یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / به تمام نقاط دنیا بروید!

به تمام نقاط دنیا بروید!

” به تمام نقاط دنیا بروید…”
رساندن خبر مژدۀ نجات عیسای مسیح یک فرمان است نه میل شخصی!

 

متاسفانه بنظر میرسد امروزه کلیسای مسیح بیشتر درگیر دو مشکل اساسی در خود میباشد:
(کلیسا )کیست؟
( دنیا ) کیستند؟
قصد بنده در این مقاله این است که بتوانم با یاری گرفتن از روح خدا و کلام زندۀ مقدس به این دو سوال پاسخ دهم.با پاسخ دادن به این دو سوال و انجام دادن جواب های به دست آمده در زندگی روزانۀ مسیحی ما ،توانسته ایم آن غلام نیکو باشیم که در غیاب ارباب خود تمامی فرامین داده شده را اجرا نموده ،بیدار مانده و در انتظار بازگشت ارباب خود میباشد.( متی ۲۴ : ۴۵-۵۱ )

الف- ناهماهنگی در کلیسا

هر وقت قصد میکنم تا در این خصوص یعنی اینکه کلیسا چیست ،کجاست و اعضای آن چه نقشی در آن و در دنیای بیرون خود ایفاء میکنند ،سخن بگویم ؛می بینم چه دیروز و چه امروز هر کلیسا و شاخۀ مسیحی ای بنابه به سلیقه و میل خود و آن برداشتی که از کتابمقدس گرفته عمل کرده و میکند.این میتوانست بسیار زیبا و مفید عمل نماید همانطور که پولس مینویسد یعنی:مانند بدن که دارای اعضای متفاوتی است اما با هم در یک هماهنگی و اطاعت از سر رشد میکند.اما دریغا و افسوس! برعکس ،می بینیم کلیسای مسیح چه دیروز و چه امروز در یک هرج و مرج تنفس کرده و میکند.در یک بی نظمی.و ما گویی تماما طبیعت بنیانگذار و صاحب کلیسا را فراموش کرده ایم.او که در میان هرج و مرج دنیای گناه آلود بدنیا آمد.او که با ناهماهنگی فکر و عمل جنگید،او که حتی دریای بی ماهی یا طوفانی ،دیوانۀ زنجیری ،سبد کم نان ،کور مادرزاد ،زن روسپی ،برادر مرده را از پایان و یک آشوب به شروع و نظم و آرامش تبدیل نمود.او که خالق هماهنگی و نظم بود.امروز می بیند که کلیسایش بدست مفسران و پرهیزکاران در بی نظمی و هرج و مرج زندگی میکند.از الوهیت مسیح تا تعمید،از شام خداوند تا رهبری کلیسا ،از سقط جنین گرفته تا ازدواج همجنس بازان و نقش آنها در کلیسا. و این مرا بیاد نوشتۀ کتابمقدس و حال و روز مردم اسرائیل می اندازند ،زمانی که آنها پادشاهی نداشتند.کلام می گوید:” در آن ایام در اسرائیل پادشاهی نبود و هر کس آنچه در نظرش پسند می آمد می کرد.” ( داوران ۱۷ : ۶ ) و من حال و هوای کلیسای امروز را اینطور می دانم که :” در این ایام در کلیسای مسیح پادشاهی او نیست و هر کس آنچه خود از کلام برداشت میکند و به نظرش پسند می آید ،انجام می دهد.” و این چه هرج و مرج عظیمی را ایجاد نموده و گاهاً رخوت و ایستایی و رکوت.نه پیشرفت در درون ،در راستای سنگهای زنده و مقدس و روحانی کلیسا و نه پیشرفت به بیرون ،در راستای رساندن مژدۀ نجات بخش عیسای مسیح به دنیای بیرون.
قصد بنده در این گفتگو طرح این مشکلات و پیدا کردن راه حل برای آنان نیست،حداقل نه در این مقاله.در این مقاله قصد بنده تنها اشاره به یکی از ساده ترین اما اساسی و بنیادی ترین فرامین خداوند و صاحب کلیسا به ایمانداران خود می باشد.و قصد این را هم ندارم تا ببینیم نظر و برداشت کلیسا ها در این مورد چیست.بلکه تنها ببینیم بر طبق فرمایشات خداوند و نجات دهنده مان و شبان اعظم کلیسا ؛نه شاخه های مسیحی ،نه کلیساها، نه دوست و هم کلیسایی شما، بلکه من و تو کجا ایستاده ایم؟با مطرح کردن این مطلب در واقع ما به یکی از چندین مواردی که دیروز و امروز در بین اعضای کلیسا و شاخه های مسیحی هرگز به شیوه ای زنده و مبتنی بر کتابمقدس عمل نشده و یا سهل انگاری شده نگاه می کنیم.یعنی بشارت دادن.

ب- مسیح چه کرد؟

آیا تاکنون از خودتان پرسیده اید که بر دنیا و مردم آن چه می گذشت اگر آن روز عیسای مسیح اره و چکش خود را به کناری نمی گذاشت،به رود اردن نمی آمد و از یحیای تعمید دهنده تعمید نمی گرفت؟بر ما چه می گذشت اگر عیسای مسیح او که بی گناه از نطفۀ روح القدس بدنیا آمده بود تا نجات و رستگاری را ،نور و محبت خدا را به سراسر دنیا بیاورد تصمیم میگرفت تمامی آن مزایا و قدرت الوهیت خدایی خود را برای خود نگاه می داشت و از آن هرگز استفاده نمیکرد؟
بر دنیای گناه آلود و انسان شریر که ترس و هراس داوری را در قلب خود نداشت و در زیر لعنت و پیروزی شیطان می زیست چه می گذشت اگر عیسای مسیح تصمیم می گرفت که :” خدا هر که را که بخواهد انتخاب می کند که چه کسی به بهشت رود و چه کسی به جهنم.پس چرا من خودم را زحمت بدهم و به میان مردمی بروم که معلوم نیست انتخاب شدۀ الهی هستند یا نه ،چرا من باید توهین و خوار بشوم و دست آخر هم شلاق بخورم و مصلوب بشوم؟؟محال است!برای کی؟” خدا را شکر که آن روز تصمیم نگرفت که قایقش را بردارد و به ماهیگیری برود!و از صنعت دست خدا لذت ببرد!یا اینکه چند روزی به مسافرت برود تا حال و هوایش تازه شده ! بعد به دکان نجاری اش برگردد و به کار خود ادامه دهد و این خیالات را از خود دور کرده و همه را به دست خدا بسپرد.خدا را شکر برای قدمهای عیسای مسیح.آن پاها را باید بوسید.گرد و خاک راهی را که او به رود اردن می رفت تا از یحیی تعمید بگیرد را باید سرمه کنیم و به چشم هایمان بکشیم.خدا را شکر کنید برای آن روز.اگر امروز ایمانداران مسیح پاک شدن گناهان را با خود دارند،اگر امروز آنها امید حیات جاودان را دارند،اگر امروز آنها در شور و شعف زندگی میکنند در برکت،در آرامش در سبکی ،در نور؛ تمام آن را مدیون آن روزی هستند که عیسای مسیح دکان نجاری اش را بست و با عزمی راسخ رفت تا اراده و طرح الهی خدا را بر دنیا و برای ساکنین آن یکبار و آن هم برای همیشه اجرا نماید.و آنان را تماما تبدیل نماید که دیگر خود را و گذشتۀ سیاه خود را ،درون درد آلود خود را بار سنگین گناهان را و زجر و ستمی که از زنجیرهای شریعت می کشیدند را بخاطر نیاورند.آزاد شوند و در آسمان قدوسیت و فیض به پرواز در آیند.چرا مسیح باید این قدم را بر میداشت و از آن دایرۀ امنیت و سلامتی خود پا به بیرون ، به دنیای تماما وحشی و حیوانی پا میگذاشت؟ چرا؟
خود او دلیل آن را به ما در اولین رودرویی او با دنیای بیرون به زیبایی بیان می کند: ” روح خدا بر من است او مرا مسح کرده است تا به بینوایان مژده دهم.مرا فرستاده است تا آزادی اسیران و بینایی کوران و رهایی ستمدیدگان را اعلام کنم و سال فرخندۀ خداوند را اعلام نمایم.”
( لوقا ۴ : ۱۸-۱۹ )
او چگونه میتوانست به این هدف نائل آید اگر سر خود را بلند نمیکرد و در اطراف خود : بینوایان ،اسیران،کوران،ستمدیدگان را نمی دید؟ اما چگونه می توانست سال فرخندۀ خدا را به آنان اعلام کند ،رهایی و بینایی و آزادی را به آنان مژده دهد اگر دلش به حال آنان نمی سوخت ؟
امروز همین ماموریت به من و تو داده شده است.به کلیسای مسیح.دیدن بینوایان و اسیران و کوران و ستمدیدگان در اطراف خود و محبت مسیح را به آنان مژده دادن و سال فرخندۀ خداوند را به آنان اعلام کردن.دقیقا همین.نه بیشتر و نه کمتر!

ج- نه یک پیشنهاد بلکه یک فرمان

عیسای مسیح در طول زیستن خود در زمین در بین انسانها به آنان دو فرمان بسیار روشن داد ( جدای فرمان تعمید و شام خداوند ) و از آنها علنا خواست تا ایمانداران آن را اطاعت کرده و دنبال نمایند.اولین فرمان را ما در انجیل به قلم یوحنا می خوانیم:” به شما فرمان تازه ای می دهم : یکدیگر را دوست بدارید،همانطور که من شما را دوست داشته ام شما نیز یکدیگر را دوست بدارید.” ( یوحنا ۱۳ : ۳۴ ) دومین فرمان روشن و واضح را در انجیل به قلم متی می خوانیم :” پس بروید و همۀ ملتها را شاگرد من سازید.” ( متی ۲۸ : ۱۹ ) فرمان اولی به همان اندازه اهمیت دارد که دومی .فرمان اولی کامل نمیگردد اگر دومی انجام نشود.دومی ناقص است که در خود اولی را نداشته باشد. از آنجایی که میدانم کلیسای مسیح ده ها هزار بار در بارۀ فرمان اولی موعظه نموده است و به همۀ ما احساسی خوب و بی نظیر داده است!اما برای موعظه برای دومی یا وقت کم داشته و یا بجا ندیده !از اینرو من قصد دارم در این مقاله نه فرمان اولی بلکه دومی را مورد بررسی قرار دهم.اما قبل از آن اجازه بدهید تا با هم دلیل و اهمیت بشارت را ببینیم.

د- اهمیت و دلیل بشارت

میدانیم که هستی و تمامی آن متعلق به خداست.او صاحب تمامی آن است.و می دانیم که این هستی و تمامی آن به گناه آلوده شد.یکبار تماما نابود گشت اما فرصتی دیگر به آن داده شد تا انسان گناهکار به نزد صاحب خود برگردد.تمامی دادن شریعت و زیستن بر طبق آن تنها یک دلیل داشت :مگر انسان بر طبق آن زندگی کرده از گناه پاک گشته و نابود نگردد.چرا ؟ خود خدا پاسخ می دهد که :” آیا من از مردن مرد شریر مسرور می باشم .نی بلکه از رفتار خود بازگشت نموده زنده ماند.” ( حزقیال ۱۸ : ۲۳ ) در همین کتاب خدای زنده به روشنی و صراحت ماموریتی بزرگ را در همین راستا که نمی خواهد کسی در گناه بمیرد بر شانۀ آنانی می گذارد که از روح و هدایت آن سهمی در قلب و جان خود دارند.او به آنان می فرماید :” …من تو را به دیده بانی قوم اسرائیل گماشته ام،هر گاه کلمه ای از دهان من شنیدی باید از طرف من به ایشان هشدار دهی.اگر اعلام کنم که شخص شریری خواهد مرد و تو هشدار مرا به او نرسانی و نگویی که از کارهای بد خود توبه کند ،در آن صورت به خاطر گناه خود می میرد ولی تو را مسئول مرگ او خواهم دانست.” ( حزقیال ۳ : ۱۶-۱۸ )
این شاید برای خیلی از ماها سخت و دشوار بیاید اما این امری نیست که ما خوشمان بیاید یا نه!حال آن را داشته باشیم یا نه!این فرمان است.فرمانی واضح و روشن.شاید بگوییم مگر روح خدا بر انسان وجود ندارد؟مگر این خدا نیست که برگزیدگان خود را انتخاب میکند؟مگر او نیست که بدنبال ما می اید؟پس ما چرا باید بدنبال دیگران برویم؟به دو دلیل:
شما اینجا نبودید ( یک مسیحی موفق ) اگر بدلیل وجود زیستن و نمونه خود عیسای مسیح و یک مسیحی دیگر نبود.
آنها هرگز ایمان نمی آورند اگر پیام نجات را نشنوند.پولس رسول مینویسد:” اما اگر به او ایمان نیاورده اند چگونه می توانند به او روی آورند؟و چگونه می توانند به کسی ایمان آورند که در بارۀ او چیزی نشنیده اند؟و چگونه می توانند بدون حضور کسی که آن پیام را اعلام کند چیزی بشنوند؟و آنها چگونه میتوانند پیام را اعلام کنند اگر برای این کار فرستاده نشده باشند؟چنانکه کتابمقدس میفرماید:” چه خوش است قدم های کسانی که بشارت می دهند.” ( رومیان ۱۰ : ۱۴-۱۵ )

تعریف و رد پای بشارت در کتابمقدس

بشارت دادن یعنی :رساندن مژدۀ نجات توسط ایمان به عیسای مسیح که : بدنیا آمد تا گناهانمان را با مرگ خود بر صلیب یکبار و برای همیشه پاک نماید و با ایمان به او صاحب حیات جاودان می گردیم.
این خبر را ” مژدۀ خوش ” یا ” انجیل ” میگویند.همانطور که گفتم ،رساندن و پخش کردن انجیل خداوندمان عیسای مسیح به دیگران یک انتخاب نیست که ما بخواهیم و یا اینکه حالش را داشته باشیم و یا اینکه میل داریم یا نه و یا ما انتخاب کنیم که بگوییم یا نه.این یک فرمان روشن ، واضح و صریح عیسای مسیح بانی این خبر به ایمانداران خود میباشد. در هر چهار روایت انجیل این مطلب به روشنی قید شده است.
انجیل به قلم متی مینویسد:” پس بروید و همۀ ملتها را شاگرد من سازید و آنها را به نام پدر و پسر و روح القدس تعمید دهید و تعلیم دهید که همۀ چیزهایی را که به شما گفته ام انجام دهند .” ( متی ۲۸ : ۱۹ )
انجیل به قلم مرقس مینویسد:” پس به ایشان فرمود :” به تمام نقاط دنیا بروید و این مژده را به تمام مردم اعلام کنید.” ( مرقس ۱۶ : ۱۵ )
انجیل به قلم لوقا می نویسد:” و به نام او توبه و آمرزش گناهان به همۀ ملتها اعلام گردد.” ( لوقا ۲۴ – ۴۷ ) و همچنین نویسنده در نامۀ دیگر خود از عیسای مسیح مجددا نقل قول کرده است که :” اما وقتی روح القدس بر شما نازل شود قدرت خواهید یافت و در اورشلیم و تمام یهودیه و سامره و تا دور افتاده ترین نقاط عالم شاهدان من خواهید بود.” ( اعمال ۱ : ۸ )
انجیل به قلم یوحنا می نویسد:” همانطور که تو مرا به جهان فرستادی من نیز آنان را به جهان فرستادم.” ( یوحنا ۱۷ : ۱۸ )
و بخاطر داشته باشید آن ماموریتی که عیسای خداوند به شائول طرسوسی داد وقتی او بینایی روحانی خود را در مسیح بدست آورد و خود را تقدیم به پیام و مژدۀ نجات او نمود :” ترا میفرستم تا چشم های آنان را باز کنی و ایشان را از تاریکی به روشنایی و از قلمرو شیطان به سوی خدا باز گردانی تا از راه ایمان به من گناهانشان آمرزیده شود و در بین مقدسین خدا سهمی داشته باشند.”
( اعمال ۲۶ : ۱۸ )

هدف اصلی بشارت

آیا ما با بشارت دادن خود قصد داریم تا مردم را به توبه وا داریم؟ در حوض تعمید آنها را فرو کنیم؟!و دلمان خوش باشد که کلید بهشت را زورکی در دست آدمی بگذاریم که نمیخواهد آن را بگیرد!!هرگز.اگر دست رد به سینۀ عیسای مسیح زده و پیام او را نپذیرفته و توبه نکردند و به او ایمان نیاوردند و حال و روز خود را بدتر از سدوم و عموره کردند،دست رد به سینۀ ما هم می زنند و حال و روز خود را بدتر از سونامی ها و جنگ های جهانی اول و دوم می کنند.در حقیقت خود پولس رسول درست در ادامۀ نوشتۀ خود در نامۀ رومیان ۱۰ آیۀ ۱۵ که نوشت : چه خوش است قدم های کسانی که بشارت می دهند.” بلافاصله در آیۀ ۱۶ ادامه می دهد که :” اما همه آن بشارت را نپذیرفتند .زیرا خود اشعیاء میفرماید:” خداوندا چه کسی پیام ما را باور کرده است.”
نه مسیح و نه ما قصد نداریم تا دنیا را مکانی برای بهتر زیستن کنیم.برخلاف باور و تلاش انسان.این دنیا و تمام هر آنچه در اوست بزودی نابود خواهد شد و داوری نیکان و شریران آغاز میگردد.دنیای تازه ،آسمانی نو و جدید بنا خواهد شد.پس اگر این دنیا از بین می رود چرا ما باید بشارت بدهیم؟ عیسای مسیح در انجیل یوحنا در بارۀ دنیا و تمامی انسانهایی که هنوز به او ایمان نیاورده اند می فرماید :” اگر من نمی آمدم و با آنها سخن نمی گفتم آنها تقصیری نمی داشتند ،ولی اکنون دیگر برای گناه خود عذری ندارند.” ( یوحنا ۱۵ : ۲۲ ) متوجه شدید؟عیسای مسیح می فرماید که هر کسی باید فرصت شنیدن مژدۀ نجات را داشته باشد تا وعده و قول خدا به انسان و فرصت بازگشت به همه در نام مسیح داده شود.درست همان یوحنا ۳ : ۱۶ که فرمود :” زیرا خدا جهانیان را آنقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان بیاورد هلاک نگردد بلکه صاحب حیات جاودان شود.” .آنگاه که فرصت انتخاب نور یا تاریکی به همۀ جهانیان داده شد.سپس چه می شود؟:
” و این مژدۀ پادشاهی الهی در سراسر عالم اعلام خواهد شد تا برای همۀ ملتها شهادتی باشد و آنگاه پایان کار فرا می رسد.” ( متی ۲۴ : ۱۴ )

شناخت اصول بشارت

شاید شنیده باشید که می گویند :اما همه نمیتوانند بشارت دهند!همه نمیتوانند بشارت دهند ؛درست.اما مگر همه نباید شاهدان عیسای مسیح باشند.
( اعمال ۱ : ۸ ) پس اگر همه شاهدان مسیح هستیم و بنای مثل او شدن را داریم در این شاهد مسیح بودن و شدن، بشارت نام مسیح نهفته است.شما نمیتوانید مژدۀ نجات را بشارت دهی اگر خودت چون مژدۀ نجات مسیح زندگی نمیکنی. دادن بشارت مژدۀ نجات ابتدا از خودمان آغاز میگردد.اگر برای ما تماما معنا و مفهوم و درک مژدۀ نجات مسیح و زیستن در مسیح و تعالیم مسیح جا نیفتاده است؟اگر ما هنوز تمامی کتابمقدس را تایید نمی کنیم؟اگر ما با اصولی ترین تعالیم و فرامین کتابمقدس اختلافی عمیق داریم؟اگر ما هنوز در شخصیت عیسای مسیح مشکوک هستیم ،بهتر است تا لب باز نکنیم و آبروی پسر خدا را نریزیم!!اگر ما هنوز نه سرد و نه گرم هستیم ،اگر ما عشق اولیۀ خود را به مسیح از دست داده ایم، چگونه میتوانیم مهر و محبت مسیح را به دیگران بشارت دهیم؟چگونه میتوانیم قدرت عظیم مسیح را در پاک کردن گناهانمان و دادن زندگی جدید به مردم بشارت دهیم اگر خودمان هنوز در زندگی قدیمی و طبیعت قدیمی خود نفس می کشیم؟باید مشعل ما فروزان باشد اگر قصد این را داریم که از دل شب بگذریم.باید چراغ هایمان پر از روغن باشد اگر قصد داریم تا تمام شب بیدار بمانیم.و این مشعل فروزان نمی ماند و این چراغ ،روغن آن تا صبح نمی ماند اگر فیض خدا را در مرگ و قیام عیسای مسیح هنوز کاملا درک نکرده ایم و مانند مردگان در گناه زندگی نمی کنیم.

اما هدف ما چیست؟ما به چه کسانی باید بشارت دهیم و چگونه؟ ابتدا باید این سوال را بتوانیم پاسخ بدهیم که مردم بیرون کیستند؟ آنها همه مخلوق دست خدا هستند.اما هر چه او خلق نماید ،زیبا و کامل است.ما خدا را و وجود او را در آنها می بینیم.صاحب هستی خداست.از اینرو ” چون او آفتاب خود را بر بدان و نیکان یکسان میتاباند و باران خود را بر درستکاران و بدکاران می باراند.” ( متی ۵ : ۴۵ ) ما همه را دوست خواهیم داشت.دقیقا به همین دلیل محبت ما به آنهاست اگر می بینیم انسانی در تاریکی ست سعی میکنیم تا او را به نور هدایت نماییم.اما چگونه؟من باید چگونه عیسای مسیح را به آن شخص بشارت دهم؟
اجازه بدهید تا با هم به چند راهنمای بشارت دادن نگاه کنیم:
هرگز سعی نکنیم عقاید بشارتی خود را بر دیگران تحمیل نمائیم.به آزادی انتخاب دیگران و شیوۀ زیستن آنان احترام بگذاریم هرچند نه کتابمقدس و نه شما با آن موافق هستید.این آزادی را خدا به انسان برای انتخاب خوردن یا نخوردن از درخت نیک و بد داد ،پس ما نمیتوانیم این را از انسان بگیریم!ما در دنیا زندگی میکنیم نه با دنیا!ما با بی ایمانان زندگی میکنیم نه از بی ایمانان! پولس رسول مینویسد:” ولی منظور من این نبود که با تمام اشخاص شهوت ران این جهان یا طمعه کاران و کلاه برداران و یا بت پرستان کاری نداشته باشید زیرا در این صورت مجبور میشوید این دنیا را ترک کنید.” ( اول قرنتیان ۵ : ۱۰ )
با دانش مسیحی و آگاهی از ایمان و اصول ریشه ای آن با قاطعیت و محبت خبر نجات را به مردم بدهیم.اگر فیلیپس کتابمقدس را نمی دانست چگونه میتوانست سوال خواجۀ حبشی را پاسخ دهد؟
( اعمال ۸ : ۲۶- ۴۰ )
در جستجوی زمان مناسبی باشید تا با مردم گفتگوی روحانی را آغاز نمایید. ( اعمال رسولان ۱۶ : ۲۵-۳۴ )
از کتابمقدس و تعالیم آن نه بعنوان سرکوب و محکوم کردن دیگران استفاده کنیم بلکه تا بوسیلۀ آن محبت و فیض آن را به دیگران ثابت نمائیم. ( یوحنا ۸ : ۱-۱۱ )
بدانیم که ما نجات دهنده نیستیم ،هدایت کننده هم نیستیم ؛صاحب مردم هم نیستیم! صاحب خداست.نجات دهنده مسیح است.هدایت کننده روح القدس است.ما تنها کارگران مزرعۀ محبت خداوندمان هستیم که دانه ها را می پاشیم و در دعا و صبر در انتظار باروری آن هستیم.
بشارت دادن روز و ساعت خاصی ندارد .بشارت دادن هر روزه است.

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...