پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / دسته‌بندی نشده / تولد آزادی. بخش اول. تمدنی بدون برده

تولد آزادی. بخش اول. تمدنی بدون برده

تولد آزادی
مسیحیت و آغاز آزادی در تمدن بشری
مقاله ایی در پنج قسمت
قسمت اول
تمدنی بدون بَرده‏
دنیای امروز معنای درستی از آغاز آزادی ندارد. از روشنفکران و حتی مذهبیون بپرسید که کی بود انسان در پی آزادی میگشت، یعنی آزادی از برده‏داری، آزادی در صاحب شدن و فروختن ملک. آزادی در طرز تفکر، در سخنرانی، در مطبوعات. آزادی مذهبی، آزادی اینکه خانواده‏ایی داشته باشی. آزادی رای دادن، و نهایتا آزادی اینکه در پی غایت آرزو و حد اعلاء خواستۀ خود پیش بروی. حقیقتا چنین آزادی چه زمانی به تمدن بشری پا گذاشت؟ کی متولد شد؟
منتقدین و مخالفان مسیحیت هرگز نمیخواهند مردم به این فکر کنند که این مسیحیت و کتابمقدس بود که بنیاگذار چنین آزادی در بافت فکری و زندگی و مهمتر از همه در تمدن بشری بود، نه فلسفۀ یونان و روم و نه آیین بودا و کنفسیوس. نه انقلابات اجتماعی و رشد جامعه و صنعت. یهودیان و سپس ایمانداران مسیحی همواره چنین میاندیشیدند که خداوند انسان را به شباهت خود آفریده است. و خدا آنقدر انسان و انسانیت را محبت نمود که تنها فرزند یگانۀ خود را فرستاد تا بر روی صلیب رومی مصلوب شود. اما آیینی که از خداوند این صلیب متولد گشت، نهایتا برده داری را از قارۀ اروپا ریشه کن نمود و این آغاز آزادی در پهنۀ تمام اندیشۀ آدمی گشت. تاریخ مسیحیت آغشته به رویدادها و وقایعی است که گاها شرمسار کننده و ناامید کننده است، اما در بطن و شیرازۀ همین مسیحیت است که معنا و اساس حقیقی آزادی بشری برای تمدن شکل میگیرد و این آن چیزیست که روشنفکران نمیخواهند شما به آن فکر کنید.
همه چیز با پایان برده داری آغاز گشت. برده داری فقط مختص اروپا و این قاره نبوده است. در تمام قاره ها، حتی در شمال آفریقا در بین سرخپوستان و یا حتی در قارۀ هند، در چین برده داری رواج داشته است. تمامی قوتها و پادشاهان و امپراطوران دنیای قدیم نظریه برابری و یکسان بودن انسانها را شدیدا رد کرده اند. حتی افلاطون در این خصوص چنین نظر داشت که تمام مردم خارج از تمدن و فرهنگ یونانی، از بربرها هستند، وحشی و خارج از هرگونه شّم فکری پس مستحق برده شدن. ارسطو معتقد بود که یک برده، برده است زیرا قوت تخیل و دلیل آوردن ندارد، قوت فکری این را ندارد که بتواند خود را مدیریت نماید.
در یکچنین زمینه‏ایی بود که روزی جوانی اهل ناصره وارد یک کنیسه شد. و وقتی لوحه ایی از اشعیاء نبی را به او دادند او عمدتا آخرین قسمت این لوحۀ طولانی را جستجو کرده و آن بخشی را آورد که خداوند نه تنها وعدۀ آمدن مسیحای موعود را میدهد بلکه وعدۀ آمدن عظیم ترین تغییر و تبدیل در تمدن و فرهنگ بشری را میدهد. عیسای مسیح از لوحۀ اشعیاء نبی چنین خواند “روح خداوند بر من است زیرا که مرا مسح کرد تا فقیران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شکسته دلان را شفا بخشم و اسیران را به رستگاری و کوران را به بینایی موعظه کنم و تا کوبیدگان را آزاد سازم و از سال پسندیدۀ خداوند موعظه کنم.” ( لوقا ۴: ۱۸- ۱۹) در این آیات ما نه تنها وعدۀ آمدن مسیحیای موعود، او که از نسل داود است و خواهد آمد و اسرائیل را آزاد خواهد کرد داریم، بلکه همچنین وعدۀ عظیمی برای انسان و بشریت در تمام پهنۀ هستی داریم. فقیران و شکسته دلان و اسیران و کوران و کوبیدگان تنها در اسرائیل نیستند بلکه در سراسر این دنیای سقوط کرده و غرق شده در گناه. و همۀ آنها همۀ این انسانها جویا و تشنۀ شنیدن خبر آن روزی هستند که خداوند برکات و صلح و شادی خود را برای آنها فرستاده و آنها را از قید و بند بسیاری ازاد میسازد.
عیسای مسیح با مرگ خود بر بالای صلیب آمدن چنین سالی را برای تمامی مردم دنیا موعظه نمود. و به تمام مردم دنیا چنین وعده داد که خداوند باران خود را بر نیکان و بدان ” یکسان ” میباراند. و دشمنان همان اندازه نیاز به محبت و ترحم دارند که همسایگان. از اینرو برده و غلام همان اندازه ارزش دارند که انسان ازاد. زیرا او فقط برای انسان آزاد نمرد بلکه برای برده و غلام نیز.
سند زندۀ کتابمقدس
در میان نامه های عهد جدید ما نامه داریم بنام ” فلیمون”. این نامه که یکی از کوتاهترین نامه های پولس رسول میباشد بیست و پنج آیه بیشتر ندارد. شاید بتوان گفت این نامه یکی از تکان دهنده ترین ضربه به بدنۀ برده داری در دنیای روم باستان سپس در اروپا بوده است. این نامه را پولس از زندان به دوست مسیحی خود فلیمون مینویسد. فلیمون برده‏ایی داشته است بنام ” اُنیسیمس”. گویی این برده از دست فلیمون فرار میکند و به نحوی از کولسی که منزل فلیمون بوده است تا روم میرود و در آنجا گویا با پولس رسول ملاقات میکند. به نظر میرسد که نزد پولس به عیسای مسیح ایمان میاورد و با او در روم میماند و در خدمات پولس به او کمک میکرده است.
تنبیه انیسیمس بر طبق قانون روم مرگ بوده است. اکنون پولس چه باید میکرد؟ میتوانست او را نزد خود حفظ کند و هرگز به فلیمون هیچ نگوید، آن وقت خود او نیز در جرم انیسیمس شریک میشد و حتی به دوست و برادر خود نیز بی احترامی میکرد. اما به نظر میرسد که نمیتوانست او را بدون هیچ تذکر و یا نوشته ایی نزد اربابش میفرستاد بلکه چه بسا شدیدا تنبیه یا شاید هم کشته میشد. پس قلم را برداشته و نامه ایی به فلیمون مینویسد در این نامه پولس رسول به فلیمون در خصوص انیسیمس برده‏ایی که مسیحی گشته است و ارزش واقعی او چنین مینویسد که او ” فرزند ” اوست، او ” مفید ” فایدۀ خدمت مسیحی است. او ” جان ” پولس رسول است. او به فلیمون نمیگوید بلکه فرمان میدهد که وقتی او انیسیمس را نزد او باز پس فرستاد فلیمون باید او را نه مانند یک برده و غلام بلکه مانند یک ” برادر عزیز ” در مسیح بپذیرد.
خیلی از منتقدین مسیحی این نامه را هرگز نمبینند و به این نوشتۀ پولس رسول اشاره کرده که او گفته است “ای غلامان آقایان جسمانی خود را در هر چیز اطاعت کنید نه به خدمت حضور مثل جویندگان رضامندی مردم بلکه به اخلاص قلب و از خداوند بترسید.” ( کولسیان ۳: ۲۲) و از اینجا نتیجه گیری میکنند که مسیحیت هرگز بر ضد برده داری نبوده است. این دوستان هرگز قادر به دیدن نمای کلی نوشته و نظر پولس رسول در خصوص برده و غلام و یا ارباب نیستند. آنها مانند اسبهای حریصی هستند که در وزش باد فقط قادر هستند بوی اسب مخالف را حس کرده و در پی او بدوند و نظر به هیچ چیز دیگر نکنند.
در همین نامۀ کولسیان فصل ۴ ایۀ ۱ چنین میخوانیم ” ای آقایان با غلامان خود عدل و انصاف را بجا آورید چونکه میدانید شما را نیز آقایی هست در آسمان “. مجددا در همین نامه در فصل ۳ کمی بالاتر از آیۀ ۲۲ در آیۀ ۱۱ پولس چنین میگوید ” و تازه را پوشیده اید که بصورت خالق خویش تا به معرفت کامل تازه میشود. که در آن نه یونانیست نه یهود نه ختنه نه نامختونی نه بربری نه سبکتنی نه غلام و نه آزاد بلکه مسیح همه و در همه است.” ایضاء در نامۀ اول قرنتیان باب ۷ آیات ۲۱ و ۲۴ چنین میگوید ” اگر در غلامی خوانده شدی ترا باکی نباشد بلکه اگر هم میتوانی آزاد شوی آن را اولی تر استعمال کن. زیرا غلامی که در خداوند خوانده شده باشد آزاد خداوند است و همچنین شخصی آزاد که خوانده شده غلام مسیح است. به قیمتی خریده شدید غلام انسان نشوید.”
چنین طرز تفکر و باوری با ورود عیسای مسیح بر روی زمین آغاز شد، در تعالیم او، در نگرش پر فیض او به تمامی انسانها نه فقط یهود، بلکه سامری و یونانی و رومی و بیگانگان دامنه زده شد و آنگاه که او آغوش خود را در آخرین فرمان بزرگ رو به تمام مردم دنیا، تا دورترین اقصاء دنیا گشود، در آیین او دیگر نه برده، نه ارباب، نه پادشاه، و نه سرباز دیگر در حقارت یا فخر خود بود؛ همه یکسان بودند زیرا همه فرزندان خدا بودند و همه در شباهت خدا خلق شده بودند و در هیچکدام در هیچ رنگ و نژاد و زبان و مقامی تمایز و تفاوت نبود.
اشتباه نکنید در انسانها تفاوت وجود دارد، اما این تفاوت در دیدگاه مسیحی باعث به برده کشیدن انسان دیگر نمیشود، باعث از بین بردن حقوق دیگری نمیشود، آزادی شما را از شما نمیگیرد، شما را اسیر باور و سیستم فکری خود نمیسازد؛ تفاوت ما در مسیحیت راه متفاوت شکوفایی و نشان دادن هدایای گوناگون و متفاوت برای جلال خداست. نه فخر و سروری بر انسان. بر انسان تنها یک نفر باید حکومت کند و آن خود خداست؛ و این را عیسای مسیح و آیین او بر روی زمین آغازگر بوده است.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...