دوشنبه , ۲۹ آبان ۱۳۹۶

ایمان

ایمان و تنها ایمان
میزان باور شما بر چیست؟

بارها به ما طعنه زده اند که شما مسیحیان فکر میکنید ، تنها شما آدمهای خوبی هستید و بقیه همه گناه کارند و به جهنم میروند!راستش را بخواهید این طعنه میتواند هم نادرست و هم درست باشد!نادرست میتواند باشد چرا که خود خداوند و نجات دهندۀ ما میفرماید:” زیرا خدا جهانیان را آنقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان بیاورد هلاک نگردد بلکه صاحب حیات جاودان شود.” و درست میتواند باشد اگر این تنها شرط دریافت حیات جاودان باشد که هست، نتیجتا طرف مقابل عدم ایمان به مسیح برابر است با ،مجددا فرمایش خود عیسای مسیح :”…اما کسی که به او ایمان نیاورد در محکومیت باقی میماند…” پس همانطور که هر کسی میتواند وارد حیات جاودان و صلح و آرامش ابدی شود همچنین هر کسی میتواند در دوری ابدی و جایی که فشار دندان بر دندان است قرار گیرد .اینجاست که انتخاب ما نقشی اساسی در امروز و آخرت ما دارد.کدامیک میخواهیم باشیم؟با جاودانه گان حیات و زیستن ابدی با خدا ؟یا با جاودانه گان عذاب الهی و زیستن ابدی در تاریکی ؟ اما میزان انتخاب ما چیست؟کدام انتخاب انتخابی درست است و نهایتش به حیات میانجامد؟لطفاً خوب دقت کنید به دو آیۀ بالا ،همانطور که خود مشاهده میکنید میزان سنجش حیات جاودان و محکومیت ،اعمال مذهبی ما نیست.کار خوب کردن ما نیست.نماز بیشتر خواندن و نذر بیشتر دادن و به زیارت قبور متبرکه رفتن و خلاصه تمام همان اعمالی که نتوانست قوم یهود را با تقریبا ۶۶۰ قانون شرعی و مذهبی آنها به شادمانی و حیان جاودان برساند نبوده و نیست.عیسای مسیح نه دریافت حیات جاودان و نه محکومیت را دلیل اعمال کم و زیاد و فعالیتهای مذهبی ما میداند.پس اگر تکلیف قوم اسحاق که فرزند تنی ابراهیم و زن ارباب با تمام قوانین شرعی آنها اینچنین است ،تکلیف قوم اسماعیل فرزند ابراهیم و زن کنیز با تمام قوانین شرعی اشان دیگر کاملا روشن است!آنچه که در بالا این جوان یهودی سی و چند ساله ،حکیم،دانا از غیب،زنده کنندۀ مردگان ،بینا کنندۀ کور مادرزاد و شفا دهندۀ شل مادرزاد ،درخت حکمت و حیات جاودان آسمانی ،کامل کنندۀ شریعت دارد به آن اشاره میکند ” ایمان ” است.پس میزان سنجش حیات جاودان و صاحبان آن و محکومیت ابدی و صاحبان آن تنها ایمان است و بس.ایمان به کی؟ایمان به مذهب پدرانمان؟اما دیدیم که مذهب راه رهایی نبود و نیست.ایمان به فلسفه های روشنفکرانۀ دنیا؟اما خداوند از همان ابتدای ” دال ” آفرینش( اولین کتاب ) تا ” نون ” مکاشفه ( آخرین کتاب ) ثابت نموده که حکمت انسانی پوچ و توخالی ست.پس ایمان به کی؟ ایمان به خدا.اما مگر خدا کیست؟آیا او را می بینید؟او را میشناسید؟ کیست؟ چیست؟شخصیت او؟مسلما هیچکس تاکنون خدا را ندیده است؛پس چگونه میتوانیم به او ایمان بیاوریم اگر او را ندیده ایم و نمیشناسیم.شاید شما بگویید پیامبران از طرف خدا آمدند تا از خدا با ما سخن بگویند.درست.اما آمدن پیامبران و رسالت آنان دلیل داشتن مشارکت نزدیک با خدا نیست.آنچه خدا توسط این افراد برگزیده فرموده میزان خواسته های او و نتایج اسف بار گناه و بار سنگین آن و داغ ننگین آن بر شانه و پیشانی ما میباشد که از ما او چه میخواهد و ما باید چگونه باشیم . هیچکدام از پیامبران نتوانسته اند تجربۀ با خدا بودن را با خدا یکی شدن را و نهایتا خدا شدن را به ما بدهند. خدا شدن؟ تا حالا این را نشنیده بودید نه ؟تعجب نکنید! روح خدا توسط داود نبی میفرماید:” من گفتم که شما خدایانید.” (مزمور۸۲ : ۶ ) و این را خود عیسای مسیح به آن تاکید میفرماید:” مگر در شریعت شما نوشته نشده است که شما خدایان هستید؟” (انجیل یوحنا ۱۰ : ۳۴ )اما اگر ما گناهکاریم چطوری میتوانیم خدا باشیم؟؟استنتاج این است که پس ما اول باید پاک شویم تا بتوانیم خدا باشیم.چگونه؟ تنها با یک انرژی جدید و جاودان و عظیم بنام ایمان.ایمان قلبی به خدا.خدایی که در ما بماند و در ما زندگی کند برای ابد.خدایی که ما او را پادشاه و سرور خود بدانیم. اما این خدا کیست؟آیا شما او را میشناسید؟او که روح و ما که جسم هستیم چگونه میتوانیم با هم ادغام شویم ،یکی شویم؟ما چگونه میتوانیم با هم یکی شویم اگر ما از خاکیم و فنا اما او از روح است و بقاء؟ما که هرگز قادر نخواهیم بود با ذات گناه آلودمان شبیه که هیچ ،حتی نزدیک خدا شویم.پس ما نمی توانیم نزد او برویم .چرا؟ زیرا شریعت را دنبال میکنیم تا خود را خداشناس بنامیم اما نمیدانیم این خدا کیست که قصد داریم تا او را بشناسیم؟نمازهای گوناگون میخوانیم تا شمارش آنها را داشته باشیم نه اینکه بیشتر تسلیم او شویم.نذر میکنیم و صدقه می دهیم و به زیارت قبرهای متبرک میرویم تا دین و بدهی خود را به خدا ادا کرده باشیم اما در عوض محبت را به دیگران قرض می دهیم ،بخشش را دین و بدهی دیگران به خود میدانیم ،فروتنی را سر هر خیابان و کوچه ای هوار می زنیم و زندگی خود و دیگران را به قبرستانی تبدیل میکنیم که روزانه آسمان آن پر از غم و اندوه و ناآرامی ست .چرا؟کلام خدا پاسخ می دهد :”زیرا که جمیع ما مثل شخص نجس شده ایم و همۀ اعمال عادلۀ ما مانند لتۀ ملوث می باشد.” (نامۀ اشعیاء ۶۴ : ۶ )
و پولس رسول این متعصب و متعهد مذهب یهود که شریعت و تمامی اعمال نیک را استنشاق میکرد ،او که بعد از اعتراف و ایمان به عیسی مسیح خود را گناهکارتر از همه میدانست این ضعف و ناتوانی انسان را،این ریشه های گندیدۀ انسان را که در گناه نهفته و جان دارد اینگونه میشکافد:” حتی یکنفر نیست که کاملا نیک باشد.کسی نیست که بفهمد یا جویای خدا باشد.همۀ آدمیان از خدا رو گردانیده اند،همگی از راه راست منحرف شده اند حتی یک نفر نیکو کار نیست.گلویشان مثل قبر روباز است،زبانشان را برای فریب دادن بکار میبرند و از لبهایشان سخنانی مهلک مانند زهر مار جاری است .دهانشان پر از دشنام های زننده است و پاهایشان برای خونریزی تندرو است .به هر جا که می روند ویرانی و بدبختی بجا می گذارند ،و راه صلح و سلامتی را نشناخته اند.خدا ترسی بنظر ایشان نمی رسد…زیرا هیچ انسانی در نظر خدا با انجام احکام شریعت نیک شمرده نمی شود.کار شریعت این است که انسان گناه را بشناسد.” (از نامۀ رومیان فصل ۳ : آیات ۱۰ تا ۱۸ )اکنون که ما اینچنییم ،اینگونه آلوده ،ناپاک،فریبکار،گناه آلود آیا میتوانیم به حضور او برویم ؟کلام و روح خدا توامان به ما نهیب می زنند و تاکید میکنند که :هرگز!هرگز!هرگز!پس ما نمی توانیم با اعمال دینی خود به حضور او برویم ؛او چه؟ آیا او میتواند یا میخواهد که به نزد ما بیاید؟اگر او بخواهد به نزد ما بیاید چگونه می تواند غم و اندوه و درد و ناتوانی ما را درک کند تا علاجی برای آن باشد؟هنگامی که یک پزشک قصد معالجۀ بیماری را دارد او به همان مرض بیمار دچار نمیشود تا بتواند او را معالجه کند بلکه او فقط دانش آن را دارد تا مرض را تشخیص داده و داروی آن را تجویز کند تا بیمار را بهبود بخشد.خدا میدانست که ما گناهکاریم.او میدانست که تنها مجازات گناه مرگ است.او داروی آن را تجویز نمود :خون قربانی.حیات یک موجود جاندار.زمان گذشت ،دارویی که بیمار به میکرب گناه را بهبود باید میبخشید بدلیل زیستن و بازگشت گناه در وجود او و تمایل او به وسوسه ها و میکربهای های زندگی گناه آلود دیگر نمی توانست او را بهبود بخشد.اما خدا از سر فیض و محبت بیکرانش به بیمار خود از بهبودی او ناامید نشد. او تصمیم گرفت تا خون گناه آلودی که در رگهای این بیمار در جریان است را تماما عوض کند و خونی تازه و نو در این رگها وارد سازد تا بتواند این بدن را زنده نگاه دارد.زیرا او را دوست می داشت و نمی خواست مرگ او را ببیند.اما چگونه؟خون چه کسی؟خون چه کسی میتوانست کاملا پاک و خالی از هر گناهی باشد و این میکرب را در خود نداشته باشد؟همۀ انسانها کم و بیش گناه کرده اند.حتی انسانهای وارسته. رسولان. پیامبران.همه به نوعی در ضعف و ناتوانی و سردرگمی زیسته اند.پس چه کسی میتوانست از دید خدا تایید و انتخاب شود برای دادن این خون تازه و خالی از هر میکرب گناه؟…تنها خود او.کلام خدا میگوید :” بنابر این چون این فرزندان انسانهایی دارای جسم و خون هستند ،او نیز جسم و خون به خود گرفت و انسان گردید تا بوسیلۀ مرگ خود ابلیس را که بر مرگ قدرت دارد نابود سازد و آن کسانی را که به سبب ترس از مرگ تمام عمر در بردگی به سر برده اند آزاد سازد.”(عبرانیان ۲ : ۱۴-۱۵ ) پس خود وارد اتاق شد و تصمیم گرفت تا به این بیمار خون خود را بدهد.اما او خداست؟روح است نه جسم؟روح خون ندارد که بدهد!برداشت منطقی ما این است که پس او باید جسم بشود.تبدیل به انسان بشود تا بتواند خون در رگهای خود داشته بدهد تا آن را بدهد. اما آیا او میتواند انسان شود؟پاسخ به این سوال ایمان را می طلبد.او خداست نه؟او میتواند هر کاری را انجام دهد.اگر او که آسمان و زمین را ؛خشکی و دریا را ؛ماه و خورشید را؛بهشت و جهنم را صاحب است و با ارادۀ خود آن را ساخته ،آیا نمیتواند جسم بگیرد و به زمین بیاید؟اگر نه،آیا ناتوان است؟ قادر نیست؟او که با اشارۀ دستانش آن اعمال عظیم را برای آزادی قوم اسرائیل از اسارت مصریان و آوردن آنان به سرزمین موعود (اسرائیل فعلی )انجام داد نمیتواند جسم بگیرد و به غالب انسانی در بیاید؟یا او قادر به انجام هر کاری ست یا نه ؛اگر نه که دیگر او خدا نیست!…اگر هست پس این سر آغاز ماجرای تولد خدا در قالب انسانی ست که بواسطۀ روح قدوس خود در رحم دختری باکره شکل گرفت ،بر اساس کتب و نوشتجات انبیاء برای کفارۀ و پاک کردن گناهان مان بر تخت صلیب دراز کشید ،دستها و پاهایش بر آن میخ شد.زجر کشید.قربانی شد ؛خون خود را داد تا ما با ایمان به خون ریختۀ او و دریافت و قبول این خون در رگهای خود به حیاتی تازه و نوین و انسانی مقبول خدا تبدیل گردیم.پس در حقیقت :” مسیح کاملا بی گناه بود،ولی خدا بخاطر ما او را بی گناه نشناخت تا ما بوسیلۀ اتحاد با او مانند خود خدا کاملا نیک شویم.”(دوم قرنتیان ۵: ۲۱ )میدانید کی و چه زمانی چنین اتفاقی افتاد؟” در آن هنگام که ما هنوز گناهکار بودیم مسیح بخاطر ما مرد.” چرا؟” زیرا خدا جهانیان را آنقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان بیاورد هلاک نگردد بلکه صاحب حیات جاودان شود.”
آیا می پرسید اکنون تکلیف شما چیست؟آیا می پرسید که :” چه باید بکنم که نجات یابم؟” و ما به شما پاسخ میدهیم: ایمان و تنها ایمان.یک ایمان قلبی.” به عیسی خداوند ایمان آور که تو با اهل خانه ات نجات خواهی یافت.”

بنده و غلام مسیح
حسن.گ

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کلیسا

کلیسا معنای لغوی کلیسا ” از خارج خوانده شده ” است. منظور از خارج خوانده ...