پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / مقالات تازه / حمل سلاح و استفاده از آن برای ایمانداران مسیحی

حمل سلاح و استفاده از آن برای ایمانداران مسیحی

ایمانداران مسیحی و موضوع حمل کردن سلاح

نوشتۀ: ح.گ

آیا یک ایماندار مسیحی باید اسلحه برای دفاع از خود حمل کند؟ نحوۀ برخورد ما نسبت به آنانی که جان خودمان، خانوادۀ ما و مردم دیگر را به خطر میاندازند چیست؟ کتابمقدس در این باره چه میگوید؟

امروزه بحث حمل کردن سلاح و میزان و چگونگی آن در بحث داغ محافل سیاسی و اجتماعی است و این بجاست که ما ایمانداران مسیحی که در سرزمین و کشوری زندگی میکنیم که قانون و اساسنامۀ آن به ما این اجازه را میدهد که سلاح داشته باشیم و یا حمل کنیم دیدگاه کتابمقدسی خودمان را نسبت به این موضوع داشته باشیم.

بر طبق تعالیم خداوندمان عیسای مسیح، تاریخ کلیسای اولیه و تاریخ کلیسا در یک مجموعۀ جهانی، برای اینکه این موضوع را درک کنیم باید دو چیز را کاملا از همدیگر مجزا کنیم و در بارۀ آن فرق اساسی بگذاریم تا بتوانیم نمایی درست در خصوص حمل کردن سلاح و استفاده از آن داشته باشیم. آن دو چیز را میتوان :اول، دفاع از خود و دیگران در زمان خطرات جانی؛ و دوم، گرفتن انتقام از آنانی که به ما ازار میرسانند و ما را تهدید به آزار و شکنجه یا مرگ میکنند؛ نام ببریم. برای اینکه خریدن و حمل کردن سلاح را بعنوان یک ایماندار مسیحی بتوانیم درک کنیم باید بتوانیم این دو موضوع را از همدیگر تفکیک کرده و تمییز بدهیم، زیرا این دو در طبیعت و نحوۀ برخورد مسیحی ما کاملا با هم تفاوت دارند.

(قبل از اینکه این مقاله را ادامه بدهم، باید موضع خودم را نسبت به این اصل روشن کنم، من شخصا در سرزمینهایی که خریدن و حمل کردن سلاح قانونی و جایز نیست به هیچ عنوان پیشنهاد نمیکنم که ایمانداران مسیحی بر ضد قانون و اصول حکومتی موجود سرزمین خود اقدام کرده و در پی آن باشند تا سلاح خریده و حمل کنند.)

دفاع از خود و دیگران در زمان خطرات جانی

ما نمونه هایی متعددی در کتابمقدس داریم که پدران ایمان و شخصیتهای کتابمقدس برای حفظ جان عزیزان خود و آنانی که نیاز به کمک داشتند دست به سلاح بردند و از آن استفاده کردند.

وقتی ابراهیم دربارۀ لوط برادرزادۀ خود شنید که به همراه خانوادۀ خود به اسارت رفته است، دست روی دست نگذاشت و دستهایش را به سمت خدا دراز نکرد که خدا لوط را کمک کند! پس از شنیدن خبر اسارت برادرزادۀ خود، او سی صد و هیجده نفر از کارآموزان جنگ را انتخاب کرد، یک نقشۀ جنگی را تدارک دید و برای بازگرفتن لوط و خانوادۀ او به تعقیب دشمنان لوط رفت، آنها را شکست داد و لوط و خانوادۀ او را ازاد کرد( پیدایش باب چهارده ایات سیزده تا شانزده).

ایوب دربارۀ گذشتۀ خود چنین میگوید که او برای آنانی که راهنمایی میخواستند کمکی بوده، برای فقرا مانند پدری و اگر دو نفر با هم در جنگ و ستیز بودند در پی این برمیامده است که دعوای آن را خوب بررسی کرده و آن را فیصله دهد، سپس او اینگونه در بارۀ عکس العمل خود در قبال آنهایی که جانشان توسط تهدید دیگران در خطر بوده است،” دندانهای آسیای شریر را میشکستم و شکار را از دندانهایش میربودم” ( ایوب باب بیست و نهم آیۀ شانزده و هفده).

در زمان بازگشت یهودیان به اورشلیم و بازسازی دیوار ویران شدۀ ان، وقتی نحمیاء دانست که دشمنان اسرائیل قصد این را دارند که به شهر حمله کرده، و دیواری که آنها شب و روز در پی بازسازی و بنای مجدد آن بودن را دوباره ویران کنند، دستور داد تا همۀ کارگران و معماران در زمان کار کردن سلاح با خود حمل کنند و از خود و از شهر و از دیوار اورشلیم دفاع کنند( کتاب نحمیاء باب چهارم ایات پانزده تا هیجدهم).

واقعۀ باغ جتسیمانی وقتی پطرس گوش غلام رئیس کهنه را با درفش خود برید( یوحنا باب هیجده ایۀ دهم،) و فرمان عیسای خداوند به شاگردان خود به نوشتۀ لوقا در خصوص آمدن روزهای سخت و پیشگویی آن، که “کسی که شمشیر ندارد جامۀ خود را فروخته آن را بخرد،”( لوقا باب بیست و دوم ایۀ سی و ششم؛) این حقیقت را بیان میکند که شاگردان مسیح با خود سلاح حمل میکردند و حمل کردن آن طبق فرمان عیسای مسیح برای آنان مجاز بوده است.

با کمی دقت ملاحظه میکنیم که تمام موارد بالا و مجوز استفاده کردن از سلاح و کارزار بعنوان حمله به دشمن و گرفتن انتقام و تثبیت قدرت شخصی و دینی فردی نبوده است( کاری که محمد بن عبدالله و پیروان او کردند و هنوز آن را دنبال میکنند) بلکه تنها در جهت دفاع کردن و نجات دادن جان خود یا انسانی دیگر؛

استفاده کردن سلاح برای گرفتن انتقام

در تضاد مطلبی که بالا با هم خواندیم درک این موضوع بسیار مهم است که آنچه بالا گفته شد هرگز پوشش و توجیحی برای به دست گرفتن و استفاده کردن سلاح بر ضد دشمنان ایمان مسیحی ما نباید باشد. در هیچ جای کتابمقدس به ما گفته نشده که ما باید بر ضد آنانی که به دلیل ایمان مسیحی ما جفا میرسانند، ما را تهدید به قتل کرده و یا عزیزان ما را کشته اند، سلاح بدست گرفته و بر ضد آنان شورش کنیم و آنان را به قتل برسانیم.

نکتۀ حائز اهمیت و کلیدی ایمان مسیحی ما در این است که ایمان مسیحی ما بدون جفا دیدن، آزار و شکنجه شدن، طرد شدن از دنیا، آواره شدن، زندانی شدن و نهایت شهید شدن، ایمانی کامل نیست. زیرا یا ما بعنوان ایمانداران مسیح در این کوره های حوادث ایمان میسوزیم و طاقت میآوریم، یا اینکه فرسخها از آن دور هستیم، لیکن به فرمان آیۀ صریح کلام در عبرانیان باب سیزده، ما با زندانیان و جفا دیدگان هم زندان و هم رنج و جفا هستیم، آنطور که گویی خودمان با آنها در کوره های درد و شکنجه و ازار میسوزیم( عبرانیان باب سیزده ایات اول تا چهارم).

عیسای مسیح علنا در موعظۀ خود به شاگردانش میفرماید که دشمنان خود را دوست داشته، برای آنها دعای خیر کرده و به رغم درد و رنجی که در این راه متحمل میشوند ” خوشحال باشید!”( متی باب پنجم ایات یازده و دوازده). در ضمن در آخرین ساعت عمر زمینی خود برای شاگردان خود پیشگویی کرد که آنها را به زندانها انداخته و آنها را به نام خدایان خود خواهند کشت( متی بیست و چهارم ایۀ نهم،) و نهایتا در باغ جتسیمانی پس از اینکه پطرس از شمشیر خود استفاده کرد و گوش غلام رئیس کهنه را برید رو به پطرس فرمود، “شمشیر خود را غلاف کن زیرا هر که شمشیر گیرد به شمشیر هلاک گردد،” ( متی باب بیست و ششم ایۀ پنجاه و دویم.)

در زندگی ایمانداران کلیسای اولیه میخوانیم، چون آنها برای نام مسیح شکنجه و ازار دیدند، از دست رهبران یهود شلاق خوردند، انها به قصد انتقام گرفتن از آنان برنیامدند و یا مسلح شده و جنگ مسلحانه اعلام کنند! در عوض، ” ایشان از حضور اهل شوری شاد خاطر رفتند از آنرو که شایستۀ آن شمرده شدند که به جهت اسم او رسوایی کشند،”( اعمال رسولان باب پنجم ایۀ چهل و یکم).

پولس رسول در نامۀ خود به ایمانداران روم میگوید که انتقام گرفتن از خداست و مقدسین مجاز نیستند که از دشمنان خود انتقام بگیرند. او به آنها میگوید که آنها خوانده شده اند که برای جفا دهندگان خود باید دعای برکت بطلبند( رومیان باب دوازده آیات چهارده تا بیست و یکم.) در همین نامه پولس ادامه میدهد که گرفتن انتقام به دستان دولت و آنانی که خداوند شمشیر را به دستان آنها داده تا نظم و عدالت را اجرا کنند سپرده شده است نه دستان ما، ( باب سیزده آیۀ چهارم.)

پطرس رسول ایمانداران این جهان را ” غریبان ” خطاب میکند و از آنها دعوت میکند که نمونۀ عیسای مسیح را در قبال رنجها و شکنجه های ایمان در برابر دشمنان خود دنبال کنند، بقولنا مانند برهّ ایی باشند که به سلاخگاه میروند. به او دشنام دادند اما او دشنامشان را پس نداد و چون عذاب میکشید دشمنان خود را تهدید نکرد، ( اول پطرس باب دوم ایات بیست تا بیست و پنجم.) سپس در همین رساله از آنها میخواهد که از اتش و عذابی که بدلیل ایمان مسیحی خود در آن هستند در تعجب نباشند، زیرا که به همین خوانده شده اند( باب چهارم ایۀ دوازده.)

با دقت کردن به نمونه های بالا شما در هیچ موردی نخواهید خواند که ما تشویق شده باشیم که دشمنان ایمان مسیحی خود را تهدید کرده و بنای گرفتن انتقام از آنان را داشته باشیم. بر عکس، تشویق شده ایم که نمونۀ کامل عیسای مسیح را دنبال کنیم و آنچه از ما خواست تا مانند بره رام، مانند کبوتر بی آزار و مانند مار هوشیار باشیم.

نتیجه گیری

خریدن و استفاده کردن سلاح در سرزمینهایی که چنین امری قانونی و مجاز است برای ایمانداران مسیحی باید تماما بر اساس چهارچوب کتابمقدس و هدایت روح مقدس خدا باشد و نه از روی دستاوردهای سیاسی و شخصی. استفاده کردن از سلاح و بکار گرفتن آن هرگز نباید جنبۀ گرفتن انتقام از دشمنان و ازار دهنده گان ایمان مسیحی ما باشد، بلکه در جهت دفاع کردن از جان خود، خانوادۀ خود و جان بی دفاعان دیگر.

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...