دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶

بشارت دادن

بشارت دادن

معنای سادۀ عبارت “بشارت” یعنی، آوردن خبر است. همین عبارت در زبان انگلیسی “اونجلیست” بوده که از لغت یونانی “اونگلون ” یعنی آوردن خبر خوش استخراج شده است. شیرازه و دلیل بودن این عبارت در الهیات مسیحی ربطی مستقیم با طرح الهی خود خدای ما دارد نه اینکه ربطی به فرقۀ خاص داشته یا فرد خاصی آن را اختراع کرده باشد.
اشعیاء نبی ۵۲: ۷
ضروری است. زیرا ایمان آوردن و نجات یافتن از شنیدن کلام خدا آغاز میشود.
رومیان ۱۰: ۱۳- ۱۴
این نجات که از بشارت آغاز میشود، به دریافت حیات ازلی شخص منجر میشود و این دقیقا همان دلیلی است که عیسای مسیح بر بالای صلیب مرد.
یوحنا ۹: ۳۵- ۳۹
همانطور که مسیحیت بدون شخصیت خدایی عیسای مسیح هیچ معنایی ندارد، ایمان مسیحی نیز بدون بشارت دادن به این خداوندی عیسای مسیح ، ایمانی زنده نیست. وقتی ما بشارت میدهیم، فرقه و عقیده و باور خودمان را بشارت نمیدهیم بلکه خود کتابمقدس را و آنچه در آن به ما تعلیم داده شده است.
بشارت دادن یک پیشنهاد یا یک میل شخصی با یک سلیقۀ گروهی نیست، یک فرمان مستقیم از جانب خود عیسای خداوند است؛ اجرا نکردن این فرمان، نااطاعتی به فرمان خداوند و نجات دهندۀ ماست.
متی ۲۸: ۱۸- ۲۰
لوقا ۲۴: ۴۸
کلیسای اولیه تمام قوت خودش را در راستای بشارت دادن به عیسای قیام کرده و انجیل نجات بخش صرف میکرد.
اعمال رسولان ۱: ۸ و ۵: ۴۲ و ۸: ۴ و ۱۲ و ۲۶ و ۱۶- ۱۸
پولس رسول به ایمانداران کولسی مینویسد که انجیل مسیح به تمام دنیای آن روز بشارت داده شده است.
کولسیان ۱: ۲۳
بشارت دادن چیست؟
اما بشارت دادن، به زبانی ساده آن: در میان گذاشتن خبر مرگ و رستاخیز عیسای مسیح بر طبق کتابمقدس میباشد: عیسای مسیح که خدای متجسم بود، به روی زمین آمد، برای گناهان ما بر بالای صلیب مرد، دفن شد، روز سوم قیام کرد و امروز زنده است و با ایمان آوردن به او، شخص توسط ایمان به خداوندی عیسای مسیح، نجات را دریافت خواهد کرد، یعنی دریافت حیات ازلی و زیستن در جلال خدا.
اول قرنتیان ۱۵: ۳- ۴
اعمال رسولان ۲: ۳۲- ۴۰
اعمال رسولان ۱۷: ۳۱
اساس و اصول بشارت دادن بر طبق کتابقمدس

جی. دی. پاین در کتاب خود “کشف کردن کلیسا سازی”
Payne, J.D. Discovering Church Planting. Downers Grove. IL. 2009.
چند شالودۀ اساسی بشارت را اینگونه قید میکند:
الف- باید بر اساس خداوندی عیسای مسیح باشد. نجات در کس دیگری جز عیسای مسیح برای ما مهیا نشده است.( اول قرنتیان ۱: ۲۳ و اعمال ۴: ۱۲ و یوحنا ۱۴: ۶ و اعمال ۲۰: ۲۱ )
ب- باید نیت و قصد بشارت در ما باشد. ( یوحنا ۴: ۳۹- ۴۲)
پ- باید با هدایت روح القدس باشد. ( اعمال ۱: ۸ و ۲: ۴۳ و ۱۳: ۱- ۳ و ۱۰: ۱۹- ۲۰ )
ت- باید فرهنگ و زمینۀ سنتی مردمی که به آنها بشارت میدهیم را درک کنیم. (ملاقات نیقودیموس با عیسای مسیح یوحنا فصل ۳٫ ملاقات مسیح با زن سامری یوحنا فصل ۴٫ پولس رسول و بشارت دادن او در میزگرد روشنفکران یونانی اعمال فصل ۱۷ )*. ( * صفحات ۹۳- ۹۶ )
یک اصل اساسی در بشارت دادن
هر بشارتی به نجات و اعتراف ایمان شخص ختم نخواهد شد. فراموش نکنیم که ما نجات دهندۀ مردم نیستیم بلکه خود خدا. ما فقط خادمین رساندن خبر هستیم.
متی ۱۹: ۲۵- ۲۶
کار ما بشارت دادن و کار خداوند نجات دادن است.
مرقس ۴: ۲۶- ۲۹
اعمال روسولان ۱۳: ۴۶: ۴۸
سه اخطار بزرگ
در راه بشارت دادن انجیل عیسای مسیح باید از سه اخطار بزرگ جدا آگاه باشیم:
الف- نه انجیل دیگری. باید انجیل عیسای مسیح را بشارت بدهیم نه انجیل دیگری را. نه انجیل یا خبری که در اساس و آغاز خدمت عیسای مسیح نبوده، در کلیسای اولیه نبوده و در تاریخ کلیسا نبوده است. آنانی که انجیل شفا و خوشی و معجزه و ثروت و کامیابی و پیروزیها را بشارت میدهند، انجیل مسیح را بشارت نمیدهند بلکه انجیل خودشان را.
اعمال رسولان ۱۵: ۲۴
غلاطیان ۱: ۶- ۱۰
ب- آمادگی برای جفا دیدن. دنیای ما دنیای مخالفت با عیسای مسیح و انجیل اوست، در نظر نگرفتن، موعظه نکردن و بشارت ندادن آن، نقص عظیمی در بشارت ماست. پس با بشارت دادن انجیل باید آمادۀ ازار و جفا باشیم هم برای خودمان و هم برای آنهایی که به آنها بشارت میدهیم. مخالفت و مقاومت در برابر بشارت انجیل غیرقابل انکار و چشم پوشی است. اگر خود مسیح را برای بشارت دادن “پادشاهی آسمانی ” توهین و شکنجه و ازار دادند، ما نیز قطعا مستثنی نخواهیم بود. پس باید در زمان بشارت دادن انجیل نجات بخش با توجه به زمینۀ فرهنگی و دینی مردم، از خطرات و شکنجه و ازار انجیل هرگز کوتاهی نکنیم.
لوقا ۹: ۲۳- ۲۴ و ۱۴: ۲۵- ۳۰
یوحنا ۱۶: ۱- ۳
اعمال رسولان ۱۴: ۲۲
ت- هیچ شرمی در انجیل نیست. انجیل عیسای مسیح، خبر قوت و فیض و حیات ازلی خداست، پس هیچ شرمی در بشارت آن نباید باشد، اگر که به آن اینچین ایمان آورده ایم. پس در انجیل مسیح هیچ شرمی نیست.
رومیان ۱: ۱۶
اول قرنتیان ۱: ۱۷- ۱۹ و ۹: ۱۶
دوم تیموتائوس ۱: ۷- ۹
پرسش و پاسخ
الف- درست یا غلط:
بشارت دادن، یک طرح و عمل برنامه ریزی شده از جانب ایماندار یا کلیسا است و میتواند سلیقه ایی باشد.
ب- آیۀ ایی را قید کنید که بشارت دادن را یک فرمان میداند.
پ- چه چیزی باید در هستۀ مرکزی بشارت دادن ما باشد؟ روی پاسخ درست علامت بگذارید:
الهیات دینی و نحوۀ ایمان آوردن ما
اعتقاد نامۀ کلیسایی ما
خداوندی عیسای مسیح و اعمال شاگردان او
خداوندی عیسای مسیح
ت- سه شالودۀ انجیل مسیح را بر طبق نوشتۀ جی.دی. پاین نام ببرید.
ث- شیوه و نحوۀ بشارت دادن خود را یا با گروه در میان بگذارید یا در چند خط بطور خلاصه توضیح بدهید.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کلیسا

کلیسا معنای لغوی کلیسا ” از خارج خوانده شده ” است. منظور از خارج خوانده ...