سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / بهار ما و رستاخیز عیسای مسیح از مرگ

بهار ما و رستاخیز عیسای مسیح از مرگ

بهار ما و رستاخیز عیسای مسیح
از یاس تا باور
نوشتۀ: ح. گ

” محبوب من مرا خطاب کرده گفت، ای محبوبۀ من و ای زیبای من برخیز و بیا. زیرا اینکه زمستان گذشته و باران تمام شده و رفته است.گلها بر زمین ظاهر شده و زمان نغمه‏سرایی رسیده و آواز فاخته در ولایت ما شنیده میشود. درخت انجیر میوۀ خود را میرساند، و موها گل آورده رایحۀ خوش میدهد؛ ای محبوبۀ من و ای زیبای من برخیز و بیا. ای کبوتر من که در شکافهای صخره و در ستر سنگهای خارا هستی؛ چهرۀ خودت را به من بنما و آوازت را به من بشنوان زیرا که آواز تو لذیذ و چهره‏ات خوشنما است. شغالها، شغالهای کوچک را که تاکستان را خراب میکنند برای ما بگیرید زیرا که تاکستانهای ما گُل آورده است.”
( غزل غزلها ۲: ۱۰- ۱۵)

ای کبوتر مسیح، این برای تو نوشته شده است! در این نوشتۀ زیبا و پر از احساسِ سلیمان، ما گفتگوی عیسای خداوند را با شخص مسیحی و کلیسا میخوانیم. در این گفتگوی زیبا عیسای خداوند چه زیبا و لطیف و در عین واحد دلگرم کننده، امید بخش، و نیم نگاهی نیز بیدارکننده با ما گفتگو میکند. او از همان ابتدا که پایش را در تاریخ قرار داد خودش را اینگونه معرفی کرده بود که: نی خمیده را نمیشکند و فتیلۀ نیم سوخته را خاموش نمیکند. اگر او که هنوز نیامده بود چنین شخصیتی داشت، اکنون که پا بر روی زمین گذاشته و پا به جان و دل ما گذاشته و ما علنا حضور مقدس او را در خود دیده‏ایم؛ با او از کوهها و دره‏ها عبور کرده‏ایم، با او از دریای طوفانی گذشته‏ایم ، با او از کورۀ آتش عبور کرده ایم و به رغم تمام این دوران، او محبت زیبای خود را از ما برنداشت و علنا نشان داد که نی خمیدۀ ما را نشکست و فتیلۀ نیم سوختۀ ما را خاموش نکرد؛ چقدر من و تو باید او را دوست بداریم و او را در قلب و جان خود جای بدهیم و هر روز با او در خوردن نان و خون او شرکت کنیم! اما گویی عیسای خداوند که در این نوشته‏های سلیمان حضور دارد، مجددا قصد دارد این دل رمیدۀ ما را آرام سازد. گویی این اوست که یکبار دیگر به دنبال ما آمده و ما را در سنگهای خارا و سخت پنهان شده یافته است. گویی این اوست و نه ما، که آمده و به ما میگوید آواز ما زیباست و چهرۀ ما چه خوشنما و میگوید او میخواهد این چهره و این سیما را ببیند.
اکنون به دشت خالی و خشک زمستانی نظر کنید به قامت عریان درختها که گویی از آن در خجالت و شرم بوده و با وزش بادهای سرد در لرزش حزین به سر میبرند. تمام پهنای زمستان در رکود بسر میبرد، بهار از راه میرسد و با نفس خوشایند و مطبوع خودش بر آنها دمیده و آنها را بیدار میکند. آنها را از سبز و رنگهای پرطراوت میپوشاند؛ و حیات باز گشته و زندگی زیبا میگردد. از زمان وزش خوشایند بهار بر قامت خشک زمستان تا پیدایش جوانه‏ها و رویش علفهای جوان بر زمین خشک؛ زمستان گویی هنوز در تردید بسر میبرد. گویی هنوز باور ندارد. گویی هنوز نمیتواند این همه تازگی و طراوت را ببیند؛ عیسی رو به ما میکند به ما که وعده داده قلب و جان زمستانی ما را به بهار مبدل میسازد و ما هنوز باور نداریم. به ما وعده داده که با شما خواهم بود تا انقصای عالم و ما هنوز بر عمق این فرمایش گیج هستیم که: یعنی چه تا انقضای عالم؟ از اینرو بهار به دنبال زمستان میاید، یکبار دیگر، و او را صدا میکند:” زیرا اینک زمستان گذشته و باران تمام شده و رفته است.” سه سال شاگردان با عیسای خداوند، روز و شب زندگی کردند. از او معجزات شگفت دیدند، از او کلام آسمانی را شنیدند، از او الوهیت و خدایی را دیدند، از او دروازۀ مرواردین بهشتی را دیدند که گشاده شده است، از او طنین یهوه را شنیدند که گویی آنها را از بند خواب سنگین زمستانی ذره ذره باز کرده و آنها را در آسمان خود به پرواز درمیاورد. اما روزی به جایی رسید که جام تلخ باید نوشیده میشد و تعمید پدر باید گرفته میشد. باید بها پرداخت میشد. باید بره قربانی میشد. باید قوم از مرگ به زندگی عبور میکرد و به سوی سرزمین موعود، این شهر آسمانی، حرکت میکرد و در آن برای ابد سکونت میگرفت. وقتی او از بین شاگردان رفت، گویی تمام باورهای آنها به باد رفته بود. تمام باور آنها به زمستانی خشک و خالی مبدل گشته بود. ناباوری و یاس به بهاری دیگر و تازگی دوباره گویی آنها را نابود میساخت. که ناگهان صدای محبوب خود را در میان خود شنیدند:” سلام بر شما باد.” ( یوحنا ۲۰ : ۲۶ ) بهار با تمام تازگی و طراوت آنجا ایستاده بود و ناگهان تمام قامت آنها را از آن پر ساخت. ” زمستان گذشته، و باران تمام شده و رفته است.” چقدر ما امروز به این باور داریم؟ باور داریم که زمستان حقیقتا رفته است. زمستان روح و جان ما رفته است. باران تمام شده است، نه بارانی که محصولات را بارور میسازد، بلکه بارانی که در زندگی ما به سیلابی تند و ویران کنده مبدل میشود و خانه ها و رویاهای ما را با خود میشوید و میبرد. ” تمام شده و رفته است.” عیسی میگوید ای کبوتر من! ای خوش صدای من! ای زیبای من! نترس! زمستان گذشته و باران زمستانی نه تنها تمام شده بلکه رفته است. دیگر باز نمیگردد. ” تمام شد!” ( یوحنا ۱۹: ۳۰)
آیا در بین ما کسی هست که هنوز به رغم بودن بهار در قلب و جان او، و آن حضور شیرین و دلبخش او هنوز به زمستان میاندیشد؟ به باران زمستانی که ویران کننده بود؟ عزیز! گوش کن به عیسی:” زمستان گذشته، باران تمام شده و رفته است.” گوش کن زمستان ” تمام شد!” تو اکنون در بهار سکونت داری و بهار در تو! نگاه کن: گلها ظاهر شده اند، فاخته ها میخوانند، درخت انجیر میوه آورده و درخت مو رایحۀ شیرین خود را در هوا پخش کرده است. ای عزیز عیسی! بهار اینجاست! او را در آغوش بگیر و زمستان را برای ابد فراموش کن. او ما را از بندها و اسارت گناه با خون خویش آزاد ساخت او ما را با پدر آسمانی خویش آشتی داد. ما که به دلیل درون پلید و پر شهوتمان، یاغیان و سرکشان به او بودیم، اکنون در خون عیسی با او آشتی کرده ایم. بدینسان، عیسی به ما راهی داد تا زمانی که در جسم هستیم، به حضور خدا آمده و در حضور او برکات را طلب کرده و او سر ما را به روغن تدهین کرده و نان کفاف روازنۀ ما را عطا کرده و ما را از درۀ سیاه مرگ عبور بدهد. دره ای که چون او با ماست دیگر هرگز نمیترسیم. ترسی که با رستاخیز پرشکوه خود و پیروزی بر شاهزادۀ مرگ و جهنم در ما برای ابد از بین رفته است؛ این نیز خودش بهاری دیگر است. سپس زمانی میرسد که چشمانمان را خواهیم بست و در یک چشم به هم زدن با او خواهیم بود؛ این نیز بهاریست. بهار اینجاست ای عزیز مسیح! بهار را باور کن و از شکافهای صخره و سنگهای خارا بیرون بیا. بیرون بیا و در این رستاخیز پرطراوت خودت را به او نشان بده، آوازت را برای پرستش او بلند کن و او را جلال بده. او میداند که تو نگران شغالهای موذی هستی، او میداند که دلت به انگورهای باغ اوست و نگران هستی که مبادا گل‏های تازۀ تو به غارت بروند. میترسی که برای او میوه‏ایی نیاورده باشی، نگران نباش. نگران نباش، او میداند. او از تمام تو باخبر است. تنها بیرون بیا. تنها بهار را باور کن. تنها خودت را در این رستاخیز بهار باور کن. نگران شغالهای موذی زندگی اطراف خودت نباش او فرمان داده است که:” شغالها، شغالهای کوچک را که تاکستانها را خراب میکنند برای او بگیرند.” او در گوش تو زمزمه میکند:” دلهای شما مضطرب نشود، به خدا توکل نمایید و به من نیز ایمان داشته باشید.”( یوحنا ۱۴: ۱ ) چه وعدۀ شیرین و پایداری بالاتر از این. پس نگران نباش! تو به زمستان فکر نکن، تو از ناامیدی و یاس بیرون بیا، تو اینجا بایست و صدای خود را برای این نجات دهندۀ عزیز خودت بالا ببر و او را با تمام قلب و دل و جان خودت پرستش نما. پرستش نما برای اینکه تا زمستانی دیگر از راه برسد تا آن موقع در منزل او هستی و با او بر سر میز او نشسته و اطراف تو تمام مقدسین نشسته اند و در ضیافت عظیمی که ابراهیم و اسحاق و یعقوب هم در آن حضور دارند، خواهی بود.
از زمستان باورت بیرون بیا! بهار اینجاست، سبزی و طراوت اینجاست، او به دنبال تو آمده است و او مشتاق دیدن تست! مشتاق صدای تو، سیمای تو. او برای تو به روی زمین آمد. برای تو مرد و برای تو از مرگ قیام کرد. از پشت سنگهای سخت باور و صخره‏های وحشت و ترس بیرون بیا، بیرون بیا. او اینجاست با قامتی جلال یافته به تو میگوید: ” ای زیبای من” : ” سلام بر تو باد.”

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم؟ ۱۶

ما کی هستیم (۱۶) گوسفندانی در لباس خود. خطرناکترین افراد برای خدا و حکومت او ...