یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / دفاعیات مسیحی / خاری در جسم، دیدن آنسوی دردها و بیماریها و مصیبتهای زمینی یک مسیحی

خاری در جسم، دیدن آنسوی دردها و بیماریها و مصیبتهای زمینی یک مسیحی

خاری در جسم
دیدن آنسوی دردها، بیماریها و مصیبت‏های زمینی یک مسیحی
نوشتۀ: ح.گ

اجازه بدهید تا با این سوال این مقاله را شروع کنم. سوالی که میدانم در شما و در خیلی از ایمانداران مسیحی جنجال ایجاد خواهد کرد! سوالی که بنظر میرسد پاسخ درست به آن نه سوراخ و نه پنجره یا در یا که دروازه بلکه نردبانی را برای یک مسیحی در زندگی او با خداوندش از آسمان پایین میاورد( مانند نردبان یعقوب پیدایش ۲۸: ۱۲ ) که از روی این نردبان نه تنها شخص مسیحی در زمان بیماریها و دردهای جسمانی از آن بالا رفته و نزد شفیع خود برای تسلی یافتن و شفا جلوس میکند بلکه فرشتگان نیز از آن پایین آمده و در زمانهای آه و افسوس و مویه در کنار شخص مسیحی مانده و او را تقویت میکنند تا این دوران را تحمل کرده و نام یهوه را جلال بدهد. چرا پاسخ درست و کتابمقدسی به این سوال تا به این اندازه اهمیت دارد؟ زیرا پاسخ اصولی به این سوال بخش اعظم درک درست رنجها و مصیبتهایی است که خدا برای پسر عزیز خودش در راه رسیدن به جلجتا در نظر داشت تا بوسیلۀ آن ابتدا آرامش و صلحی عظیم بواسطۀ خون بره که بر این دردها و زخمها ریخته شد عاید ایمانداران به او شود و هم اینکه این دردها و مصیبتهای ما معنایی روحانی و درست برای ما داشته باشد نه فقط درد و بیماری. سوال اینجاست: چرا به عنوان یک مسیحی هنوز درد و سختی میکشم، بیمارم و بنظر میرسد که دعاها مرا شفا نمیدهند؟

یک ملاقات با یک فرقه!
چند وقت پیش فرصتی پیش آمد که با یک ایماندار مسیحی ملاقات کنم. آتش و حرارت این شخص از کلام و غیرت مسیحی او برای من بسیار شگفت‏انگیز بود. خدا را برای وجود این شخص شکر کردم و تصمیم گرفتم که خدمتی را با او آغاز کنم تا جانهای بیشماری را برای خداوند صید کنیم. من اشتباه میکردم! در کلیسا شخص بیماری وجود داشت که از بیماری فلج اعصاب رنج میبرد. این شخص مدتی طولانی بود که به کلیسا میامد و تمام کلیسا برای مدتی طولانی پر از حرارت برای شفای او در دعا بود، حال او بهتر و بهتر میشد. وجود او در میان اعضا همیشه دلگرم کننده بود هم برای او هم برای کلیسا. تا اینکه این شخصی که با او آشنا شدم وارد کلیسا شد. و در اولین فرصتی که بدست آورد، در بارۀ شفا از بیماری ها موعظه کرد. در این موعظه او به فراوانی از آیات کتابمقدس قدیم و جدید سندیت آورد که بیماری مال شیطان است و نهایتا این را نتیجه گیری کرد که در کلیسای مسیح نباید شخص بیمار وجود داشته باشد و همه باید شفا پیدا کنند!این اولین و آخرین باری بود که او در کلیسا موعظه کرد!
موضوع چیست؟شاخه‏هایی در مسیحیت امروز نانشان در روغن است! در بین مردم راه افتاده و از شفای بیماریها سخن میگویند. و مردم را اینگونه جذب خودشان میکنند. و چه کسی امروز بیمار نیست!؟ و چه کسی نمیخواهد از بیماری خودش علاج پیدا کند!؟ زنی که بیست سال خونریزی داشت تمام ثروت و مال خودش را به پزشکها داده بود و هنوز بیمار بود، او که فقط با لمس کردن ردای مسیح شفای کامل را یافته بود، چرا این آغاز یک انقلاب مذهبی نباشد؟ چرا ایمانداران به هر جایی نروند و برای شفای بیماران در نام مسیح دعا نکرده و آنها را جذب خودشان نکنند؟ چرا شمعون ها ایمان نیاورند بعد قوت خارج کردن روح را بدست بیاورند تا برای خود کسب شهرت و قدرت کنند؟ ( اعمال ۸: ۹- ۲۴) عیسی که به آنها فرمان داده بود که رفته و در نام او دیوها را بیرون کنند و بیماری ها را شفا بدهند، چرا که نه؟ من یقین دارم کمااینکه امروز با آن روبرو هستیم و شاهدیم،ارقامی که جذب این افراد مبشر شفا میگردند به مراتب بیشتر از آنانی هستند که فقط با بشارت ساده و زندگی ساده اما نمونۀ یکی مسیحی جذب مسیح میگردند. تعداد آنانی که حاضرند به چنین کلیسایی بروند که از شفای بیماران و اینکه همه باید شفا پیدا کنند و هیچ بیماری نباید وجود داشته باشد و در کلیسای مسیح نباید بیمار باشد به مراتب بیشتر از کلیسای جفا دیده بخاطر بشارت انجیل فیض و سلامتی مسیح و شهادت زنده و حقیقی است که بعنوان عروس نمونه مسیح در شهر است اما اصلا مشتری ندارد! اما خوب که به این تعداد که میدانم حاضرند به کلیسایی که بطور عمده بر روی شفا و خارج کردن روح پلید و گفتگوی زبانها و غیره تمرکز دارند بروند نگاه میکنیم میبینیم و میدانیم که هرگز مسیح را بعنوان نجات دهنده و خداوند خودشان لقب نداده و هنوز ایمان نیاورده‏اند و همان مسلمان یا بودایی یا بی خدا باقی مانده اند. این سیاهی لشکر مانند تعداد همان افرادی خواهند بود که بخاطر نان به دنبال مسیح در کوه و تپه ها راه افتادند!اما چه بسا تعداد زیادی از همان مردم در بین جماعتی بودند که فریاد میزدند:” مصلوبش کن! مصلوبش کن!”

نگاه مسیحی ما به مصایب و دردها
عکس العمل مسیحی ما نسبت به بیماریها چه باید باشد؟ بی شک برخورد ما نشان دهندۀ بارز ستونهای ایمان ماست که در مسیح برپا کرده ایم. بر شن یا بر صخره؟ فرصت این را نخواهیم داشت که به تمام جوانب سوالات مذکور پاسخ بدهیم اما میتوانیم با هم به نمایی روشن و واضح در کتابمقدس نظر کنیم که در آن به روشنی شما قادر خواهید بود تا به دردها و بیماریهای خودتان نگاهی تازه و نوین داشته باشید. تا باشد که افکار ارزشمند و ایمان خودتان به خون گرانبهای فرزند خدا را اسیر و بازیچۀ واعظین و مبشرینی که بیشتر از نوک دماغِ بیماریها را نمیبینند نکنید!
شواهد فراوانی در زندگی کوتاه مدت نجات دهندۀ خود بر روی زمین داریم که او به هر جا رفت بیماران را شفا داد. او حتی با استفاده کردن از شفایافتگان خود از بیماری ها سعی کرد تا حقانیت خودش را به یحیی و فریسیان و ناباوران به خود را ثابت کند. او به شاگردان این قدرت را داد که بیماران را شفا بدهند و شاگردان با این اخبار پیروزمند نزد او بازگشتند و او شیطان را دید که به دلیل این روان شدن این قدرت آسمانی در دست فرزندان آدم توسط فرمان خدای زنده از آسمان با سر سقوط کرد. بعدها در نامۀ اعمال نیز گویی ادامۀ این را میخوانیم که شاگردان به شفا دادن بیماران در نام مسیح ادامه داده و افراد بیشماری را جذب کلیسای اولیه کردند. آیات زیادی در عهد عتیق داریم که به ما میگوید خدا بیماران را شفا خواهد داد و کسی که بیمار بماند و شفا پیدا نکند گویی حمله‏ایی از جانب شیطان برای گناهان توبه نکردۀ شخص است. نگاه کردن به این برش از کتابمقدس و تعلیم عیسای خداوند و زندگی او، ناقص و ناکامل نظر کردن به پیام گستردۀ انجیل مسیح و طرح الهی یهوه در فرزند یگانۀ اوست. بیماران باید شفا پیدا کنند و خدا در محبت خویش دوست دارد فرزندان خود را شفا بدهد؛ هیچ مسیحی تازه تولد یافته ایی با این مخالف نیست. بیماری خوب نیست. خدا خوب است. خدا بر ضد بدی است پس او فرمان به خوب شدن بیماران میدهد. خصوصا زمانی که در نام تنها فرزند محبوب و یگانۀ خود باشد. اما در کنار آن دیدن این بیماری و این شفا و ندیدن طرح و برداشت عمیق الهی از بیماریها و ناتوانیهای جسمانی در شخص مسیحی و جلال او ، یک خطای مطلق است. اگر شفا را میبینیم باید بیماری را نیز بینیم. این واعظین فریاد میزنند: ” و از زخمهای او شفا یافتیم.” ( اشعیا ۵۳: ۵) آری از زخمهای مسیح ما شفا یافتیم. هللویاه! خدا را شکر برای این زخمهای مقدس که جسم و روح ما را شفا داده است. اما چشمهای خودمان را باز کنیم و قبل از شفا: زخمها را ببینیم! این واعظین حاضرند ساعتها از شفا حرف بزنند اما دقیقه ای بر روی این زخمها و شلاقهایی که خدا اجازه داد تا بر تن مبارک پسر او از جانب دستان آلوده و فاسد فرزندان آدم وارد شود، حرفی نزنند! حاضرند از پر شدن از روح ساعتها موعظه کنند اما از خالی شدن جام تلخی که پدر به پسر داده بود و او آن را تا به قطرۀ آخر نوشید سخن نگویند. میدانید چرا؟ چون شفا یافتن دیدنی است و همه هللویاه هللویاه میگویند. چون گفتگو به زبانها شنیدنی است و همه حیرت میکنند. اما سوختن در دردها و مصیبتها به مدت ساعتها و به روی زمین افتادن و التماس کردن که این جام تلخ پدر از ما دور شود ممکن نیست چون همه در خواب هستند و ترا نمی‏بیند و کسی حاضر نیست بیدار شده و با تو آن را شاهد باشد! برای اینکه سوختن در دردها و شکایتی بر لب نیاوردن و نام خدا را بدنام نکردن بیشتر به شک دوستان ناباب مسیحی ما اضافه میکند که خدا ما را چنین زده و لابد گناهی کرده ایم!آنها دملهای چرکین ما را، خاکسترهای ما را میبینند اما ریسمانی که از وجود ما محکم به خدای که نهایتا روزی چشمانمان او را خواهد دید را نمیبینند که حتی دردهای جسمانی و بیماریهای ما نیز از زیبایی او در ما هرگز کاهش نمیدهد که هیچ بلکه جلال نیز میدهد.
آری خدا دوست دارد عزیزانش در مسیح هرگز در ناخوشی و بیماری جسمانی نیافتند و شفا را برای آنها میخواهد. اما دوست عزیز اگر خدا اجازه داد تا تنها فرزند او که هرگز گناه را نشناخت و همواره پاک و قدوس بود، پا بر روی زمینی بگذارد که میباید تمام بیماریها و ناخوشیهای مردم او را بر خود میگرفت و آنها را بر بالای صلیب میبرد؛ آیا او به ما که از نطفه گناهکار هستیم و محبت ما لرزان و عهد ما با او شکننده است، اجازه نمیدهد که در درد جسمانی برویم؟ اگر او صدای فریاد گوشخراش” ایلی ایلی لما سبقتنی ” فرزند محبوب خویش را شنید و اما از آن روبرگرداند؛ آیا به فریاد التماس ما همیشه گوش میدهد؟اگر کلام میگوید:” اما خداوند را پسند آمد که او را مضروب نموده به دردها مبتلا سازد.” ( اشعیا ۵۳: ۱۰) آیا پسند نمیدارد که روزی و سالی ما را به دردها مبتلا سازد؟ اگر کلام میگوید:” هر چند پسر بود به مصیبتهایی که کشید اطاعت را آموخت.” ( عبرانیان ۵: ۸) آیا گاها راه دیگری برای به اطاعت در آوردن ما وجود دارد به غیر از مصیبتهایی که خدا آنها را در زندگی ما روا میدارد؟ به همان اندازه ایی که این واعظین و مبشرین میتوانند از آیات کتابمقدس سندیت بیاورند که خدا شفا دهندۀ بیماری است ( که حقیقتا هست و جز او کسی دیگری نیست) و بیماری حملۀ شیطان به فرزندان خداست. ما نیز میتوانیم آیاتی به مراتب بیشتر ارائه بدهیم که خدا گاها اجازه میدهد بیماری وارد جسم ما شود و به شیطان نیز اجازه این حمله از جانب خدا داده میشود!آیات فراوانی وجود دارد که نشان میدهد خدا از بیماری فرزندان خود باخبر است. میداند در حال مرگ هستند، اما گاها اجازه میدهد تا نه تنها در درد بسوزند و آنها را شفا ندهد بلکه تا بمیرند تا بواسطۀ مرگ آنها و برخیزاندن آنها از مرگ پس از چهار روز از طریق جلال پسر یگانۀ خود او نیز جلال یابد.
من بیمارم و هر چه دعا میکنم شفا پیدا نمیکنم؛ آیا ایمان ندارم؟ آیا در ایمان ضعیف هستم؟ آیا باید کسی دست من بگذارد تا مرا شفا بدهد؛ من خودم نمیتوانم؟ بیایید با هم چشم بندهای خرافات و تعصب را از روی چشمانمان برداریم و نگاهی تازه به انجیل فیض بخش مسیح بیاندازیم. نگاهی تازه که وسعت آن تمام کهکشان هستی را میبیند از آفرینش تا آفرینش. از آغاز تا به انتها. از آلفا تا به امگا.
موعظه کردن بر روی مزمور ۲۳ و آن را بر سر در خانۀ خودمان نگه داشتن و آن را حفظ کردن و آن را مدام بر روی دست بردن، بدون توجه کردن و مکث کردن و تعمق کردن بر مزمور ۲۲ پوچ و توخالی است! در کفۀ دیگر: موعظه کردن فقط بر روی مزمور ۲۲ و تاکید کردن و پافشاری کردن بر آن و باور نکردن و ایمان نداشتن و مکث نکردن بر مزمور ۲۳، باور مسیحی خود را آزار دادن و تارک دنیا شدن است! ایماندار مسیحی باید بتواند به یاری سکونت و یاری روح‏القدس عزیز در فیض خدا ترکیبی از این دو مزمور را در زندگی روزانۀ خود وارد کنند و بر اساس آن در مسیح شاخه دوانده و روزانه رشدی سالم و بارآور داشته باشد.
آیا خدا از بیماری ما خبر دارد؟ او از دانه دانه موی سر تمامی ساکنین روی هستی خبر دارد، از بیماری تو خبر ندارد؟!اما نگاه کردن به بیماریها نباید با چشمانی متعصب و خشک باشد. این دوران به پایان رسیده و دوره‏ایی جدید در مسیح آغاز شده است. شاگردان به نزد عیسی آمدند و از کسی صحبت کردند که کور مادرزاد بود. سوال آنها بسیار مهم است و از شما دعوت میکنم که به این سوال و پاسخ دقت کامل را بفرمایید:” ای استاد به علت گناه کی بود که این مرد نابینا به دنیا آمد؟ خود او گناهکار بود یا والدینش؟” عیسی جواب داد:” نه از گناه خودش بود و نه از والدینش بلکه تا در وجود او کارهای خدا آشکار گردد.” ( یوحنا ۹: ۲-۳ ) باور شاگردان با باور خداوند کاملا متفاوت بود. آنها انسان و گناه او را در بیماری شخص دیدند اما خداوند طرح و کار خدا را در بیماری شخص دید. آنها ضعف و ناتوانی انسان را در بیماری دیدند و خدا را از آن دور کردند. اما خداوند ، خدا را مستقیما در بیماری و ضعف انسان وارد کرد. آنها خدا را در بیماری او ندیدند. اما خداوند، جلال خدا را در بیماری دید. باید نگاه آسمانی عیسی را داشت تا به امور زمینی آسمانی نظر کرد. و اگر نه ، نگاه زمینی به امور زمینی همواره برداشتی زمینی به دنبال دارد و نه جلال خدا در آسمان را. اما نگاه آسمانی به امور زمینی و برداشتی آسمانی از آن بر روی زمین، جلال خدا را بر روی زمین و در آسمان به همراه خواهد داشت.

صدایی در پهنای کتابمقدس
تلخی و زمختی و حقیقت فریاد گوشخراش داود در مزمور ۲۲ ” ای خدای من ای خدای من چرا مرا ترک کرده‏‏ایی و از نجات من و سخنان فریادم دور هستی؟” تا به روی صلیب مسیح انعکاس یافت. و تا از دهان مبارک و تشنۀ نجات دهنده با فریاد بیرون بیاید، در بین راه بارها شنیده شد و در زندگی بیشماری وارد گردید. خود یهوه در اشعیا همین فریاد را تایید میکند وقتی میفرماید:” بنابر این خشم خداوند بر قوم خود مشتعل شده و دست خود را برایشان دراز کرده ایشان را مبتلا ساخته است.” ( اشعیا ۵: ۲۵) و یا وقتی میخوانیم:” زیرا ترا به اندک لحظه‏ایی ترک کردم.” و یا کمی پایین تر تکرار میکند:” به جوشش غضبی خود را از تو برای لحظه‏ایی پوشانیدم.” ( اشعیا ۵۴: ۷-۸ ) و وقتی این آیات را در اشعیا میخوانیم باید سر در تفکر فرو برده و عقوبت گناهان خودمان را عمیقا جدی ببینیم تا شاید تازه بتوانیم درک کنیم چرا خدا اجازه داده تا پسر یگانۀ او جور و جفایی را تحمل کند که هرگز شایستۀ آن نبود:” کیست که یعقوب را به تاراج و اسرائیل را به غارت تسلیم نموده؛ آیا خداوند نبود که به او گناه ورزیدیم چونکه ایشان به راههای او نخواستند سلوک نمایند و شریعت او را اطاعت ننمودند. بنابر این حدت غضب خود و شدت جنگ را بر ایشان ریخت و آن ایشان را از هر طرف مشتعل ساخت و ندانستند و ایشان را سوزانید اما تفکر ننمودند.” ( اشعیا ۴۲: ۲۴- ۲۵ ) و یک آیۀ دیگر بنظر میرسد میتواند تصویری کامل به ما بدهد. یوسف را بخاطر میاورید؟ برادرانش او را به قصد کشتن به چاه انداختند سپس او را به تعدادی نقره به بردگی فروختند. او به اسارت رفت و یکی از حساس ترین دوران زندگی خود را در دوری و غربت و گریه و ماتم گذارند. زندگی او دستخوش تغییراتی شگرف شد. اما نگاه کنید به اعترافی که یوسف به برادران خود میکند:” شما در بارۀ من بد اندیشیدید لیکن خدا از آن قصد نیکی کرد.” ( پیدایش ۵۰: ۲۰ ) جلوتر به آنها گفته بود:” خدا مرا پیش روی شما فرستاد.” ( پیدایش ۴۵: ۵ ) خوب دقت کنید: همین خدا که از آن قصد نیکی کرد و همین خدا که یوسف میگوید :مرا پیش روی شما فرستاد؛ یوسف، برای آن اسارت، زندان، توهین، خواری را متحمل گشت. به تعداد گریه های یوسف نگاه کنید تا از دل زخمی و پُری که یوسف به مدت این سالیان با خود داشت باخبر شوید. پس چرا وقتی یوسف برادران خود را دید با لبخند و شادی آنها را بغل نکرد؟ خدا باید تا این مدت او را شفا میداد؛ پس چرا هنوز درد داشت؟ هنوز دلش گرفته بود؟ برای اینکه این یوسف بود و دردهایش و خدا میخواست که یوسف در این دردها باشد. برای اینکه خدا یوسف را بینهایت دوست میداشت! پس او را با دردهایش محبت نمود و از او مراقبت کرد و او را با دردهایش در جان و روح برای اسرائیل و فرزندانش حفظ کرد. یوسف تاج بر سر داشت، اما تمام آن مدت دلش سنگین و غمگین بود؛ پس چرا آنها را فراموش نکرده بود؟ بیدار شو ای در خواب مانده! این یوسف است و دردهایش و یوسف از دردهایش شانه خالی نکرده بود، بلکه با آنها پیروزمندانه زندگی کرده بود و با همان دردهایش یهوه، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را جلال داده بود ؛ پس همان خدا یوسف را در دردهایش و با غمهایش و در زخمهایش جلال داد. هللویاه!
چه میگویم؟ اجازه بدهید تا کمی عمیق تر برویم. کلام خدا به ما تعلیم میدهد که خدا بنا به دلایل متعددی انسان را در دردها و پریشانی ها قرار میدهد تا شخصیت او را تبدیل نماید. و گاها از روی محبت و دلی پدرگونه آنها را تنبیه میکند. این تنبیه ممکن است از طریق بیماری جسمانی باشد؛ میتواند از طریق معضلات کاری ، مالی ، روابط، و غیره باشد؛ همچنین میتواند دادن روح رنجیده و معذب و ناراحت باشد. دوستان عزیز! فراموش نکنیم که منشا بیماری گناه اولیۀ آدم است؛ اما دلیل بیمار شدن ما و پریشانی‏ها و مصیبتهای ما همیشه به دلیل گناه ما نیست. اگر شخص مسیحی نتواند به این راز پی ببرد که خدا به هر وسیله و هر راهی امکان دارد او را( بنا به ظرفیت و قابلیت تبدیل آن شخص، و صدرصد نه تا به حد گمراه شدن و یا شکسته شدن شخص مسیحی) به شباهت عیسای مسیح درآورد، زندگی او تاریک و پر از سوالات گنگ و بی جواب خواهد بود. اما اگر بتواند دست خدا را در تمام زندگی خود ببیند: در سلامتی و بیماری؛ در فقر و در ثروت؛ در کاخ و در کلبه؛ در بیابان و در شهر؛ در زندان و در آزادی؛ در درد و در شادی؛ در گریه و در خنده؛ و گوش روحانی خود را باز کند تا بشنود روح مقدس خدا بواسطۀ این شرایط بوجود آمده در زندگی او چه با او گفتگو میکند؛ زندگی او روشن و پر از نظم و هماهنگی روحانی خواهد بود.

خاری در جسم
ما کسی را در مسیح داریم که به زبان خود واقعی را برای ما بیان میکند که میتوان گفت لایۀ پایانی را بر نوشتۀ من در خصوص درک رنج و مصیبت در زندگی مسیحی میدهد. لطفا خوب دقت کنید به این ایات و ببینید که روح مقدس خدا چگونه با بندگان خود در دردها و بیماری ها کار میکند تا آنها را در روحانیت بارور سازد. پولس رسول در رسالۀ خود این ماجرا را برای ما تعریف میکند. ببیند او چگونه آغاز کرده است. چند خط قبل از این ماجرا او از تمام مصیبتها و مشکلات و سختی ها و دردها در راه خدمت خود به انجیل سخن گفته است( دوم قرنتیان ۱۱: ۲۳- ۲۹ ) سپس بلافاصله گویی توجه ما را به آن ماجرای مهم جلب میکند. و اینگونه پس از بیان کردن دردها و مصیبتهایش در مسیح ادامه میدهد:” لابد است که فخر کنم هر چند شایستۀ من نیست لیکن به رویاها و مکاشفات خداوند میایم. شخصی را در مسیح میشناسم چهارده سال قبل از این آیا در جسم نمیدانم و آیا بیرون از جسم نمیدانم خدا میداند، چنین شخصی که تا آسمان سیم ربوده شد.” ( اول قرنتیان ۱۲: ۱-۲) سپس او ادامه داده و کمی از این مکاشفه با ما سربسته سخن میگوید. اما اینجا نکتۀ ما بر سر این مکاشفۀ پولس نیست بلکه بر آن چیزیست که او پایین تر به آن اعتراف میکند:” و تا آنکه از زیادتی مکاشفات زیاده سرافرازی ننمایم خاری در جسم من داده شد فرشتۀ شیطان تا مرا لطمه زند مبادا زیاده سرافرازی نمایم.” ( ایات ۷ و ۸ ) اکنون خوب دقت کنید به چند نکتۀ ریز اما بسیار مهم. پولس مکاشفه ایی را میبیند. برای اینکه از این مکاشفه مغرور نگشته و به قول خودش ” زیاده سرافراز ” نگردد، خاری در جسم به او داده شد. دقت کنید به فعلی که استفاده میکند. فعل مجهول ” داده شد ” چه کسی داد؟ میخوانیم ” فرشتۀ شیطان “؛ که چکار کند؟ او را لطمه بزند. نتیجۀ ان چه بشود؟ ” مبادا زیاده سرافرازی نمایم.” کمی مکث کنید! آیا شما میگوید این خاری که در جسم پولس داده شد، از طرف خدا بود یا شیطان؟ نتیجۀ این خار را در دو چیز میبینیم: ۱- به پولس لطمه بزند. بنظر میرسد که این میتواند این شغل شیطان باشد. او خراب کننده است. ویرانگر. لطمه زننده و آسیب زننده( شخصیت و ذات اوست نه خارج از فرمان و کنترل خداوند بر تمام این توانایی شیطان) ۲- مبادا زیاده سرافراز نمایم. زیادی سرافراز کردن، غرور و منیت را به همراه میاورد و این مطلوب شیطان است! شیطان دوست دارد که من و تو زیاده سرافراز نماییم؛ اما خدا نه! پس نتیجه میگیریم: خار جسم پولس به دلیل مکاشفه ایی که دیده بود بر او وارد میگردد. این خار چه بود، کسی نمیداند. اما میدانیم بیماری سختی بود. آنقدر سخت بود که پولس که در چند خط قبل از تمام مصیبتها و دردهایش در راه بشارت انجیل سخن گفته بود هرگز اینگونه دعا نکرده بود که آن مصیبتهای شمرده شده در دوم قرنتیان ۱۱: ۲۳- ۲۸ از او گرفته شود؛ اما اینجا دعا میکند که این بیماری از او گرفته شود، آن هم سه بار اما خدا او را شفا نمیدهد! پس خار باید از جانب خدا میامد، توسط فرشتۀ شیطان به جسم پولس میرسید، شیطان او را لطمه میزد، اما خدا به دلیل این خار روح فروتنی و ” زیاده سرافراز ” نشدن را به او عطا میکرد. یک عملیات گسترده برای بارآوری روحانی آنکس که خدا او را دوست دارد! زیرا کلام میگوید آنانی که تنبیه خدا را بر خود میگیرند از جانب خدا محبت شده اند و اگر نه متعلق به او نمیبودند و خدا پدر آسمانی آنها نمی‏بود و آنها حرامزاده بودند( عبرانیان ۱۲: ۶- ۸ ) آن خار برای پولس ساده نبود! درد داشت و خیلی هم درد داشت؛ اما پولس باید درد را تحمل میکرد تا چه چیز را دریابد؟ چه چیز گرانبهایی در ورای درد جسمانی او بود؟ نه فقط زیاده سرافراز ننماید بلکه تا عظمت و عمق فیض خدا را درک کند و قوت و عظمت خدا را بیشتر از تمام مصیبتهایی که در چند خط قبل برای ما رقم زده بود با تمام وجود خود درک کند. خدا میخواست تا پولس ورای تمامی مصیبتها، دردها، مکاشفات، بیماریها، فیض خدا را ببیند و قوت او که در ضعف و ناتوانی او کامل میگردد.
سوال من از شما این است؟ امروز چه خاری در جسم خود دارید؟ با آن چگونه برخورد میکنید؟ ایوب در تمام مدت بیماری و مصیبت خود هرگز کلامی بر ضد خدا نگفت و خدا را بدنام نکرد. من و شما چه؟ عیسای مسیح، خداوند و نجات دهندۀ ما مصیبت و درد و شکنجه و مرگ و قبر را دید، از آن فرار نکرد، آن را دور نزد تا آن را تفسیر کند! یا دست به دامن خدا شود که تمام آنها را از او بگیرد! کرد، اما نهایتا ساعتی بعد خود را تسلیم ارادۀ پدر آسمانی خود کرد. من و تو چه؟ چقدر طول میکشد تا به رغم تمام دردها، بیماری ها و مصیبتهایمان، ارادۀ خدا را در زندگی خود دیده و تسلیم آن شویم، و جامی که پدر به سوی ما دراز کرده را بنوشیم. جامی که روزی استاد و رهانندۀ ما تا به آخر نوشید. پس چرا ما نه؟ مگر خون ما رنگین تر از اوست!؟
خار جسم شما دردناک است، اما خدا از آن خبر دارد. مصیبت شما وحشتناک است، اما خدا از آن خبر دارد. درۀ تاریک مرگ روبروی شماست، اما خدا از پیش روی شما رفته و شما به دنبال او میروید. در همان اشعیا میخوانیم:” ترا به اندک لحظه‏ایی ترک کردم اما به رحمتهای عظیم ترا جمع خواهم نمود.” سپس میگوید:” به جوشش غضبی خود را از تو برای لحظه‏ایی پوشانیدم اما به احسان جاودانی بر تو رحمت خواهم فرمود.” ( اشعیا ۵۴: ۷-۸ ) و در بارۀ خادم فداکار نیز همین را میخوانیم:” چون جان خود را قربانی گناه ساخت آنگاه ذریت خود را خواهد دید و عمر او دراز خواهد شد و مسرت خداوند در دست او میسر خواهد بود.” ( اشعیا ۵۳: ۱۰)
درد ما کجاست؟ و بیماری ما چیست؟ بگذار تا روح خدا بوسیلۀ آن با ما حرف بزند؟ آیا خطایی در ماست که باید تزکیه گردید؟ آیا غروری در ماست که باید فروتن شویم؟ آیا ناخالصی در ماست که باید در آتش سوخته شویم؟ تمام اینها نهایتا برای جلال و بزرگی ما در دفتر حیات ثبت میگردد اگر که مانند استاد و نجات دهندۀ خودمان متحمل همۀ آنها بشویم. لطفا این را از این مقاله برداشت نکنید که چون بیمار شدید نباید برای علاج آن با دعا برای شفا و رفتن به پزشک و مداوا کردن آن خودداری کنید! شخص مسیحی که بیمار میشود باید برای شفای خود نزد پدر آسمانی خود با قلبی خواستار دعا کند؛ و بداند که خدا همان یهوه شفا دهندۀ اوست. باید نزد دکتر برود. باید مراحل پزشکی را دنبال کند؛ و بداند که این خداست که شفای نهایی را میدهد نه علم پزشکی!

خاتمه
اگر دردهای مسیح باعث پاک شدن گناهان من شد، اگر شکنجه و عذاب مسیح باعث برداشته شدن خشم و غضب خدا از روی من شد، اگر خون ریخته شدۀ مسیح کفارۀ گناهان من شد و مرا به نزد پدر آورد و نام مرا در دفتر حیات ثبت نمود؛ و اگر خون شهیدان مسیحی و آنانی که برای رساندن پیام انجیل نامی و گمنام بودند، اما تمام زندگی خودشان را برای مسیح دادند، تمام زندگی خود را تقدیم پیام فیض مسیح کردند، و به قول نویسندۀ عبرانیان تمامی شکنجه ها و مرگها را متحمل شدند، تا درخت مسیحیت تا به امروز در فیض و محبت بیکران مسیح تنومند و استوار بماند؛ پس اینگونه درک میکنیم که آنانی که مدام از شفا و کامیابی و رفاه زندگی مسیحی موعظه میکنند در حال خیانت به رشد قدرتمند پیام صلیب مسیح در دنیای گمشده هستند. هر جا که صلیب موعظه میشود با خودش درد و رنج و شکنجه و مرگ را میبرد. یعنی همان راه استاد ما؛ و ما شاگردان بیشتر از استاد خودمان نیستیم! اگر با چوب تر چنین کردند با چوبهای خشکی مانند ما چه خواهند کرد؟ ما خوانده شده ایم که در همه حال و در هر شرایط و در هر موقعیتی نام مسیح را جلال بدهیم. ما خوانده شده ایم که صلیب خودمان را برداریم و هر روزه آن را با خود بکشیم. ما خوانده شده ایم که منفور دنیا شویم اما محبوب خدا؛ غریب در این دنیا اما آشنا نزد خدا؛ رنجور و زخمی برای نام مسیح اما شادمان و شفا یافتۀ روحانی در نام مسیح؛ ما خوانده شده ایم که در این دنیا توهین بشویم؛ شلاق بخوریم؛ به زندان بیافتیم، شکنجه بشویم؛ زنان و شوهران و فرزندان خود را بخاطر نام مسیح از دست بدهیم؛ خانه و اموال خودمان را از دست بدهیم؛ سیلی خور دشمنان و ریاکاران گردیم و بوسۀ خیانت دوستان مسیحی بر گونۀ ما باشد؛ ما خوانده شده ایم که انجیلی را موعظه کنیم که برای ساکنین دنیا پوچ و توخالی است اما همان انجیل حکمت خود خدا باشد. ما خوانده شده ایم که پا بر جای پای نجات دهنده گذاشته و او را قدم به قدم تا به جلجتا تا بر روی صلیب تا به قبر دنبال کنیم. و دوست عزیز میدانید چیست؟ تمام اینها با خود بیماریها، دردها، مصیبتها، گریه ها، گرسنگی ها را به همراه دارد. بیایید واقع بین باشیم: زخم میسوزد، درد دارد و به همین زودی جای آن خوب نمیشود؛ پولس این زخمها را تا به آخر عمر زمینی خود با خودش داشت و به آنها افتخار کرد. میلیونها ایماندار گمنام و ناشناخته از همان آغاز کلیسای مسیح تا به امروز در سراسر دنیا این زخمها را با خودشان دارند و با همین زخمها مسیح را جلال میدهند. یکی از دلایل عمدۀ رشد و باروری و استقامت پابرجای کلیسا و رشد سریع آن در دنیای سیاه دیروز و امروز همین تحمل دردها و در دردها با محبت و فیض بیکران او، او را جلال دادن بوده است. خدا را شکر برای این عزیزان که جامۀ خود را در خون مسیح شسته و سفید کردند. خدا را شکر برای فروتنان و افتاده گان در مسیح؛ خوشابحال آنانی که بخاطر نام مسیح جفا میبینند زیرا اجر و پاداش آنها در آسمان( نه بر روی زمین) فراوان و بینهایت است.( متی ۵: ۱۱)

دوست ایماندار مسیحی!
امروز چه خاری در جسم خودت داری؟ آن را تشخیص بده و سعی کن تا چه در حالت ماندن این خار در جسم شما برای مدتی طولانی و چه دعا برای رفتن و برداشتن آن، در هر دو حالت فیض خدا را درک کنی و نام او را در خودت در دردهایت و بیماریت روزانه جلال بدهی و طعم شگفت‏انگیز و لذت‏بخش قدرت عظیم او را در ضعف و ناتوانی خودت دریابی.
اگر یک دعا در پایان بخواهم داشته باشم این است که: خداوندا به فرزندان خودت در مسیح این استقامت و این پایداری و این تحمل را بده که بیمار شده، شکنجه شده، جفا ببینند؛ تا بتوانند دردها و زخمها و مصیبتهای نجات دهندۀ خود را عمیقا درک کنند. خداوندا با دادن بیماری ها به عزیزان خودت بفهمان که چقدر گناه نزد تو کریه و غیر قابل تحمل است؛ چقدر گناه کریه است که مخلوق ترا به چنین روز ناتوانی و ضعفی وامیدارد؛ باشد تا آنها خون پسر عزیز ترا که برای برداشتن این ناتوانی و این ضعف و دادن شفا بر روی زمین گناهکاران در سیارۀ گناهکار ریخته شد را سرمۀ چشمان خود کرده و آن را هر روز بر سر در قلب خود کشیده و هر روز از گناه و از فرشتۀ ویرانگر دوری کرده و برای تو قدوس زندگی کنند. خداوندا اگر راهی دیگر برای تادیب کردن قلبهای یاغی و شورشگر فرزندان تو به جز دادن بیماریها و مصیبتها نیست، اگر راه دیگری برای نرم کردن دل سنگی آنها نیست، اگر راه دیگری برای درک عظمت دردهای پسر عزیز تو بر بالای صلیب و کراهت گناه در آنها به جز بیماری و دردها و پریشانی ها نیست، خداوندا این جام را برای آنها تلخ تر کن و زندگی آنها را در تاریکی و مصیبت بگذار؛ اما میدانیم که تو خدای مهربان و پرفیض هستی؛ تو خدایی هستی که نمیتوانی بیش از حد گریه و اشکهای ماتم عزیزان خودت را ببینی. تو تماما محبتی. تو هرگز فتیلۀ نیم سوخته را خاموش نمیکنی. نی خم شده را نمیشکنی. تو همیشه گوسفندان خودت را از دهان گرگان درنده بیرون میاوری. تو حاضری جان خودت را برای آنها بدهی، که دادی و چه فداکاری عظیمی. پس خداوندا به فرزندان خود در این آتش تحمل بده. خداوندا دعا میکنم که ما را به آزمایش میاوری، بلکه از شریر رهایی بدهی. و میدهی. و دادی و خواهی داد. خداوندا ترا دوست داریم و میدانیم با تو بودن تمام آنچیزیست که میخواهیم و رویا و آرزوی آن را داریم. پس با ما باش در این کوره و ما را یاری کن تا ناخالصی های خودمان را بسوزانیم. خداوندا فیض و محبت تو بی پایان و مشیت الهی تو عظیم و غیرقابل سنجش است؛ باوری گسترده در روح مقدس خود و کلام زندۀ خود به من عطا کن تا آن را با چشمانی آسمانی ببینم نه با چشمان زمینی. آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

سه مرحله پیروزی داود بر جلیات غول پیکر

سه مرحلۀ پیروزی داود بر جلیات، سه مرحلۀ پیروزی ما در زندگی مسیحی کار خداوند ...