سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / حکمت فریاد میزند!

حکمت فریاد میزند!

حکمت فریاد میزند!

نوشتۀ: ح.گ

در کتاب امثال سلیمان باب هشتم چنین میخوانیم، ” آیا حکمت ندا نمیکند، و فطانت آواز خود را بلند نمی نماید به سر مکانهای بلند بکنارۀ راه؟ در میان طریقها میایستد. به جانب دروازه ها بدهنۀ شهر؟ نزد مدخل دروازه ها صدا میزند. که شما را ای مردان میخوانم؟ و آواز من به بنی آدم است. ای جاهلان زیرکی را بفهمید؟ و ای احمقان عقل را درک نمایید.” ( امثال ۸: ۱- ۵)

با کمی دقت در این آیات در می یابیم که مکانهای مشخصی در این ایات قید شده است. جایی که حکمت در آن مکانها ندا میکند. با توجه به زمینۀ نوشتاری این ایات که از سرزمین اسرائیل سخن میگوید و از سنت و فرهنگ شرق با کمی دقت به رازهایی چند با ذکر این مکانها در این ایات پی میبریم. در حقیقت نویسنده تصادفی این مکانها را انتخاب نکرده است. دقت کنید که حکمت در کجاها ندا میکند و صدای خود را برای دعوت کردن مردم به درک کردن و فهمیدن در کجاها بلند میکند:

الف- به سر مکانهای بلند.

در نسخۀ اصلی عبرانی این عبارت به معنای بالای کوه و بلندی عظیم قید شده است. چرا ندا بر بالای کوه ندا میکند؟ اسناد متعددی در نوشتجات عهد عتیق وجود دارد که مردم اسرائیل گاها در بالای کوههای بلند قربانگاهی را شکل داده و خدا را پرستش میکردند. ابراهیم چنین کرد، یعقوب چنین کرد، داود و افراد متعددی چنین کردند. در حقیقت بالای کوه و بلندی یک نمای پرستشی را داشت. یک نمای رابطۀ روحانی با خدا. کمااینکه امروز در مذاهب این موقعیت و این مکانهای فیزیکی شاید بالای کوه نباشد اما در جای مشخصی قرار دارد که مردم را به نزد خود جذب میکند: اسرائیل، اورشلیم، روم، مکه، کربلا، مشهد، قم،…

اگر بخواهیم این را خلاصه کنیم، حکمت در جایی که مردم خدا را پرستش میکنند ندا میکند و از آنها دعوت میکند که فهم و درک داشته باشند که چه چیز و چه کسی را پرستش میکنند.

ب- به کنارۀ راهها.

راه در زمان قدیم، مسیر نقل و انتقال امور اقتصادی بوده است. مسیر جابجایی ارتش یک سرزمین. مسیر ارتباطات با سرزمین ها و مردم دیگر در شهرهای اطراف.

حکمت در راهها فریاد درک کردن و دانش را میزند که ما در این ارتباطات جهانی، شهری و سرزمینی بین کشور خود با کشورهای دیگر چگونه برخورد میکنیم. از این راهها برای چه مقاصدی استفاده میکنیم.

پ- در میان طریقها میایستد.

در نسخۀ عبرانی این به معنای تلاقی راهها قید شده است. جایی که مسیر عوض میشود. جایی که باید انتخاب کنیم به کدام طرف باید رفت. طوری که در زبان عبرانی قید شده، حکمت در این مسیر تلاقی ایستاده است، و راه درست را به ما نشان میدهد.

در حقیقت حکمت به آنانی که به این تلاقی راهها برمیخورند، این درک و این فهم درست را میدهد که کدام راه را باید انتخاب کنند و کدام راه را نباید.

ت- بجانب دروازها بدهنۀ شهر.

دروازها در آن زمان، تنها راه ورود به یک شهر یا یک سرزمین بودند. کالاهای تجاری وارد میشدند. مردم از سرزمینهای دیگر وارد میشدند. سربازان و ماموران این مردم را بررسی میکردند به احتمال زیاد از آنها سوال میشد که از کجا آمده اند و برای چه وارد میشوند. چون هر سرزمینی برای خود دشمنانی چند داشت و سربازان و ماموران در دروازه های شهر مراقب بودند که جاسوسان و دشمن وارد شهر نشوند. بیماریها و آنانی که صدمه به شهر خواهند زد. آنها شناسایی میشدند سپس اجازۀ ورود به آنها داده میشد.

حکمت به آنانی که ماموران دروازۀ شهر هستند این فهم و این درک را میدهد که چه کسانی را اجازۀ ورود بدهند و چه کسانی را ندهند. مراقب باشند تا دشمن وارد نشود. مراقب باشند تا بیماری و خطر جانی وارد شهر نشود تا برای مردم آن شهر مضر باشد.

ث- نزد مدخل دروازه ها صدا میزند.

دروازه ها نه تنها مکان ورود مردم سرزمینهای دیگر، کالاها بود، بلکه جایی نشستن ریش سفیدان و رهبران شهر نیز بود. آنها درست در مکانی پشت درهای دروازه مینشستند، مردم از سراسر شهر به آن مکان میامدند و مشکلات و نیازهای خود را با ریش سفیدان و رهبران دینی شهر مطرح میکردند و آنها راه حل را ارائه میدادند.

حکمت جایی ندا میدهد و دعوت به فهم و درک درست میدهد که داوری بر امور مردم اجرا میشد. حکمت دعوت میکرد که ریش سفیدان و داوران در امور مردم از وجود او استفاده کنند و بر میزان او داوری کنند.

آنانی که با کتاب امثال سلیمان آگاهی دارند میدانند که در این کتاب بارها و بارها از “حکمت” سخن رفته است. البته این قابل تذکر است که این حکمت همواره در زبان اصلی از ضمیر سوم شخص مونث استفاده میکند. در ضمن با کمی دقت در این کتاب ما با دو نوع حکمت روبرو هستیم. حکمت آسمانی که از جانب خداست و حکمت شریر که از خدا نیست. در واقع حکمت در شباهت دو نوع زن ترسیم شده است. زن خدا ترس و خدا دوست، و زن شریر و فاسد. که در قیاس با حکمت آسمانی و حکمت شریر ترسیم گشته است که گویی حکمت یک فرد است. یک فرد زنده.

اتفاقا در همین فصل هشتم ایات ۲۲ تا ۳۱ این حکمت است که مستقیما خودش را معرفی میکند. در این ایات حکمت اینگونه مدعی میشود که او از ازل بوده است. قبل از آفرینش هستی. قبل از اینکه حتی خدا از میان تاریکی، هستی و زمین و اسمان و نور و خورشید و ماه و ستارگان و موجودات و انسان را خلق کند با خدا بوده است.

این ترسیم و تشریح حکمت از ازلی بودن خود، از اینکه قبل از آفرینش هستی با خدا بوده است، تنها یکبار دیگر در کتابمقدس تکرار شده است. و آن زمانی است که پولس رسول در نامۀ خود به ایمانداران کولسی از مقام عیسای مسیح سخن میگوید. او عیسای مسیح را چنین تشریح میکند: ” زیرا که در او همه چیز آفریده شد آنچه در آسمان و آنچه بر زمین است از چیزهای دیدنی و نادیدنی و تختها و سلطنتها و ریاسات و قوات؛ همه بوسیلۀ او و برای او آفریده شد. و او قبل از همه است و در وی همه چیز قیام دارد.” ( کولسیان ۱: ۱۶- ۱۷ )

خود پولس رسول در نامۀ دیگر خود به ایمانداران قرنتس اینگونه در بارۀ عیسای مسیح سخن میگوید: “ لکن از او شما هستید در عیسی مسیح که از جانب خدا برای شما حکمت شده است و عدالت و قدوسیت و فدا.” ( اول قرنتیان ۱: ۳۰ )

یعقوب در رسالۀ خود در خصوص دو نوع حکمت سخن گفته است: حکمتی که “دنیوی و نفسانی و شیطانی” است و حکمتی که “از بالا است ” یعقوب میگوید این حکمت که از بالا است، طاهر است، صلح آمیز است. ملایم است. “نصحیت پذیر و پر از رحمت و میوه های نیکو و بی تردید و بی ریا.”( یعقوب ۳: ۱۴-۱۷ )

اما شاید شما سوال کنید ما چگونه میتوانیم این حکمت را تصاحب کنیم؟

یعقوب به ما میگوید اگر ما محتاج حکمت آسمانی باشیم. تشنۀ حکمتی باشیم که از آسمان به خواستاران و طالبان خود به سخاوت عطا میشود، خود خدا از روی فیض و رحمت خود بدون ملامت به او عطا میکند.

با جمعبندی این مقاله میتوان چنین نوشت:

دنیای امروز، در هر گوشه و کنار آن، چه در امور پرستش خدا، چه در امور اقتصادی، روابط با کشورهای دیگر، برخورد با ملل دیگر، داوری درست بر اموری که باید عادلانه حل شود، در خصوص حل امور اجتماعی و سیاسی درونی یک کشور به سختی در فساد و شرارت فرو رفته است. من قصد ندارم تا به گونه ایی منفی سخن بگویم و بقولنا همه را با یک چوب بزنم اما حقیقت غیرقابل اغماض و چشم پوشی در عین واحد استوار این است: یا ما حکمت آسمانی را داریم یا ما حکمت شریرانه. عملکرد این دو نوع حکمت در ادعای من و شما در داشتن یا نداشتن آن نیست بلکه در ثمرات بکار بردن آنها. ما درخت را از میوۀ آن تشخیص میدهیم نه؟

اگر سرزمینی، ملتی، شخصی از حکمت الهی خداوند برداشت کرده، درک کرده، فهمیده و آن را بکار میبرد، ثمرات اسمانی آن در سرزمین و ملت و شخص به وضوح آشکار است اگر ثمرات یک سرزمین، ملت و یک شخص فساد، خونریزی، انتقام، نفرت میباشد، قطعا حکمت بکار برده شده، آن حکمت تاریک و شیطانی و فاسد است.

انتخاب از ماست: ما میخواهیم به کدام حکمت گوش کنیم و از آن تعلیم بگیریم: از عیسای مسیح که برای ما حکمت و دلیل زیستن شد یا از شیطان که حکمت او فریبنده و مقبول کننده لیکن فساد و ویران کننده و خانمانسوز است؟ اگر میخواهیم عیسای مسیح حکمت ما باشد آنگاه پرستش ما، امور سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و مدنی ما آسمانی و جلال دهندۀ خداست از هر حیث و هر راه. اگر میخواهیم حکمت زمینی حکمت ما باشد، حکمت موقت انسان، انگاه پرستش ما، امور سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و مدنی ما زمینی و رو به فساد و ویرانی است. کمااینکه امروز در سراسر دنیا شاهد آن هستیم. چه در کشورهای که مدعی هستند کشورهای پیشرفتۀ روی زمین هستند، امریکا و اروپا. و چه کشورهای خاورمیانه که مدعی دین اسلام و یهود را دارند که از دستانشان تا بناگوشهایشان خونریزی و ظلم و تنفر و انتقام و ویرانی جاری میگردد؟ بیاد داشته باشید که حکمت فریاد میزد:” که شما را ای مردان میخوانم؟ و آواز من به بنی آدم است. ای جاهلان زیرکی را بفهمید؟ و ای احمقان عقل را درک نمایید.”

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ایلی ایلی لما سبقتنی؟ خدایا، خدایا، چرا مرا ترک نمودی؟

” ایلی، ایلی ، لما سبقتنی؟” انتظار رهایی در اوج مرگ حالت شما چگونه است ...