یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / مقالات تازه / خدای تماما دانا و تماما حاضر

خدای تماما دانا و تماما حاضر

خدای ما، خدایی تماما دانا و تماما حاضر!

اگر که گمان میکنی، تنها هستی و خدا ترا فراموش کرده است!

نگاهی به مزمور صد و سی و نهم

نوشتۀ: ح.گ

چه در بارۀ این سرود میدانیم: یکی از ارزشمندترین و غنی ترین سرودهای سراییده شده در مجموعۀ مزامیر در وصف خدای زنده و شخصیت اوست. میدانیم که داود سرایندۀ این سرود پرستشی میباشد. به احتمال بسیار قوی در زمان پادشاهی داود است و نه در زمانی که داود از دست شائول و تهدید کشتن او در فرار بود، از آنجایی که داود این سرود را برای رهبر گروه پرستشی تنظیم نموده که او آن را با گروه نوازندگان معبد بسراید. این سرود در مجموع، از دو شخصیت خدای ما سخن گفته است: ایات اول تا چهارم از  خدای تماما دانا که از هر چیز و از پدیده و از هر فکر و اندیشه ایی آگاه میباشد. و ایات پنجم تا دوازدهم، از خدای تماما حاضر و موجود در هر زمان و هر مکان. آنگونه که نه دانشی است که خدا نداند، نه واقعه ایی که خدا از قبل از آن آگاه نبوده باشد؛ و نه مکانی است که خدا در آن حضور نداشته باشد. چنین تصوری از چنین خدایی برای انسان فانی و موقتی و زودگذر و محدود بسیار شگفت انگیز و ورای درک انسانی اوست؛ پس داود اینچنین برداشت و اینچنین تصوری را در بارۀ چنین خدایی را در این سرود گنجانده است.

میدانیم که سرود با دعا آغاز میشود و با دعا به پایان میرسد، لیکن تفاوتی بین جملات آغازین و پایانی وجود دارد. با کمی دقت در خصوص این مزمور، مشاهده خواهیم کرد که مزمور با اعتراف کردن به این حقیقت که خدای تماما دانا از همه چیز آگاه میباشد آغاز میشود، ” ای خداوند مرا آزموده و شناخته ایی. تو نشستن و برخاستن مرا میدانی، و فکرهای مرا از دور فهمیده ایی، راه و خوابگاه مرا تفتیش کرده ایی و همۀ طریقهای مرا دانسته ایی.”

لیکن چون به پایان سرود میرسیم، به نظر میرسد که داود نه از اعتراف در بارۀ شخصیت خدا بلکه از خدا درخواست میکند، از خدا همین ماهیت و شخصیت خدا را در زندگی خود طالب میشود. در پایان سرود، داود از خدای تماما دانا و تماما حاضر میخواهد تا فکر و دل و راه او را تماما در اختیار خود گرفته و او را در اقتدار و نقشۀ خود داشته باشد. او چنین میسراید: ” ای خدا مرا تفتیش کن و دل مرا بشناس؛ مرا بیازما و فکرهای مرا بدان. و ببین که ایا در من راه فساد است، و به طریق جاودانی هدایت فرما.”

لطفا دقت کنید به درخواست پایانی داود از چنین خدایی که او آن را پرستش کرده و سراییده است. شما میتوانید ایۀ بیست سه و بیست و چهار را در سه درخواست کلی داود از خدا خلاصه کنید:

الف- درخواست داود از خدا برای دل خود؛

داود از خدایی که از همه چیز آگاه میباشد، از او که سّری نیست بر او مکشوف نباشد و کوچکترین اندیشه ایی نیست که او از آن غافلگیر گشته و او را به شگفت بیاورد؛ داود از چنین خدایی میخواهد تا تمام اندرون او را بازرسی کند. داود تمام دل خود، مرکز احساسات خود، محل محبت و کینه، بخشش و نفرت، اشتیاق و شهوت را در اختیار چنین خدای تماما دانا و حاضر در هر مکانی میگذارد تا او آن را تفتیش کند.

ب- درخواست داود برای فکر خود.

بعد از اینکه داود دل خود را به دست خدا سپرد تا آن را تفتیش کند، سپس فکر خود را به دستان خود میدهد تا افکار او را آزمایش کرده و آن را بداند. شاید شما سوال کنید، چرا ابتدا داود فکر خود را به دستان خدا نسپرد و سپس دل خود را؛ هر چند این سوال برازنده ایست، لیکن نه برای یک نفر که اهل خاورمیانه است و از فرهنگ و سنت آن خطۀ دنیا بدنیا امده است! ما ایرانیها نمونه ایی از ان هستیم. کی بود آخرین باری که من و شما با ابتدا نشستیم و ساعتها اندیشیدیم و با فکر تصمیم گرفتیم که چه کنیم و چه بگوییم و چه نگوییم؟ ما شرقی ها ابتدا احساسی و قلبی حرف زده و تصمیم میگیریم، بعد به یاد فکر میافتیم و بر روی آن کلمات آتشین و اعمالی که تماما احساسی از ما بروز کرده است فکر میکنیم، و چه بسا بارها پشیمان شده و میگویم ای کاش آنقدر عجله نمیکردم و کمی فکر میکردم بعد آن را میگفتم و یا آنگونه عمل میکردم! داود مانند ماست! پس او ابتدا دل خودش را به دستان خدا سپرده است؛ احتمالا میداند اگر ابتدا دل خود را به دستان خدا بسپرد و خدا آن را تفتیش کند تا خرابی ها و فساد را در آن تمییز بدهد، نیمی از مشکلات زندگی و زیستن روحانی خود را حل کرده است!

برای داود، دل، ان اسب تیز و چابکیست که دائما خیال طغیان و سرکشی دارد. برای داود، فکر آن لجام و دهنه ایست که این دل او نیاز دارد تا مسیر و حرکت این اسب وجود او را در اختیار خود در آورد.

و پ- درخواست داود برای رفتار خود.

در پایان، ایا داود گمان میبرد چون خدا دل او را دانست، چون خدا افکار او را دانست، پس او دیگر میتواند در رفتار مقبول و پسندیدۀ خدا قدم بزند؟ اگر پاسخ به این سوال مثبت بود، داود از خدا نمیخواست که رفتار او را وارسی کند ببیند که ایا در او فساد و شرارتی وجود دارد یا نه. در حقیقت داود چنین از خدا درخواست میکند، نه تنها او دلش را تفتیش کند، نه تنها افکارش را بداند، بلکه حتی رفتار و نحوۀ زیستن خود را نیز به دستان او میسپارد. تا نهایتا خدایش او را به راه ” جاودانی هدایت ” فرماید. دو راه در کتابمقدس گویا و واضح بیان شده است: راه فساد و شرارت و نااطاعتی که نهایت آن به مرگ ابدی و دوری مطلق از خدا منجر میشود. و راه اطاعت و نیکی و پاکی که نهایت آن به حیات ازلی و زیستن دائمی در جلال خدا. چرا داود دل و فکر و راه خود را به دستان خدای تماما دانا و حاضر سپرده است؟ زیرا داود نمیخواهد از گروه قدم زنندگان در راه اولی باشد بلکه از سالکان و روندگان در راه دوم.

درسی برای ما

یکی از نامهای داده شده به عیسای مسیح، عمانوییل است، یعنی خدا با ما( انجیل متی باب اول ایۀ بیست و سوم.) در زمان زندگی زمینی عیسای مسیح، او بطور واضح و اشکار نه تنها تعلیم داد بلکه ثابت کرد که او در حقیقت همین خداییست که داود در مزمور صد و سی و نهم او را سراییده است. او از تمامی افکار نهان انسانها آگاه بود( لوقا باب ششم ایۀ هشتم، ) هر چند جسم داشت و تماما انسان بود، لیکن مدعی شد که حتی قبل از اینکه ابراهیم متولد شود او میزیسته است، اینگونه او خود را ورای زمان و فضای فیزیکی مدعی گشت( یوحنا هشت آیۀ پنجاه و هشت،) بیهوده نبود که خود را بالاتر از روز مقدس سبت( مرقس باب دوم ایۀ بیست و هشتم،) معبد مقدس اورشلیم( یوحنا باب دوم ایۀ نوزدهم،) و شریعت مقدس خدا( متی باب پنج ایۀ هفدهم و یوحنا باب پنجم ایۀ سی و هشتم،) خطاب کرد و تعلیم داد. او به شاگرد خود فرمود، که پدر همه چیز را به دستان او سپرده است( یوحنا سیزده ایۀ سوم)؛ فرمود هر کس او را شناخت در واقع خدای ناشناخته را شناخته است( یوحنا چهارده ایۀ هفتم)؛ او فرمود اوست آن راه و راستی و حیات و هیچ کس جز بواسطۀ او نزد خدای پدر نخواهد رفت( یوحنا چهارده آیۀ ششم).

امروز دل و فکر و راه خودمان را به دستان چنین خدایی بسپاریم. امروز از عیسای خداوند بخواهیم که بار دیگر دل و فکر و راه ما را تفتیش کند تا آنچه از او نیست از ما برداشته و انچه از اوست در ما کاشته شده و بارور شود. این توازن و سنجش روحانی اگر اگر در این سه جنبه نباشد، زیستن مسیحی ما زیستنی پربار و مقبول خدای ما نیست.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...