جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / دفاعیات مسیحی / تاریخ و عیسای مسیح تاریخی

تاریخ و عیسای مسیح تاریخی

تاریخ و عیسای مسیح تاریخی
نوشتۀ: ح.گ
تاریخ یک رویداد است نه یک مرحلۀ زمانی. تاریخ یک واقعۀ انجام شده در یک زمان معین و مکان مشخص است. شما نمیتوانید یک واقعۀ تاریخی را قبول نکنید یا آن را رد کنید. همانطور که نمیتوانید محیط درونی یک دایره را عوض کنید یا آن را قبول نکنید! تاریخ همچنین مجموعۀ اطلاعات جمع آوری شده بر اساس تلاش باستانشناسان، اسناد ثبت شده توسط راویان وقت، جامعه شناسان و دیگر منابع میباشد، حتی در نظر گرفتن اصول جغرافیایی در زمان وقوع حوادث تاریخی.
مسیحیت یک مذهب تاریخی است؛ اما سخن گفتن از چنین مذهبی بدون سخن گفتن از عیسای مسیح که بنا کننده و عین خود تاریخ مسیحیت است بیهوده است. هر مذهب و آیین موجود دنیا بدون رهبران آن همچنان به حیات و بقای خود ادامه میدهد اما مسیحیت بدون عیسای مسیح و آن کس که بود و آن چه که کرد بقایی ندارد. یهودیت هنوز وجود دارد یهودیت با شریعت موسی آغاز شد، موسی از دنیا رفت اما شریعت باقی مانده است. اسلام با محمد بن عبدالله در عربستان آغاز میشود. با خود شریعت و باور دینی خودش را میاورد. محمد مُرد اما شریعت اسلام و آیین آن هنوز ادامه دارد. اما شما عیسای مسیح را از مسیحیت بردارید، فقط یک مذهب تصوری و افسانه ایی را دارید.
از میان چهار راوی بیان کنندۀ زندگی عیسای مسیح بر روی زمین، لوقا که یک پزشک بود، شاید برای فکر و سلیقۀ متفکر امروزی دانشجویان و پژوهشگران بسیار یاری کننده باشد تا نگاهی نزدیک به درک عیسای مسیح تاریخ بیاندازند. در انجیل لوقا در همان ابتدای گزارشی که لوقا برای تیوفلس مینویسد چنین میخوانیم ” تقدیم به تیوفلس عزیز! تا به حال نویسندگان بسیاری به نوشتن شرح وقایعی که در بین ما رخ داده است، اقدام کرده اند و آنچه را که به وسیلۀ شاهدان عینی اولیه و اعلام کنندگان آن پیام به ما رسیده است به قلم آورده اند. من نیز به نوبۀ خود، به عنوان کسی که جریان کامل این وقایع را جز به جز مطالعه و بررسی کرده است، صلاح دیدم که این پیشامدها را به ترتیب تاریخ وقوع برای تو بنویسم تا به حقیقت همۀ مطالبی که از آن اطلاع یافته ایی، پی ببری.” ( انجیل لوقا ۱: ۱- ۴ از ترجمۀ عصر جدید) آنچه لوقا از آن سخن میگوید، تمامی آنچه که ما بالا در خصوص تاریخ و امور تاریخی سخن گفته ایم را شامل میشود. یک واقعه روی داده است. شاهدان بسیاری به آن گواه داده اند. مدارک فراوانی وجود دارد. کسی اطلاعات را از نزدیک جمع آوری کرده است و آن را برای شخص دیگری مینویسد. آنچه لوقا برای تیوفلس مینویسد، خاطرات و داستان نیست، بلکه شرح حال یک واقعۀ تاریخی است. اما لوقا از چه امور و وقایعی سخن گفته و در خصوص چه چیزی این اطلاعات را جمع آوری کرده است؟ در بارۀ عیسای مسیح. در بارۀ تولد او، کار و زندگی زمینی او، مرگ او، قیام او از مرگ، صعود او به اسمان، نزول روح القدس ( در گزارش دوم لوقا به همین شخص که آن را نامۀ اعمال رسولان میشناسیم) تشکیل کلیسا، فعالیت و رشد کلیسا، جفا و آزار کلیسا، آگاهی از دشمنان درونی و معلمین دروغین مسیحیت.
بنابر این ما عیسای مسیح تاریخ را میتوانیم از چند بُعد بررسی کنیم:
الف- تولد عیسای مسیح
ب- زندگی و خدمت زمینی عیسای مسیح
پ- مرگ و قیام عیسای مسیح از مرگ
ت- شاگردان عیسای مسیح
ث- فعالیت کلیسا
حذف کردن، در نظر نگرفتن، نادیده گرفتن، رد کردن هر کدام از این وقایع بالا، حاکی بر عدم واقعیت گرایی در دانش شخصی و دینی میباشد، با رد کردن چنین وقایعی افراد و یا گروهها اصالت و درستی باور خود را به شدت به زیر سوال برده و واپس گرایی و غیر منطقی بودن خود را ثابت میکنند. در این میان میتوان چندین گروه، مذهب و باور دینی را نام برد:
الف- ناستیک ( حوالی ۱۵۰ بعد از میلاد)
از شخصی بنام شمعون مجوسی آغاز شد، همان شخصی که پطرس رسول در اعمال رسولان باب ۸ او را شدیدا توبیخ میکند. فرقه ایی که در همان ابتدای مسیحیت در میان کلیساهایی که در شهرهای رومی آغاز شده بود در ترکیبی از فلاسفۀ یونان، افسانه ها و داستان سرایی و الهیات مسیحی و یهودیت آغاز شد. گروه ناستیک کلام ثبت شده را به خوبی میدانستند. اما واقعیت عظیمی را از الهیات مسیحی نقض کردند و آن تولد جسمانی و زندگی جسمانی عیسای مسیح بر روی زمین بود. آنها مرگ جسمانی عیسای مسیح، رستاخیز او را از مرگ شدیدا رد کردند.
ب- مانیست ( حوالی ۲۱۶- ۲۷۷ بعد از میلاد )
فرقه ایی که از شخصی بنام مانی آغاز شد. این شخص که یک ایرانی بود، با ترکیب آیین زرتشت، یهودیت، مسیحیت، فلاسفۀ یونان، و دیگر باورها، تفکری تازه به زمانۀ خود ارائه داد. مانی با تعلیم خود تولد جسمانی عیسای مسیح، مرگ و رستاخیز عیسای مسیح را شدیدا رد کرد. و عیسای مسیح را نیکوتر و پاکتر از این میدانست که برای گناهان انسان فانی و زودگذر کشته شود.
پ- مونتانیست ها ( حوالی ۱۵۵ بعد از میلاد )
از شخصی بنام مونتانوس در میان کلیسا آغاز شد. او خود را مسیحی و پیرو او میدانست، اما در مرحله ایی در ایمان خود بینهایت به وجود روح القدس تاکید کرد و عیسای مسیح، کار و مرگ و قیام او را کم رنگ نشان داد تا جایی که خود را روح القدس خطاب کرد و آن وعدۀ عیسای مسیح در یوحنا ۱۴: ۱۶ که او را آن پشتیبان یا پارقلیط خطاب میکند را شخص خودش نامید.
ت- نستوریان ( حوالی ۳۸۱- ۴۵۲ بعد از میلاد )
از شخصی بنام شیخ نستوری آغاز شد، این شخص که خود را مسیحی میدانست، نتوانست این باور الهیات مسیحی را قبول کند که عیسای مسیح خدای متجسم بر روی زمین بود. او تماما الوهیت مسیح را رد کرد و فقط شبیه بودن مسیح را به خدا از حیث رفتار و اخلاق شخصی میدانست. این شخص بعدا به دلیل طرد شدن از طرف کلیسای روم به سمت ایران آمد و همین باور خود را در سمت شمال غربی ایران ترویج داد.
ث- اسلام ( حوالی ۵۱۷ بعد از میلاد و به بعد )
از شخصی بنام محمد بن عبدالله در سرزمین عربستان آغاز شد. متفکر اصلی این دین شخصی بود بنام سلمان فارسی. دارای اطلاعات فراوان از الهیات یهود، مسیحیت، فلسفۀ یونان و دیگر باورهای آن زمان. این دین، مرگ عیسای مسیح را بر بالای صلیب رد کرد. و تمامی باورهای الهیاتی کلیسای اولیه، پدران کلیسا، اعتقاد نامه های نیقیه ( ۳۲۵ بعد از میلاد) اعتقاد نامۀ کنستانتین ( ۳۸۱ بعد از میلاد ) اعتقاد نامۀ افسس ( ۴۳۱ بعد از میلاد ) و اعتقاد نامۀ کلسدون ( ۴۵۱ بعد از میلاد) که به تصویب و تایید پدران کلیسا رسیده بود را در خصوص مقام و الوهیت عیسای مسیح، مرگ و رستاخیز او، و اساس کلیسای مسیح، بی نقض و کامل بودن کتابمقدس، را شدیدا رد کرد و ایمانداران مسیحی را که چنین باوری داشتند را شکنجه و آزار داده و هنوز هم میدهد.
جای آن نیست که به این لیست فرقه های گمراه مسیحی عصر حاضر را نام ببریم؛ فرقه هایی مانند شاهدان یهوه، مورمون ها، جیزز انلی، کلیسای ساینتالوژی،…و آنها را بررسی کرد. قصد این مقاله این بود که برای شما این حقیقت تاریخی را بر طبق اسناد و واقعیتهای تاریخ بار دیگر بیان کند که مسیحیت یک آیین تاریخی است و این آیین تاریخی با شخص خود عیسای مسیح آغاز میگردد. نادیده گرفتن هر کدام از ابعاد زندگی عیسای مسیح، نادیده گرفتن یک حقیقت زنده است.
پس دوست عزیز!
بار دیگر اگر قصد کردی در بارۀ عیسای مسیح فکر کنی، یا از او بیشتر بدانی، از او فقط بعنوان یک شخص آرمانی، یک معلم اخلاقی خوب، یک پیامبر معصوم، نام نبر. نمیگویم او چنین شخصی نبود، میگویم او بسی فراتر از فقط همین تعاریف مختصر بود.
او یک شخص تاریخی است که با او تاریخ یک ایمان شکل گرفته است.
انتظار آمدن او بر طبق اسناد ثبت شدۀ کتب موسی، انبیاء و مزامیر به مدت صدها سال کشیده شده بود.
تولد جسمانی او پیش بینی شده بود.
پیام او آمدن ملکوت خدا بود.
دعوت او، توبه کردن از گناهان و ایمان آوردن به او بود.
کارهای شگفت و معجزات عظیم او شهرۀ عام شده بود.
خدمت او به مردم نیازمند و دردمند در سراسر دنیای آن روز پخش شده بود.
هدف او، مرگ بر صلیب برای پرداخت کفاره و جریمۀ گناهان انسان بود.
خود خدا با برخیزانیدن او از مرگ در روز سوم مرگ او، تمامی سخنان و وعده های او را تایید نمود.
سپس این وعده ها را با فرستادن روح القدس و سکونت دادن آن در تک تک ایمانداران مهر و موم کرد.
او افرادی را مستقیما به نام بعنوان شاگردان خود فراخوانده بود و از انها آیین خود را بر روی زمین گسترش داد.
او کلیسای خود را تشکیل داد.
کلام مقدس خود را خالی از هر اشتباه و نقصانی حفظ نمود.
حیات کلیسا، مقابله با تحمل جفای بیرون، و مقابله با ریا و کفر درون، به مدت هزاران سال از بی همتا بودن شخص او، از بی نظیر بودن راه او و از درستی حقیقت بیان شده توسط دهان شیرین او سخن گفته است.
اگر با نگاهی منصفانه و با فکری سلیم و جستجوگر به تمدن و رشد فرهنگ جهانی نظر کنید؛ به هنر، ادبیات، صنعت، روابط جهانی، و در هر جایی که شما نمایی از محبت، گذشت، فروتنی، فداکاری، بخشش، نیکوکاری، خیرخواهی میبینید، شما رد پای عیسای مسیح را خواهید دید. تعلیم او را خواهید دید. فعالیت کلیسای او را خواهید دید. کتابمقدسی که از عیسای مسیح تاریخ و کار و خدمت او سخن گفته است را خواهید دید. او فقط یک شخص عادی نیست یا فقط یک پیامبر معصوم. او عیسای مسیح تاریخ است. او آغاز مسیحیت است. او همه چیز ماست و بدون او ما هیچ هستیم. به این حقیقت چنگ بزن و افتخار کن که نامت مسیحی ست!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...