”( انجیل از ترجمۀ قدیم)
این چهارمین مقاله من در خصوص کتاب مکاشفه است. در این مقاله با فرض بر اینکه خوانندۀ گرامی با مقالات قبلی من در خصوص این کتاب آشنا شده است مستقیما به بررسی این چند ایۀ درج شده میپردازم، زیرا به نظر میرسد بررسی این چند ایه برای ما که از گذشتۀ اسلام به عیسای مسیح ایمان آورده ایم، نور حقیقت را بر برداشتهای غلط ما در دین اسلام که با خود در این خصوص داشتیم خواهد انداخت؛ و آماده خواهیم شد تا در برابر دوستان مسلمان خود اگر که ایمان و باور مسیحی شما را در این خصوص به زیر سوال میبرند فروتنانه از ایمان خود دفاع کنیم. چرا این را مدعی هستم؟ اگر با یک مسلمانی که از کتاب قرآن و کتابمقدس اطلاع داشته باشد وارد گفتگو بشوید، در راستای اینکه او سعی خواهد کرد برای شما ایاتی در کتابمقدس به شما نشان بدهد که گواه بر( بنا به برداشت آنها) نبوت در خصوص آمدن محمد بن عبدالله میباشد آنها به این آیات در کتاب مکاشفه اشاره خواهند کرد. چرا؟ متفکرین مسلمان اینگونه دلیل میاورند که آن سوار که نامش ” امین و حق ” خوانده شده است همان محمد عبدالله میباشد زیرا او به نام” امین ” شهرت داشته است. اما چرا این یک برداشت تماما نادرست است؟
او کیست؟
اولا خوانندۀ کتاب مکاشفه ( یا هر کتاب و نوشتۀ دیگری در کتابمقدس) نمیتواند تنها یک نام یا یک واقعه و یا یک آیه را برداشته و آن را منفک و جدا از کل آن نامه یا کل کتابقمدس بررسی کند. وقتی یوحنای رسول در ادامۀ مکاشفۀ خود به تشریح کردن این نما ( ایات ۱۱ تا ۱۶ فصل نوزدهم) رسیده است، آنچه ما در آیات ۱۱ تا ۱۶ میخوانیم یک واقعۀ جدا یا منفک از دیگر تشریحات یوحنا در بارۀ عیسای مسیح ( سوار بر اسب سفید)که دردیگر نوشتجات خود( انجیل یوحنا و سه رسالۀ یوحنا) و همچنین از فصل اول کتاب مکاشفه تا ۱۹ از او سخن گفته است، نیست. بعنوان مثال در آیۀ ۱۳ میخوانیم که همین سوار که بالاتر نامش ” امین و حق ” خوانده میشود، همچنین به نام ” کلمۀ خدا ” نیز خوانده میشود. اولین بار ما کجا با این نام آشنا شدیم؟ در انجیل یوحنا؛ در همان ایات اولیۀ فصل اول میخوانیم، ” در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. همان در ابتدا نزد خدا بود.” در آیۀ ۱۴ همین فصل میخوانیم که ” و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد.” ما میدانیم که یوحنا در این آیات از عیسای مسیح سخن میگوید.
دوما، در آیۀ ۱۶ میخوانیم که این سوار، روبان پهن و شاهانه ایی بر ردا و دوش خود حمل میکند، این روبان تمام ردای او را از شانه تا ران پای او را پوشانده و روی آن نوشته شده است ” پادشاه پادشاهان و رب الارباب. ” در کجا ما چنین تشریحی از عیسای مسیح داریم؟ تقریبا در طول کتابمقدس. بعنوان مثال، مزمور ۲ جایی که مسیح موعود حاکم بر تمامی امتها خوانده میشود. متی ۲۸ ایۀ ۱۸ که مسیح میفرماید تمامی قدرتهای آسمان و زمین به او عطا شده است؛ رسالۀ افسسیان که مسیح را بالاتر از هر قدرت و قوت و سلطنتی بر روی هستی میخواند( افسسیان ۱: ۲۱ ) و کولسیان که میگوید در او همه چیز آفریده شد از جمله تمامی تختها و سلطنتها و ریاسات و قوات( کولسیان ۱: ۱۶). شما در کجای قرآن و یا هر کتاب اسلامی دیگر، محمد بن عبدالله به ” کلمۀ خدا ” یا چنین تشریحی در خصوص او که صاحب چنین قدرتی باشد خوانده شده است؟ قرآن محمد بن عبدالله را یک انسان ساده و عامی لقب داده است، انسانی فناپذیر که درگذشته است و باقی ماندۀ او در مقبره ایی میباشد.
سوما ما با رسیدن به فصل ۱۹ کتاب مکاشفه تقریبا به آخر کتاب رسیده ایم. آخری که از آغازی شروع شده بوده است. و در این فصل، که یوحنا آمدن دوم عیسای مسیح را برای ما بازگو میکند، در واقع از آمدن کسی سخن میگوید که تاکنون ما را در مکاشفات نخستین خود چنین معرفی میکند:
الف- کسی که با ابرها میاید و هر چشمی از جمله آنانی که او را نیزه زدند خواهند دید. سپس یوحنا او را الف و یا میخواند( ابتدا و غایت هر وصف و هر تشریحی)؛ اول و آخر( اولین برخاسته از مرده گان و آخرین)، آن کس که هست( خدای نجات دهنده) و بود( خدای جسم گرفته) و میاید( خدای داور).( مکاشفه ۱: ۷- ۸ )
ب- اولین کسی که از مرده گان زنده برخاست و پس از او کس دیگری نخواهد بود؛ مرده بود اما اکنون تا ابدالاباد زنده است. در ضمن کلیدهای مرگ و دنیا مرگ در دست اوست. ( مکاشفه ۱: ۱۷- ۱۸ )
پ- او هفت کلیسای آسیای صغیر را بخوبی میشناسد. آنها را ایمانداران به خود خطاب میکند که دارای قوت و ضعف هستند و برای آنها این مکاشفه را میفرستد تا بخوانند و با درک آن در ایمان خود به رغم فشار و جفای که در آن هستند و خواهند بود به او وفادار بایستند و انجیل او را موعظه کرده و نام او را جلال بدهند.
ت- در فصل ۵ همان عیسای مسیحی که با او در فصل ۱۹ به نام ” امین و حق” ، ” کلمۀ خدا ” ، ” پادشاه پادشاهان و رب الارباب ” برخورده بودیم، بعنوان ” شیر یهودا ” به ما معرفی میشود. و این شیر یهودا، عیسای مسیح، تنها شخصی است که در تمام خلقت خدا شایسته است تا کتابی که به هفت مُهر مختوم گشته است را باز کند. هیچکس قادر به باز کردن این کتاب نیست، نه ابراهیم، نه موسی، نه داود، نه دانیال، نه پولس. نه کنفسیوس نه بودا نه پاپ روم نه محمد بن عبدالله نه داروین نه مارکس یا انگلس نه لنین؛ هیچکس، فقط عیسای مسیح. و این عیسای مسیح که در فصل ۵ قادر است این دفتر را باز کند همان عیسای مسیحی است که در فصل ۱۹ سوار بر اسب سفید به ما معرفی شده است.
چرا میاید؟
اکنون که دانستیم این سوار بر اسب سفید در فصل ۱۹ عیسای مسیح میباشد. باید از خودمان بپرسیم که چرا او میاید؟ زیرا با پاسخ دادن به این سوال باور ما بر اینکه این سوار بر اسب سفید که به امین و حق و کلمۀ خدا ملقب است محمد بن عبدالله نه بلکه خود عیسای مسیح میباشد مستحکمتر میشود.
الف- بر طبق ایات در همین فصل مکاشفه ۱۹: ۶- ۸ او میاید تا کلیسای خود را بر روی زمین بر طبق وعدۀ خود به نزد خود فرا خواند. او برای این میاید تا تمامی ایمانداران به خود را چه در قبل که در ایمان به او شهید شده و یا فوت کرده اند و چه در زمان حاضر به نزد خود فراخوانده و آن وعدۀ خود را که فرموده بود روزی فراخواهد رسید که تمامی ایمانداران او با او در جایی خواهند بود که او در آن برای ابد ساکن میباشد تحقق یابد.( یوحنا ۱۷: ۲۴ )
ب- بر طبق ایات دیگری در همین فصل مکاشفه ۱۹: ۱۳ و ۱۹- ۲۱ ، او میاید تا بر شیطان و مرگ برای ابد غلبه کند، و بر نبی دورغین و بر تمامی آنهایی که کلیسای او را جفا داده اند. این آن نمایی است که حتی خود ایمانداران مسیحی زیاد با آن آشنا نیستند و چه بسا نمیخواهند آشنا باشند! زیرا به گمان آنها عیسای مسیح در این زمان چون میاید مانند بار اول مانند بره‏ایی فروتن خواهد آمد که به صلیب کشیده شد، باور بقولنا یونیورسالیستها؛ جهنمی وجود ندارد، همه وارد بهشت خواهند شد و همه نجات خواهند یافت، متاسفم، کتابمقدس چنین وعده ایی نداده است!
این درست است که بار اول او آمد تا قربانی گناهان ما شود اما نه برای بار دوم که برای داوری میاید. دقت کنید به آیۀ ۱۱ ” سوارش امین و حق نام داد و به عدل داوری و جنگ مینماید و چشمانش چون شعلۀ آتش” سپس در آیۀ ۱۵ میخوانیم ” و از دهانش شمشیری تیز بیرون میاید تا به آن امتها را بزند و آنها را به عصای آهنین حکمرانی خواهد نمود و او چرخشت خمر غضب و خشم قادر مطلق را زیر پای خود میافشرد.” این مفهوم به سادگی خودش باید تعبیر شود. جنگ، جنگ است و در جنگ ماچ و بوسه پخش نمیکنند! و عیسای مسیح برای گرفتن انتقام از دشمنان کلیسای خود میاید. در حقیقت او به انتظار آن ایماندارانی که در تمام روزهای ایمان مسیحی خود جفا و شکنجه دیدند و از خانه و سرزمین خود آواره شده، شهید شدند و در جستجوی داوری و عدالت الهی بودند پاسخ میدهد. این دقیقا به همین دلیل است که در فصل ۱۹ آیۀ ۱۳ میخوانیم ” و جامۀ خون آلود در بر دارد.” ترجمۀ یونانی این آیه طوری قید شده است که گویی شما لباسی که در تشت آب غوطه ور شده است را از تشت آب بیرون بیاورید؛ خون آلود بودن لباس عیسای مسیح چنین تشریح شده است.
در مکاشفه ۷ ایۀ ۱۴ میخوانیم که ایمانداران مسیح در تحمل جفاها و آزاری که بر آنها در تاریخ کلیسا وارد آمده و خواهد آمد، لباس خود را با خون عیسای مسیح شستند، یعنی با مسیح در جفاها و رنجهای او شریک شدند. پس باید برای این قابل درک باشد که وقتی عیسای مسیح، آن سوار بر اسب سفید، میاید لباس خود را خون آنانی که عزیزان او را بر روی زمین جفا و ازار دادند خواهد آغشته خواهد کرد. زیرا این عزیزان او در روزهای آزار و شکنجه و شهادت خود نزد او فریاد زده بودند ” ای خداوند قدوس و حق تا به کی انصاف نمی نمایی و انتقام خون ما را از ساکنان زمین نمیکشی؟” ( مکاشفه ۶: ۱۰ ) در مزمور ۵۸ چنین میخوانیم ” مرد عادل چون انتقام را دید شادی خواهد نمود، پایهای خود را به خون شریر خواهد شست و مردم خواهند گفت هر آینه ثمره ایی برای عادلان هست، هر آینه خدایی هست که در جهان داوری میکند.” ( مزمور ۵۸ : ۱۰- ۱۱ )
پ- بر طبق سندیت همین کتاب مکاشفه در فصل ۲۱ آیات ۱ تا ۵، او میاید تا پادشاهی آسمانی خود را برای ابد تثبیت نماید. آسمان و زمینی تازۀ خلق شده را به حیات ازلی خود مدون ساخته و آن پادشاهی بیزوال او آغاز گردد.
او میاید، ایمانداران غالب آیید!
با نگرشی دقیقتر به همین کتاب مکاشفه و در ادغام کردن پیام مرکزی آن با کل کتابمقدس ما بار دیگر در خواهیم یافت که آن سوار بر اسب سفید عیسای مسیح میباشد، او برای داوری بر جهان میاید. او برای یگانه شدن با کلیسای خود میاید و او میاید تا پادشاهی ازلی خود را تثبت نماید؛ اما آمدن عیسای مسیح نه تنها شور و امید ما را برای زیستن در این دنیا باید تقویت و بنا نماید، همچنین ما را مسئول میسازد که نمونه ایی ارزنده برای ایمان مسیحی خود تا آمدن او باشیم و بر ضعف و ناتوانی ایمان خود غالب یافته و پیروز شویم:
غالب شدن در نبرد روحانی خود
الف- بر طبق کتاب مکاشفه فصل ۲ آیۀ ۷ ایمانداران باید آتش محبت اولین به مسیح را در جان خود حفظ نمایند و بر سرد شدن از این آتش غلبه نمایند. در آیۀ ۱۱ بر شکنجه و جفای ایمان خود غلبه نمایند. در آیۀ ۱۷ بر باور کردن و نگه داشتن تعالیم نادرست از فرقه های نادرست مسیحی غالب آیند و بر صداقت و تعلیم دیرینۀ کتابمقدس و شاگردان مسیح وفادار باشند. در آیۀ ۲۶ همین فصل میخوانیم که ایمانداران باید بر سر یک سفره با کسانی که خداوندی عیسای مسیح، و الهیات دیرین مسیحی را رد کرده و بدعتی تازه از مسیحیت خارج از ایمان دیرینۀ کلیسای مسیح را تدریس میدهند ننشته و از آنها دوری نموده و بر این امر غلبه یابند. در فصل سوم آیۀ ۵ میخوانیم که ایمانداران باید ایمان خود را با عملی زنده توامان سازند و اینکه فقط شعار داده و عمل نکنند غلبه آیند. در آیۀ ۲۱ میخوانیم که ایمانداران مسیحی باید آتش محبت و ایمان خود را به مسیح همواره موزون و هماهنگ سازند و از بیماری کشندۀ روحانی که ایمان آنها نه گرم و نه سرد گردد غلبه یابند.
غالب شدن بر شیطان
ب- بر طبق کتاب مکاشفه فصل ۱۲ آیات ۱۰ و ۱۱، ایمانداران مسیحی روزانه در حمله و یورش از جانب شیطان و نیروهای پلید آسمانی هستند، تنها استواری آنها باید قوت یافتن از خون عیسای مسیح باشد که برای آمرزش گناهان آنها بر صلیب ریخته شد و آنها را یکبار برای ابد از گناهان دیروز و امروز و فردا پاک نموده است و همچنین از کلام زندۀ خداوند و شهادتی که برای پایداری ایمان آنها از زمان موسی تا زمان یوحنا برای آنها در کتب تورات و مزامیر و انبیاء و انجیل ثبت گشته است. قوت گیری ایمانداران مسیحی در پیروزی بر شیطان و نیرنگهای او باید از در نظر گرفتن و حفظ کردن جان خود آغاز شود، یعنی همانطور که خود عیسای مسیح فرمود ” زیرا هر که جان خود را به جهت من و انجیل بر باد دهد آن را برهاند.” ( مرقس ۸: ۳۶)
غالب شدن بر دنیا
پ- بر طبق کتاب مکاشفه فصل ۲۱ ایۀ ۷ به ایمانداران مسیحی وعده داده شده است چون بر تمامی جفاهای دنیا، وسوسه های جسمانی، فریبهای شیطان و مبارزه بر علیۀ معلمین دروغین غالب آیند، آنها سزاوار خواهند بود تا میراث ازلی و جاودانی که برای آنها در نظر گرفته شده است را تصاحب کرده و از آن خود سازند.
آن سوار بر اسب سفید کیست؟
او عیسای مسیح خداوند است؛ شاه شاهان، پادشاه پادشاهان که روزی در تاریخ بشری ایستاد و با مرگ خون بر صلیب، با دفن شدن و برخاستن از مرگ به قوت خدای پدر؛ آن را برای همیشه دگرگون ساخت. او به انسان این فرصت را داد تا از گناهان خود توبه کرده و به او بعنوان تنها خداوند و نجات دهندۀ خود ایمان بیاورد تا بدینوسیله میراث حیات ازلی گرد.
او عیسای مسیح خداوند است؛ شاه شاهان، پادشاه پادشاهان که روزی برای آخرین بار بازخواهد گشت، برای آخرین پیروزی، برای بستن تاریخ بشری و آغاز کردن تاریخی تازه، در خلقتی تازه، اسمانی تازه و زمین تازه. پس ایماندار استوار بایست! کلیسا پایدار بایست! ” ماراناتا!” خداوندا بیا!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.