جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / ترس مقدس از خدا

ترس مقدس از خدا

ترس مقدس از خدا

نوشتۀ: ح.گ

مقاله ایی در چند قسمت

” بلکه به شما نشان میدهم که از که باید ترسید از او بترسید که بعد از کشتن قدرت دارد که به جهنم بیفکند بلی به شما میگویم از او بترسید.”(لوقا ۱۲:۵)

” پس ای عزیزان چون این وعده ها را داریم خویشتن را از هر نجاست جسم و روح طاهر بسازیم و قدوسیت را در خدا ترسی به کمال رسانیم.” ( دوم قرنتیان ۷: ۱ )

” نجات خود را با ترس و لرز به عمل آورید.” ( فیلیپیان ۲: ۱۳ )

خدا در انسان ترس مقدس را خلق میکند. شیطان به انسان عدم باور را میدهد و ما گاها در فرق گذاشتن بین این دو اشتباه میکنیم.” ( چارلز ه. اسپورژن)

تمامی شرارتها از بی احترامی به خدا نشات میگیرد. از آنجایی که ترس از خدا مانند یک دهنه است که شرارتهای ما را به کنترل در میاورد، برداشتن آن ما را در انجام هر گونه غرق شدن در شهوات جسمانی آزاد میسازد.” ( جان کلوین)

من به این باور راسخ رسیده ام که امروزه( پس از عصر صنعت و تکلنوژی) به ندرت در کلیسای غرب شما مبحث و یا تعلیم یا موعظه ایی در بارۀ ترس از خدا میشنوید. من این را در رابطۀ مستقیم با فساد و گناه پوشیده در کلیساها میدانم در تعالیم غلط و نادرست و بی شرم بعضی از کشیشان و رهبران مسیحی که گویی هرگز مسیح قدرت آن را ندارد تا ریاکاران و فاسدان را در آتش خشم خود نابود سازد هر چند اگر چه آنها نام مسیح را بر خود و ساختمان و فرقۀ خود دارند و مدام خداوندا، خداوندا میگویند.

و در مقابل آن، من همچنین به این باور رسیده ام که در کلیسای شرق و در نوایمانان مسیحی که خصوصا از دین اسلام به مسیحیت روی میآورند، انتظار دارند که هرگز با انها از ترس از خدا سخن گفته نشود، چرا که برای سالها و قرنها اجداد و پدران و مادران آنها از ترس از الله حرف زده اند. از حوادث و وقایعی که پس از مرگ بر سر غیر مسلمانان میاید و از اینرو آنها باید از الله بترسند. مشکل اینجاست این ترس اگر مقدس و درست بود میبایست به تقدس و پاکی و تمامی خصایل پسندیدۀ الهی منجر میشد، در اجداد ما، در سرزمین ما و در خود ما، ایا شد؟ چرا نشد؟ زیرا ترس تعلیم داده شده در دین اسلام، نشات گرفته از عدم دانش و شناخت خدا میاید. این ترس تعلیم داده شده ترسی ناشناخته است این آن خوف و ارعاب است. از اینرو ارعاب و وحشت و ترور باقی مانده است. و سوال اینجاست که آیا ما باید از انسان بترسیم یا از خدا؟ اگر ترس ما فقط از انسان باشد، خوف و خودمختاری و اقتدار انسان بر انسان است، و این آن حکومتهایی فاسدی بودند که در طول تاریخ بشری، مانند امپراطوری آشور، کشورهای کمونیست روسیه و چین، فقط ترس خود را در دل مردم گذاشتند و بر آنها حکومت کردند، این آن بردگی و اسارت است. این مقاله از این ترس شما را برحذر داشته و بر عکس شما را تشویق میکند که خدایی را بشناسید که در کلام مقدس خود از ما، انهایی که دل و جانشان به فیض الهی او رستگار شده، خواسته است که خوف و ترس او را دایما در دل داشته باشند. این تنها زمانی میسر خواهد شد که فرق این دو را بدانیم.

بیش از سیصد بار در طول کتابمقدس، عهد قدیم و عهد جدید از عبارت ترس از خدا سخن رفته است. ترس در زبان عبری چندین لغت دارد. ترسی که نشانۀ خوف و اضطراب از وقایع غیرقابل پیشگویی شده است. ترسی که ناشی از تهدید و وحشت از خطرات اطراف میباشد مثلا از تهدید دشمن و آن کسانی که قصد تاراج و غارت را دارند. این گونه ترس در طول عهد قدیم به قوت رد شده و خداوند بطور واضح و روشن از فرزندان اسرائیل میخواهد که در چنین مواقعی هیچ ترسی نداشته باشند و به او توکل کرده و به قوت و قدرت او ایمان داشته باشند، او که قادر است به آنها قوت دهد تا بر تمامی خوف و هراس فائق ایند. لیکن ترسی که به خدا ربط داده میشود در زبان عبری آن را ییرا میگویند. این ترس، ترس مقدس است. ترسی که از آن برکات الهی و ثمرات فراوان اسمانی در زندگی شخص جاری میسازد. کتابمقدس صریحا به ما فرمان داده شده است که ما هیچ ترسی نباید از انسان و قوتهای مخرب آسمانی داشته باشیم اما باید از خداوند بترسیم. این ترس، ترسی پر از احترام که مملو از قدوسیت و بزرگ کردن شخصیت خدای ماست میباشد.

در انجیل به قلم لوقا ما فرمایش عیسای مسیح را داریم که رو به شاگردان خود کرده و به آنها چنین تعلیم میدهد، ” لیکن ای دوستان من به شما میگویم از قاتلان جسم که قدرت ندارند بیشتر از این بکنند ترسان مباشید. بلکه به شما نشان میدهم که از که باید ترسید از او بترسید که بعد از کشتن قدرت دارد که به جهنم بیفکند بلی به شما میگویم از او بترسید.” ( لوقا ۱۲: ۴- ۵ ) لطفا دقت کنید که عیسای مسیح از شاگردان خود میخواهد که هرگز از کسانی که به دلیل ایمان آنها آنها را شکنجه و ازار داده و یا آنها را به شهادت میرسانند هرگز ترسی نداشته باشند. آنها فرزندان شیطان میباشند، به شیطان شاید قدرت داده شود که جسم ما را نابود سازد( مانند ایوب) اما به شیطان هرگز قدرت داده نشده که کسی را به جهنم بیاندازد. این قدرت مطلقا منحصر به خداست. عیسای مسیح از شاگردان خود میخواهد از این خدا ترس داشته باشند. و لطفا دقت کنید، نه یکبار بلکه سه بار از شاگردان میخواهد که از خدایی ترس داشته باشند که داور الهی و نهایی است. عبارت ترس در زبان یونانی فوبئو قید شده که کلمۀ انگلیسی فوبیا یا ترس از آن نشات گرفته است. ما بیش از هفتاد بار در طول کتابمقدس این عبارت ترس را که در رابطۀ مستقیم با خدا میباشد را میخوانیم.

 سفری در طول کتابمقدس در یافتن ترس مقدس از خدا

در فصل بیست و دوم کتاب پیدایش وقتی خداوند ایمان ابراهیم را به آزمایش درآورد و از او خواست تا اسحاق فرزند محبوب خود را که در سن پیری او و سارا برایش بدنیا آمده بود را در بالای کوه موریا قربانی کند، ابراهیم تماما از فرمان خدا اطاعت نمود. دلیل این اطاعت و سرسپردگی ابراهیم زمانی برای ما شکوفا میشود که در آیۀ دوازدهم میخوانیم، ” دست خود را بر پسر دراز مکن و بدو هیچ مکن زیرا که الان دانستم که تو از خدا میترسی چونکه پسر یگانۀ خود را از من دریغ نداشتی.” و وقتی که بار دیگر فرشتۀ خداوند از آسمان با ابراهیم سخن گفت به او چنین فرمود، “خداوند میگوید به ذات خود قسم میخورم چونکه این کار را کردی و پسر یگانۀ خود را دریغ نداشتی، هر اینه ترا برکت دهم وذریت ترا کثیر سازم مانند ستارگان آسمان و مثل ریگهایی که بر کنارۀ دریاست و ذریت تو دروازههای دشمنان خود را متصرف خواهند شد و از ذریت تو جمیع امتهای زمین برکت خواهند یافت چونکه قول مرا شنیدی.”( ایات ۱۶- ۱۷ )

ترس مقدس ابراهیم از خدا، به اطاعت مطلق او از خدا انجامیده بود و این اطاعت به حدی عمیق و زنده بود که ابراهیم حتی از قربانی کردن تنها فرزند خودش و سارا دریغ نکرد. این ترسی است که کتابمقدس از ما میخواهد داشته باشیم و هرگز از آن کوتاهی نکنیم. و این ترس ابراهیم از خدا، ترسی پر از احترام و فروتنی به خدا بود که ثمرۀ برکات الهی را برای ابراهیم به بار آورد. در هیچ کجای کتابمقدس شما نخواهید خواند که خداوند به ذات مقدس خودش سوگند یاد کرده باشد جز در این بخش از پیدایش.

این آن ترسی است که قابله های اسرائیلی از خدا داشتند(در حالی که هیچ ترسی از تهدید فرعون و خطر کشته شدن خودشان نداشتند) و بخاطر آن فرزندان پسر را که فرعون فرمان داده بود تا بکشند را نکشتند، و به دلیل این ترس مقدس آنها از خدا بود که موسی زنده میماند( پیدایش ۱: ۱۷- ۲۱). موسی به ما میگوید که بدلیل این ترس قابله ها از خداوند از اینکه پسران اسرائیلی را نکشتند، خداوند به آنها احسان نمود و “خانه ها برای ایشان بساخت.”  و دیگر شما مابقی ماجرا را میدانید!

این آن ترسی است که موسی از قوم اسرائیل میخواهد از خدا داشته باشند تا تن به گناه و شرارت ندهند و قواعد و آیین فرمان داده شده را با تمام دل و جان و روح خود اطاعت کنند و از آن دور نشوند.( خروج ۲۰: ۱۹- ۲۰ و تثنیه ۶: ۱- ۲ )

وقتی نویسندۀ کتاب ایوب در پی این است تا از شخصیت ایوب به ما بگوید او را چنین معرفی میکند، “در زمین عوص مردی بود که ایوب نام داشت و آن مرد کامل و راست و خداترس بود و از بدی اجتناب مینمود.” ( ایوب ۱:۱ ) و وقتی فرشتگان از جمله شیطان نزد تخت خدا جمع شدند. خدا رو به شیطان کرده و از او در بارۀ ایوب سوال میکند. از او چنین میپرسد، ” ایا در بندۀ من ایوب تفکر کردی که مثل او در زمین نیست، مرد کامل و راست و خداترس که از گناه اجتناب میکند.”(آیۀ ۸) جالب اینجاست! شیطان در پاسخ به خدا، وقتی قصد داشت تا شخصیت ایوب را مسخ کرده و به او اتهام بزند، به کامل بودن ایوب توهین نکرد، درستکاری او را به زیر سوال نبرد بلکه به خداترس بودن ایوب حمله کرد، و چنین گفت، “ایا ایوب مجانا از خدا میترسد؟” این باید ما را به این سوال برانگیزد که چرا خداترسی ایوب برای شیطان اینقدر اهمیت داشت و قصد کرد تا از این جبهه به ایوب حمله کند؟ این خداترسی ایوب بیهوده نبود، کوتاه مدت نبود، سطحی هم نبود که با فشارها و بیماریها و مصیبتی که بر ایوب وارد شد آن را از دست بدهد، بلکه در باور و ایمان ایوب به خدا تنیده شده بود. دقیقا به همین دلیل است که ایوب در ادامۀ سخنان خود با دوستان خود چنین اعتراف میکند:” اینک ترس خداوند حکمت است و از بدی اجتناب نمودن فطانت میباشد.” ( ایوب ۲۸: ۲۸ )

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...