سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / خدای مُرده آزاد نمیکند

خدای مُرده آزاد نمیکند

خدای مُرده آزاد نمیکند!
نوشتۀ: ح.گ
عنکبوت شکار خود را یکباره نمیخورد. فرسایش زمین و سنگها به مرور زمان روی میدهد. اسارت جسم ممکن است شبانه فرا رسد اما اسارت فکر ذره ذره.
فرسایش باور آدمی و اسارت آدمی به دست خدایان تاریخ گسترده‏ایی دارد. اقوام بین النهرین این سرسپردگی به خدایان خود را آنقدر زنده و حقیقی میدانستند که فرزندان خود را برای آنها بر آتش میسوزاندند. دختران خود را برای آنها زنده به گور میکردند. آنها مرید و سرسپردۀ خدایان خود بودند. آنها همۀ قوت و تفکر خود را در گرو خدایان خود میدیدند. آیا چنین خدایانی حقیقت داشتند؟ آیا پیروان آنها تعالیم درست را به مردم خود میدادند؟ آیا انبیاء چنین خدایانی در پرستش و نشان دادن چنین خدایانی واقعی بودند؟ آیا میتوانیم اینگونه دلیل بیاوریم که چون عمل آنها برای ما معقول نیست دلیل بر نامعقول بودن عمل آنها نیست. چون خدای آنها با ما سازگار نیست دلیل بر این نمیشود که خدای آنها دروغین باشد. یا مثلا چون شما مخالف سقط جنین و ازدواج همجنس بازان هستید دلیل بر این نمیشود که سقط جنین و چنین ازدواجی بد باشد. اجازه بدهید از شما بپرسم: اگر من با فروش پسران و دختران خردسال برای امور جنسی مخالف باشم اما این دلیل نمیشود که فروش این کودکان بد باشد؟ من با کشتار و شکنجۀ انسان برای دانستن حقیقت مخالف هستم آیا میتواند به این معنا باشد که خود شکنجه درست است؟ فرآورد یک عمل است که درستی آن گزاره و آن عمل را ثابت میکند. اما چه کسی این درستی و مناسب بودن این فرآورده را برآورد میکند؟ میزان و معیار الهی خود خدا و نه انسان.
در کتابمقدس ماجرایی داریم که مستقیما به این سوالات پاسخ میدهد و آن ماجرای ایلیاء نبی و پیامبران بعل است. بعل خدای نرینه و عشتاروت خدای مادینۀ خدایان مردم کنعان بود که اسرایلیان تن به پرستش آنها داده بودند. آن روز هزاران مردم و چهارصد و پنجاه انبیای خدایان بعل و عشتاروت بر کوه کرمل حاضر بودند. و خداوند ایلیاء را برای آزمایشی بزرگ به نزد چنین مردم و چنین انبیایی میفرستد. آنها در بالای کوه کرمل هستند و باید قادر باشند تا با دعا کرده و درخواست کردن از خدای خود، آتشی از آسمان مهیا کنند و قربانیهای آماده شده را بر قربانگاه را با آتشی از آسمان بسوزانند، بدینگونه واقعی بودن خدای آنها اعلام میگردید. کلام میگوید پیروان بعل و عشتاروت، آن چهارصد و پنجاه نفر،” نام بعل را از صبح تا ظهر خوانده میگفتند ای بعل ما را جواب بده لیکن هیچ صدا یا جوابی نبود و ایشان بر مذبحی که ساخته بودند جست و خیز مینمودند…و ایشان به آواز بلند میخواندند و موافق عادت خود خویشتن را به تیغها و نیزها مجروح میساختند به حدی که خون بر ایشان جاری میشد. بعد از گذشتن ظهر تا وقت گذرانیدن هدیۀ عصری ایشان نبوت میکردند لیکن نه آوازی بود و نه کسی که جواب بدهد یا توجه نماید.”(اول پادشاهان ۱۸: ۲۶- ۲۹)
پس از اینکه آنها هیچ پاسخی از جانب خدای خود دریافت نکردند، ایلیاء که به تنهایی به نمایندگی از جانب خدای اسرائیل، یهوه، حاضر شده بود، نزد یهوه چنین دعا کرد”ای یهوه خدای ابراهیم و اسحاق و اسرائیل امروز معلوم بشود که تو در اسرائیل خدا هستی و من بندۀ تو هستم و تمام این کارها را به فرمان تو کرده ام. مرا اجابت فرما ای خداوند مرا اجابت فرما تا این قوم بدانند که تو یهوه خدا هستی و اینکه دل ایشان را باز پس گردانیدی.” کلام میگوید هنوز دعا از دهانش پایان نیافته بود که آتشی مهیب از آسمان بر قربانگاه فروریخت و تمامی آن را سوزانید. ما میگوییم خدا از ماهیت و موجودیت خودش دفاع کرده است.
خدای واقعی و یک آرمان حقیقی نه فقط باید در یک تئوری منطقی و نه فقط باید قابل دلیل آوردن باشد، بلکه در عملکرد و نتیجۀ خود نیز باید چنین مناسبت داشته باشد. اما فکر خدا را که میداند؟ بقولنا میگویند چه کسی میداند چه راهی راست است؟ چه خدایی واقعی است؟ چه کسی میتواند درستی این گزارۀ را ثابت کند؟ من میگویم هیچکس جز خود خدا. تنها خود خدا باید از ماهیت و شخصیت خود دفاع کند.
در کتاب ارمیاء نبی میخوانیم که، خداوند رو به قوم اسرائیل کرده و از آنها گلایه میکند که ” ایا مرتکب دزدی و زنا و قتل نمیشوید و بدروغ قسم نمیخورید و برای بعل بخور نمیسوازنید و ایا خدایان غیر را نمیشناسید پیروی نمینمایید؟”( ارمیاء نبی ۷: ۹- ۱۰) اینجا خدا چه گفته است؟ این خود خداست که ماهیت خودش را روشن کرده است. چگونه؟ با به زیر سوال بردن عملی که اسرائیل انجام میدهد. وقتی خود خدا از این اعمال نام میبرد، دزدی، زنا، قتل، دروغ، بخور سوزندان برای بعل و پیروی کردن از خدایی که نمیشناسند، خود خدا اعلام کرده است که او چنین اعمال را تایید نمیکند. این فکر خداست. پس چون فکر خود ثبت شده است، ما فکر خدا را در این مورد دانسته ایم. چون دانسته ایم، بر ماست که آن را عمل کنیم و اگر عمل نکنیم پس یا خدایی واقعی را دنبال نمیکنیم یا شدیدا گمراه هستیم. و چون یکی از این دو یا هر دوی آن هستیم، وقتی زمان تاریکی و درد فرا رسید. وقتی که طوفانها فرا رسید، وقتی اسارت غارتگران از راه رسید و هستی و آزادی و شرافت انسانی ما را به یغما بردند و با ما چون حیوانی برخورد کردند، چون به دختران باکرۀ ما تجاوز کردند، چون حقوق انسان بودن را از ما گرفتند و چون ما به سینۀ خود کوبیدیم و ناله زدیم، تا صبح ناله زدیم، خود را زخمی کردیم و فریاد زدیم که این خداوند به فریاد ما برس، پاسخی از خداوند نگرفتیم؛ باید بدانیم که دعا و التماس و گریه و ناله های ما نزد خدایی دروغین بالا رفته است. خدایی که دل ندارد تا نالۀ شما را بشنود. دستی تنومند ندارد تا شما را از میان دریای فلاکت و منجلاب بیرون آورد. و قلبی ندارد تا برای دردهای شما بتپد و شوری ندارد تا شما را رهایی بخشد. تجربۀ قوم اسرائیل این حقیقت را پیش روی ما میگذارد ” و شهرهای یهودا ساکنان اورشلیم رفته نزد خدایانی که برای آنها بخور میسوزانیدند فریاد خواهند کرد اما آنها در وقت مصیبت ایشان هرگز ایشان را نجات نخواهند داد.”( ارمیاء ۱۱: ۱۲) خود خدا، وجود خدایان دورغین را اعلام کرده است. یک خدای حقیقی از خدایان دروغین سخن گفته است. پس هر دو نمیتوانند درست باشند، هر دو خدا نمیتوانند خدای واقعی باشند، یا یهوه خدای کتابقمدس خدایی واقعی است یا بودا و الله. هر دو نمیتوانند یکسان باشند. زیرا فکر خدا در هر دو یکسان نیست. اگر در سرزمینی قتل و کشتار انسان بدلیل آرمان و عقیدۀ او وجود دارد. اگر انسان آن ارزش و ازادی خدا دادۀ خود را ندارد. اگر فکر نمیتواند سوال کند و اگر قلم نمیتواند بنویسد و دلیل بیاورد، و تمام این برای ما ناله و درد و اشک و التماس و زجه را آورده است و ما به دلیل چنین مصیبتی فریاد میزنیم و اگر هنوز فریاد میزنیم و اگر به مدت ۳۴ سال است که فریاد میزنیم و هنوز پاسخی نیامده است و هنوز رهایی نیامده است و هنوز نجات نیامده است پس ما نزد خدایی فریاد می زنیم که نمیشنود. خدایی که نجات نمیدهد. خدایی که فکر شما را نمیشناسد. درد شما را نمیشناسد. اسارت شما را نمیشناسد. سالهای فلاکت و سیاه شما را نمیشناسد.
وقتی عیسای مسیح برای اولین بار وارد کنیسه شد تا با مردم سخن بگوید، لوقا مینویسد که به او لوحۀ اشعیاء نبی را دادند. از میان این لوحۀ طولانی اشعیاء نبی در میان تمامی آیات و نوشتجات این نبی، لوقا میگوید که عیسای مسیح، گشت و آن بخش از اشعیاء نبی را آورد که میگوید: “روح خداوند بر منست زیرا که مرا مسح کرد تا فقیران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شکسته دلان را شفا بخشم و اسیران را برستگاری و کوران را به بینایی موعظه کنم و تا کوبیدگان را آزاد سازم و از سال فرخندۀ خداوند موعظه کنم.” ( لوقا ۴: ۱۷- ۱۹)
با این اعتراف ما با چند حقیقت آشنا شده ایم که: فقیران وجود دارند. شکسته دلان وجود دارند. اسیران وجود دارند. کوران وجود دارند. کوبیدگان وجود دارند. و سال نحس و شوم نیز وجود دارد. کدام یک از اینها امروز موقعیت شماست؟ماجرای سرزمین شماست؟ انگشت خودت را بر آن بگذار. این فکر خدا برای شماست. برای سرزمین شماست. با این اعتراف آیه شما فکر خدا را دریافته اید که خدا به شما فکر کرده است. شما در فکر خدا هستید و اگر نبودید، اینجا در میان این ایات خودتان را پیدا نمیکردید. من نمیدانم ایا طالب رهایی هستی یا نه. سوال احمقانه ایی است نه؟ باید طالب رهایی باشی تا رها شوی. من نمیدانم سرزمین تو در و پیکر دارد یا نه. یا اصالت دارد یا نه. یا شرافت و جوانمردی را میشناسد یا نه. یا برای فرزندان خود گریه میکند یا نه. و یا فرزندانش برای او گریه میکنند یا نه. باید طالب حقیقت باشی تا حقیقت را بشناسی. باید در جستجوی خدای زنده باشی تا خدای زنده خود را بر تو بشناساند. ایا هستی؟ اگر هستی پس این حقیقت را بدان: خدای زندۀ ما، از فقر تو بی خبر نیست. از شکسته دلی تو بی خبر نیست. از اسارت تو بی خبر نیست. از نابینایی تو بی خبر نیست. از کوبیده شدن تو بی خبر نیست. و از اینکه در سالهای شوم و بردگی و فلاکت بسر میبری نیز بی خبر نیست. چون بی خبر نیست و چون آن را میداند، او آمده است تا تمامی آن را برای تو رهایی شود. برای تو پاسخی باشد برای ناله های شبانۀ تو. برای التماس رهایی تو از ظلمت سترگ غارتگران نفس و جان آدمی. او ترا میشنود. او ترا ازاد میسازد. تنها او سرزمین ترا آزاد میسازد.
خداوند میتواند امروز قومی را متولد کند. پس کدامین خدا را پرستش میکنی و نزد کدامین خدا برای تولد تازۀ ملتت فریاد میزنی؟ آزادی را باید ابتدا خدا برای تو مهیا کند تا انسان بتواند آن را بر زمین اجرا کند. زنجیرهای تو ابتدا باید در آسمان پاره شود و شفای تو باید ابتدا در آسمان مهیا شود تا سپس بر زمین اجرا شود. پس از کدامین خدا آن را امروز طلب میکنی؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

بشارت دادن به سیاق خدای زنده

باب سلیقۀ مردم مسیح را بشارت ندهیم (۲) ستون های اساسی پیام نجات مسیح یک ...