یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / بدنبال من بیا؛ در شش بخش. بخش اول.

بدنبال من بیا؛ در شش بخش. بخش اول.

” بدنبال من بیا ” ۱
از خلقت دنیا تا تولد مسیح ( سفری در شش روز!” یک روز خداوند مثل هزار سال است.” (دوم پطرس ۳ : ۸ ) )
شما به دنبال کی هستید؟

او سه بار به شمعون ماهیگیر و یکبار به برادر او آندریاس گفت. برادران زبدی را نزد خود خواند و آنها به دنبال او رفتند.یکبار به متی باجگیر و یکبار به فیلیپس.او همچنین این را به جوانی دولتمند امر کرد و نیز به جوانی که تازه پدرش را از دست داده و قصد داشت تا برود او را دفن کند. وقتی انجیل خداوندمان عیسای مسیح را به قلم چهار راوی ثبت گشته به دقت می خوانید،این عبارت و مضمون شبیه به این را در تمام طول چهار انجیل می یابید.صدای مسیح را می شنوید که از ابتدا تا به آخر عمر زمینی خود بر روی زمین بر این جمله تاکید نمود.چه برای دعوت از دنبال کردن و شاگرد شدن او.چه زمانی که قصد داشت تا بها و قیمتی را که آنها باید بابت دنبال کردن از او بپردازند تاکید مینمود.چه زمانی که دنبال کردن او را تنها راه سعادت بشری خواند. و حتی زمانی که دنبال کردن او را کاملا انفرادی و شخصی دانست.” …به تو چه ربطی دارد؟تو به دنبال من بیا.” ( یوحنا ۲۱ : ۲۲ )
امروز ما تا چه اندازه از این فرمان روشن و واضح خداوندمان عیسای مسیح استفاده کرده و یا اجرا می کنیم؟ببینید!ایمان آوردن به مسیح ممکن است در آن واحد انجام گردد و حیات جاودان در آن واحد به تو ارزانی گردد اما دنبال کردن مسیح در تمام طول زندگی مسیحی ماست.از همان روزی که ما مسیح را بعنوان نجات دهندۀ خود قبول می کنیم تا زمان ترک این بدن فانی و به نزد او رفتن یک ایماندار مسیحی موظف است،همانطور که از او دعوت شده، به دنبال مسیح برود.شما ممکن است کشیش کلیسا باشید اما به دنبال مسیح میروید.شما ممکن است دکترای الهیات مسیحی را بگیرید اما شما به دنبال مسیح میروید.شما ممکن است پولس شوید یا پطرس و یا تمامی پدران ارزشمند و مبلغین بزرگ تاریخ مسیحیت؛ اما شما به دنبال مسیح می روید.پس باید این را نتیجه گیری کنید اگر می بینید فلان مسیحی و یا فلان کشیش کلیسا بر مبنای تعالیم مسیح و کتابمقدس عمل نمی کند به این دلیل است که او مسیح را دنبال نمی کند!اگر فلان مسیحی سقوط میکند و هرگز توبه نمی کند و باز سقوط میکند باید بر شما این یقین باشد که او به دنبال مسیح نمی رفته است.
چرا به دنبال مسیح ؟ ( ۱ )
چرا با این قدرت این را مدعی هستم. هوشع نبی در نامۀ خود می نویسد:” پس خداوند را بشناسیم و به جد و جهد معرفت او را تعاقب نمائیم،طلوع او مثل فجر یقین است و بر ما مثل باران و مانند بارانِ آخر که زمین را سیراب می کند خواهد آمد.” ( هوشع ۶ : ۳ از ترجمۀ قدیم) برای بیان اهمیت دنبال کردن مسیح کاغذ و جوهر دنیا کفایت نمی کند تا از آن بنویسم!اما همین قدر بدانید که اگر بدنبال او برویم،او ما را :” در چمنزار های سر سبز میخواباند .در کنار آبهای آرام ما را رهبری می کند.جان تازه ای به ما می بخشد و به خاطر نام خود ما را به راه راست هدایت می نماید.حتی هنگام گذشتن از درۀ تاریک مرگ از چیزی نمی ترسیم زیرا او همراه ماست.” ( مزمور ۲۳ : ۲-۴ )همانطور که خود خداوند بر روی زمین به انسان فرمود:” آنها به دنبال من می آیند و من به آنها حیات می بخشم و آنها هرگز هلاک نخواهند شد و هیچ کس نمی تواند آنها را از دست من بگیرد.” ( یوحنا ۱۰ : ۲۷-۲۸ ) وقتی پولس رسول به شاگرد و کشیش جوان ،تیموتائوس نوشت:” اما تو ای مرد خدا از همۀ این بگریز و نیکویی مطلق و خداپرستی و ایمان و محبت و بردباری و ملایمت را پیشه خود ساز.” ( اول تیموتی ۶ : ۱۱ ) و یا به او نوشت :” از شهواتی که مربوط به دوران جوانی است بگریز و به اتفاق همۀ کسانی که با قلبی پاک به پیشگاه خداوند دعا می کنند،نیکویی مطلق ،ایمان ،محبت و صلح و صفا را دنبال کن.” ( دوم تیموتی ۲ : ۲۲ ) تمام آنچه پولس از تیموتائوس خواست و به او فرمان داد که:” پیشه ساز ” یا ” دنبال کن ” بواسطۀ از پی مسیح و دنبال او رفتن به دست می آمد.
جا دارد تا از شما سوال کنم که امروز شما به دنبال کی می روید؟آیا آن کسی که به دنبالش هستید تمام این صفات ارزنده و الهی را به شما می دهد؟
چرا به دنبال مسیح؟ ( ۲ )
اولین دعوت مسیح خداوند از ماهیگیران دریای جلیل اینگونه بود که :” دنبال من بیائید تا شما را صیاد مردم گردانم.” ( متی ۴ : ۱۹ )
” دنبال ” یعنی پشت سر او.جای پای ما در جای پای او.نگاه ما به پاهای او.سایۀ او سایۀ ما.صدای او صدای ما.نفس او نفس ما…
” من ” کی؟ تنها عیسای مسیح.نه اندیشه های فلسفی .نه خدایان.نه ادیان پدران ما.نه سنتها.نه مذهب.
” من ” عیسای مسیح.او که در ذات خدا با او یکسان بود.
” بیایید ” کی؟ شاگردان.همه.من و تو.آدم های عادی.از هر رنگ و هر پوست و هر نژاد و هر گذشته ای.
” تا ” از چه زمانی؟از همان زمانی که تورهای تان را به زمین انداختید و به دنبال من آمدید تا روز آخر زندگی اتان.
” تا ” یک تبدیل از پیش آماده شده وجود دارد.
” تا ” در این تا یک ماموریت نهفته است.
” شما را ” بدنبال مسیح رفتن میتواند انفرادی باشد .اما تبدیل شدن در مسیح عمومی ست.هر کسی.
” صیاد مردم ” شما مهارت به تور انداختن ماهی ها را دارید.شما مهارت به قلاب انداختن ماهی را دارید.اکنون من شما را تبدیل می کنم که گروه ،گروه مردم را برای من یا تک،تک آنها را برای من به نجات دعوت کنید.
” گردانم ” شما را از آنچه که بودید با آنچه که من برای شما در نظر داشتم و دارم،عوض میکنم.تبدیل می کنم.شما را به آدم تازه ای تبدیل میکنم.آدمی با قلب و روح و دلی تازه.انگیزه ای تازه.نگاهی تازه.امیدی تازه…
خلاصۀ این دعوت را میتوان اینگونه برداشت نمود:” ای ماهیگیران جلیلی!..ای زحمتکشان و ای داغ دیدگان!ای در گناه مانده و در زیر لعنت گناه شانه هایتان خم شده ،من برای شما قبل از تولّد تان پیروزی و یک تبدیل عظیم را در نظر داشته ام.به من ایمان بیاورید و مرا دنبال کنید تا شما ای صیادان ماهی نه تنها خودتان به این آرامش الهی و شادی بی پایان دست یابید بلکه دیگران را نیز به نزد من آورید و من آنها را به کسانی تبدیل می نمایم که ” به دنبال من بیایند تا آنها را نیز صیاد مردم گردانم.” یعنی شما با به دنبال من آمدن به نجات دهندگان و صیادان جانها تبدیل می شوید.” در واقع آنچه این فرمایش خداوند به ما می گوید این است که :” شما به دنبال من بیاید تا شما را به کسانی تبدیل نمایم که جانها را صید می نماید.گمشده گان را پیدا میکند.رنجوران و ستمدیدگان را در می یابد.و سال فرخندۀ خداوند را به آنان اعلام می کند.”.در واقع مسیح قصد نداشت تا به پطرس و آندریاس بگوید: ” شما به دنبال من بیاید و دیگر کاری به کار کسی نداشته باشید،و دیگران به شما ربطی ندارند.برای خودتان یک زندگی تازه در من پیدا کنید و لذت ببرید!! “هرگز!او به آنان فرمود :” تا الان برای خود زندگی میکردید الان برای من.تا الان به فکر خودتان بودید الان به فکر دیگران.تا الان بی تفاوت از کنار دیگران رد می شدید الان آنها را به نزد من می آورید تا آنان نیز حیات جاودان و شادی ابدی را دریافت نمایند.”…چقدر خدای ما پر فیض است…چقدر خدای ما رحیم است…در برابر این خدا زانو بزنیم و نام قدوس او را از ته قلب خود ستایش نماییم که از خود و از هستی خود تماما برای دیگران گذاشت و خود را فدای آنان نمود. دقیقا به همین دلیل است که کتابمقدس می گوید:” ثمرۀ مرد عادل درخت حیات است و کسی که جانها را صید کند حکیم است.” ( امثال ۱۱ : ۳۰ ) دقیقا به همین دلیل است که می خوانیم :” شاهد امین جانها را نجات می بخشد.” ( امثال ۱۴ : ۲۵ ) و دانیال است که می نویسد:” و حکیمان مثل روشنایی افلاک خواند درخشید و آنانی که بسیاری را به راه عدالت رهبری می نمایند مانند ستارگان خواهند بود تا ابدالآباد.” ( دانیال ۱۲ : ۳ ) و یعقوب چه زیبا و چه عمیق در هدایت روح مقدس خدا نوشت:” یقین بدانید که هر کس گناهکاری را از راه نادرست بازگرداند ،جانی را از مرگ خواهد رهانید و گناهان بیشماری را خواهد پوشانید.” ( یعقوب ۵ : ۲۰ )
جا دارد تا از شما سوال کنم آیا از دنبال کردن مسیح به این جا رسیده اید که دیگران را بیاورید تا آنان نیز به دنبال مسیح بیایند؟تاکنون چند نفر را با نشان دادن مسیح به آنان و صید کردن جانهای آنان برای مسیح از مرگ رهانیده اید؟
بهای دنبال کردن مسیح
نمی دانم تا حالا با گروه زیادی به کوهنوردی رفته اید یا نه؟در این گروه همیشه یکنفر جلودار است.آن شخص در جلو حرکت میکند و مابقی افراد پا به پای او قدم بر میدارند.در بعضی از گذرگاهها برای اینکه سقوط نکنید یا برای افراد پشت سر خود مشکلی ایجاد نکنید شما دقیقا پای خود را در قالب پای شخص جلویی می گذارید و مسلما شخص جلویی از نفر جلویی خود تا اینکه به خود شخص جلودار ختم میگردد.در واقع قدم فرد جلودار قدم های گروه است.یعنی دقیقا همانطور که مسیح خداوند در بارۀ خودش فرمود:” وقتی گوسفندان خود را بیرون می برد خودش در جلوی آنها حرکت می کند و گوسفندان به دنبالش می روند.” ( یوحنا ۱۰ : ۴ ) خب! ببینیم این جلودار که در جلو حرکت کرد و گوسفندان را با خود برد و می برد چه راهی را رفته است؟
هم متی شاگرد مسیح در ( انجیل به قلم متی ۸ : ۱۸-۲۲ ) و هم لوقا در ( انجیل به قلم لوقا ۹ : ۵۷-۶۲ ) برای ما واقعۀ بسیار ارزنده ای را از بیان ” دنبال کردن ” مسیح ثبت نموده اند که ارزش بسیاری برای تمرکز بر آن دارد.من در اینجا از نوشتۀ لوقا استفاده می کنم:
” در بین راه مردی به او عرض کرد:” هر جا بروی من به دنبال تو می آیم.” عیسی جواب داد :” روباهان لانه و پرندگان آشیانه دارند اما پسر انسان هیچ جایی ندارد که در آن بیارامد.” عیسی به شخص دیگری فرمود:” با من بیا.” اما او جواب داد :” ای آقا ،بگذار اول بروم پدرم را به خاک بسپارم.” عیسی فرمود:” بگذار مردگان ،مردگان خود را به خاک بسپارند ،تو باید بروی و پادشاهی خدا را در هم جا اعلام نمایی.” شخص دیگری گفت:” ای آقا ،من با تو خواهم آمد اما اجازه بفرما اول با خانواده ام خداحافظی کنم.” عیسی به او فرمود:” کسی که مشغول شخم زدن باشد و به عقب نگاه کند لیاقت آن را ندارد که برای پادشاهی خدا خدمت کند.”
در زبانی ساده عیسای مسیح می فرماید :” آیا حاضرید مرا دنبال کنید؟ دنبال کردن من به قیمت از دست دادن همه چیز شماست ” آنچه از عیسای خداوند در این روایت ثبت گردیده تماما از جدیت و اهمیت حیاتی دنبال کردن او سخن گفته است.اکنون برای درک بیشتر این اهمیت با هم به فرمایشات دیگر خداوندمان نگاه می کنیم.باشد تا هرگز در این باور نبوده باشیم که دنبال کردن مسیح به روزهای یکشنبه و هدیه دادن و کتابمقدس را خواندن و صلیب مسیح را به گردن انداختن و نام او را با خود کشیدن ختم می گردد.در هیچ کدام این موارد اشکالی وجود ندارد اما دارد اگر به این باور هستیم که تمام دنبال کردن مسیح یعنی همین.
” پس عیسی مردم و همچنین شاگردانش را پیش خود خواند و به ایشان فرمود:” اگر کسی بخواهد از من پیروی کند،باید خود را فراموش کرده و صلیب خود را بردارد و به دنبال من بیاید.” ( مرقس ۸ : ۳۴ ) در انجیل به قلم لوقا می خوانیم که :” اگر کسی بخواهد پیرو من باشد باید دست از جان بشوید و همه روزه صلیب خود را بردارد و با من بیاید.” ( لوقا ۹ : ۲۳ ) او به جوان دولتمند فرمود:” یک چیز کم داری بر آنچه داری بفروش به فقرا بده که در عالم بالا گنجی خواهد داشت و بعد بیا و از من پیروی کن.” ( مرقس ۱۰ : ۲۱ ) و شمعون پسر یونا ،آن صخره چه زیبا در نامۀ خود نوشت:” مگر خدا شما را برای همین برنگزیده است؟خود مسیح با رنج هایی که به خاطر شما کشید برای شما نمونه شد تا به همان راهی که او رفت شما نیز بروید.” ( اول پطرس ۲ : ۲۱ ) و تاریخ مسیحیت با گستاخی و شجاعت تمام از یاران و ایماندارانی سخن گفته و ثبت شده که آنها مو به مو این را اجرا کرده و پاهای خود را دقیقا در جای پای جلودار خود گذاشتند که روزی در ساعت سه بعد از ظهر در تپه ای بنام جلجتا فریاد زد : ” تمام شد ” و برای فدیۀ گناهان بشر جان عزیز خود را تسلیم کرد.تاریخ کلیسای مسیح مملو از آنانی است که یک روز تور ماهیگیری خود،بیل کشاورزی خود،شغل خود ،مداد خود، یونیفورم خود،مقام خود،مال خود،شهرت خود را به کناری گذاشته و تا به قربانگاه جسم و روح او را دنبال نمودند.
سوال من از شما این است: شما امروز به چه قیمتی مسیح را دنبال می کنید؟تا به چه اندازه خود را به کنار گذاشته اید؟صلیب شما چیست و کجاست که باید آن را به همراه مسیح بکشید؟
این را به آن ایماندارانی در مسیح مینویسم که بدانند ،دنبال کردن مسیح تماما انفرادی ست.قطار ایمان به مسیح به سوی حیات جاودانی در حرکت است و هر کس در کوپۀ خود نشسته؛به من و یا به شما و یا به هیچ کس دیگر ربطی ندارد که خدا و خداوندمان در کوپۀ ما چه برای ما تهیه نموده است!لطفا این را به خود اجازه ندهیم که سفر دیگران به مسیح را بر مبنای سفر خود به مسیح بسنجیم .
یادتان می آید آن روز صبح در کنار دریاچۀ جلیل؟عیسای خداوند با بدن رستاخیز یافتۀ خود با دو شاگرد خود قدم می زد.یکی آن که بنا بود برایش جانش را بدهد اما او را سه بار انکار کرد.و آنی که عیسی او دوست می داشت،اما قیام او را باور نکرد.یوحنا به زیبایی برای ما از آن صبح می نویسد.او بخوبی آن روز را بیاد می آورد:
” …به این وسیله عیسی اشاره به نوع مرگی نمود که پطرس می بایست برای جلال خدا متحمل شود و بعد به او گفت:” به دنبال من بیا.” پطرس به اطراف نگاه کرد و دید آن شاگردی که عیسی او را دوست می داشت از عقب او می آید یعنی همان شاگردی که در وقت شام پهلوی عیسی نشسته و از او پرسیده بود : ” خداوندا کیست آنکس که تو را تسلیم خواهد کرد؟” وقتی پطرس چشمش به آن شاگرد افتاد از عیسی پرسد:” خداوندا،عاقبت او چه خواهد بود؟” عیسی به او گفت :”اگر میل من این باشد که تا وقت آمدن من او بماند به تو چه ربطی دارد؟ تو به دنبال من بیا.”( یوحنا ۲۱ : ۱۹-۲۲ ) صدای خرد شدن غرور و منیت و حسادت را شنیدید ؟پس حواسمان را جمع کنیم!
من به دنبال مسیح می روم.تو به دنبال مسیح می روی.ما به دنبال مسیح می رویم.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...