پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶

تعمید

تعمید

کلمۀ تعمید همان به معنای غسل است. پاک شدن بواسطۀ آب.
عمل تعمید مختص مسیحیان نبوده است. از ایام قدیم مردم بین النهرین و چه بسا دیگر نقاط دنیا از آب برای شستشو و مراسم مذهبی خود استفاده میکردند( خروج ۲: ۵). این سنت انسان قدیم بعدها وارد قوم اسرائیل شد و می بینیم که موسی برای اولین بار در کتابمقدس هارون و پسرانش را در آب غسل میدهد( لاویان ۸: ۶). و می بینیم که شستن برای پاک شدن بعدها بعنوان سنتی به قوم اسرائیل اضافه شد( مرقس ۷: ۳- ۴).
تعمید برای آمرزش و پاک شدن از گناهان انجام می شد. این عمل تعمید در آب تا زمان یحیی تعمید دهنده وجود داشت. مردم برای پاک شدن گناهان خود نزد او می آمدند و او آنها را غسل آب یا تعمید می داد. تعمید او ، تعمید توبه از گناهان بود. اما خود یحیی اعتراف کرد که:” من شما را به آب به جهت توبه تعمید می دهم لکن او که بعد از من می آید تواناتر است که لایق برداشتن نعلین او نیستم. او شما را به روح القدس و آتش تعمید خواهد داد.” ( متی ۳: ۱۱).
به همین دلیل پس از یحیی و آمدن عیسای مسیح و مُردن او بر صلیب که آمرزش گناهان بشر را به همراه آورد، نقش تعمید پس از عیسای مسیح دیگر فقط برای توبه از گناهان و آمرزش آن نبود، چون مسیح با مرگ خود آمرزش گناهان را حاصل کرده بود. تنها اعتراف به گناه و توبه از آن و ایمان به نام مسیح و مرگ و قیام او ، شخص را آماده می ساخت تا تعمید بگیرد.
تعمید یحیی، فقط تعمید آب بود. و معنای این را می داد که شخص از گناه خود توبه کرده و پاک شده است. اما شخص مجددا ممکن بود فردای آن روز دوباره گناه کند، او مجددا بر می گشت تا توبه کند و مجددا تعمید بگیرد تا از گناهانش پاک شود.
تعمید مسیح نیز تعمید آب بود اما دریافت کردن روح القدس به همراه آن. و معنای این را می داد که شخص گناهان خود را به مسیح اعتراف کرده، مسیح را به قلب خود دعوت کرده، گناهانش برای همیشه آمرزیده و پاک شده است. اکنون تعمید میگیرد تا اعلان کند، به مسیح متعلق است و مردن و قیامت او را تایید میکند. این شخص ممکن است مجددا گناه کند، اما دیگر نیاز ندارد که مجددا تعمید بگیرد. زیرا مسیح یکبار برای همیشه گناهان او را آمرزیده و او پاک است، تنها باید در نام مسیح از عمق دل، اعتراف به گناهان خود کند و اطمینان داشته باشد که نزد خود شفیع او ( عیسای مسیح) گناهانش را می آمرزد.
عیسای مسیح خودش کسی را تعمید نداد بلکه شاگردانش مردم را تعمید می دادند( یوحنا ۴: ۲). حتی پولس رسول تاکید میکند که فقط دو نفر و یک خانواده را تعمید داده است( اول قرنتیان ۱: ۱۴- ۱۶). این باید به ما نشان دهد که نقش تعمید پس از آمدن عیسای مسیح و دلیل آمدن او که مُردن برای گناهان بشر و رستگاری با ایمان به او بود، تماما تغییر میکند. این باید به ما نشان دهد که عمل تعمید نیست که در زندگی ایماندار نقش ایمان را بازی میکند بلکه قلب و جان ایماندار و میزان دلبستگی او به عیسای مسیح.

تعمید گرفتن عیسای مسیح
در سه انجیل به روایت متی و مرقس و لوقا میخوانیم که عیسای مسیح از یحیی معروف به تعمید دهنده ، تعمید میگیرد. تعمید عیسای مسیح از یحیی دلیل بر پاک شدن و آمرزش و توبه از گناهان مسیح نبود. او پاک و بیگناه بدنیا آمد، او نیازی به توبه از گناهان خود نداشت، از اینرو نیازی هم به تعمید آب از یحیای تعمید دهنده نداشت. برداشت ما از تعمید عیسای مسیح از یحیای تعمید دهنده میتواند اینگونه باشد که :
۱- او تعمید گرفت تا از فرمان خدا در تعمید دادن یحیی برای توبه از گناهان اطاعت کند( متی ۳: ۱۵).
۲- او تعمید گرفت تا پیام یحیی تعمید دهنده را تایید کند( متی ۳: ۱۱).
۳- او تعمید گرفت تا برای شروع خدمت خود ، خود را آماده کند( مرقس ۱: ۱۲-۱۳).
این سه عامل یعنی، اطاعت کردن از فرمان خدا، تایید کردن کار مسیح، و آماده شدن برای خدمت؛ امروز نیز در شخص ایماندار در زمان تعمید و بعد از تعمید دنبال میگردد.
عیسای خداوند دو رسم برای کلیسا بجا گذاشت. شام ربانی یا معروف به شام خداوند و تعمید.
لوقا ۲۲: ۱۹- ۲۰ ( شام خداوند)
متی ۲۸: ۱۹( تعمید)

این دو یادگار مسیح بعنوان یادبودی از کار عیسای مسیح در کلیسا باقی مانده است و کلیسای مسیح در اجراء کردن هر کدام این دو نباید نه به افراط برود و نه به تفریط. نه آن را به سنت و عمل مذهبی مبدل سازد که با چگونگی اجراء آن شخص خطاکار و ناباب تلقی گردد؛ و یا با اندک گرفتن و اهمیت به آن ندادن در میان فعالیت های کلیسایی، انگیزه و پیام حقیقی این دو یادگار کاملا محو شود!
کلیسای مسیح باید این را بداند که فیض خدا در عیسای مسیح تمام راه قدوسیت خدا را که انسان باید در آن زندگی کند، تمام و کامل کرده است:
۱- شخص پس از ایمان به عیسای مسیح در شام خداوند شرکت میکند تا با عهد مسیح برای آمرزش گناهان و پاک شدن از گناه مجددا خود را استوار سازد. می گوید مسیح برای آمرزش گناهان من جسم گرفت، آزار و شکنجه شد، مصلوب شد، خونش ریخته شد و من از گناه و اسارت آن با عهد جدید خدا ، برای همیشه ازاد شده ام.
۲- شخص پس از ایمان به عیسای مسیح تعمید میگیرد تا اعلام کند که جریمۀ گناهانش بر بالای صلیب پرداخت شده است. او و نفس خطاکار او بر بالای صلیب با مسیح مصلوب شده است، با مسیح دفن شده است و به زندگی تازه مانند مسیح قیام کرده است، اکنون او نباید تن به گناه بدهد.

مجددا تاکید میکنیم نه اجراء شام خداوند و نحوۀ اجرای آن و نه اجراء تعمید و نحوۀ اجرای آن؛ پاک شدن از گناهان و زیستن در زندگی تازه را مسبب نمی گردند. ما باید بدانیم زیستن در مسیح هر دوی این عمل را در ما انجام داده و می دهد. این دو عمل در شخص ایمان را ایجاد نمیکند بلکه از ایمان سرچشمه گرفته و با ایمان تقویت شده و تاکید می گردد.
زمانی تعمید میسر است که شخص به عیسای مسیح به عنوان نجات دهندۀ خودش از گناهان و مرگ ابدی اعتراف به ایمان میکند و عیسای مسیح را بعنوان خداوند و نجات دهندۀ خودش قبول می کند.
آب شخص را در این ایمان مهر میکند. اما این آب نیست که قلب شخص را عوض میکند و آن را متعلق به مسیح می سازد، بلکه نشستن و حضور روح مقدس خدا در زمان ایمان و اعتراف شخص به مسیح است؛ و به قولنا ختنه شدن جسم و روح ما در مسیح. در سنت یهود عمل ختنه یک عمل جسمی بود که شخص را مهر میکرد، در مسیح ، آب و روح در زمان تعمید است که قلب شخص را از زیستن در گناه ختنه میکند و به او تولد تازه می دهد.
حزقیال ۳۶: ۲۵- ۲۷
یوحنا ۳: ۵- ۶

پس این آب نیست که ما را از گناه پاک میکند بلکه وعدۀ خدا در خون مسیح عیسی است. با تعمید گرفتن آب در واقع گویی با خدا عهد میبندی که: ” گناهانم را در مسیح آمرزیدی و من عهد می بندم که پاک و به دور از گناه برای تو زندگی کنم.”
اول پطرس ۳: ۲۱
در تعمید گرفتن ما راه زیستن در مسیح در قدوسیت و پاکی روحانی را یاد گرفته و تعهد می دهیم.
رومیان ۶: ۱- ۴
تیطس ۳: ۵
عبرانیان ۱۰ : ۲۲
چگونگی و نحوۀ تعمید
مسیحیان و فرقه های متفاوتی در این خصوص با هم اختلاف دارند. سه نوع تعمید در بین کلیساها رواج داشته و دارد:
۱- توسط پاشیدن آب بر شخص
۲- توسط ریختن آب بر شخص
۳- توسط فرو بردن شخص در آب
هر چند سه نوع تعمید در کلیساها و فرقه های مسیحی رواج دارد، اما تنها یک چیز در بین اکثریت فرقه ها استوار و عمیقا تاکید شده است؛ و آن این است که شخص بر طبق فرمایش عیسای خداوند در انجیل متی ۲۸: ۱۹ باید در نام پدر، پسر و روح القدس تعمید بگیرد.
متی ۲۸ : ۱۹
دقت کنید که عیسی نمی گوید که به ” نام های ” بلکه می گوید ” نام “. یک واحد. چرا؟ زیرا اولا ما به سه خدا بر خلاف باور دنیای گمشده اعتقاد نداریم، و این خود یکی از صدها تاییدیه در کتابمقدس است. دوما در نجات شخص در زمان تعمید هم خدا، هم مسیح و هم روح القدس نقش داشته اند. خدا با فرستادن عیسی. عیسای مسیح با مرگ بر صلیب و روح القدس با ساکن شدن در شخص.
بدلیل کمی وقت و فشرده بودن این جزوات ما نمی خواهیم به کتابمقدس رجوع کنیم و هر سه نوع مختلف تعمید را با ذکر آیه ها به شما نشان دهیم. اما به وضوح و آشکار به واقعیت هایی چند در طول کتابمقدس بر میخوریم که این حقیقت را تایید میکند.
هر چند خود عبارت: تعمید و یا baptizo که عبارت baptizim از آن گرفته شده به معنای عمل فرو رفتن در آب است. اما این معنا در همۀ آیات کتابمقدس صدق نمیکند. خلاصه اینکه فرو رفتن در آب تنها راه تعمید دادن در کلیسای اولیه نبوده است. ما نمی توانیم صد در صد در نحوۀ تعمید دادن کرنیلیوس و خانواده اش( اعمال ۱۰: ۴۷- ۴۸) توسط پطرس رسول ؛ یا از تعمید گرفتن زندانبان فیلیپی و تمام اهل خانه اش ( اعمال ۱۶: ۳۰- ۳۴ ) توسط پولس و سیلاس مطمئن باشیم. یا حتی از میزان و مقدار آب در زمان تعمید( یوحنا ۳: ۲۳ ). پس چرا باید خود را اسیر نحوه و نوع عملی کنیم که خود در عین واحد نیازی به تعمید ندارد تا حیات جاودان را دریافت کنیم، بلکه فقط ایمان( لوقا ۲۳: ۴۱- ۴۳)؟
نتیجه اینکه باور تعمید باید باور مهر و موم کردن ما با اعتراف ما به گناهان خود ؛ مردن در گناه با مسیح و زنده شدن به زندگی تازه در مسیح به همراه اقرار به الوهیت عیسای مسیح باشد.
ما تعمید می گیریم تا برای مسیح پاک زندگی کنیم. این پاکی با ایمان به مسیح آغاز شده، در تعمید شروع میشود، در مطالعۀ روزمرۀ کلام و دعا تقویت شده، در اطاعت و مطیع بودن به روح القدس قدرت گرفته و در اتصال با بدن مسیح، کلیسا چهره ای تماما نوین میگیرد.

پرسش و پاسخ

۱- یحیای تعمید دهنده در متی ۳: ۱۱ چه فرقی بین تعمید خودش و تعمید مسیح بیان میکند؟
۲- سه دلیلی که مسیح از یحیی تعمید گرفت چیست؟
۳- چه زمانی شخص میتواند تعمید بگیرد؟
۴- معنای حقیقی تعمید بر طبق رومیان ۶: ۱- ۴ چیست؟
۵- تعمید شخص باید در چه نامی باشد؟ چرا؟
۶- چرا شما دارید تعمید می گیرید؟
۷- لطفا نحوۀ ایمان اوردن خودتان به عیسای مسیح را برای دیگران شرح دهید.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کلیسا

کلیسا معنای لغوی کلیسا ” از خارج خوانده شده ” است. منظور از خارج خوانده ...