پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / بشارت دادن به سیاق خدای زنده

بشارت دادن به سیاق خدای زنده

باب سلیقۀ مردم مسیح را بشارت ندهیم (۲)
ستون های اساسی پیام نجات مسیح

یک مسیحی به بشارت دادن نام مسیح زنده است و تنفس می کند.قصد من نه در حد افراط این حقیقت است ،اینکه با مردم وارد بحث و کنکاش های طولانی برای اثبات کردن مسیح باشیم .و نه اینکه به مردم فخر بفروشیم و خودمان را از آنها بهتر بدانیم و سعی کنیم که آنها را ” ارشاد ” کنیم!نه.موضوع بشارت ،موضوع گل است و بوی گل و گلاب !هم گلاب و هم بوی گل با شما از وجود گلی خوشبو در جایی سخن می گوید .هر چند شما گل را نمی بینید اما حضور آن را در بوی آن و گلاب تماما حس می کنید.بشارت نام مسیح دقیقا همینطور است!شما نیستید که مسیح را بشارت می دهید در حقیقت نام و شخصیت مسیح بواسطۀ شما ( اگر در او هستید و در او رشد می کنید ) عطر مصفای خود را با شما به همه جا می برد.اما…
اما اینطور نیست که همه از این بوی گل شما لذت ببرند و از شما بپرسند چطوری میتوانند آنها هم این بوی خوب را بدهند؟برعکس !همین که شما دهان خود را باز می کنید تا بشارت نام مسیح را بدهید می بینید که مردم حاضرند همه چیز از شما بشنوند بجز دربارۀ انجیل نجات عیسای مسیح.اما ببینیم که این بوی خوش انجیل مسیح از کجاست و چرا دیگران آن را دوست ندارند؟
مگر این انجیل یا خبر خوش چیست و چه میگوید.بر اساس تعالیم عیسای مسیح و حقیقت کتابمقدس آن این است که :
” همۀ ما گناهکاریم .ما قادر به پاک کردن گناهان خود نیستیم.عیسای مسیح به دنیا پا گذاشت ،بی گناه زیست .کفارۀ گناهان ما را با مرگ خود بر صلیب پرداخت نمود.اکنون با ایمان به او ما رستگار شده و در حضور خدا پاک محسوب می گردیم.”
در این پیام سه نکته عظیم الهی نهفته است که تمام بوی خوش انجیل مسیح را یکجا در خود دارد!سه نکته که اساس غیر قابل تغییر انجیل است و بشارت انجیل عیسای مسیح بدون اشاره کردن به این سه نکته ناقص و ناکامل است؛ و هیچ بوی دل انگیزی ندارد.آنها کدام هستند؟:
پرهیزکاری .قبول گناه کار بودن ما نه نسبت به هم بلکه نسبت به خدا. این ما را بسوی زیستن در پاکی و پرهیزکاری می برد.قدوس شدن.اما چگونه؟
عدالت .ابتدا ما باید جریمۀ گناهان خود را به خدا بپردازیم.این جریمه مرگ است.ما قادر به پرداخت این جریمه نیستیم.مسیح برای ما این جریمه شد.پس عدالت خدا اجرا شده است.که چه بشود؟
داوری.با پذیرفتن مسیح ما به خدا می گوییم : من میخواهم مثل تو پاک باشم.اما می دانم که تو عادل هستی من به مسیح هدیۀ تو به من ایمان می آورم و آن را می گیرم. از آن طرف خدا می گوید بنابراین دیگر تو با گناهکاران محکوم نمی شوی بلکه حیات جاودان را دریافت می کنی.این همان داوری خدا بر انسان است.

اما بیان این پیام روشن و واضح آنقدر هم که بنظر می رسد آسان و زود فهم نیست!نه برای هر کس!اما فکر نکنید این مشکل مردم امروز است.راستش را بخواهید ذات گناهکار آدمی قدمتی دیرینه دارد!دیروز هم مردم دوست نداشتند در بارۀ اموری بشنوند که ذات و درون آنها را عریان می ساخت.دیروز هم مردم دوست نداشتند شما با نظرات و گفته هایتان نقاط تاریک زندگی آنان را روشن کنید.دیروز هم مردم دوست نداشتند بر خلاف باورها و عقاید خود چیزی از شما بشنوند .چرا؟ ” زیرا کسی که مرتکب کارهای بد می شود از نور متنفر است و از آن دوری می جوید مبادا اعمالش مورد ملایمت واقع شود.”
( یوحنا ۳ : ۲۰ )
این فرمایش زنده و جاوید عیسای خداوند را به گونه ای علنی در یکی از رویدادهای کتابمقدس می بینیم.که گویی به مردم و دوستان و نزدیکان امروز ما اشاره میکند.آنهایی که آنچنان در باورهای مذهبی و خرافی خود فرو رفته اند که حتی موی سر آنها هم پیدایش نیست!اما همین که از گناه ما، عدالت و داوری خدا حرف می زنید انگاری گوشهای شان سنگین می شود و از بالا بر روی سنگ میافتند!

پولس رسول در راستای لبیک گفتن به فرمان خداوندش بسوی اورشلیم می رود.در اورشلیم بدست یهودیان بازداشت شده و نهایتا او تقاضای دادخواهی خود را از قیصر روم می کند.از اینرو قبل از اینکه بسمت روم ببرند او را به قیصریه برده تا توسط فرماندار فلیکس بازخواست گردد.
کتابمقدس می نویسد:
” فلیکس که خودش از این طریقه اطلاع کاملی داشت محاکمۀ را به تعویق انداخت و گفت :” من فتوای خود را موکول به آمدن سرهنگ لیسیاس میکنم.” و به یک سروان دستور داد که پولس را تحت نظر بگیرد و تا اندازه ای او را آزاد بگذارد و مانع آمد و رفت دوستان او که برای رفع احتیاجاتش می آمدند نشود.چند روز بعد فلیکس با دروسله همسر خود که زنی یهودی بود به آنجا آمد و دنبال پولس فرستاد و به سخنان پولس در بارۀ ایمان به مسیح عیسی گوش داد.اما وقتی دنبالۀ سخن به نیکویی ،پرهیزکاری و داوری آینده ( در انجیل چاپ ترجمۀ قدیم می نویسد : عدالت و پرهیزکاری و داوری آینده ) کشیده شد ،فلیکس هراسان شد و اظهار داشت.” عجالتاٌ کافی است.هر گاه فرصت مناسبی دست دهد باز هم دنبال تو می فرستم.”
( نامۀ اعمال رسولان ۲۴ : ۲۲- ۲۵ )
پولس داشت چه می کرد؟هر چند او یک زندانی دست بسته و جان بر لب بود اما از بشارت انجیل مسیح حتی در همان شرایط هم کوتاهی نکرده بود دقت کنید او که در مقابل پادشاه هم ایستاده از بیان صراحت و شیرازۀ اصلی پیام نجات عیسای مسیح گویی هرگز اباء ندارد که هیچ بلکه ماموریت خود می داند که آن را بگوید. مثلا چرا او به فلیکس از خوب بودن ،کار خوب کردن و خدا را قبول داشتن حرف نزد.یا اینکه از فلسفۀ افلاطونی ،مقایسۀ آن با تعالیم عیسی! و اخطار دادن به بدکاران دلیل و برهان نیاورد.
من نمی دانم پولس تا چه مدت با فلیکس و همسرش گفتگو کرد تا به مورد سخن خود در بارۀ نیکویی و پرهیزکاری و داوری ( سه نکتۀ انجیل ) رسید ،اما هر چه بود می خوانیم تا او به اشاره کردن به این سه نکته رسید ،فلیکس هراسان شد و گفت
” دیگه بسه!”
میدانید نکتۀ جالب کجاست؟امروز هم آن اطرافیان شما تا از عیسای مسیح می شنوند و موضوع را عوض می کنند،نمی خواهند بشنوند،عصبانی می شوند،شما را طرد می کنند به همین دلیل است که فلیکس کرد!زیرا بجایی رسیده اند که او رسید.همان روحی که دیروز در فلیکس بود امروز در نزدیکان و اطرافیان شماست اگر نمیخواهند در بارۀ مسیح بشنوند.
اما پولس رسول چگونه و بر چه مبنایی در گفتگوی خود به این سه نکته رسید و به آن اشاره کرد. اگر این فرمایش عیسای مسیح را در انجیل به قلم یوحنا بیاد داشته باشید آنوقت پاسخ را یافته اید.
” با وجود این ،این حقیقت را به شما می گویم که رفتن من برای شما بهتر است زیرا اگر من نروم پشتیبان تان پیش شما نمی آید اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد و وقتی او می آید جهان را در مورد گناه و عدالت و مکافات متقاعد می سازد.” ( یوحنا ۱۶: ۷-۸ )
مسیح رفته بود.روح القدس از آسمان به زمین بین ایمانداران به مسیح ساکن شده بود.اکنون پس از مرگ مسیح بر بالای صلیب و قیام او از مرگ بود.طرح الهی خدا برای رستگاری و آزاد سازی انسان از گناه تکمیل شده بود.اکنون روح القدس در تمامی دنیا ،دنیا را بر این سه اصل متقاعد می ساخت.سه اصلی که در پیام انجیل عیسای مسیح نهفته است.پس پولس رسول تصادفی به این سه نکته نرسیده بود ،بلکه او در هدایت روح مقدس خدا تلاش داشت تا فلیکس را به حقیقت پیام مسیح قانع کند.یعنی کاری که امروز من و تو باید انجام دهیم.این حقیقت همان سه نکتۀ خودمان است که بالاتر به آن اشاره کردیم.
شما اهمیت این سه نکتۀ اساسی پیام انجیل عیسای مسیح را درک نمی کنید اگر ندانید که این سه نکته اساس شخصیت پر شکوه خداوند است و بارگاه عظیم و پر جلال او بر این سه ستون جاودانی استوار گشته است.همانطور که مزمور نویس می گوید :” عدالت و انصاف اساس تخت تو است ،رحمت و راستی پیش روی تو میخرامند.خوشابحال قومی که آواز شادمانی را می دانند.در نور روی تو ای خداوند خواهند خرامید.در نام تو شادمان خواهند شد تمامی روز و در عدالت تو سر افراشته خواهند گردید.” ( مزمور ۸۹ : ۱۴- ۱۶ )
در جای دیگر مزمور نویس می گوید:” عدل و انصاف قاعدۀ تخت اوست.”
( مزمور ۹۷ : ۲ ) و در جای دیگر :” و قوت پادشاه انصاف را دوست می دارد.تو راستی را پایدار کرده و انصاف و عدالت را در یعقوب به عمل آورده ای.” ( مزمور ۹۹ : ۴ )
پس اگر عدالت و پرهیزکاری و داوری بخشی از ذات جدای ناپذیر و لاینفک خدای قدوس می باشد.برای شناخت این خدا باید از این راه وارد شد.راه دیگری برای نزدیک شدن و ورود به این راه که پایان آن در حضور قدوس او بودن است نیست.اما ما چگونه میتوانیم پا در این راه بگذاریم؟ما نمی توانیم.عیسای مسیح برای ما گذاشت.او برای رساندن ما به این بارگاه و شایسته شدن ما برای ورود به این مکان مقدس ابتدا باید ما را از گناه پاک می کرد.پس او گناهان ما را بر خود گرفت و بجای ما جریمۀ آن را که مرگ ( مرگ ما ) بود بر صلیب پرداخت کرد.آنگاه که طرح الهی رستگاری پس از صعود عیسای مسیح به آسمان تکمیل و تمام شد.او پشتیبان ( روح القدس ) را فرستاد تا ما را در هر سه نکتۀ اساسی و شخصیت والای خدا یعنی عدالت و پرهیزکاری و داوری یاری رساند.سه ستون اساسی و والایی که تماما در مرگ و قیام مسیح از مرگ نهفته و جای گرفته است.

بنابر این برادر و خواهر ایماندار من در مسیح!
زمانی که نام مسیح را به اطرافیان خودت بشارت می دهی و قصد داری تا از انجیل او سخن بگویی هرگز فراموش نکن که اگر پیام تو به این سه نکتۀ اساسی اشاره ای نمی کند و یا اینکه می بینید دیگران از مسیح سخن می گویند و در پیام خود به این سه نکته به نحوی اشاره نمی کنند.کمی باید محتاطانه به آن گوش کنید و یا خودتان را یکبار دیگر با کلام مقدس بسنجید ،قبل از اینکه با دنیا محکوم گردید.
در پایان این را فراموش نکنید که هدف بلند گویی شدن برای بیان این سه معنا در صلیب مسیح نیست که ما آن را از پشت تریبون و در خیابان فریاد بزنیم و بخود ببالیم که ما ماموریت خود را انجام دادیم.هدف درک عمیق این سه مفهوم برجسته در صلیب مسیح است.هدف زیستن با آن است.برای خودتان.درک آن برای خودتان.تنها در آن زمان است که شما آن عطری خوشبو از گلزار مسیح خواهید شد که خود بوی حقیقی پیام نجات عیسای مسیح را با خود به همه جا می برد.همانطور که پولس رسول آن را از راهی در دمشق تا به قیصریه و از آنجا تا به روم با خود برد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...