یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / ایلی ایلی لما سبقتنی؟ خدایا، خدایا، چرا مرا ترک نمودی؟

ایلی ایلی لما سبقتنی؟ خدایا، خدایا، چرا مرا ترک نمودی؟

” ایلی، ایلی ، لما سبقتنی؟”
انتظار رهایی در اوج مرگ

حالت شما چگونه است وقتی شما در انتظار هستید؟در انتظار و در هوای بیرون آمدن از زیر فشاری کاهنده و خرد کننده؟ در انتظار رسیدن به آسایش؟رهایی؟حالت شما چگونه است وقتی شما امید به پایان انتظار خود را دارید،اما گویی خیال پایان یافتن ندارد که ندارد!؟صبر شما تا چه اندازه است تا انتظار شما برآورده شود؟در آن زمانی که صبورانه در انتظار نجات و رهایی خود هستید به که می اندیشید ؟که هستید؟چه هستید؟… یعقوب روزی در این حال بود آن وقت که از بیم کشته شدن به دستان عیسو برادرش به نزد لابان فرار کرد و روزی که خداوند آن دو را روبروی هم قرار داد.کلام مینویسد :” به نهایت ترسان و متحیر شده ” ( پیدایش ۳۲ : ۷ ) و داود بیشک یکی از نادر شخصیتهای کتابمقدس است که شب و روز در انتظار رهایی از ترس و بیمِ کشته نشدن به دستهای شائول بوده است. داود حال دوران دردناک انتظار رهایی خود را اینگونه وصف میکند:” دل من در اندرونم پیچ و تاب میکند و ترس های موت بر من افتاده است .ترس و لرز به من در آمده است وحشتی هولناک مرا در گرفته است و گفتم کاش که مرا بالها مثل کبوتر می بود تا پرواز کرده استراحت می یافتم.هر آینه بجای دور می پریدم و در صحرا ماوا می گزیدم سلاه.می شتافتم بسوی پناهگاهی از باد تند و از طوفان شدید.” ( مزمور ۵۵ : ۵-۸ ) سرودهای داود پر است از این کلمات اندوهناک. شما میتوانید صدای گریه های او را که در انتظار رهایی و بیرون آمدن از تاریکی هراس و اضطراب کشنده است را در گوشه و کنار سرود ها و ترانه های غمناک او ببینید:
-” ای خداوند بر من کرم فرما زیرا که پژمرده ام ای خداوند مرا شفا ده زیرا که استخوانهایم مضطرب ست و جان من بشدت پریشان است پس تو ای خداوند تا به کی؟ای خداوند رجوع کن و جانم را خلاصی ده.” ( مزمور ۶ : ۲-۴ )
-” ای خداوند چرا دور ایستاده ای و خود را در وقتهای تنگی پنهان می کنی؟” ( مزمور ۱۰ : ۱ )
-” ای خدای من ای خدای من چرا مرا ترک کرده ای و از نجات من و سخنان فریادم دور هستی؟” ( مزمور ۲۲ : ۱ )
-” شامگاهان و صبح و ظهر شکایت و ناله می کنم.” ( مزمور ۵۵ : ۱۷ )
-” از فریاد خود خسته شده ام و گلوی من سوخته و چشمانم از انتظار خدا تار گردیده است.” (مزمور ۶۹ : ۳ )
آیا شما فکر نمی کنید که یوسف تقریبا همین حال و هوا را داشت چه آن موقعی که در ته چاه بود و چه آن موقعی که با دستانی بسته ،پا برهنه بر روی خاک داغ به دنبال کاروان تاجران به بردگی مصر می رفت او که دور شدن از برادران خود را با چشمانی گریان و دلی شوریده و قلبی لرزان رد می زد،برادرانی که آروزی مرگ او را داشتند؟و دانیال موقعی که در ته چاه در میان خرناسۀ شیران گرسنه شب را طی کرد، و ارمیاء نبی که توسط صدقیا در سیاهچال زندانی بود و ناله ها و ناامیدی بزرگ یحیای تعمید دهنده در زندانِ هیرودیس.تمام این انسانها در سختترین دوران زندگی خود با زمانی رودررو گشتند که گویی باید از میان آن می گذشتند.از این راهروی طولانی تاریک درد.از این کوره راه اضطراب و پریشانی با کوله بار سنگین انتظارِ رهایی که پشت آنان را خم کرده بود.بر ما به هیچ عنوان نوشته نشده که واقعا بر این افراد چه گذشت و آنان چگونه این دوران دردناک و پر انتظار زندگی خود را گذراندند.اما ما صدای آنان را کم و بیش شنیده ایم.آنقدر برای ما نوشته شده تا بدانیم که این افراد آن دوران را چگونه طی کردند تا ما اندکی با واقعیت زندگی آنان آشنا شویم.
احتمال اینکه شما تاکنون در یکچنین فضا و هوایی پر از اندوه و پریشانی نبوده باشید زیاد است ؛جایی که شما درد و عذابی کشنده و گویی بی پایان را به امید آمدن نجات و رهانندۀ خود ثانیه به ثانیه شمرده باشید. گویی ساعتها از کار افتاده باشند.و تنها شما باشید و شما.شما و آتش سوزنده.شما و سقوط شما در عمق دل سیاهی .سیاهی ای بی پایان.بی جواب.اگر در یکچنین اوجی نبوده باشید و آن را نچشیده باشید ، از اینرو احتمال اینکه زبان مرا و عمق احساس مرا برای بیان این پریشانی آدمی درک ننماید بسیار قویست.به این دلیل از شما می خواهم با من به دهکده ای بیایید تا با هم شاهد گریه ها و اندوه بی پایان دو خواهر و برادری که از دست آنان می رفت باشیم.سپس از آنجا به گوشۀ تاریک باغی در دل شب برویم و از آنجا به بالای صلیبی در تپه ای بر جلجتا در ساعت سه بعد از ظهر.
روستای بیت عنیا.ایلعازر برادر مریم و مرتا مریض بود.بیماری او بهبود نیافته و رو به مرگ می بود.از تمامی داروها و تلاش برای بهتر شدن برادر خود کوتاهی نکرده بودند اما ایلعازر گویی جلوی چشمانشان تحلیل میرفت و ایلعازر خود سردی مرگ را می دید که از نوک پنجۀ پاهایش بالا می آمد.امیدی نبود.در تب و دردی جانکاه می سوخت.در آخرین رمقی که در بدنش مانده بود با دستی که لرزان و مرتعش بود مرتا را به رختخواب خود خواند.سرفه امانش را برید.اشک چشمان مرتا را پر کرده بود.موهایش در این چند روز رشته های سفیدی را در خود راه داده بودند. صورتش در هم پیچیده بود ، مریم اما در گوشه ای سر بر سینۀ خود انداخته و شانه هایش در سکوت می لرزید.او مرگ برادرش را میدید.و تنهایی ایه غمناک شان را بعد از رفتن او.مرتا به ایلعازر نزدیک شد.ایلعازر در آخرین رمق خود در گوشهای مرتا پچپچه کرد:” مسیح ” به سرفه افتاد.نتوانست حرفش را تمام کند.سینه اش بشدت می تپید.به روی تشک خود پیچید.و چشمانش از درد بسته شد.مرتا مانند مرغ سرکنده ای از جایش پرید.اولین جوانی که در درگاهی خانه ایستاده و با غم و اندوه به تن رو به مرگ ایلعازر خیره شده بود را مخاطب قرار داد و گریه کنان با التماس و ناامیدی گفت :” برو مسیح را پیدا کن و به او بگو : ای خداوند آن کسی که تو او را دوست داری بیمار است.” و سینه اش از درد باز شد و با صدای بلند گریه را سر داد.جوان دوید.مرتا با چشمانی اشکبار رفتن او را گویی با آخرین و تنها امیدی که در آن بود دنبال کرد.به نزد مریم رفت.همدیگر را در آغوش کشیدند و گریستند .ناگهان با هم از ته دل نالیدند:” خدایا کجایی؟”
اکنون اجازه بدهید تا با هم از دهکدۀ بیت عنیا از خانۀ غم زدۀ مریم و مرتا که از آن بوی مرگ می آمد و گویی شمارش معکوس ،هم برای مرگ برادر و هم برای آمدن نجات دهنده شروع شده بود ؛ به تپه ای در محله ای بنام جلجتا که در آن نه بوی مرگ که خودِ مرگ بود برویم.ساعت سه بعد از ظهر.تاریکی تمام زمین را فرا گرفته بود.تقریبا دوازده ساعت پیش، او در تاریکی باغی بنام جتسیمانی در گوشه ای خلوت در میان صدای خرناسۀ پطرس و یعقوب و یوحنا به زانو افتاده و دعا کرده بود.” ای پدر اگر ممکن است این پیاله را از من دور کن .” ( متی ۲۶ : ۳۹ ) از کدام پیاله او حرف می زد؟پیالۀ زجر و شکنجه.زجر و شکنجه ای به شیوۀ رومی ها؛یعنی قسی القلب ترین نوع تمامی شکنجه های عصر خود. با بیرحم ترین جلادان اجرای شکنجه .پیالۀ مرگ.مرگ به شیوۀ رومی ها یعنی مرگ عذاب آور بر روی صلیب.و او قبل از اینکه در خلوت خود رفته و به زانو افتد و آن دعا را کند، شاگردش می نویسد :” غم و اندوه بر او مستولی شد ” او خود حال خود را به شاگردانش اینگونه توصیف کرده بود:” جان من از شدت غم نزدیک به مرگ است،شما در اینجا بمانید و با من بیدار بمانید.” ( متی ۲۶ : ۳۸ )چه تنها بود آن کس که نیازی به کسی نداشت!چه غمناک بود آن کس که شادی را به لبها آورده بود!و چه بی کس ،آن کس که صاحب هستی بود!نوشته های انجیل می نویسند که او تقریبا به مدت یکساعت دعا کرد.و سه بار در میان دعاهای خود از خدا تنها یک چیز را خواست : ” ای پدر اگر ممکن است این پیاله را از من دور کن .” اما گویی شمارش معکوس او برای مرگش آغاز شده بود و او …و او هنوز دلش به آسمان آبی بود. به بوی آتش.بوی ماهی.به صدای امواج دریاچۀ جلیل.به صدای قهقهۀ خندۀ کودکان در کوچه های کفرناحوم. به صدای آواز بره هایی که بدنبال مادرشان می گشتند.به طعم شیرین انجیر.به تابش فرار آفتاب در لابلای شاخه های درختان سپیدار. به خرامیدن در میان انسانها.با آنها در هیاهوی عروسی تا ماتم و عزای آنان بودن.به شنیدن صدای نی چوپان.بوییدن نان داغ.لمس کردن خنکای نسیم بر پوست خود.تشنگی را با آب زلال و خنک چاه فرو نشاندن.دیدن پرواز سبک پروانه ها بر پوست نازک گل ها.به صدای امنیت پارس سگ ها در دل شب.صدای مستانۀ خروس در بامدادان…او باید تمام این را وداع میکرد.برای همیشه.برای همیشه؟…نه! نمی توانست؛ هر چند او خدای متجسّم بود اما انسان هم بود.و از سهم انسانی خود از آن روزی که در بین انسانها زندگی کرده بود به اندازۀ کافی از زیستن با آنان لذت برده و با آنان خو گرفته بود که نتواند به همین سادگی آنان را وداع گوید.بخصوص این یازده نفر را. بخصوص این تعداد زنانی که بمدت سه سال پر از امید به دنبال او آمده بودند.نه !نمی توانست آنان را رها کند.پس بیهوده به شاگردانش نگفته بود که:” :” جان من از شدت غم نزدیک به مرگ است.” و او در این حال برای ساعتها ماند اما لحظه ای از دلیلی که به آن ساعت رسیده بود پشیمان نگشت.” اکنون جان من در اضطراب است چه بگویم؟آیا بگویم:” ای پدر مرا از این ساعت برهان؟” اما برای همین منظور من به این ساعت رسیده ام.” ( یوحنا ۱۲ : ۲۷ )پس باز نگشت.ناامید نشد.انتظارش را گویی طولانی تر کرد!زیرا به جایی رسیده بود که برای آن بدنیا آمده بود . پس بیهوده ننوشته بود لوقا که :” عیسی در شدت اضطراب و با حرارت بیشتری دعا کرد و عرق او مثل قطره های خون بر زمین می چکید.” ( لوقا ۲۲ : ۴۴ )زیرا از یکطرف دعا کرده بود که : ” ای پدر اگر ممکن است این پیاله را از من دور کن .” و از طرف دیگر دعایش را اینگونه ادامه داده بود که :” اما نه به ارادۀ من بلکه به ارادۀ تو.” یک کشمکش روحانی…خواست تن او.ارادۀ پدر…زیستن او.خواست پدر…شوق ماندن او .طرح الهی پدر…کدامیک؟و او امیدش این بود که خدایش او را می رهاند.امیدش این بود که ” چون در وادی سایۀ موت نیز راه روم از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی.” ( مزمور ۲۳ : ۴ ) دوازده ساعت گذشته بود.ساعت سه بعد از ظهر.و هنوز از خدایش خبری نبود.هنوز آن بالا بود.هنوز در درد بود.هنوز بر بالای صلیب بود. نه ساعت.و آن پیاله .پیاله ای که پدر به او داده بود .( یوحنا ۱۸ : ۱۱ ) پیاله ای موحش و عذاب آور.پیاله ای را که نه تنها رد نکرده بود بلکه آن را تا به آخر سر کشیده بود.بخاطر پدر.اما او کجا بود؟چرا نمی آمد تا او را از این درد رهایی دهد؟از این پوست شکافته شده اش که حشرات سمج بر گوشت او نشسته بودند و نیش خود را در آن فرو کرده بودند.از درد شلاقها که در تالار تنش چرخ میزد و چرخ میزد .از سوزش میخ ها.از تن سرد میخ ها بر استخوانهای ساعد و پاهایش.از سنگینی کشندۀ بدنش که بر روی میخ ها به پایین کشیده می شد و رمقی در او نبود که خود را برای گرفتن تنفسی دیگر به بالا بکشد.از سینه ای که از بی هوایی خفه می شد.و از قلبی که گویی می خواست از سینه اش بیرون بزند.از مغز یخ کرده اش که در کاسۀ داغ جمجمه اش می جوشید.پس چرا او نمی آمد؟دلش کم کم می گرفت.به غصۀ دلش نیامدن تنها امیدش نیز اضافه شده بود.دلش داشت از او می شکست.اما قبلا دلش شکسته شده بود!اما قبلا همه دلش را شکسته بودند. خانواده اش که او را دیوانه پنداشته بود.مردمی که از او شفا یافتند و او را فراموش کرده بودند. شاگردانش که او را باور نکرده بودند. شاگردانش که او را ترک کرده بودند. مردمش که او را تحقیر کرده و او را نجس و کافر می دانستند.او که هیچ گناهی نکرده بود.او که هیچ خطایی از او سر نزده بود.جز اینکه همه را دوست بدارد.و پاداش دوستی او؟زجر و عذاب صلیب. ساعت سه بعد از ظهر بود اما هنوز نجات دهنده اش نیامده بود.او که بخاطرش پیاله ای را تا به آخر سر کشیده بود.او که بخاطرش اکنون آنجا بود.پس کجاست؟صدایی نبود.او نبود.پس با آخرین توانی که در خود داشت با دلی شکسته و پر از اندوه و ماتم با صدای بلند فریاد زد:” ایلی،ایلی،لما سبقتنی؟ یعنی :خدایا ،خدایا چرا مرا ترک کردی؟” …این همان صدای داود بود که از دهان نوادۀ او امروز در بالای صلیب بیرون آمده بود.همین فریاد را قبلا داود زده بود آنوقت که خدا را در اوج دردهای خود ندیده بود.بیشک همین فریاد را یوسف زده بود وقتی که با پای برهنه صحرای داغ مصر را طی میکرد.و همین فریاد را ارمیاء زده بود وقتی که در سیاهچال افتاده بود.و دانیال.و یحیی و نهایتا مریم و مرتا وقتی دو روز گذشت و مسیح نیامد.” ایلی ،ایلی،لما سبقتنی؟خدایا ،خدایا چرا ما را ترک کردی؟”…
اکنون از شما می پرسم. شما چه؟کی بود که شما گفتید ” ایلی ،ایلی،لما سبقتنی؟”؟کی بود که شما خدا را در اوج درد و انتظار کشندۀ خود برای بهبودی و جوابتان صدا کردید اما او را ندیدید؟کی بود که شما خود را در تمامی این فشارها و تاریک عذاب آور تنهای تنها دیدید؟من نمیدانم و نمی خواهم بدانم که چگونه از آن خلاص شدید. اما دوست دارم بدانم:
که بودید و چه بودید و چه شدید وقتی طوفان رفت و تاریکی تمام شد و دردها آرام شدند.به چه تبدیل شده بودید؟!ببینید اگر یوسف تا به آخر در درد خود ماند در آخر بعنوان نجات دهندۀ قومش بیرون آمد.داود در پایان دردش شسته شده از گناهان خود بیرون آمد. ارمیاء سرایندۀ راسخ ترین و زیباترین حقیقت خدا،دانیال صبح روز بعد همچنان زانوهایش تنها روبروی خدایش خم شد.یحیی از بیان شریعت خدا و شهادت در راه آن اباء نکرد.ایلعازر پس از چهار روز زنده شد.و مسیح …خود عیسای مسیح در پایان نوشیدن آن پیالۀ عذاب آورش و تحمل تمامی درد طولانی اش آن هنگام که جام مرگ را سر کشید و مرد ،روز سوم زنده برخاست و خداوند الوهیت او را به او بازگرداند.
برای اینکه مسیح به اوج دردهای خود برسد،جایی که فریاد بزند :” ایلی ،ایلی لما سبقتنی ؟” هیچ چیز را قبلا آماده نکرده بود!او تنها می دانست که چه چیز در پیش روی اوست و در انتظار او.آیا می دانست که در ساعت سه بعد از ظهر فریاد ناامید کننده اش تمامی تپۀ جلجتا را می لرزاند؟نه!آیا قبلا آن جمله را آماده کرده بود؟!نه!من و شما نیز هرگز آمادۀ دریافت یکچنین درد و عذابی نیستیم اما در روند زندگی انسانی ما نادیده گرفتن آن خوش باوری ست!من و شما هرگز آمادۀ دریافت یکچنین درد و عذابی نیستیم اما خود را عمدا در یکچنین حالتی قرار دادن دیوانگی ست!سوال اینجاست در پایان این درد و عذاب به که تبدیل شده ایم؟درد و تحمل آن چه حاصلی را برای ما بار آورده است.مسیح بعد از فریاد زدن ” ایلی ، ایلی لما سبقتنی ؟” جان داد.مرد.اما برای اینکه او به آن اوج برسد.ابتدا خود را در راه آن قرار داده بود.سپس خود را آماده کرده بود.آنگاه با عزم به سویش حرکت کرده بود.و در آخر آن پیاله را از دستان پدر گرفت و بی هیچ درنگی تا به قطرۀ آخر آن را نوشیده بود.و حاصل تمامی این حقیقت تلخ مرگ او سرانجامی تماما نوین بجا گذاشت.” اگر چه در ذات خدا بود اطاعت از راه تحمل درد و رنج آموخت و وقتی به کمال رسید سرچشمۀ نجات ابدی برای همۀ ایمانداران خود گردید .” ( عبرانیان ۵ : ۸-۹ )

من و شما چه؟ حاصل تمامی دردها و رنج و عذابی که در زندگی ما که ما را به اوجی میبرد که در آن فریاد می زنیم :” ایلی ،ایلی لما سبقتنی ؟” جایی که خدا را در کنار خود نمی بینیم چیست؟تلخ شدن؟پشیمانی؟ خیال انتقام؟انگاری انتخاب با من و تست.مسیح در پایان تحمل تمامی عذاب های خود رستگاری را برای ما به ارمغان آورد.من و شما در پایان تحمل تمامی دردهای خود چه چیز را به بار می آوریم؟ آیا میتوانیم چون تمامی این افراد تا به اوج دردهای خود رفته و به پایانی چنین شکوهمند برسیم؟آیا اگر ما تا به آن حد در تحمل سختی های خود پیش نرویم که خدا را در کنار خود نبینیم میتوانیم در پایان شکوهمند خود خدا را در تمامی وجود خود ببینیم؟تنها شما هستید که میتوانید و باید به این سوال پاسخ بدهید.چه زیبا نوشت آن شاگردی که پیاله را از دستان سوراخ شدۀ استاد خود گرفت و آن را تا به آخر نوشید:” خود مسیح با رنج هایی که به خاطر شما کشید برای شما نمونه شد تا به راهی که او رفت شما نیز بروید.”
( اول پطرس ۲ : ۲۱ )

تابستان-۲۰۰۷
غلام و خادم مسیح : حسن گ.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...