پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / بشارت دادن به سیاق مردم

بشارت دادن به سیاق مردم

بنابه سلیقۀ مردم نام مسیح را موعظه نکنیم(۱)
میدانی چه را بشارت می دهی؟

خدای عادل و منصف پس از قیام عیسای مصلوب از مرگ ،یعنی پس از تکمیل و تمام کردن طرح الهی برای رستگاری انسان گمشده ،سرنوشت و آیندۀ انسان را به پیام نجات بخش عیسای مسیح گره زد.نقطۀ عطف بشریت و تمامی خصایل والای روحانی را در یگانه شدن و ایمان به عیسای مسیح قرار داد.او را تنها میزان و سنگ سنجش درون و اعمال ما قرار داد.او با این کار وعدۀ دیرینۀ خود به ابراهیم را تکمیل نموده و به آن وفا کرد :” هر آینه ترا برکت دهم و ذریت ترا کثیر سازم مانند ستارگان آسمان و مثل ریگ هایی که بر کنارۀ دریاست و ذریت تو دروازهای دشمنان خود را متصرّف خواهند شد.و از ذریت تو جمیع امتهای زمین برکت خواهند یافت چونکه قول مرا شنیدی.” ( نامۀ پیدایش نوشتۀ موسی فصل ۳۱ ۱۷- ۱۸ )
زمانی که عیسای مسیح پا بر زمین نهاد همین را به مردم تکرار کرده و یادآوری نمود :” بدانید که بسیاری از مشرق و مغرب آمده با ابراهیم و اسحاق و یعقوب در پادشاهی آسمانی بر سر یک سفره خواهند نشست.” ( متی ۸ : ۱۱ )
چند سال بعد از صعود عیسای مسیح به آسمان پولس رسول در دفاعیۀ خود همین را یکبار دیگر بیان کرد :” و حالا به خاطر امید به آن وعده ای که خدا به نیاکان ما داده است محاکمه می شوم.این همان وعده ای است که دوازده طایفۀ ما امید دارند که روزی انجام آن ببینند و از صمیم قلب شب و روز عبادت می کنند.” ( اعمال ۲۶ : ۶-۷ )
این وعده ای که پولس رسول از آن سخن می گوید همان وعدۀ دادن برکت آسمانی به نسل ابراهیم است.عیسای مسیح از نسل ابراهیم بود.اما مسیح چگونه باعث آن برکت و انجام آن وعده شد؟ جواب :”مقصود این است که مسیح خادم قوم اسرائیل گردید تا آن وعده هایی را که خدا به پدران آنان داده بود تحقق بخشد.” ( رومیان ۱۵ : ۸ )
سوال: مسیح چگونه خادم شد؟ جواب :” خود را از تمام مزایای آن محروم نموده بصورت یک غلام ( خادم) در آمد و شبیه انسان شد.چون او به شکل انسان در میان ما ظاهر گشت خود را پست تر ساخت و از روی اطاعت حاضر شد مرگ- حتی مرگ بر روی صلیب را بپذیرد.” ( فیلیپیان ۲ : ۷-۸ )
سوال: آن برکت وعده داده شده چه بود؟ جواب:” تقدس و بی عیبی – دریافت حیات جاودانی-ورود به فیض الهی- شادی در زحمات- بردباری- امید- شادی در روح ”
سوال: این چگونه برای من و تو تحقق خواهد پذیرفت؟جواب : ” هنگامیکه خدا خادم خود عیسی را مبعوث فرمود او را قبل از همه پیش شما فرستاد تا شما را از راههای شرارت آمیزتان برگرداند و به این وسیله شما را برکت دهد.” ( اعمال ۳ : ۲۶ )
خود عیسای مسیح همین پیام رسا و گویا را به شاگردان خود بعد از قیام خود از مرگ و تایید کردن آن وعده و دادن آن برکت الهی اینچنین بیان فرمود :” که مسیح باید عذاب مرگ را ببیند و در روز سوم دوباره زنده شود و به نام او توبه و آمرزش گناهان به همۀ ملتها اعلام گردد.” ( لوقا ۲۴ : ۴۶-۴۷ )

تکلیف شما و پیام مسیح
تا به اینجا کار مسیح بر روی زمین تمام شد.اما کار پیام نجات بخش مسیح که نجات جانهای گمشدۀ انسانها بود تازه شروع شده بود.او این ماموریت عظیم را ابتدا به دوازده نفر داد.سپس به آنان فرمود که آن ماموریت را به شاگردان خود بسپرند و شاگردان به شاگردان خود.اجازه ندهید تا دیگران شما را با این جمله خام کنند یا که بفریبند :این پیام قدیمی و کهنه شده است.کلام مقدس می نویسد :” عیسی مسیح امروز همان است که دیروز بوده و تا ابد هم خواهد بود.نگذارید تعالیم عجیب و گوناگون شما را از راه راست منحرف سازد.روح انسان با فیض خدا تقویت می شود.” ( عبرانیان ۱۳ : ۸-۹ ) یا اینکه پیامی که می دهید آنی باشد که از چشمۀ اصلی خود پیام نیآید؟
سوال من از شما ای ایماندار به مسیح این است که : شما چگونه این پیام نجات و آمدن این وعده و دادن این برکت الهی را توسط ایمان به عیسای مسیح به اطرافیان خود می رسانید؟آیا آن را بنا به دلخواه شخص روبرو قیچی میکنید؟آیا از آن کم میکنید و یا به آن اضافه میکنید؟آیا اصلا میدانید چه می گویید؟آیا به آن ایمان دارید؟من برای روشن شدن این موضوع و اینکه ما بعنوان ایمانداران به مسیح چگونه باید پیام نجات مسیح را به دیگران بدهیم به سه نمونه زنده و موثق کتابمقدس اشاره میکنم.به سه انسان به سه نوع طرز فکر.و سه نوع شیوۀ بشارت پیام نجات بخش مسیح؛در پایان اگر ایماندار به مسیح هستی میتوانی خودت را با آنها مقایسه کنی و ببینی که تو چگونه پیام آور مسیح هستی.یا اگر هنوز به مسیح ایمان نیاورده ای بتوانی تشخیص دهی که کی چه می گوید؟

گروه اول
الف- آنانی که پیام انجیل را نمیدانند و آن را موعظه می کنند.

نامۀ اعمال رسولان ۱۹ : ۱۳- ۱۶
” اما در این زمان عده ای از اخراج کنندگان روح پلید ،دور گرد یهودی ،در صدد بر آمدند که با ذکر نام عیسی خداوند ارواح ناپاک را اخراج نمایند.آنان چنین می گفتند :” ترا به عیسایی که پولس بشارت می دهد قسم میدهیم.” و هفت نفر از پسران بنام اسکیوا که یکی از سران کاهنان بود این روش را بکار می بردند.اما روح پلید پاسخ داد:” من عیسی را می شناسم و در بارۀ پولس اطلاع دارم اما شما چه کاره اید؟” مردی که روح پلید داشت با چنان قدرتی به آنان حمله کرد که همه مغلوب شدند و برهنه و زخمی از آن خانه فرار کردند.”

هدف این موعظه:- جلال و بزرگی دادن به خود.
نیروی این موعظه: غرور و نادانی
ثمرۀ این موعظه: بدون ثمره
امروز هم متاسفانه گروهی را از دین اسلام و یا ادیان و مذاهب دیگر می بینیم که هیچ از مسیح و پیام نجات او نمی دانند.اما ادعا می کنند که مسیح را می شناسند.او را قبول دارند.اما نه از هدف آمدن مسیح نه از مرگ مسیح نه از قیام مسیح آگاهی دارند و نه از دلیل آمدن مسیح چیزی میدانند.

 

گروه دوم
ب- آنانی که پیام انجیل را می دانند اما آن را کاملا موعظه نمی کنند.

اعمال رسولان ۱۸ : ۲۴-۲۶
” در این هنگام مردی یهودی به نام آپولس که متولد اسکندریه بود به افسس آمد.او ناطقی فصیح و به کتابمقدس وارد بود.و در طریق خداوند تربیت یافته و پر از شور و شوق روحانی بود.او حقایق زندگانی عیسی را بدرستی تعلیم می داد.اگر چه فقط از تعمید یحیی آگاهی داشت.او در کنیسه بدون ترس و واهمه شروع به سخن گفتن کرد و در آنجا بود که پرسکیلا و اکیلا سخنان او را شنیدند و او را پیش خود آوردند و طریقۀ الهی را با تفضیلات بیشتری برایش شرح دادند.”

هدف این موعظه: تعلیم دادن در بارۀ مسیح
نیروی این موعظه: دانش بشری – کلام خدا
ثمرۀ این موعظه : ناقص
هستند چه دیروز و چه امروز پیام نجات مسیح را به صورت تمام و کامل موعظه نکرده و نمیکنند.یک فرقه مدام روح القدس را موعظه میکند،بجای کار روح القدس.یک فرقه مدام نجات را ،بجای دلیل آن.یک فرقه مدام مته لای خشخاش سلیقه های شخصی میگذارد!و میگویند قضاوت نمی کنند!یک فرقه فرو رفتن در آب را فقط تعمید می داند،بجای معنای تعمید.یک فرقه ازدواج همجنس بازان را تایید میکند،بجای فرمان صریح خدا.یکی رد می کند ، بجای نشان دادن رحم و فیض .یکی عهد عتیق را قبول ندارد،بدون اینکه بداند خدا تغییر نمیکند.یکی پولس را قبول ندارد ،بجای معجزۀ مسیح را ببیند.
درد بزرگ کلیسای مسیح و عدم دست یابی و ناموفقی به رساندن پیام نجات بخش مسیح به گمشدگان در این است که کمتر شاخۀ مسیحی هنوز ” طریقۀ الهی را با تفضیلات بیشتری ” بیاد دارد یا اینکه نمی خواهد بیاد داشته باشد!و کمتر شاخۀ مسیحی بیاد دارد که مسیح در ابتدا به شاخه ها تقسیم نشده بود،اگر امروز تمام این فرقه های رنگارنگ وجود دارند دلیلش این است که ماموریت اصلی خود را و شغل خود را فراموش کرده ایم!این شاخه ها متاسفانه بیشتر به نوک دماغ خود نگاه میکنند و به چشم بندی که به توبره اشان بسته شده است!

گروه سوم
پ-آنانی که پیام انجیل را می دانند و تمام آن را موعظه می کنند.
اعمال رسولان ۲۶ : ۱۹- ۲۳
” بنابراین ای اغریپاس پادشاه من نسبت به رویای آسمانی نافرمانی نکردم ،بلکه اول به یهودیان ساکن دمشق و اورشلیم و سرتاسر یهودیه و سپس در میان ملل غیر یهود اعلام می کردم که باید توبه کنند و به سوی خدا برگردند و طوری زندگی کنند که شایستۀ این توبه باشد.به همین دلیل یهودیان مرا در معبد گرفتند و می خواستند مرا بکشند.اما به یاری پرودگار امروز در اینجا ایستاده ام و به همه ، به کوچک و بزرگ ، شهادت می دهم و چیزی جز آنچه انبیاء و موسی از پیش خبر داده اند به زبان نمی آورم ، یعنی مسیح باید متحمل درد و رنج شود و نخستین کسی باشد که پس از مرگ زنده می شود تا طلوع نور را به این قوم و ملل یگر اعلام فرماید .”

هدف این موعظه : شناساندن پیام نجات بخش مسیح و ایمان آوردن به او
نیروی این موعظه: روح مقدس خدا – کلام خدا – آرزو و امید
ثمرۀ این موعظه : انجام رساندن ماموریت الهی.جلال دادن نام خدا-مسیح-روح القدس
چه دیروز و چه امروز تعدادی اندک بودند و هستند که به رغم تمام ناملایمتی ها و دردهای زندگی خود از اصالت پیام نجات مسیح حتی تار مویی کم نکردند و نمی کنند.متاسفانه امروزه بیشتر مبشّران و مبلغین پیام نجات مسیح در خانه هایی مجلل و در رفاه و صلح و آرامش از درد و عذاب صلیب حرف می زنند!در این اشکالی نیست تا زمانی که آنها با دردمندان درد بکشند.با گرسنگان گرسنگی.با نیازمندان نیازمند و با شکسته دلان هم غم شوند.برای گمشدگان ماتم بگیرند.باران خدا را مانع نشوند که بر بدکاران ببارد!و زبانشان به دعا برای دشمنان و آغوششان برای انسان( نه فقط مسیحی!!) همواره باز باشد.

به امید روشنگری در کلام مقدس با فیض خدا و هدایت روح مقدس برای جلال نام خدای پدر – پسر و روح القدس به هدف رساندن مژدۀ برکات آسمانی و الهی برای آنانی که بنام مسیح مصلوب شده و قیام کرده ایمان آورده و به زانو در می آیند.آمین

نوشتۀ حسن گ.

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...