یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶

تولد آزادی. بخش دوم

تولد آزادی
مسیحیت و آغاز آزادی در تمدن بشری
مقاله ایی در هفت قسمت
قسمت دوم
نیازی برای آزادی سیاسی
پس از تثبیت کردن حقوق و امتیاز انسان در دیدگاه اجتماعی، اینکه انسانها همه با هم برابر هستند، از آنجایی که همۀ آنها به شباهت خدا خلق شده اند، آنگاه که این باور و الهیات مسیحی، سرچشمه و آغازگر پایان دهی به برده داری انسان گشت؛ اکنون جامعه و انسان نیاز به تغییری دیگر داشت. به آزادی رای. آزادی سیاسی. آزادی در بیان مستقل خود بدون ترس و واهمه داشتن از قدرتهای زمینی.
خیلی ها گمان میکنند نمونۀ دمکراسی آمریکا یک نمونۀ دمکراسی یونان است اما کسی نمیخواهد به این فکر کند که نمونۀ دمکراسی موجود در یونان سرچشمه گرفته از باور و عقیده داشتن به خدایان و قدرت و دخالت آنها در رای انسان بوده است. خدای آنها زئوس بود که برای رسیدن به آمال خود به شکل گاو یا قو در میامد؛ اما خدایی که مسیحیت به دنیای یونان و روم باستان معرفی نمود، خدایی زنده بود که تنها پسر یگانۀ خود را به زمین فرستاد، خدا جسم گرفت و به شبیه انسان شد، در بین آنها زیست و نهایتا روزی برای گناهان بسیاری بر صلیب مُرد. آنها نمیخواهند به این فکر کنند این دمکراسی یونان بود که یک قانون فوق بر جریان قضایی و داوری حکومت نمیکرد بلکه رای و نظر گروهی مردم که آنها هیچ میزان و معیار مشخصی برای سنجش بد از خوب، شر از خیر، درست از نادرست نداشتند جز متکی شدن به رای خدایان و باور به آنها. این دمکراسی یونان بود که سقراط را جام مرگ نوشانید با اتهام زدن به اینکه او خدایان را نمیپرستد و اینکه او بقولنا جوانان را با عقاید خود گمراه میسازد.
پس از امپراطوری یونان ما با شیوه و نحوۀ خاص قضایی در دوران امپراطوری روم بر میخوریم. این شیوه، شیوۀ خاص جمهوری بود. شیوه ایی تازه بود، اما فرق آن با دمکراسی یونان در این بود که قدرت اجرایی دمکراسی را بر تعداد خاصی از مردم استوار بود. گویا قواعد و اصول خاصی را این گروه دنبال میکردند تا مجری دمکراسی و آزادی بر خلاف شیوۀ یونانیان باشند. افرادی مانند ” سیسرو” آغازگر گفتگویهای متعددی بر طبق باور ” استویکی” خود بودند که قوانین مدنی را در ارتباط با انسان و نیازهای او و امور اخلاقی دیگر میدانستند اما نظریات سیسرو آنچنان در جمهوری روم محبوبیت نیافت و روزی آنها تهدیدی محسوب گشت، این جمهوری روم بود که فرمان داد تا سر این طغیان گر را از بدنش جدا کنند. و این آغاز تمرکز قدرت از این گروه خاص جمهوری‏خواهان به یک شخص گشت. یعنی امپراطور. و این امپراطور به دلیل تصاحب این همه قدرت مطلق به یک دیکتاتور مبدل شد. و روم این را پرستش میکرد و به آن مطیع گشت.
با تمرکز قدرت به دستان امپراطور،بعنوان یک دیکتاتور، او در سمت خدایان قرار گرفت، پرستش او واجب و حتمی گشت. در راستای این تمرکز قدرت بود که امپراطور روم، قتل و خونریزی بر ضد یهودیان تحت قدرت خود را که بر خلاف چنین باور و عقیده ایی بودند آغاز نمود.هر چند یهودیان اورشلیم و تابع روم از دید روم از پرستش خدایان معذور بودند اما شاخه ایی از بطن این آیین بیرون امده بود که نه به قیصر و نه به هیچکدام از خدایان روم زانو میزد و آن را پرستش میکرد بلکه تنها در برابر یک نام زانو میزد و آن نام عیسای مسیح بود. نتیجۀ این تمرکز قدرت، قتل عام هزاران مسیحی در طول تاریخ مسیحیت بوده است تا اینکه کنستانتین در سال تقریبی ۳۱۷- ۳۲۰ بعد از میلاد مسیحیت را ایین رسمی روم دانست.
آیا کنستانتین میدانست چه آیینی را بر روم برتر دانسته و آن را رسمی اعلام نموده است؟ تاریخ چنین امری را ثابت نکرده است، اما با آزادی مسیحیت در امپراطوری روم، مسیحیت آیین و الهیات خود را که عیسای مسیح خداوند و سرور بر تمامی قدرتهای زمینی است را در سراسر روم تعلیم داد و بر خداوندی بلامنازعۀ او استوار ایستاد. کلیسا قدرت خدا را مافوق قدرت پادشاه اعلام کرد و پادشاه را فقط نمایندۀ خدا بر روی زمین دانست نه خود خدا. این پادشاه نبود که باید پرستش میشد بلکه خدا. مسابقات کالسکه رانی که کشتار شرکت کنندگان آن ختم میشد، بازیهای گلادیاتوری که کشته شدن انسان میکشید و بازیهای دیگری که سالیان سال در روم نوعی ورزش خوانده شده و باعث سرگرم شدن مردم و سردمداران امور قرار میگرفت با حضور مسیحیت از بین میرفت. زیرا مسیحیت به ارزش انسان اهمیت داد و آن را تعلیم میداد. در این راستا و در پس جدایی تعالیم کلیسا با شیوۀ اجتماعی و سیاسی و اداری روم رویدادی نقطۀ عطف تمامی تغییرات در روم گردید، نقطۀ عطفی که به جدایی دین از سیاست کشیده شد.
این ضربۀ مهلک بر بدنۀ قدیمی امپراطوری و دیکتاتوری روم زمانی وارد شد که امپراطور تئوسیوس با اسقف شهر میلان در اثر حادثه ایی چهره به چهره شدند. در پی حادثه ایی در شهر تسالونیکی امپراطور تئوسیوس در حین مسابقۀ کالسکه رانی دستور قتل عام بیش از هفت هزار تماشاچی از زن و مرد و پیر و جوان میدهد. صبح فردای آن روز او به همراه تمامی فرماندهان ارتش خود قصد میکند تا وارد کلیسای میلان شود که با اسقف این کلیسا ” آمبروس ” روبرو میشود که به او اجازۀ ورود به کلیسا را بدلیل خونریزی در شهر تسالونیکی نمیدهد. آمبروس درملاء عام به امپراطور فرمان میدهد که باید برگشته و در حضور همۀ مردم روم از عمل خود توبه کند تا اجازۀ ورود به کلیسا به او داده شود! تصور کنید سالها قبل، زمان دیکتاتوری روم، سر آمبروس در پیشگاه در کلیسا بریده میشد و امپراطور و افرادش از روی جسد او رد شده و وارد کلیسا میشدند! هیچ صدا و قدرتی مافوق قدرت امپراطور وجود خارجی نداشت، اما نه امروز. و جالب اینجاست که امپراطور برمیگردد. برای هفته ها و ماههای آینده لباس فقیرانه ایی پوشیده و در پایین پله های کلیسا در حضور مردم از عمل خود توبه میکند. این یک انقلاب در روم بود. یک آغاز عظیم در باور به قدرت برتر و مافوق خدا برقدرت پادشاه.
آنچه آمبروس آن روز بر آن ایستاد یک نظر شخصی نبود، بلکه دیدگاه و نظر مستقیم خداوند زنده و تعلیم او در کتابمقدس بود. رای و قانون خدا بالاتر از قانون و رای انسان است. و این همیشه و در هر زمان باید اجرا شده و به آن تسلیم شد. چنین جدایی بین قدرت کلیسا که مستقیما قدرت خود را از خدا میگرفت و قدرت پادشاه و انسان، چاووش و جلودار دیگر گروهها و اصناف و شغلها در روم بود که آنها نیز باید برای استقلال نظر و باور خود جدا از تفکر و نظر حکومت بایستند و اجازه ندهند تا گروه خاصی رای و نظر خاص خود را بر خلاف میل و خواستۀ آنها بر آنها دیکته و تحمیل نماید. این آغازگر نیاز برای استقلال و آزادی نظر و رای در سیستم حکومتی بود.
تا اینکه در سال ۱۲۱۵ بعد از میلاد توسط فشار گروهی از رهبران کلیسایی و سیاسی با هدایت شخصی بنام اسقف” استیفان النگتن ” لایحه‏ایی به پادشاه انگلستان ” جان ” داده شد بنام ” مگنا کارتا” در این لایحه که به پادشاه انگلستان داده شده بود تا آن را امضاء کند، قدرت و اختیار پادشاه محدود میشد، و آن در بین گروهها و صاحب نظران و افراد دیگری در حکومت در تمام قوه های قضایی، مدنی و اجرایی تقسیم میشد. با امضاء کردن این لایحۀ عظیم تاریخی، قدرت و اختیار یک انسان بر یک کشور محدود میشد و این آغاز برقرار شدن استقلال و آزادی حقیقی در تمامی پهنای یک سرزمین گردید. از این لایحه بود که قانون اساسی انگلستان شکل گرفت و از همین لایحه بود که بعدا قانون اساسی دولت آمریکا بر آن استوار گشت. به همین دلیل است که امروز در حکومت آمریکا، رئیس جمهور تمامی قدرت را ندارد، مجلس تمام قدرت را ندارد، یک قوۀ خاص تمام قدرت را ندارد، بلکه قدرت تصمیم گیری در بین همۀ انها تقسیم گشته است که آن را ” تایید و توازن ” میخوانند.
امروز از مردم بپرسید چنین توازنی در قدرت از کجا آمده است؟ چرا در آمریکا یک سیستم سیاسی تمام قدرت را ندارد؟ همه چیز از این آغاز شد که قدرت و قانون خدا برتر از تمامی قوانین انسانها باید باشد. این خدا و قانون اوست که باید بر انسان حکومت نماید نه قانون یک انسان بر یک انسان. و این تعلیم مستقیم کتابمقدس مسیحی ماست.
وقتی مردم از سموئیل نبی پادشاه خواستند، خداوند به سموئیل چنین فرمود که آنها داور بودن و رهبری سموئیل را رد نکرده اند بلکه آنها پادشاه بودن خدا را بر خود رد کرده اند. سپس خدا به سموئیل فرمود که به قوم شرایط انتخاب یک قدرت و یک پادشاه بر خودشان را بگوید. و اینکه چگونه قدرت یک انسان، نه خدا، میتواند آنها را استثمار کرده، آنها را در فشار و خفقان بگذارد، رای خود را بر آنها تحمیل کند و نهایتا آنها را به نابودی بکشاند؛ تاریخ اسرائیل از حقیقت چنین واقعه ایی به تلخی برای ما سخن میگوید. از فساد پادشاهان، از قدرت کاذب و سوء استفادۀ این قدرت برای منافع خود، از فساد اخلاقی آنها و اینکه خود را به هیچکس پاسخگو نمیدیدند. نهایتا وقتی گناه و فساد این پادشاهان به اوج رسید تمام سرزمین به فساد و گناه کشیده شد، و خدایی که قانون او ورای تمامی قوانین بشری است و داوری و عدالت او ورای عدالت و داوری انسان، بر آنها داوری نمود. تمام سرزمین به اسارت و خفت و خواری دشمنان خود تن داد.
تاریخ اسرائیل باید برای ما در این قرن بیست و یکم درست عبرتی باشد که هرگز قانون خدا را مافوق قانون انسان ندانیم. روزی که این درک را از دست دادیم، روز فنا و نابودی آزادی حقیقی و شرافت انسانی ماست.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

تولد آزادی. بخش اول.

تولد آزادی مسیحیت و آغاز آزادی در تمدن بشری مقاله ایی در هفت قسمت قسمت ...