جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / خداشناسان کافر و بی خدا

خداشناسان کافر و بی خدا

خدا شناسان کافر و بی خدا!!
نوشتۀ ح. گ.

شیوۀ دولتی و امنیتی یک کشور اینگونه طرح ریزی شده است که برای اینکه بتوانند از یک اسیر یا زندانی اطلاعات بگیرند راههای مختلفی را دنبال میکنند. هر چند امروزه شکنجه دادن برای گرفتن این اطلاعات بر خلاف حقوق بشر خوانده شده و اکثر کشورها امروز شکنجه دادن زندانی را برای گرفتن آنچه که می تواند به آنها کمک کند تا پرونده را پیگیری کنند را متوقف کرده اند. اما هنوز درصد زیادی از کشورهای دنیا بخصوص در کشورهای خاورمیانه هنوز راههای سبوعانه ای را برای اقرار گرفتن از زندانی دارند. شخص به مدت طولانی مفقودالاثر میگردد! بعد سعی میکنند تا با بکارگیری از صدها شیوۀ موحش سر درآوردند که شخص کی هست؟ چه کرده ؟ با چه کسانی ارتباط داشته ؟ خیلی از زندانی ها انتخاب میکنند که در زیر این شکنجه ها بمیرند اما حرف نزنند و یا از عقاید و باور های خود برنگردند، و بعضی ها نیز تصمیم میگیرند درد و آزار شکنجه را بر خود تحمل نکنند و بدلیل ضعف و ناتوانی خود در تحمل وحشیانۀ شکنجه ها تسلیم می شوند و هر آنچه دارند و گاهاً هر آنچه که ندارند را اعتراف میکنند!!
اما اجازه بدهید تا از شما سوالی کنم: چقدر تعجب و حیرت می کنید که بشنوید یک نفر بدون اینکه در زیر شکنجه و آزار جسمانی از طرف کسی قرار گیرد، به زانو در بیاید و تمام عقاید و باورهای گذشتۀ خود را پوچ و بی معنی و مخرب اعتراف کرده و خودش خود را بازخواست کند و خودش خود را محکوم سازد!
و سوال دیگر من این است که : چقدر باید برای شما سخت و غیر قابل باور باشد که روزی بایستید و با زبان خودتان تمام عقاید و تمام باورها، تمام تلاش ها، تمام عرق ریختن ها، تمام برنامه ریزی های گذشتۀ خود را نادرست، غلط ، مخرب و مضر بدانید. آنوقت تماما صد و هشتاد درجه برگشته و بر خلاف آنچه که تاکنون بر ضد و بر علیۀ آن بودید و سوگند به نابودی آن خورده بودید، بایستید، عشق و مهر آن را بر دل خود بگیرید و برای آن چیزی خدمت کنید که تاکنون نابود کردن و از بین بردن آن را خدمت خود می دانستید؟!
ما فردی را می شناسیم که چنین واقعه ای بر او شد. فردی زنده و واقعی و حقیقی! کسی که مسیحیت امروز بدون تلاش و همت او هرگز مسیحیت ناب نبود. مسیحیتی که روزی همین فرد کمر بسته و سوگند خوردۀ نابود کردن و از ریشه کندن آن بود. این شخص کسی نیست به غیر از ” شائول طرسوسی ” ملقب به ” پولس رسول ” .
کی بود که اولین بار نام این شخص در کتابمقدس وارد شد؟ ” لوقا ” نویسندۀ ” انجیل لوقا ” در نامۀ دوم خود به ” عالیجناب ” تئوفیلوس ” در واقعۀ به شهادت رسیدن اولین ایماندار مسیحی یعنی ” استیفان ” از این شخص سخن می گوید. جایی که تمام مردم شهر جمع شده بودند تا او را سنگسار کنند. و استیفان ایمانداری که شورای یهود رای به سنگسار کردن او داده بود. همان شورایی که رای داد تا عیسای ناصری ملقب به مسیح به صلیب کشید شود، اکنون رای داده بود تا شاگرد او استیفان بدلیل اعتراف شایستۀ ایمان خود سنگسار شود. یکی از کسانی که رای به سنگسار کردن استیفان داده بود جوانی بود بنام ” شائول ” اهل طرسوس، جنوب ترکیۀ فعلی. او نه تنها رای داده بود بلکه لباس سنگسار کننده ها را نیز در پیش خود نگه داشته بود.( اعمال ۷ : ۵۸ ). او در قتل استیفان راضی بود( اعمال ۸ : ۱ ). خودش بعدا اعتراف میکند که :” و هنگامی که خون شهید استیفان را می ریختند من نیز ایستاده رضا بدان دادم و جامه های قاتلان او را نگاه می داشتم.” ( اعمال ۲۲ : ۲۰ ). ریختن خون استیفان درون تشنه به خون این جوان را گویی سیراب نکرد! او خون بیشتری از این ایمانداران این ” طریقت ” تازه که خود را متعلق به عیسای ناصری که مسیح موعود بود، می خواست تا بریزد. پس کمر به ریشه کندن کلیسای جوان بست. لوقا می نویسد:” اما شائول کلیسا را معذب می ساخت و خانه به خانه گشته و مردان و زنان را بر کشیده به زندان می افکند.”( اعمال ۸ : ۳). و نفرت او از هواداران این عیسای ناصری آنقدر به اوج خود رسید که او حاضر شد تا آنان را تعقیب کند. به هر جایی که آنها از ترس شکنجه و فشار فرار می کنند او برود و آنها را زندانی کند:” اما شائول هنوز تهدید و قتل بر شاگردان خداوند همی دمید و نزد رئیس کَهَنه آمد و از او نامه ها خواست بسوی کنایسی که در دمشق بود تا اگر کسی را از اهل طریقت خواه مرد و خواه زن بیابد ایشان را بند بر نهاده به اورشلیم بیاورد.”( اعمال ۹ : ۱- ۲ ). چرا پولس باید اینقدر کینه می داشت؟ اگر زمانی که او خانه به خانه در تعقیب ایمانداران به مسیح می گشت می پرسیدید: چرا این همه از این اهل طریقت نفرت دارید؟ بی شک بدون تامل و درنگ، همچنین با افتخار در رشد روحانیت خود به شما پاسخ می داد:” در خاطر خود می پنداشتم که بنام عیسای ناصری مخالفت بسیار کردن واجب است.” ( اعمال ۲۶ : ۹ ). یعنی چه واجب است؟ یعنی نیاز دین و فرمان دین است. که چه بشود؟ خدا را خشنود کند؟ صدرصد! اگر خشنودی و رضایت خدا را بقولنا در دل و فکر خودش نمی دید، با چه انگیزه و قدرتی در پی قتل و کشتار مسیحیان نو ایمان می بود؟ و این را عیسای خداوند قبلا به شاگردان تذکر داده بود:” این را به شما گفتم تا لغزش نخورید. شما را از کنایس بیرون خواهند نمود بلکه ساعتی می آید که هر که شما را بَکُشَد گمان برد که خدا را خدمت میکند.” ( انجیل یوحنا ۱۶ : ۱- ۲). اشعیاء نبی تقریبا ۷۰۰ سال قبل از عیسای مسیح نیز همین را بیان کرده بود:” برادران شما که از شما نفرت دارند و شما را بخاطر اسم من از خود میرانند.” ( اشعیاء نبی ۶۶ : ۵ ).
پس این غیرت شائول طرسوسی بود. غیرت دینی او. اینکه با مسیحیان مخالفت کند. اینکه آنها را آواره کند. اینکه رای به قتل آنها بدهد. اینها را پولس غیرت دینی خود می دانست و آنها را کاملا بر حق و درست!

گذشتۀ یک خداشناس!
اکنون اجازه بدهید تا کمی از گذشتۀ این جوان سر در بیاوریم! نسل و نسب او از کجا بود؟ و فکر و باور او چگونه بود؟ آیا از پشت بته یک شبه بدلیل کینه و نفرت کور خود عزم بر نابودی و ریشه کنی کلیسای مسیح کرده بود یا اینکه با آگاهی و دانش روحانی خودش کمر به آن بسته بود. اجازه بدهید تا او خودش را برای ما معرفی کند؛ در اینجا او روبروی گروه کثیری از رهبران و شیوخ دینی یهود سخن می گوید:” من مرد یهودی هستم متولد طرسوس قیلیقیه اما تربیت یافته بودم در این شهر در خدمت غمالائیق و در دقایق شریعت اجداد متعلم شده در بارۀ خدا غیور میبودم چنانکه همگی شما امروز می باشید. ” ( اعمال ۲۲ : ۳- ۵). در جایی دیگر کمی بیشتر به عمق ریشه و اصلیت خود می رود:” من در هشتمین روز تولد خودم ختنه شدم و به طور مادرزاد اسرائیلی، از قبیلۀ بنیامین و یک عبرانی اصیل هستم.” ( فیلیپیان ۳: ۵ ) در جایی دیگر می نویسد:” در دین یهود از اکثر همسالان قوم خود سبقت می جستم و در تقالید اجداد خود به غایت غیور می بودم.” ( غلاطیان ۱ : ۱۴ ). در جایی دیگر می گوید:” رفتار مرا از جوانی چونکه از ابتدا در میان قوم خود در اورشلیم بسر می بردم تمامی یهود میدانند و مرا از اول می شناسند هر گاه بخواهند شهادت دهند که به قانون پارساترین فرقۀ دین خود فریسی می بودم.” ( اعمال ۲۶ : ۵ ). در نامۀ فیلیپیان او اینگونه درجات و مقام روحانی گذشتۀ خود را درجه بندی می کند:” از جهت شریعت فریسی، از جهت غیرت جفا کنندۀ کلیسا، از جهت عدالت شریعتی بی عیب.” ( فیلیپیان ۳ : ۶ ). در میان تمام این افتخارات تبعۀ روم بودن او را که امتیازی ارزنده برای هر انسان روشنفکری در آن زمان بود را اضافه کنید( اعمال ۲۲ : ۲۷- ۲۹ ). اجازه بدهید تا افتخارات این جوان را طبق بندی کنیم:
۱- یهودی زادۀ اصل در ضمن تبعۀ روم از تولد.
۲- تربیت شده در مکتب وارسته ترین و عالم ترین شخص مذهبی در اسرائیل.
۳- تحصیل کرده در کلام مقدس و دانستن تمام آن.
۴- پارساترین در دین.
۵- بی عیب ترین در اجرای شریعت.
۶- تقلید کنندۀ آداب و سنت اجدادی خود.
۷- اهل فرقۀ فریسی، یکی از با ارزش ترین و حتی المقدور نزدیکترین فرقه به پرستش خدای واقعی؛ معتقد به بهشت و جهنم و داوری بدان و نیکان.
۸- دارای غیرت دینی در دفاع از باورها و تعالیم فراگرفتۀ یهود.
۹- ایماندار بودن او و نمونه بودن او زبانزد و شهرۀ تمام اسرائیل بود.

در یک نگاه این جوان تحصیل کرده ای باهوش ،بی عیب، بی نقص و خداشناسی کامل بنظر می رسد. ولی جالب است که بر خلاف تصور تمام مذهبیون ادیان دیروز و امروز تمام این مقامات و افتخارات دینی برای خدا یک پشیز ارزش ندارد! زیرا مادامی که باور و عمل با هم ممزوج شده و نتیجه ای مخرب و ویران کننده بار آورد، تمام باور پوسیده و خطرناک است و تمام عمل ریاکارانه و برای تمتع نفس. عیسای خداوند فرمود:” با وجود این درستی حکمت خدا بوسیلۀ نتایج آن به ثبوت می رسد.” ( متی ۱۹ : ۱۱). زیرا در طول تاریخ بودند مذهبیون و دیندارانی که باور خود را درست و عمل خود را موجه می دانستند، اما نتیجۀ کارهای آنها دردناک و موحش و ویران کننده بوده است. مانند دوستان پرهیزکار و دیندار ایوب که مدام بر زخم های او نمک پاشیدند! مانند بلعام پیامبر که تمام قوم اسرائیل را به بت پرستی و زنا کشاند. مانند یونس نبی که فیض و نجات خدا را بر گناه خود توانست ببیند اما نتوانست فیض و نجات خدا را بر گناه دیگران ببیند و آرزوی نابودی و ویرانی آنها را کرد و در آتش انتقام از آنها سوخت. و یا مانند پیامبران اسرائیل که ارمیاء نبی را به سیاهچال انداختند. و یا آن رهبران مذهبی در دین زرتشت که دانیال نبی را به چاه شیران انداختند. و آن رهبران و معضمان دینی که در شش دادگاه تماما ناعادلانه بیگناه ترین انسان روی زمین که تاکنون بدنیا آمده و هرگز دیگر بدنیا نخواهد آمد را محکوم به مخوف ترین مرگ آن زمان کردند؛ و آن دین داران یهودی که با فریادی از ته گلو نعره زده ، و ریختن خون یک دزد جانی را بر خون این انسان بی گناه را ترجیح داده و آن را بر گردن خود و فرزندان خود گرفتند؛ و درست همین رهبران و همین شورا یاران مسیح را شلاق زدند به زندان انداختند و نهایتا مجددا رای به قتل استیفان داده و حتی از گردن زدن ایماندار دیگر مسیح آنقدر خوشحال شدند که هیرودیس اقدام با بازداشت کردن پطرس شاگرد مسیح کرد( اعمال ۱۲ : ۱- ۳ ).
همۀ این افراد بقولنا مذهبی و روحانی از دید خودشان در پی اجرای دین و فرمان خدای خودشان بوده و تا به امروز نیز هستند، آنها به تمام غیرت و افتخارات خود بالیده و خدا را شکر کرده که این افتخار را نصیب حال آنها کرده که ایمان خود را ثابت کنند؛ و دعایشان این بود که باشد تا خدا از اعمال آنها خشنود و راضی باشد!…
چرا جای دور می روید! امروز در دین اسلام و در آیات قران به اندازۀ کافی آیه و سوره میتوانم به شما نشان دهم که ریختن خون یهودیان و مسیحیان کافر و به محمد روی نیاورده حلال و دارای ارج و قرب بیکرانی نزد الله است! آن بچه مسلمانهای با غیرتی که چاقوی های تیز خودشان را بر بدن شهید هوسپیان مهر، دیباج، یوسفی، توریان و صدها شهید مسیحی گمنام دیگر که نامشان را نیز نمی شناسیم اما در همین لحظه ای که این جملات از فکر من بیرون می آید و نوشته می شود در زیر تهدید، فشار ، زندان و شکنجۀ مسلمانان غیرتی هستند! خشنود کننده گان الله هستند! عیسای خداوند حقیقتا خدایی خود را یکبار دیگر ثابت نمود وقتی فرمود: ” ساعتی می آید که هر که شما را بِکُشَد گمان برد که خدا را خدمت میکند.” ( یوحنا ۱۶ : ۲). این باغیرتان مسلمان و ایمانداران کمر بسته به الله و کمر بسته به نارنجک! برای نابودی مخالفان الله و محمد از خون هیچ جنبده ای دریغ ندارند و آنها گمانشان این است که در دین پارساترین و متقی ترین و عادل ترین هستند. اما نتیجۀ باور و عمل آنها را که پس از گذشت سه دهه در سرزمین خود با هم میبینیم، تازه آنوقت شما باید عاقل باشید و درک کنید که نتیجه ها مخرب و ویرانگر و کافرانه بوده است! چرا که همین نتایج سیاه و ویرانگرانه از ثمرۀ اعمال بت پرستان و شهوت پرستان و لواطان و زانیان و قاتلان و مزدوران انسان بدست می آید.
باور شائول طرسوسی خدمت به خدا بود وقتی رای به قتل مسیحیان را می داد. همینطور باور سردمداران حکومت سیاه اسلامی در ایران و در سراسر خاک سیاه این دین، همین است که با کشتن مخالفان دین و قرآن و محمد در حال خدمت به الله هستند! و شرمسار هستم که بگویم همچنین در بین ما مسیحیان نیز دیروز و امروز همین بوده و هنوز هم هست. همدیگر را کُشتیم و سوزاندیم و از خانه و سرزمین خود همدیگر را آواره کردیم، و ما نیز فکر می کردیم که در حال خشنود کردن مسیح هستیم!

تابش نور حقیقت الهی بر سایه های گندیدۀ باور ما
کی زمان روشن شدن ذهن تاریک ماست؟ کی زمان دیدن حقیقت است؟ کی زمان اعتراف به پلیدی های درون ماست؟
من می دانم اگر نور حقیقت الهی خدا چشمان من و شما را باز نکند، همین امروز نیز حتی اگر مسیحی باغیرتی باشیم حاضر می شویم یک نفر را که با ما مخالفت میکند، طرد کنیم، توهین کنیم، زجر دهیم، به او افترا بزنیم، و او را نه شاید جسمانی اما روحاً بِکُشیم! تا نور حقیقت الهی بر ما نتابد و ما را واندارد که درون خود را لخت و عریان نبینیم قادر به دیدن حقیقت الهی نیستم. چرا؟ ” زیرا که ما را کُشتی گرفتن با خون و جسم نیست بلکه با ریاستها و قدرتها و جهان داران این ظلمت و با فوجهای روحانی شرارت در جایهای آسمانی.” ( افسسیان ۶ : ۱۲ ).
خود پولس رسول پس از روشن شدن باور و تابیدن نور الهی بر او می نویسد:” و پدر را شکر گذارید که ما را لایق بهرۀ میراث مقدسان در نور گردانیده است و ما را از قدرت ظلمت رهانیده به ملکوت پسر محبت خود منتقل ساخت.”
( کولسیان ۱ : ۱۲- ۱۳ ). با این دو آیه دو نتیجۀ بزرگ عاید ما می گردد. اگر گوش شنوا دارید بشنوید!
۱- شیطان و نیروهای تاریکی دارای قدرت عظیمی هستند و چشمان و باورهای ما را با تمام توان و قدرت خود به تابیدن نور حقیقت الهی بر باور های ما می بندند.
۲- تنها فیض و محبت خدا قادر است تا نور الهی را بر ما بتاباند، نه تلاش و سعی انسانی ما، حال در هر بُعد و هر سطح و هر اندازه ای!

و این فیض الهی و محبت خدا بود که بر شائول طرسوسی تابید. یعنی آن نور:” شائول هنوز به دمشق نرسیده بود که ناگهان نزدیک شهر نوری از آسمان در اطراف او تابید.” ( اعمال ۹ : ۳ ).
و آن نور درست در اوج گناهکاری او بر او تابیده بود،کمااینکه خودش بعدا به آن اعتراف نمود:” لکن خدا محبت خود را به ما ثابت میکند از اینکه هنگامی که ما هنوز گناهکار بودیم مسیح در راه ما مُرد.” ( رومیان ۵ : ۸ ).
اما مگر کی پولس رسول( شائول طرسوسی) گناهکار بوده است؟ مگر نه اینکه ما در بالا ۹ مورد افتخار و مقام والای روحانی او را که زبانزد تمام قوم بود را دیدیم؟ پس چرا پولس خود را گناهکار خطاب میکند؟مگر چه گناهی کرده بود؟ مگر نه اینکه او داشت خدا را خشنود می کرد؟ مانند مسلمانان غیرتی دیروز و امروز که الله را خشنود می کنند؟
پولس نه تنها خود را گناهکار خطاب می کند بلکه به عمق رفته و تمام باورها و عقاید خود و پدران خود را در گذشته به زیر سوال برده و همه را ویرانگر و کافرانه می نامد:” و شما را در خطایا و گناهان مُرده بودید زنده گردانید. که در آنها قبل رفتار می کردید بر حسب دورۀ این جهان بر وفق رئیس قدرت هوا یعنی آن روحی که الحال در فرزندان معصیت عمل میکند. که در میان ایشان همۀ ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی می کردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را به عمل می آوردیم و طبعا فرزندان غضب بودیم.” ( افسسیان ۲ : ۱- ۳ ). و همان شائول طرسوسی نوشت:” حتی یکنفر نیست که کاملا نیک باشد.” و بعد نتیجه گرفت:” همه گناه کرده اند و از جلال خدا محرومند.” و نوشت ” او بخاطر گناهان ما تسلیم مرگ گردید.” و نوشت :” زیرا در آن هنگام که ما هنوز درمانده بودیم.” و اعتراف کرد :” گر چه به علت خطاهای خود مُرده بودیم ” و اعتراف کرد که :” ای برادران نمیخواهم شما بیخبر باشید از اینکه پدران ما همه زیر ابر بودند و همه از دریا عبور نمودند…لیکن از اکثر ایشان خدا راضی نبود.” و باز اعتراف کرد که :” و آخرِ همه بر من مثل طفل سقط شده ظاهر گردید. زیرا من کُهترین رسولان هستم و لایق نیستم که به رسول خوانده شوم چونکه بر کلیسای خدا جفا می رسانیدم.”
این اعترافات پولس از گذشتۀ تاریک و گناه آلود خودش کی شروع شد؟ چه زمانی دریافت هر آنچه در گذشته خارج از مسیح و خارج از ایمان به مسیح انجام داده، کافرانه و تمام خداناشناسانه بوده است؟ زمانی که نور حقیقت الهی مسیح بر او تابید و تمام قلب و دل او را زنده ساخت؟ تنها زمانی دروغ و کذب تمام باورها و افتخارات و ارزشهای دینی گذشتۀ خود را ناچیز و کافرانه دانست که در برابر حقیقت فیض عیسای مسیح تمام قلب و روح خود مُرده دید و مسیح را تماما در تمام جان و روح خود زنده! ببینید او در پایان عمر زمینی خود به شاگرد محبوب و فرزند روحانی خود چه می نویسد:” و شکر میکنم خداوند خود عیسی مسیح را که مرا تقویت داد چونکه امین شمرده بدین خدمتم ممتاز فرمود که سابقاً کفر گو و مضّر و سقط گو بودم لیکن رحم یافتم از آن رو که از جهالت در بی ایمانی کردم…این سخن امین است و لایق قبول تّام که مسیح عیسی بدنیا آمد تا گناهکاران را نجات بخشد که من بزرگترین آنها هستم.” ( اول تیموتی ۱ : ۱۳- ۱۵ ). او همین اعتراف به گذشتۀ خود را به شاگرد دیگر خود تیطس می کند، وقتی به او می نویسد:” زیرا که ما نیز سابقاً بی فهم و نا فرمانبردار و گمراه و بندۀ انواع شهوات و لذات بوده و در خبث و حسد بسر می بردیم که لایق نفرت بودیم و بر یکدیگر بغض می داشتیم.” ( تیطس ۳: ۳). پولس مگر کی تو بی فهم و نا فرمانبردار و گمراه و بندۀ انواع شهوات و لذات بودی؟ مگر کی تو در حسادت بودی و کی لایق نفرت بودی؟ کی در بغض بودی؟ می دانید کی؟ درست زمانی که پولس به گمان خودش داشت خدا را خدمت می کرد! درست زمانی که پولس به گمان و باور خودش تمام افکارش درست و دیگران کافر و بی خدا بودند! درست زمانی که به آن ۹ مورد بالا در تمام زندگی خود می بالید! و به گمان خودش خدا شناس بود و از ایمان خودش به خدا دفاع میکرد.درست در آن زمان، او سالها بعد اینجا در این نامه ها اعتراف کرده است که خدانشناس و کافر بوده است!
بی شک پولس رسول در پایان عمر خودش یکی از ارزشمند ترین و کوشا ترین شاگرد مسیح به حساب آمد. کسی که رسالت و ماموریت خواسته شده از طرف همان کسی که روزی هواداران او را رای به قتلشان می داد و از خود او متنفر بود و میخواست تا ریشۀ آنها را از زمین بکند( این اواخر رئیس جمهور ایران همین آرزو را به دل گرفت!) به کمال و تمامیت به نحو عالی به پایان رساند. اما نتوانست زبان خود را حتی در پایان عمر خود از اعتراف به غلط بودن و کافرانه بودن افکار گذشتۀ خود و نهایتا گناهکارنۀ خویش ببندد.
آغاز این توبه و اعتراف به خطاها و گناهان جاهلانۀ گذشتۀ پولس رسول از زبان خودش کجا بود؟ چه زمانی او به خودش آمد و تمام باورهای گذشتۀ خود را غلط و کافرانه دانست؟ درست زمانی که نور فیض مسیح بر قلب و روح او تابید:” اما فیض خداوند ما بینهایت افزود با ایمان و محبتی که در مسیح عیسی است.” آن روز که نور مسیح چشمانش را باز کرد و نمک مسیح روحش را نمکین کرد! و او را به زانو درآورده و او را به توبه وا داشت.

دوست عزیز!
نمیدانم از کدام مکتب و هوادار کدام دین هستی! اجازه بدهید خیلی ساده ، بی ریا و خالصانه عرض کنم. اگر عیسای مسیح را در قلب خودت بعنوان تنها نجات دهنده و رهانندۀ خودت نداری گمراه ، کافر و بی خدایی! هر چند انسانی باشی که تمام قوانین و مقررات دین و شریعت خودت را مو به مو انجام داده باشی ، هر چند انسانی باشی که تمام ضوابط و آداب و فرهنگ انسانی را به حد اعلاء دنبال کرده باشی، اگر عیسای مسیح تنها نجات دهنده و رهانندۀ تو در قلب تو نیست، تمام اعمال مذهبی تو ، تمام تلاش انسان گونۀ تو به گناه آلوده است. نگاه کن به آدمی که از هر حیث و هر مقام در رتبۀ برجسته دینی بود، اما مقامات و تلاش های او نتوانسته بود آن آزادی و فیض و رحمت خدا را در قلب او نصیب او کند. و او با هوش تر از این بود که بفهمد آدم جاهل و نادانی نبوده است؛ پس چرا به جاهل و نادان بودن خود اعتراف میکند! آن هم بدون اینکه بر روی صندلی مجازات و یا در زیر شلاق باشد و یا در دستهای ماهران و خونخواهانه شکنجه های کشنده عذاب ببیند! او که می دانست تمام تلاش مذهبی او برای خشنود کردن خدا درست بوده است او حتی تمام شورای یهود را بعنوان شاهد خود داشت! پس چرا اعتراف میکند که او فردی ” کفر گو و مضر و سقط گو ” و ” بی فهم و گمراه و بندۀ انواع شهوت ” بوده است؟ زیرا پس از رودررو شدن با حقیقت و دیدن آن در عمق دلش، آنقدر نادان و احمق نبود که حقیقت نور الهی را تشخیص ندهد! زیرا پس از زیستن در این حقیقت و تبدیل شدن او به انسانی تازه و نوین آنقدر نادان و بی فهم نبود که باز در نادانی خودش پافشاری کند! شکست خودش را اعتراف کرد. خطایش را اعتراف کرد. گناهش را اعتراف کرد. نجات دهنده را پذیرفت. قلبش را به او داد و زیست. با آرامش و صلح ،در این دنیا و در دنیایی که منتظر او بود. در این دنیا موقتی و ناکامل. اما در آن دنیا دائمی و به کمال.

دوست عزیز!
درنگ کن! افسار خر چموش کینه را بِکش! زبان و دل و چاقو و نارنجک و شمشیر انتقام را به کنار بگذار!بیا پایین! به او نگاه کن! به آن صلیب حقیر و چوبی که در خارج از شهر مقدس اما گناهکار برپا شده است، و او که در بالای آن برای تو ، برای بازگشایی آن سّر پنهان الهی خونش را ریخت. و اکنون به تو نگاه میکند که بیا فرزندم! ” تمام شد.” اینجاست اوج محبت خدا! اینجاست اوج حقیقت خدا!اینجاست پایان تمام تلاشهای انسانی!اینجاست آغاز تمام زیستن در روح خدا! بیا فرزندم! به من ایمان بیاور! تا خدای حقیقی را در قلب تو برخیزانم. خدایی که ترا آنقدر محبت نمود که درست آن زمانی که گناهکار بودی از من خواست تا برای تو مصلوب شوم و من آنقدر پدر را دوست داشتم و ترا، که به آن لبیک گفتم و برای تو مُردم. به من ایمان بیاور. به من ایمان بیاور اگر میخواهی تا از ظلمت دلت که خودت میدانی و سنگینی آن را بر خودت داری اما آنقدر لجوج و در غیرتت کور هستی که نمی خواهی اعتراف به آن کنی! به نور دائمی و فروغ ابدی سفر کنی. به من ایمان بیاور تا دستان ترا نه برای گرفتن انتقام از مخالفان خود و پاهای ترا نه برای خونخواهی ها و تمامی ترا نه برای کینه و انتقام ، بلکه برای زیستن در روحی تازه و دلی تازه و قلبی تازه روشن کنم. تا دستان تو در فروتنی برای پرستش خدای صلح بالا رود و پاهایت برای رساندن خبر انجیل نور و سلامتی روان گردد. تا خدای حقیقی را بشناسی و خودت را به او بسپاری و تمام خودت را از آن او کنی و تو او را از آن خود. اکنون تا به ابد.
پس بیا با من دعا کن و همین امروز او را بطلب! نور الهی را به قلب خودت! بگذار تا همین امروز نام تو در دفتر حیات ثبت گردد و تو با او دیدار کنی و نور جاودان انجیل او تمام ظلمت و تاریکی باور و عمل ترا منور ساخته و میوه های تو میوۀ روح پاک خدا باشد.
پس بیا با من دعا کن که :
” خدایا من گناهکارم و من قادر به شستن و پاک کردن گناهان خود با اعمال مذهبی نبودم و نیستم. ایمان دارم عیسای مسیح برای گناهان من کفارۀ من شد و بر بالای صلیب مُرد. دفن شد. روز سوم قیام کرد و امروز زنده است. من اکنون از او دعوت می کنم تا به قلب من بیاید و مرا از خود کند. آمین.”
دوست عزیز!
تاریکی همین الان از تو رفت!تاریکی سنت و باور گذشتۀ تو. خوش آمدی به نور! در نور زندگی کن. در نور بمان و در نور بارور شو.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس و قرآن نوشتۀ: ح.گ ایمان مسیحی ما بر ...