یکشنبه , ۳۰ مهر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / تثلیث مقدس و عدم درک قرآن در بارۀ آن.

تثلیث مقدس و عدم درک قرآن در بارۀ آن.

” تثلیث مقدس ”
آیا مسیحیان به سه خدا معتقدند؟

پس از گذشت دو هزار سال گمان میرسد مفهوم ” تثلیث مقدس ” نه تنها برای آنانی که به عیسای مسیح ایمان ندارند غیر قابل درک است.بلکه حتی برای کسانی که به مسیح ایمان دارند ،گاهاً آن را زایدۀ تصورات نادرست و برداشت های نادرست گروهی خاص می دانند.اما متاسفانه هنگامی که به متون موجود در کتابمقدس (عهد عتیق و عهد جدید) رجوع میکنیم، اسناد و نوشته هایی را می بینیم که به وضوح و به روشنی در خصوص این مقوله سخن گفته اند؛و این جای بسیار تاسف را برای تمام آن ناباوران به این بحث را باقی می گذارد.امروز قصد داریم با هم سفری به عمق ایه ها و نوشتجات کتابمقدس داشته باشیم و باورها و اندیشه های تمامی اینان را در معرض تابش آفتاب حقیقت بگذاریم.تا بر آنان بدرخشد.شاید این آغازی باشد بر تمامی راه کسانی که نه سالیان بلکه قرن ها سرگردان هستند.
در قران سورۀ المائده آیۀ ۱۷( از ترجمۀ عبدالمحمد آیتی از انتشارات سروش ،واحد احیای هنرهای اسلامی چاپ تهران ۱۳۷۴ ) می خوانیم که :
” لقد کفرالذین قالو الله هوالمسیح ابن مریم.”
ترجمۀ فارسی: آنان که گفتند که خدا همان مسیح پسر مریم است.کافر شدند.
مجددا در همین سوره ایۀ ۷۳ ( به نقل از همان ترجمۀ قید شدۀ بالا ) می خوانیم که :
” لقد کفرالذین قالوا ان الله ثالث ثلثه و ما من اله الا اله واحد و ان لم ینتهوا عما یقولون لهین الذین کفر و امنهم عذاب الیم.”
ترجمۀ فارسی:آنانی که گفتند ” الله سومین سه است ،کافر شدند،در حالی که هیچ خدایی جز الله نیست.اگر از آنچه می گویند باز ناایستند به کافرانشان عذابی درد آور خواهد رسید.
با توجه به نداشتن تاریخ دقیق جمع آوری قران و با توجه به نوشتجات انجیل که از رویدادها و زندگی فردی بنام عیسای مسیح سخن می گویند و حدوداً ششصد سال قبل از تولد حضرت محمد نوشته شده اند ؛می بینیم آنچه که در آیه های بالا می خوانیم با آنچه که ما از سرچشمۀ اطلاعات در بارۀ زندگی و عقاید عیسای ملقب به مسیح بر زمین بدست می آوریم سر اختلاف و تضاد دارند.به زبانی ساده تر می خوانیم که قران به روشنی از الوهیت مسیح و کل موضوع تثلیث مقدس ایراد گرفته ، آن را رد کرده و تمامی باورکنندگان آن را کافر می داند.و این اتهامی ست کاملا مستقیم به شیرازه و بنیان مسیحیت.
فرصت را غنیمت می شماریم و در اینجا به تمامی برداشتها و باورهای موجود در تضاد با کتابمقدس احترام می گذاریم ،از هر نژاد و هر آیین و هر مذهب ،هر چند کاملا با آنها مخالفیم اما مخالفت ما با ایشان مانع دوست نداشتن آنان نمی شود ! از اینرو ابدا قصد تحمیل کردن باورهای خود را بر آنان نداشته و نخواهیم داشت.ما به این باوریم که نیروی حقیقت بس عظیم تر و بس شکننده تر از نوشته های جوهری ماست!به زبانی دیگر ما برای اثبات حقیقت با شما به جنگ در نمی آییم و در مقابل شما صف آرایی نمی کنیم( تنها اسلحۀ ما هم در دفاع وهم در حمله داشتن زندگی پاک و بی آلایش است. پولس رسول دوم قرنتیان ۶ : ۷ )،بلکه ما حقیقت را بیان می کنیم آنگاه می گذاریم تا خود حقیقت در شما به جنگ در آید! سوال اینجاست : آیا شما آمادۀ این نبرد هستید یا نه؟آیا شما آمادۀ این سفر به روشنایی حقیقت هستید یا نه؟یا که فکر می کنید شما اهلش نیستید؟!اما یک چیز را هرگز فراموش نکنید ،حقیقت خارج از ما زنده است و به زنده بودن خود ادامه می دهد.چه او را بپذیرید ؛چه او را نپذیرید !او به ما احتیاج ندارد تا خود را ثابت کند ،این ما هستیم که به او نیازمندیم تا در ما ثابت شود!و یک اصل دیگر را نیز فراموش نکنید:حقیقت با مرگ ما نمیمیرد ،بلکه او همواره زنده می ماند تا روزی که صاحب اصلی اش او را باز پس بستاند !خوشابحال آنانیکه گوش شنوا دارند و می شنوند!
اکنون اجازه بدهید تا گفتگوی خود را با این سوال آغاز کنیم :

۱-تثلیث مقدس چیست ؟و دلایل باور آن چه می تواند باشد؟
من می گویم “اگر دنبال انگشتر گرانقیمت میگردی ؛باید بری تو یک ” زرگری ” خوب ،نه تو یک ” بقالی” خوب!!” .منظورم از این طنز این است که اگر ما قصد داریم چیزی در بارۀ زندگی ؛رفتار،شخصیت عیسای مسیح بدانیم باید قبل از اینکه از تمامی آدرس های جورواجور و نقشه های ضد و نقیض سرگردان و گم و گور شویم ! مستقیم به خود کتاب راهنمای حقیقی مسیحیت ؛ یعنی انجیل و یا عهد جدید رجوع کنیم،آن را بخوانیم.تعمق کنیم ،بدنبال پاسخ سوالات خود بگردیم تا سوالهای ما پاسخ داده نشده است از پا نایستیم .
بنابراین برای پاسخ دادن به سوال مذکور و زدودن تمامی سوء تعبیرات ،به منبع اصلی و سرچشمۀ باور خود یعنی از آیه های کتابمقدس در بارۀ ” تثلیث مقدس ” کمک خواهیم گرفت، آغاز بیان ” تثلیث مقدس ” را بیش از هفتصد سال قبل از آمدن مسیح در کتابمقدس خواهیم دید و وجود آن را در بین شاگردان مسیح می بینیم ؛سپس بعد از نشان دادن اسناد موجود ؛ خود شما خواهید دید که مبحث ” تثلیث مقدس ” نه تنها زایدۀ افکار کافران از دید قران نیست.بلکه بر خلاف باور آیه های قرآن ” تثلیث مقدس ” هستۀ مرکزی و ستون های تغییر ناپذیر باور مسیحیت است.اجازه بدهید کمی عمیق تر رویم و از ریشه آغاز کنیم و با هم رد پای ایمان و قبول تثلیث مقدس را در کتابمقدس ببینیم ؛اما قبل از آن بگذارید تا توقف کوتاهی داشته باشیم در درک معنای لغوی و ظاهری ” تثلیث مقدس ” :

تثلیث یعنی چه؟

” از کملۀ عربی ثلث گرفته شده یعنی سه گانه. تثلیث در مسیحیت دارای سه عضو میباشد.و این سه عضو ارتباطی کاملا مستقیم و زنده و زنجیروار با هم دارند.سه شخصیت متفاوت اما در عین واحد یکسان .سه عضو مجزا و منفرد اما در عین واحد مشترک.این سه عضو با هم ترکیب و جمع نمیگردند تا تشکیل یک اتحاد سه گانه را بدهند.بلکه این سه عضو در هم ،با هم ،عمل کرده و یک واحد هستند و تشکیل اتحاد یگانه ای را با هم می دهند.در واقع به زبان اعداد دیگران می گویند تثلیث یعنی : ۱+۱+۱ =۳ از اینرو ما را متهم به شرک و سه گانه پرستی می کنند ؛همانطور که در آیات قران با هم دیدیم.اما ما با همان زبان اعداد به آنها می گوئیم تثلیث یعنی : ۱x1x1=1(!)
اجازه بدهید تا مثالی دیگر برای شما بزنیم:
با یک خودکار بر روی یک کاغذ سفید یک مثلث متساوی الاضلاع رسم کنید .(مثلثی که سه ضلع و سه زاویۀ آن با هم برابر باشند)در راس این مثلث بنویسید: خدا .در راس دوم آن عیسای مسیح و راس آن روح القدس.اکنون در مرکز این مثلث دایره ای کوچکی رسم کنید طوریکه مثلث بر آن محیط باشد.و در مرکز این دایره بنویسید : خدا.حال در هر کدام از اضلاع بیرونی این مثلث بنویسید : نیست.سپس از راس و زوایای داخلی این مثلث به دایرۀ مرکزی وصل کنید و بر آن بنویسید : هست. این شکل در واقع نمایی ساده و جامع برای درک کار و باور مسیحی ما در بارۀ تثلیث مقدس میباشد.

اکنون خوب به این مثلث دقت نمایید. جای این را دارد که بگوئیم .راس و یا سر این مثلث را خدا تشکیل میدهد بعنوان تنها حاکم بر هستی و داور بر هست و نیست که نهان و آشکار را میداند (در خلوت در حضور پدر نادیده خود دعا کن و پدری که هیچ چیز از نظر او پنهان نیست اجر تو را خواهد داد. از فرمایشات مسیح متی ۶ : ۶ ) زمانها و آینده را در دست خود دارد ( برای شما لزومی ندارد که تاریخها و زمانهایی را که پدر در اختیار خود نگهداشته است بدانید. از فرمایشات مسیح نامۀ اعمال ۱ : ۷ ) او در واقع نه تنها در راس این مثلث قرار دارد بلکه همچنین در مرکز این مثلث.و جالب این است که همانطور که خدا در راس و مرکز این مثلث قرار دارد و نقش اساسی این مثلث را به عهده گرفته است اما بدون دو عضو دیگر این مثلث یعنی عیسای مسیح و روح القدس در واقع ذات و شخصیت او برای ما ناشناس باقی می ماند.چرا؟
پاسخ خیلی روشن است :
مسلما کاری که عیسای مسیح بر روی زمین بین انسانهای گناهکار انجام داد نه از دست خدا بر میامد و نه از دست روح القدس !خدا روح است.چطور خدا میتوانست تشنه و گرسنه شود و یا اشک بریزد و یا در عروسی شرکت کند و یا در عزاداری برود.چطور خدا می توانست،توهین شود،آب دهان به صورتش ریخته شود ،شلاق بخورد ،بر صلیب میخکوب شود و جان بدهد؟ این فقط از عیسای مسیح عضو دوم این مثلث بر میامد.اما وقتی مسیح بر صلیب مصلوب شد او تماما طرح خدا را اجراء کرد.به زبانی ساده :خدا نمی توانست به زمین بیاید ،در مسیح بر زمین آمد و بر صلیب مصلوب شد.
و دقیقا این اصل در بارۀ روح القدس نیز به همین طریق صادق است.مسیح نمی توانست خود را بزایاند!!باید روح القدس بر دختر باکره ای نزول میکرد.تا از رحم این دختر مسیح موعود بدنیا بیاید.و این نه کار خدا بود و نه مسیح .
مسیح بعد از قیامش از مرگ به شاگردانش فرمود:” اگر من نروم پشتیبانتان پیش شما نمی آید.” او داشت از روح القدس حرف میزد.و ده روز بعد از صعودش به آسمان این روح القدس بود که بر شاگردان مانند زبانۀ آتشی وارد شد نه خدا و نه مسیح!
ما جلوتر به آیاتی بیشتر در این باره اشاره خواهیم کرد.
اکنون اجازه بدهید تا باهم به آیات و اسنادی از کتابمقدس نگاه کنیم که در آن مستقیما اما نه مشخصا به تثلیث مقدس اشاره کرده اند.و خواهیم دید که این سه عضو مانند یک واحد در هم ، با هم ،از هم عمل میکنند.
از کتاب اشعیاء نبی (زیسته در ۷۰۰ قبل از میلاد مسیح)فصل یازدهم ،ایه های اول و دوم را با هم نگاه کنیم:
” و نهالی از تنۀ یسی بیرون آمده شاخۀ از ریشه هایش خواهد شکفت.و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت.”
( ” یسی ” پدر داوود بود.” مسیح ” از نسل داوود بود.” نهالی از تنۀ یسی ” در واقع همان پیش گویی آمدن مسیح موعود است.همانطور که در ترکیب بندی رنگ ها نشان داده ایم :
” روح ” یک شخصیت؛” خداوند ” یک شخصیت ، و ” او ” ( نهالی از تنۀ یسی
( مسیح) یک شخصیت کاملا مجزا هستند ،اما شما میتوانید یک واحد را در این دو ایه به وضوح و روشنی مشاهده نمائید.)

سند دوم ،مجددا از همین کتاب اشعیاء نبی خواهد بود.فصل ۴۸ آیه های ۱۶ و ۱۷ :

” بمن نزدیک شده این را بشنوید ،از ابتدا در خفا تکلم ننمود م و از زمانیکه این واقع شد من در آنجا هستم و الان خداوند یهوه مرا و روح خود را فرستاده است.”
( مجددا ما در این ایات سه عضو تثلیث را می بینیم که با هم مشترکاً یک هدف اصلی را دنبال می نمایند.)

اکنون به نوشتجات عهد جدید برویم و وجود تثلیث را در آنها ببینیم :
از انجیل به نوشتۀ مرقس که حوالی سالهای ۵۵ میلادی نوشته شده است( یعنی تقریبا ۷۰۰ سال قبل از قرآن !) می خوانیم که :

” در این هنگام عیسی از ناصرۀ جلیل آمد و در رود اردن از یحیی تعمید گرفت.همینکه عیسی از آب بیرون آمد دید که آسمان شکافته شد و روح القدس بصورت کبوتری به سوی او فرود آمد.و آوازی از آسمان شنیده شده که میگفت :” تو پسر عزیز من هستی،از تو خشنودم.”
( انجیل مرقس ۱ : ۹-۱۱ )

و دستور مستقیم خود خداوندمان عیسای مسیح به شاگردان خود در آخرین سخنان خود قبل از اینکه نزد پدر آسمانی ما بالا رود:
” تمام قدرت در آسمان و بر روی زمین به من داده شده است.بروید و همۀ ملتها را شاگرد من سازید و آنها را به نام پدر و پسر و روح القدس تعمید دهید.” ( انجیل متی ۲۸ : ۱۹ )

اگر کسی قصد دارد به ما اتهام کفر بزند در واقع به عیسای مسیح اتهام کفر زده است !زیرا نه تنها در این آیه؛ بلکه عیسای مسیح بارها در کلام سخنان خود به آن اشاره نموده است.به نمونه ای دیگر توجه نمایید:
: اگر مرا دوست دارید دستورهای مرا اطاعت خواهید کرد و من از پدر درخواست خواهم کرد و او پشتیبان دیگری به شما خواهد داد که همیشه به شما بماند یعنی همان روح راستی که جهان نمی تواند او را بپذیرد زیرا او را نمی بیند و نمیشناسد ولی شما او رامی شناسید ،چون او پیش شما میماند و در شما خواهد بود.” ( از انجیل یوحنا ۱۴: ۱۵-۱۷ )

و از قلم پطرس شاگرد یهودی زاده و سالخورده عیسای مسیح که در دوران سال خوردگی خود حوالی ۶۵-۷۰ میلادی ( یعنی تقریبا ۵۰۰ سال قبل از تولد حضرت محمد ! )می خوانیم که :
” برگزیدگان بر حسب علم سابق خدای پدر به تقدیس روح برای اطاعت و پاشیدن خون عیسای مسیح ،فیض و سلامتی بر شما افزون باد.” ( نامۀ اول پطرس ۱ : ۲ )
اکنون اجازه دهید بعد از اینکه تثلیث مقدس را در یک ترکیب سه گانه دیدیم و آیه هایی در این رابطه با هم خواندیم ،به این اعضاء به صورت جداگانه نگاه کرده و عمل آنان را ببینیم که چسان کاملا متفاوت از هم هستند!

عضو اول :

خدا:

تنها اوست که صاحب هست و نیست و توانا بر هر چیز است.
باید این را بدانیم و ما این را می دانیم که ،این تنها خداست که جهان را آفرید و این را مسیح بخوبی میدانست.حتی مسیح این را هم می دانست که این تنها خداست که روزی دهنده است( به دعای ربانی مسیح که به شاگردانش آموزاند توجه کنید : نان کفاف ما را امروز به ما بده.) این تنها خداست که برکت دهنده است (در موقع شام عیسی نان را گرفت و پس از شکرگزاری آن را پاره کرد و به شاگردان داد.)این تنها خداست که میداند کی روز داوری خواهد بود( برای شما لزومی ندارد که تاریخها و زمانهایی را که پدر در اختیار خود نگهداشته است بدانید. ) و نهایتا این تنها نقشه و ارادۀ خدا بود که باید انجام میشد تا او بر صلیب مصلوب شود.( ای پدر اگر راه دیگری نیست جز این که من این پیاله را بنوشم پس ارادۀ تو انجام شود.)
و نه تنها این آیات بلکه ایات فراوان دیگری وجود دارد که گواه بر این مصداق میباشد که مسیح از قدرت بلامنازعه و مطلق خدا کاملا آگاهی داشت:
” چرا در بارۀ نیکی از من سوال میکنی؟فقط یکی نیکوست.”
( متی ۱۹ : ۱۷ )

” اما پدر آسمانی شما میداند که شما به همۀ این چیزها احتیاج دارید.”
( متی ۶: ۳۲ )

” پس سنگ را از جلوی قبر برداشتند.آنگاه عیسی به آسمان نگاه کردو گفت : ” ای پدر ،تو را شکر میکنم که سخن مرا شنیده ای.” ( یوحنا ۱۱ : ۴۱ )

” ای پدر روح خود را به تو تسلیم میکنم.” ( لوقا ۲۳ : ۴۶ )
و این را نه تنها مسیح قلبا و روحاً به آن باور داشت بلکه شاگردان نیز این را می دانستند که وجود خدا ، وجودی مجزا از مسیح است.
” خدا همین عیسی را پس از مرگ زنده کرد و همۀ ما بر آن گواه هستیم.”
( اعمال ۲ : ۳۲ )
عضو دوم:

عیسای مسیح:

خداوند درست زمانی که آدم و حوا در باغ عدن از فرمان خدا سرپیچی نمودند و گناه ورزیدند به انسان وعده داد که نجات دهنده ای خواهد آمد و دشمن آنان که آنان را فریب داده بود یعنی شیطان را نابود میسازد.تمام تاریخ بشریت و هستی در یک انتظار بسر میبرد تا این نجات دهند بیاید و انسان را از بند زنجیرهای اسارت گناه برای همیشه آزاد سازد.انسان عجله داشت،اما نه خدا!خداوند باید طرح خود را در زمانی مشخص و ساعتی معلوم و در مکانی از پیش تعیین شده کامل می نمود، و آن زمان زمانی بود که خداوند می توانست بیشترین نتیجه را از فرستادن مسیح بر زمین حاصل نماید ،طرح الهی خود را برای رستگاری انسان کامل کند تا پس از آن همه فرصت داشته باشند از گناهان خود توبه نمایند و مقبول خداوند گردند. ما با هم در مقاله ای بنام ” مرگ ،رستاخیز مسیح و دلایل باور آن ” که در همین سایت میتوانید به آن رجوع نمایید؛ بیان کردیم که چرا خداوند باید برای اجرا و انجام این طرح خود حتما مسیح و نجات دهندۀ موعود را اجازه میداد تا کشته شود؟و چرا اصلا خدا با انسان به در مذاکره وارد نشد؟!…میدانید! آمدن مسیح در زمانی که از مریم باکره بدنیا آمد.پایان و به بن بست رسیدن انسان در پس تمام مذاکراتش و عهد شکنی های او به خدا بوده است!
نه تنها مرگ مسیح بر صلیب توانست تمام نقشه های رستگاری خدا برای انسان را کامل سازد ؛بلکه زندگی مسیح در مدتی که بر زمین بود نیز کامل کننده و شناسانندۀ شخصیت خدای ناشناخته برای تمامی هستی بود و این را فقط و فقط عیسای مسیح با زندگی خود در بین دردمندان،کوران،مفلوجان،جذامیان،روسپیان،باجگیران می توانست به جامۀ عمل بپوشاند.کاری که مسیح بر روی زمین انجام داد تنها از شخص خود او یعنی همان عیسای ناصری که مسیح بود امکان پذیر بود.اما او با تمام بودن و زیستن و تعالیم و رفتار خود خدا را با چهره ای واضح و روشن به همۀ ما نشان داد.کور مادرزاد را شفا داد( کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد).طوفان را آرام کرد.( کاری که فقط خدا میتواند انجام دهد).گناهان را آمرزید.(کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد.)آب را به شراب تبدیل نمود.( کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد.)مرده را زنده نمود.( کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد)از اسرار و نهان آدمیان آگاه بود(کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد.)نان را برکت داد.(کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد.)پس از سه روز از دنیای مرده گان زنده گشت.(کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد.) خلاصۀ کلام:
” کسی هرگز خدا را ندیده است اما آن فرزند یگانه ای که در ذات پدر و از همه به او نزدیکتر است او را شناسانیده است.” ( یوحنا ۱ : ۱۸ )
و پولس رسول که:
” …مسیح را که صورت خدای نادیده است…” ( دوم قرنتیان ۴ : ۴ )
و یا:
” مسیح صورت و مظهر خدای نادیده است.” ( کولسیان ۱: ۱۵ )
و یا در نامۀ عبرانیان ۱ : ۳ که:
” آن پسر فروغ جلال خدا و مظهر کامل وجود اوست.”
و چون پسری که تمام این شباهتها را به پدر خود دارد ،و ما او را فرزند پدرش می خوانیم.مسیح نیز بدلیل تمام این شباهتها به خدای زنده به پسر خدا ملقب گشته است.نه اینکه خدا فرزند جسمانی داشته باشد ،که خدا نه تکثیر می گردد و نه منکسر.گوش کنند کسانی که گوش شنوا دارند.

عضو سوم:

روح القدس:

از همان روز اول پیدایش ،روح خدا در کار خلق هستی بود.
” و زمین تهی و بائر بود و تاریکی بر روی لجّه و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت.” ( پیدایش ۱ : ۲ )
پس آمدن روح القدس یک شبه نبود! ساخته پرداختۀ ذهن شاگردان مسیح هم نبود!بلکه همچنین تقریبا ۷۰۰ سال قبل از آمدن مسیح و ۱۳۰۰ سال قبل از تولد حضرت محمد پیشگویی شده بود!
” و دل تازه بشما خواهم داد و روح تازه در اندرون شما خواهم نهاد و دل سنگی را از جسد شما دور کرده دل گوشتین بشما خواهم داد.و روح خود را در اندرون شما خواهم نهاد و شما را بفرایض خود سالک خواهم گردانید.”
( از حزقیال ۳۶ : ۲۶-۲۷ )
و این روح پاک خدا آمد تا بعد از مصلوب شدن مسیح و تمام و کامل کردن طرح خدا برای رستگاری نوع بشر بنا به همان وعدۀ خدا در انسان بماند و با او زندگی کند.
” و بعد از آن روح خود را بر همۀ بشر خواهم ریخت.” ( یوئیل ۲ : ۲۸ )
و به همین دلیل بود که عیسای مسیح این وعدۀ خدا را برای انسان عملی نمود.تا همه با ایمان به او شامل این وعدۀ خدای زنده گردند و روح او را دریافت نمایند.

” با وجود این ،این حقیقت را به شما می گویم که رفتن من برای شما بهتر است زیرا اگر من نروم پشتیبانتان پیش شما نمی اید اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد و وقتی او میاید جهان را در مورد گناه و عدالت و مکافات متقاعد میسازد.”
( از انجیل یوحنا ۱۶ : ۷ – ۸ )
کار روح القدس در رشد و باروری ایمان یک مسیحی بسیار حائز اهمیت و اساسی میباشد.روح القدس در ایمان ما و در ما چون یک شخص زنده و جان دار عمل میکند و ما را در جهات بسیاری تقویت و آماده میسازد.

۱-روح القدس به ما کتابمقدس را تعلیم میدهد.
“اما پشتیبان شما یعنی روح القدس که پدر بنام من خواهد فرستاد همه چیز را به شما تعلیم خواهد داد و آنچه را به شما گفته ام به یاد شما خواهد آورد.”
( یوحنا ۱۴ : ۲۶ )
۲-روح القدس راهنمای حقیقت است.
” در هر حال وقتی او که روح راستی بیاید شما را به تمام حقیقت رهبری خواهد کرد زیرا از خود سحن نخواهد گفت بلکه فقط در بارۀ آنچه بشنود سخن میگوید و شما را از امور آینده باخبر میسازد.”
( انجیل یوحنا ۱۶ : ۱۳ )
۳-روح القدس قدرت دهنده است.
” اما وقتی روح القدس بر شما نازل شود قدرت خواهید یافت و در اورشلیم و تمام یهودیه و سامره و تا دور افتاده ترین نقاط عالم شاهدان من خواهید بود.”
( از نامۀ اعمال ۱ : ۸ )
۴-روح القدس تضمین کنندۀ نجات مسیح در ماست.
” شما نیز وقتی پیام حقیقت یعنی مژدۀ نجات خود را شنیدید و به او ایمان آوردید با او متحد شدید و خدا با اعطای روح القدس که قبلا وعدۀ داده بود مهر مالکیت خود را بر شما نهاده است.” ( از نامه به افسسیان ۱ : ۱۳ )
( یک نکته: ما تا به اینجا چندین آیه را باهم دیدیم آیا شما هیچ دیدید که این آیه ها در اشارۀ خود به آمدن روح القدس در واقع به آمدن انسان و یا پیامبری اشاره ای کنند ؟! آیا به نظر شما روح می تواند انسان باشد؟!پس مسیح بعد از خود وعدۀ آمدن هیچ پیامبری را نداد.و شاگردان مسیح نیز منتظر آمدن پیامبر دیگری نبودند در حالی که استاد و خداوندشان در بالای صلیب فریاد زده بود که : ” تمام شد.”.اگر بنا بود پیامبر دیگری بعد از مسیح بیاید ( بر مبنای ادعای مسلمانان) مرگ مسیح بر بالای صلیب بیهوده بود. و مسیح که به تمام شاگردان خود گفته بود “: پسر انسان( لقب مسیح)بزودی به دست مردم تسلیم می گردد و آنان او را خواهند کشت ولی او در روز سوم باز زنده خواهد شد.” ( انجیل متی ۱۷ : ۲۳ ) به شاگردان خود دروغ گفته که خواهد مرد ،و اینکه روح القدس را برای آنان خواهد فرستاد تا با آنان باشد تا انقضای عالم و تا بازگشت دوبارۀ او!! و ما میدانیم که مسیح هرگز گناهی نکرد.زیرا دروغ گفتن یک گناه است.)
دوست گرامی !

ما هرگز فرصت نداشته ایم تا از حقیقت واقعی مسیح و مسیحیت راستین چیزی بدانیم و آن به دلیل دو
” ت ” بزرگ بوده است !

۱-ترس
۲-تعصب
و ترکیب این دو متاسفانه سومین ” ت ” بزرگ را برای ملت و نسل ما حاصل کرده است:
۳-تحجّر
ابتدا ترس را در ما ایجاد کردند و با آن بر ما حکومت کردند تا مبادا باورها و عقاید انان به زیر سوال رود.اما دوست گرامی چرا تعصب در ترس ؟ همۀ ما یکبار زاده میگردیم و یکبار میمیریم ،و تمام ما روبروی یک خدا برای داوری خواهیم ایستاد.شرم در شکستن تعصبات نباید باشد.شرم باید در ترس زیستن باشد.که آن تحجر را می زاید.در مسیحیت هیچکس مسیحی بدنیا نمی آید و در گوش نوزاد نمی گویند که تو مسیحی هستی،او باید در مسیح تولد تازه بدست بیاورد ،او باید مسیح را بشناسد با او رابطه ای شخصی داشته باشد ،گناهانش را روزانه اعتراف کند تا روزی که گناهانش کم و کم و کمتر گردند و او بسمت تقدس و پاکی برود.

دوست گرامی!

تو زیباترین و دوست داشتنی ترین پدیدۀ خداوند برای خود خدا هستی!او تو را نه به ترس نه به تعصب و نه به تحجر خوانده است بلکه او تو را همین امروز در همین لحظه به تقدس و تولد تازه فراخوانده است.
یک مسیحی در دردها از روح القدس قوت میگیرد و تا به آخر صلیبش را چون استادش می کشد تا ارادۀ خدا خود را برآورد.یک مسیحی همواره به دردهای استاد و نجات دهندۀ خود مسیح می اندیشد به دردی که او برای آزادی او کشید و رستگاری و حیاتی که امروز نصیب او گردیده است.آنگاه پر از روح نزد خدای پدر دعا می کند تا مگر فرصت بیشتر داشته باشد تا نجات دهند اش را بهتر بشناسد.یک مسیحی خدا را پادشاه قلب خود می داند ،مسیح را نمونۀ زندگی خود می داند و روح القدس را جلودار خود.یک مسیحی در روح دعا می کند در روح مطالعه میکند در روح زندگی میکند و در روح رشد میکند ،او همواره بیاد محبت خدای زنده در قربانی کردن مسیح بر صلیب هست و آن را هرگز فراموش نمیکند.یک مسیحی نه اینکه سه تا خدا را بپرستد ،بلکه تماما یک خدا را با تمام قلب و جان و روح خود در روح و در محبت مسیح دوست دارد.

ایا شما حاضرید تا چنین قدرت پر شکوهی را که سازنده و پربرکت و پر از نشاط و شادی هست را از آن خود کنید؟چنین تثلیث مقدس و شکوهمندی که میتواند شما را از ترس و تعصب و تمامی تحجرات دیرینه برای همیشه دور سازد و به شما شخصیتی نو و تازه عطا نماید؟آیا حاضرید؟
کافیست تا تو تماما به ضعف و ناتوانی و گناهان خود قلبا نزد عیسای مسیح به آن اعتراف کنی و بگویی که :
ای عیسای مسیح ،من گناهکارم !من فرمان و دستورات خداوند را اطاعت نکرده ام و اقرار می کنم که قادر به انجام آنها به خودی خود نیستم و نخواهم بود. بار سنگینی را بر شانه های خود احساس میکنم که گویی مرا به قعر تاریکی و یاس فرو میبرد. مسیح عزیز! تو بخاطر گناهان من بر صلیب قربانی شدی و جان عزیزت را بخاطر خطاهای من دادی در حالی که مرا نمی شناختی.چقدر تو مرا دوست داشتی !اکنون از تو دعوت میکنم که به قلب من بیایی و مرا شاگرد خود بسازی. یک شخصیت تازه برای خدا تا بتوانم با هدایت روح القدس در پاکی ای که تو نصیبم کرده ای با آزادی و فراغت در تو و با تو زندگی کنم.و خدا را پادشاه قلب و جان خود بدانم .آمین

دوست من!
با این اعتراف ساده ما معتقدیم که تو در راه کسب یک تولد تازه هستی.
لطفاً کتابمقدس را بخوان .در فعالیتهای کلیسای محلی خودت شرکت کن و از این فیض و مهر خدا ،هم خودت لذت ببر و هم لذتش را با دیگران شریک شو.به امید آن روز.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس و قرآن نوشتۀ: ح.گ ایمان مسیحی ما بر ...