سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / درک آزادی حقیقی در مسیحیت / تولد آزادی / تولد ازادی، حقیقت ماجرای قرون وسطا، حقیقت گفته نشده!

تولد ازادی، حقیقت ماجرای قرون وسطا، حقیقت گفته نشده!

تولد آزادی
مسیحیت و آغاز آزادی در تمدن بشری
مقاله ایی در هفت قسمت
قسمت سوم
حقیقت ماجرای قرون وسطا یا عصر تاریکی
در ابتدای تاریخ مسیحیت دشمنان مسیح و مسیحیت این ایین را متهم به اعمالی میکردند که هرگز آن را انجام نمیداد؛ آنها فکر میکردند در پشت درهای بسته، پیروان مسیح گوشت و خون انسان را بعنوان مراسم شام ربانی خود میخورند! یا معتقد بودند راهبان و زاهدان مسیحی از ارواح خبیث و جهنمی پر بودند که میتوانستند روزها و ماهها در دخمه های تاریک زندگی کنند و روزه بگیرند و چیزی نخورند. سالها گذشت و وقتی عصر به قولنا روشنگرایی در اروپا آغاز شد( سدۀ ۱۴۰۰ ) متفکرین و روشنفکران قصد کردند تا کلیسا و کتابمقدس را از ملاء عام مردم بردارند. آنها سعی داشتند تا مردم را قانع کنند که مادامی که دلیل و انگیزه برای همه چیز وجود دارد چرا باید ایمان را مطرح کرد که بر هیچ دلیل فیزیکی استوار نیست؟ یا باید دین را از علم و تکلنوژی جدا کرد زیرا نمیتوانند با هم برابر باشند. یا مدعی بودند که سنتهای قدیمی ایمان کلیسا و مسیحی در اروپا دست و پاگیر رشد و تکامل بشر است. تا به همین امروز چنین سوءتفاهات و عدم درک درست از باور مسیحی در دنیا وجود دارد. اما نکتۀ جالب میدانید کجاست؟ اینکه کلیسا از همان ابتدا ثابت نمود که قادر است ایمان و دلیل را در هم ادغام کند و آنها میتوانند با هم زندگی کنند. کلیسا به مدت ۱۱۰۰ در اروپا یعنی از سالهای ۵۰۰ تا سالهای ۱۴۰۰ به اروپا و دنیا ثابت نمود که نه تنها جدا از صنعت و تکلنوژی نیست بلکه کلیسا آن را تشویق کرده و آن را برای خدمت بیشتر به مردم و دنیا برای پیشبرد آرمان ایمان مسیحی بکار میبرد. کلیسا و ایمان مسیحی ثابت کرد که سنتهای قدیمی نه مانع رشد بلکه انگیزه و قوت و توان رشد و پیشرفت هر جامعه میباشد اگر به آن نگاهی درست و خالی از انتقادهای مخرب کرد. این طرز تفکر و باور کلیسای مسیح اروپا و تمدن غرب را از سقوط و فروریزی در رشد و تاثیر باور اسلامی در اروپا برای همیشه نجات داد. دقیقا به همین دلیل است که غرب بر اهمیت دادن ارزش آدمی، آزادی بیان، آزادی اندیشه تاکید نمود و بر آن ایستاد و از اینرو در تمامی پیشرفت‏ها و ترقی در زمینهای هنری، اقتصادی، علمی، پزشکی، صنعتی، ادبیاتی و حتی ورزش رشد کرد اما شرق هنوز نتوانسته است ابتدایی‏ترین خواسته و آرمان الهی خدا برای انسان که دادن آزادی بیان، ارزش انسان و اهمیت فکر میباشد را اجرا کند.
دردناک این است که امروز شرق و حکومتهای اسلامی این سرزمینها عدم رشد و ترقی خود را به گردن غرب و استثمار آنها میاندازند! شعار کمونیستها که بر ضد سرمایه داری و کاپیتالیست بودند در فکر و دهان سرزمینهای اسلامی و جنبشهای اسلامی گذاشته شد. آنها هرگز حاضر نشدند و به ملت خود نگفتند که در باور اسلام و حکومتهای اسلامی علم و صنعت تهاجم فرهنگی غرب قلمداد میشده است. کمااینکه خمینی در سالهای اوایل سرنگونی شاه، خیلی از رسانه های علمی و تفریحی و ورزشی و هنری را تعطیل اعلام کرد. آیا مقصر اینها نیز غرب بود؟ و چرا مردم به آن اعتراض نکردند؟ و اگر اعتراض کردند چه بر سر آنها آمد؟
اکنون از خودتان بپرسید چه چیزی باعث تاریکی اروپا گشته بود؟ و کلیسا در این دوران چه کرد؟ما پاسخ درست این سوال را نخواهیم داشت اگر دقیقا ندانیم بر اروپا در آن سالها چه گذشت و شرایط آن زمان چگونه بوده است. پس اجازه بدهید تا با هم نگاهی به اروپایی بیاندازیم که بسیاری معتقد هستند عصر تاریکی اروپا بوده است.
اگر ما دورۀ عصر تاریکی اروپا را از سالهای تقریبی ۵۰۰ بعد از میلاد( مصادف شدن با سقوط شهر روم) تا سالهای ۱۴۰۰ بعد از میلاد بدانیم؛ اگر خوب دقت کنید تقریبا آغاز این سال یعنی ۵۰۰ بعد از میلاد تقریبا با پیدایش دین اسلام و حرکت لشکر اسلام به سمت دنیای شناخته شدۀ آن روز خصوصا به سمت اروپا روبرو هستیم و سال ۱۴۰۰ بعد از میلاد سالی بوده است که اروپا به دست ترکهای مسلمان عثمانی سقوط کرده و کنستانتین مرکز شرقی امپراطوری روم فرو میریزد و نامش به استانبول تغییر پیدا میکند. هیچ کس نخواسته است که نفوذ سلطنتهای خلفای اسلامی را در سرزمین ترکیۀ فعلی، تاثیر آن در اسپانیا و بخش اعظم آفریقای شمالی و خاورمیانه و شرق را بررسی کند، خفقان و فشاری که بر باورهای فکری در این سرزمینها حاکم بود. هر گونه صدای مخالف و نوآوری در این سرزمینها شدیدا تنبیه میشد و از بین میرفت.تاریکی از شرق بود که بر غرب ریخته شد، زیرا در دل آن تاریکی که همۀ دنیا معتقد هستند از جانب کلیسا و مسیحیت بر اروپا حاکم گشته بود، اروپا در تمامی جهات نوآوری، اختراعات و ابتکارات رشد و ترقی مینمود؛ تنها به این دلیل که تمامی متفکرین و نوآوران و هنرمندان از دل ایمان و الهیات مسیحی برخواسته بودند.
اکنون اجازه بدهید تا اروپا را بین این دو دهه نگاه کنیم بین سالهای ۵۰۰ بعد از میلاد تا ۱۴۰۰ بعد از میلاد که معروف است به عصر تاریکی. پس از معنا یافتن ارزش انسان در تغییر دادن ارزش حقیقی یک برده، بعنوان یک مخلوق خداوند، و پس از استقلال سیاسی کلیسا و دیگر ارگانهای دولتی و یا غیر دولتی، انسان اروپایی توانست ارزش شخصیت و ماهیت خودش را در درک کند. چگونه؟ زیرا آنچه الهیات مسیحی در بارۀ ماهیت و شخصیت خداوندی عیسای مسیح و طرح الهی نجات انسان تعلیم میداد، بر این اصل استوار بود که خداوند آنقدر انسان حتی انسان گناهکار را محبت کرد که تنها فرزند یگانۀ خودش را به روی زمین فرستاد، او جسم گرفت، در بین آنان زیست، مانند یکی از آنان شد، رخت غلامی پوشید و نهایتا به شیوۀ یکی از آنان بر بالای صلیب مُرد. چرا خدا باید اینکار را میکرد؟ زیرا خدای مسیحیت تعلیم داده میشد که او ” خدای محبت است.” و این خدا بارها عنوان کرده بود که او میخواست ما را از آن خود سازد، او خدای ما باشد و ما قوم او. او وعده داده بود که انسان را برکت بدهد، اگر فرمان او را مطیع باشد و او را دنبال کند. پس وقتی چنین خدایی اینچنین از نزدیک با انسان خوء گرفته بود، به انسان این تفکر را میداد، که میتواند به این خدا نزدیک شود، و چون قصد داشت تا به خدا نزدیک شود، و چون خدا از این رابطه با انسان خشنود بود، او را برکت داده و انسان این ارزش و بهای الهی را اهمیت داد و آن فرمان خداوند را در روز آفرینش به مراتب جدی گرفت که، تکثیر شوید و بر تمامی آفرینش تسلط یافته و بر آن فرمانروایی نمایید. انسان چگونه میتوانست با دست خالی بر تمامی آفرینش فرمانروایی نماید؟ شاید انسان دست خالی بود، اما انسان چیزی را از جانب خدا به هدیه گرفته بود که مراتب ارزش داشت و آن فکر انسان بود. فکری که از جانب خدا به انسان داده شده بود. هر چند گناه تمام رابطۀ خدا و انسان را خدشه دار ساخته بود؛ و دنیا و انسان محکوم به نابودی و مرگ بود، اما آن هدیۀ خداوند، آن روحی که خدا در انسان قرار داده بود، ان قوت و فرمانی که خدا به انسان داده بود، آن شباهت اولیۀ انسان به خدا در توانمندی در تسلط یافتن بر خلقت خدا و فرمانروایی انسان بر آن از بین نرفت. خدشه دار شده بود، اما در انسان وجود داشت. عیسای مسیح و الهیات مسیح این ارزش و این بهای انسانی را در نزد خدا با جسم گرفتن و مرگ عیسای مسیح بر صلیب در حضور خداوند برای تمام دنیا برجسته نمود که خدا دوست دارد تا انسان نجات یابد. پس انسانی که ارزش و بهای خود را بر طبق کتابمقدس مسیحی در خداوند یافت، از فکر خود استفاده کرد تا فرمان خدا را تکمیل کند. پس اینگونه بود که انسان اروپایی سدۀ ۵۰۰ تا ۱۴۰۰ با قوۀ خلاقیت و فکر خود آغاز به نوآوری، اختراعات متعددی نمود که چهرۀ اروپا و دنیای آن روز را برای همیشه عوض کرد.
نکتۀ ظریف اینجاست سرزمین چین در حوالی سالهای ۱۰۰۰ پس از میلاد با دست یافتن به آهن و مس، تمامی سرزمین خود را تغییر دادند و چین ناگهان بعنوان ابرقدرت آن دوران معرفی شد، چین بود که باروت را اختراع کرد و با آن توانست دنیای خود را گسترش دهد. چین با رشد و نوآوری و ساختن آلات و ادوات آهنی توانست کشاورزی خود را گسترش بدهد، اما چه شد که ناگهان چین از رشد و ترقی بازایستاد و دیگر رشدی نداشت؟ زیرا با گسترش الات آهنی و اختراعات متعدد ابزار و ادوات هر فرد عادی توانست به قدرت شخصی رسیده و برای خود استقلال مالی و شخصی داشته باشد، و این آن چیزی بود که امپراطوری و دولت چین نمیخواست پیش بیاید. قدرت و ثروت باید بر دست گروه خاصی متمرکز میشد و نه بر مردم عادی و امی. پس ناگهان شما یک توقف و ایستایی را در رشد علمی و صنعتی چین را از سالهای بعدی خواهید دید. آنها دست یابی افراد عادی را به ابزار و آلات صنعتی محدود کردند. اختراعات تحت کنترل دولت قرار گرفت، دیگر هیچ تشویق و ترغیبی در آن نبود، و این ذره ذره چین را از رشد تصاعدی او بازداشت. اما این فلسفه و این طرز تفکر در اروپا نبود. زیرا در اروپا کلیسا برابری و ارزش انسان را نه از دید انسان بلکه از دید خدایی که انسان را خلق کرده است بها میداد. انسان تشویق میشد تا از استعداد و فنون خود استفاده کرده و از آن برای تسهیل زندگی دیگران و جامعه بکار گیرد. پس در اروپا رشد در اختراعات و ابتکارات متوقف نشد، بلکه مسببین آن تشویق شدند، چون آنها تشویق شدند، مردم بسیاری از هدایا و استعدادهای شخصی و مخفی خود استفاده کردند و شکوفایی و نوآوری در تمامی پهنای اروپا آغاز گردید و هرگز متوقف نشد.
از محققان چینی دلیل رشد غرب را پرسیدند آنها پاسخ دادند که ما همۀ فنون و ثروت و استعداد شما را مطالعه کرده ایم، آنچه اروپا را اروپا ساخت، مذهب آنها بوده است. مسیحیت آنها، جایی که ارزش انسان بیان میشده است. فرصت دادن به انسان. تشویق شدن انسان. دوست داشتن انسان.
درست است شاید کلیسا از قدرتهای خود در بسیاری امور سوءاستفاده کرده بود، اما در نمای کلی در بین قشر وسیعی از مردم اروپا ارزش و بهای فکر انسان اهمیت داده میشد. برای همین آنانی که عصر تاریکی را به گردن مسیحیت میاندازند، باید از آنان پرسید که آن تاریکی را در چه دیده اند و با چه دوره ایی مقایسه میکنند؟ بیایید اروپای زمان تسلط امپراطوری روم را با اروپای سال ۱۴۰۰ مقایسه کنید. وقتی روم در قدرت بود، ارزش و بهای برده ناچیز و بی بها بود؛ دیکتاتوری بود، گروه خاصی قدرت را در اختیار داشتند؛ در زمان نوآوری و تحول اروپا در سالهای تا سالهای ۱۴۰۰ بود که ارزش کار انسان در اروپا معنا داده میشد. شما در شباهت خدا خلق شده بودید و اجازه داشتید فکر کنید. اجازه داشتید خودتان باشید. و از افکار و عقاید خودتان دفاع کنید. از اینرو نوآوری و اختراعات هرگز متوقف نشد. اختراعاتی از قبیل: خیشهای سنگین برای شخم زدن. ساختن یوغهای بزرگ برای استفاده کردن حیوانات در شکل گروهی برای جابجایی اشیاء و آلات بسیار سنگین. ترمز و اهرم چرخش برای کالسکه ها. نعل اسب. نیروی آب و استفاده کردن از آن. شیوۀ پیشرفته آبیاری زمینهای کشاورزی. شومینه. ظروف شیشه ایی آشپزخانه. عینک مطالعه. زرۀ آهنی جنگ. نت های موسیقی. ارگ های عظیم موسیقی. ساختمان سازی پیشرفته و هنرمندانۀ کلیساها و ادرات. تاسیس شیوۀ درست بانکی، وام دادن. بیمۀ عمر و تضمین کارگران. تلسکوپ. قطب نما. کشتیهایی با کفی گرد و منحنی وار برای شناور شدن در آبهای عمیق. مینیاتوری بر روی شیشه…نام اختراعات انجام شده در این قرون در اروپا پایان ندارد!
روم نیز دارای اختراعات و نوآوریهای بیشماری بود اما منشاء آن از کجا بود؟ انگیزۀ آن چه بود؟ برای تسلط و حکومت بیشتر بر مردم. تا دیکتاتور جدید بتواند بیشتر بر مردم زیر قدرت خود سروری کند. اما در اروپایی که مسیحیت آغازگر یک اندیشه و طرز تفکر نوین بود، طرز تفکر این بود که دنیای واقعی یک خدای واقعی دارد و این خدای واقعی این دنیا را دوست دارد نه بخاطر دنیا بلکه بخاطر مردمی که در آن بسر میبرند. اکنون شما از خودتان بپرسید در کجای دنیا در این دوره ایی که به عصر تاریکی در اروپا معروف است تاریکی حاکم بوده است؟ سری به کشورهای اسلامی در همین دوره و همین سالهای شکوفایی تمدن و آزادی انسانی در غرب بزنید تا ارزش و اهمیت انسان و فکر انسان برای نوآوری و شکوفایی را به معنای حقیقی آن ببینید و آنگاه تاثیر کتابمقدس را در تفاوت فاحش آن را دین و مذهب آن زمان خواهید یافت.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ازادی ما در عیسای مسیح

آزادی ما در مسیح (به مناسبت روز استقلال سرزمین آمریکا و استقلال تمامی سرزمینهایی که ...