جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / تاثیر شگفت انگیز و تحول آمیز مسیحیت بر تاریخ بشری

تاثیر شگفت انگیز و تحول آمیز مسیحیت بر تاریخ بشری

مسیحیت و تاثیر آن بر تاریخ
نوشتۀ: ح.گ
اولین برداشتی که ممکن است خواننده با خواندن نام این مقاله به بگیرد احتمالا این است که ” این مسیحیان بودند که جنگهای صلیبی را راه انداختند” یا ” مگر این کلیسا نبود که گالیله را محاکمه کرد؟” یا ” آزار و شکنجۀ کلیسای اسپانیا وقتی وارد آمریکای جنوبی شدند” و تبلیغاتی مشابه به این. آنهایی که با مسیحیت و تاثیر آن بر تاریخ دنیا از این دندۀ منفی بلند میشوند، هنوز تاریخ مسیحیت را به خوبی نخوانده و نمیدانند! بررسی تاریخ مسیحیت بدون شناخت عیسای مسیح تاریخ تقریبا محال است. یعنی شخصی که با شخصیت الهی خود، با تعلیم خود، با خدمت خود، با صلیب و رستاخیز خود از مرگ آن را پایه گذاری نمود. شما در کدام تعلیم و برخورد عیسای مسیح با دشمنان خود، مخالفان خود، آن شهرهایی که به رغم معجزات فراوان او به او ایمان نیاوردند، یا در خصوص تسلط روم بر سرزمین اسرائیل، شما حتی یک عمل مخرب و شورشگر یا دستور برای محاکمه یا تنبیه کسی دارید؟ شما به تعالیم عیسای مسیح مراجعه کنید و ببینید کجا او دستور داد تا انهایی که به او ایمان نیاوردند را کافر خطاب کنند؟ یا به نابودی آنها تعلیم بدهد؟ در بارۀ فریسیان و رهبران دینی یهود که عیسای مسیح به راستی با آنها مخالف بود چنین دستور داد، به تعالیم آنها گوش بدهید و آن را اجرا کنید اما نمونۀ اخلاقی و رفتار آنها را تقلید نکنید زیرا ریاکار هستند.( متی ۲۳: ۱- ۴ ) یا به شاگردانش قبل از صعودش به آسمان چنین دستور بدهد که اگر به قدرت رسیدند انتقام خون او را بگیرند؟
نتیجه گیری من این است که: آنهایی که در طول تاریخ مسیحیت بر خلاف تعلیم عیسای مسیح دست به اعمالی زدند که چهرۀ مسیحیت را خدشه دار کرده اند، پیروان راستین انجیل فیض بخش مسیح نبودند، نیستند و نخواهند بود.
یا برداشت دوم شما از جملۀ بالا شاید این باشد که ” هیچ بقالی نمیگوید که ماستش ترش است!” این یک مثال فارسی است و حکایت از خودخواهی و خودبینی شخصی بدون در نظر گرفتن معیار و میزان ارائه داده شده است. امروز شما از هر مذهبی که این سوال را کنید ” ایا دین و مذهب شما تاثیری منفی بر تاریخ داشته است؟” پاسخ این خواهد بود که خیر! اگر هر مذهبی نتواند این را ثابت کند، مسیحیت با قدرت میتواند ثابت کند که نه تنها هیچ تاثیر منفی و مخربی بر تاریخ و تمدن بشری نداشته است بلکه احیاء کننده آن، بناکنندۀ آن، پیشرفت دهندۀ آن بوده است.
این کلیسای مسیح بود که با توجه به تعلیم خود عیسای مسیح و آنچه او از خود بر روی زمین باقی گذاشته بود بلافاصله در سال ۳۱۳ بعد از میلاد، قرارداد میلان، که مسیحیت بعنوان باور رسمی امپراطوری روم شناخته شد، تلاش نمود تا :
الف- نبرد گلادیاتوری و کشته شدن انسان بدست انسان دیگر برای تفریح دیگران در سراسر را روم پایان بدهد.
ب- ارزش و بهای کودکان و بچه ها که تا آن زمان تماما بی ارزش بود را در سراسر روم مهم و اساسی جلوه بدهد. جلوی سقط جنین را بگیرد و برای کودکان و خردسالان ارزش و بهای والایی قائل شود.
ت- ارزش و بهای زن را در سراسر روم ورای امور جنسی قرار بدهد. مراکز و معابدی که امور جنسی را تبلیغ میکردند و زن و مرد مانند برده های جنسی مورد استفاده قرار میگرفتند را برای همیشه نابود و منهدم سازد. زن در کلیسا دارای نقش مهم و اساسی شد. زنان در بشارت، ترویج و رشد کلیسا، تعلیم و تربیت نوایمانان، احیاء خانوادۀ سالم، نقش بسیار مهمی را ایجاد کردند.
ث- خرافات و عقاید بت پرستانه که باوری پوچگرایی، نفسانی که انگیزۀ مثبت را از زندگی میگرفت، تعالیمی که از معابد بت پرستان و مدارس آنها بیرون میامد را پایان بدهد و تمامی این مدارس را برای همیشه ببندد.
اگر بتوانیم تاثیر مسیحیت را بر تاریخ بشری در چند مورد طبقه بندی کنیم میتوانیم اینگونه نام ببریم که:
الف- پایان دادن به برده داری.
تا به همین امروز شیوۀ برده داری در بطن و نفس خود در جوامع اسلامی وجود دارد. درست است که نه از دهان عیسای مسیح و نه در نامه های عهد جدید فرمانی مستقیم بر ضد برده داری نداریم، اما تمام تعلیم عیسای مسیح و نامه های رسولان به برابری در مسیح، عدالت در مسیح، انصاف و محبت در مسیح میان برده و آزاد، مرد و زن، فقیر و ثروتمند، کارگر و کارمند، پادشاه و شهروند تعلیم و تشویق کرده شده است. بعنوان مثال پولس رسول در نامۀ خود به ایمانداران افسس هم به برده ها و هم به اربابان چنین دستور میدهد که همواره عیسای مسیح و نمونۀ او را در رابطۀ خود حفظ کنند ( افسسیان ۶: ۵- ۹ ) لیکن در جوامعی که میزان و معیار اخلاقی زودگذر و انسانی میباشد، یک کارگر یا یک کارمند یا یک مستخدم شدیدا بدون در نظر گرفتن حقوق او تنبیه میشود، جسمی و روحی. حقوق قید شده پرداخت نمیشود و شخص همواره نیازمند باقی میماند. حق انتخاب نیست. رقابت سالم وجود ندارد. کارگران فقط وسیله هستند و دارای مقام و نفوذ اجتماعی یا سیاسی نمیتوانند باشند. وابستگی به شغل خود تا به حد از دست دادن زندگی است، پس شخص مجبور است که تمامی عمر خود وابسته باشد. اعتراض به حقوق کاری همیشه یا سرکوب شده یا از دیدگاه مذهبی منفور لقب داده میشود.
ب- تشکیل بیمارستان
این کلیسا بود که از این سخن عیسای مسیح استفاده کرد که من بیمار بودم و تو به عیادت من آمدی.( متی ۲۵: ۳۶ ) و آغازگر ساختن بنایی شد تا در آن بیماران و دردمندان را جمع کرده و پرستاران و پزشکان مسیحی به آنها خدمت کنند. تا به همین امروز بیمارستانهای فراوانی در سراسر دنیا به نام فرقه های مسیحی بنا میشود. این بیمارستانها ابتدا مانند یک درمانگاه کوچک در سالهای ۳۲۵ بعد از میلاد آغاز به کار کردند و در سالهای ۳۶۹ بعد از میلاد به بیمارستانهایی بزرگ مبدل شدند.
پ- اینکه قانون خدا بالاتر از قانون انسان است، و همه باید مطیع آن باشند.
اولین بار توسط کشیش آمبروس در شهر میلان در سال ۳۹۰ بعد از میلاد که مستقیما روبروی امپراطور تیئودوشس ایستاد و به دلیل خونریزی که کرده بود اجازۀ ورود به کلیسا را به او نداد و از او خواست تا در ملاء عام از گناه خود توبه کند آغاز شد. این عمل تاریخی بعدها در سال ۱۲۱۵ در قراردادی به نام مگناکارتر گنجانیده شده و پادشاه مستلزم شد تا اجرا کنندۀ آزادی مذهبی و اجرای عدالت برای همه گردد و در امور کلیسایی هیچ دخالتی نداشته باشد. اصول این قرارداد بعدها در قانون اساسی دولت آمریکا وارد شد.
ت- تعالیم مسیحی توسط مبشران و کلیساها در سراسر دنیا آغازگر باروری و رشد اقتصادی، سیاسی، و آزادی دینی و مذهبی و بیان عقاید گشت.
اطاعت و احترام و دعا کردن برای اولیاء امور و پادشاهان در تعالیم مستقیم کتابمقدس خصوصا عهد جدید وجود دارد. خود عیسای مسیح هرگز سخنی بر ضد امپراطوری روم یا حکومت روم نگفت. اما این اطاعت و احترام هرگز به این منزله نبوده است که ایمانداران مسیحی ایمان خود را، اعتقاد خود را نفی کنند یا سکوت را اختیار کنند چون حکومت وقت با انها مخالف بود. پطرس و یوحنا روبروی شورای یهود گفتند آنها از خدا اطاعت میکنند نه از انسان. این شیرازۀ مسیحیت بوده است، مطیع و تسلیم بودن به خدا و نه به انسان. این طرز تفکر مسیحی آغازگر نبرد برای آزادی مذهبی بوده است. ما میتوانیم فرقۀ آنابابتیست ها، سیپرتیستها و نهایتا بابتیستها را در نبرد بر علیۀ استبداد مذهبی و آزادی بیان عقاید برای همۀ ادیان و همۀ مذاهب پیشرو بدانیم.
ث- تشکیل دانشگاهها
این صومعه های و فرقه های زاهد مسیحی بودند که در قرون وسطی آغازگر تشکیل مدارس تعلیمی در خصوص الهیات، صنعت، هنر، زبان و فنون کاری بودند. این دانشمندان مسیحی بودند که عینک، دستگاه چاپ، سیستم آبرسانی، کشاورزی، ابزار صنعتی را ابداع و آغازگر بودند. زیرا باور مسیحی تعلیم میداد که خدا انسان را به شباهت خود آفریده است و به او این قدرت و اختیار را داده است که بر خلقت و دست ساخت او حکمرانی کند. از آن لذت ببرد. بخشی از ترویج و مراقبت از آن باشد و باعث شود تا دیگر انسانها نیز از آن لذت ببرند. این الهیات مسیحی بود نه باورهای ضد موجودیت خدا که پیش قراول کنکاش و جستجو در طبیعت، آسمان، زمین و تمامی موجودات گشت و امکانات متعددی برای رشد دانش شد. شرق داروشناسی داشت اما شیمی نداشت، شرق پزشکی را داشت اما تلاش برای شناخت بدن انسان یا آناتومی و حفظ کردن جان بیمار را نداشت. گسترش و بسط دادن دانش شیمی و فیزیک و پزشکی ورای دیوارهای شرق نرفت. زیرا باور این بود که متعلق به آنان است. به باور مذهبی آنان است و نباید به کافران و غیرمسلمانان یاری کنند.
ج- موسیقی
این آمبروس کشیش کلیسای میلان بود که حوالی سالهای ۳۳۹ تا ۳۹۷ بعد از میلاد که با یاری گرفتن از مزامیر و سرودها، خواندن سرود عمومی را برای پرستش مسیحی در کلیسا آغاز کرد. بعدها آلات موسیقی بر طبق ایات کتابمقدس که میگوید خدا را با بربط و نی و دف و آلات موسیقی پرستش کنید( مزمور ۱۰۰: ۱- ۴ و ۱۴۷: ۷ و دوم سموئیل ۶: ۵ ) در کلیسا رواج یافت. نتهای موسیقی گسترش یافت. الات موسیقی پیشرفته شد. آنچه امروز بعنوان موسیقی دارید مدیون باورهای کلیسای مسیح میباشد که باید همواره در شادی و شور خدا را پرستش نمود.
چ- ادبیات و آثار فلسفی
از میان تمامی فیلسوفان نامدار مسیحی شاید بتوان آگوستین ( ۳۵۴- ۴۳۰ بعد از میلاد) را یکی از موثرترین الهیدان مسیحی نام برد. کمتر روشنفکری چه در شرق و چه در غرب وجود دارد که به نحوی از طرز تفکر و باور الهیاتی آگوستین تاثیر برنگرفته باشد. این ترجمۀ کتابمقدس از زبان عبری و یونانی به زبان لاتین توسط جروم در سال ۴۰۵ بعد از میلاد بود که ایمانداران مسیحی که زبان و فرهنگ آنها عوض شده بود با کتابمقدس به زبان اصلی خودشان آشنا شوند. بعدها ، وایکلییف و تیندل در اروپا کتابمقدس را به زبان انگلیسی ترجمه کردند. در دسترس قرار دادن ترجمۀ گویا و شیوای کتابمقدس توسط این عزیزان، آغازگر جنبش پروتستانها در اروپا بود. و وقتی کتابمقدس در دسترس عموم مردم قرار گرفت در دانشگاهها تدریس داده شد و همه توانستند از آن به راحتی و گویا به زبان مادری خود بخوانند انقلاب فرهنگی و اخلاقی در سراسر اروپا شعله ور شد. نگاه کنید به آنچه ادبیات کلیسایی، ایمانداران مسیحی که در قرون ۱۸ تا ۲۰ از خود باقی گذاشته اند.
مسیحیت و باورهای مسیحی فقط برای مسیحیان محدود نگشته است بلکه برای تمامی انسانها و مشتاقان دریافت حقیقت. آنچه مسیحیت از خود باقی گذاشت، فقط برای کلیسا نبود بلکه برای تمامی مردم روی زمین بود، بی ایمانان و ایمانداران. این باور از کجا نشات گرفته است؟ از خود عیسای مسیح. عیسای مسیح فقط برای یک قوم خاص به روی زمین نیامد، بلکه برای تمامی انسانها. تنها در این زمان است که میتوانیم این فرمایش او را درک کنیم که ” زیرا خدا جهان را اینقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که بر او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد.” ( یوحنا ۳: ۱۶ )

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...