پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / فیض خدا / خدای همۀ فیض ها

خدای همۀ فیض ها

خدای همۀ فیض‏ها
نگاهی نزدیک به آنچه که در مسیح داریم

نوشتۀ: ح.گ

اگر بخواهم خیلی ساده فیض را معنی کنم این است که: فیض آن است که هرگز مستحق آن نیستم و نبودم اما از جانب خدا به فراوانی دریافت میکنم. و اگر بخواهیم یک نمونه از چنین تصویری را از فیض خدا داشته باشیم آن را در نوشتۀ عهد عتیق پیدا میکنیم:” و خداوند پیش روی وی عبور کرده ندا در داد که یهوه یهوه خدای رحیم و رئوف و دیر خشم و کثیر احسان و وفا. نگاه دارندۀ رحمت برای هزاران و آمرزندۀ خطا و عصیان و گناه.” ( خروج ۳۴: ۶-۷) این زمانی بود که تمام اسرائیل در دل گناهکار بود و در مصر بتهای مصریان را میپرستید و قلبی سخت در برابر یهوه داشت. در عهد جدید تمام این تمثیل فیض که در این دو ایه میخوانیم در ” عیسای مسیح ” خداوند و نجات دهندۀ ما و صلیب پرشکوه او تجلی پیدا کرد این زمانی بود که تمام دل ما پر از گناه بود و هیچ نیکی در آن نبود و همۀ ما مستحق مرگ ابدی بودیم.
در این نوشتۀ کوتاه قصد ندارم که در بارۀ فیض و ماهیت آن با شما سخن بگویم. اگر به وب سایت ( www.feyz.org ) مراجعه کنید مقالات طولانی و مفصلی را در خصوص فیض و شناخت و زیستن پیدا خواهید کرد. در اینجا قصد دارم تا از نزدیک به گستردگی این عمل یهوه به حیات آدمی و هستی نگاه کنم.
برادر، خواهر ایماندار عزیز! ایمان مسیحی ما بدون درک و شناخت فیض خدا در مسیح یک ایمان ناقص است. شناخت فیض خدا و ماهیت و عملکرد آن به ایمان ما یک استواری عظیم میدهد؛ یک آرامش تصاعدی؛ یک اطاعت فروتنانه؛ یک نگرش تازه تولد یافته؛ و دو جفت پای استوار در ایمان مسیحی که راه سخت و باریک و دردآور صلیب، در عین حال شادمانه و فرحبخش، را تا به آخر سرودخوانان طی کنیم. دو چشم مهربان و پرگذشت که ابتدا ضعف و گناه خودمان را ببینیم سپس دیگری را. دهانی حمدگو به ما میدهد که در هر حال عظمت محبت خدا را در زندگی خود ستایش میگوییم. دستانی گرم و آغوشی گرم برای غارت شده‏گان و مفقودان و مجروحان و دشمنان و خائنان و گناهکاران.
اگر به کلیسایی وارد شدید و میشنوید که هنوز در بارۀ تعمیدها و هدایای روح و مراسم و تعلیم فرقه‏‏ایی و انتقاد و ایراد گرفتن از دیگران بسر میبرد، مسلم بدانید که رهبران کلیسا هنوز فیض خدا را درک نکرده‏اند؛ کلیسا در فیض رشد نمیکند، از اینرو نمیتوانند آن را بشارت و یا تعلیم بدهند تا کلیسا را از قشری شدن، فرقه ایی شدن، نجات بدهند؛ از تلخ شدن به نمک شدن، از دود شدن به نور شدن! آنجا را ترک کنید و در پی کلیسایی باشید که قلب خود را در اقیانوس بیکران فیض عظیم خدا یافته است.
جالب این است که کتابمقدس به ما میگوید فقط یک فیض وجود دارد: فیض خدا. اما همچنین کتابمقدس میگوید :” خدای فیض‏ها “. فقط یک فیض وجود دارد اما در سه راستا عمل میکند. ایماندار به مسیح باید در هر سه راستای این فیض باور داشته، به آن عمل کرده تا در ایمان خود به خدای دهندۀ این فیضها قد بکشد و بدرخشد!
پطرس رسول در رسالۀ خود اینگونه این را بیان کرده است:” و خدای همۀ فیض‏ها که ما را به جلال ابدی خود در عیسی مسیح خوانده است شما را بعد از کشیدن زحمتی قلیل کامل و استوار و توانا خواهد ساخت.” ( اول پطرس ۵: ۱۰). من عبارت ” خدای همۀ فیض‏ها ” را در هیچ جای کتابمقدس بجز اینجا پیدا نکردم. و این به منفرد و ویژه بودن این عبارت میافزاید.
اکنون خوب دقت کنید! پطرس میگوید:” خدای همۀ فیض‏ها ” سپس در ادامۀ آن به سه نکتۀ اساسی و متصل به هم اشاره میکند: گویی قصد دارد تا اینگونه بیان کند:” خدای همۀ فیضها که ما را به جلال ابدی خود در عیسی مسیح خوانده است؛” ” خدای همۀ فیضها شما را بعد از کشیدن زحمتی قلیل”؛ ” کامل و استوار و توانا خواهد ساخت. چه کسی؟ خدای همۀ فیضها.” در این سه بخش شما سه زمان را میبینید:

۱- زمان گذشته: ” ما را به جلال ابدی خود در عیسی مسیح خوانده است: این کی اتفاق افتاد؟ قبل از آفرینش هستی:” چنانکه ما را پیش از بنیاد عالم در او برگزید.”( افسسیان ۱: ۴). یهوه قبل از اینکه حتی جهانی خلق شود، ما را در مسیح عیسی برگزید و ما را نجات بخشید. نجات ما کار دین و شریعت و قوانین نیست. کار سواد و معلومات نیست. تصادفی نیست. آبکی نیست! شعر نیست! نجات ما در زمانی بیش از اینکه زمانی شکل بگیرد در گذشته‏ایی قبل از گذشته در مسیح عیسی بدلیل فیض بیکران خدا تعیین شده است. زیرا مسیح از ازل بوده، پس نجات و برگزیدگی ما نیز در ازل در او تعیین گشته است. این همان فیض گذشته است.

۲- زمان حال: ” شما را بعد از کشیدن زحمتی قلیل؛” عیسای خداوند علنا بیان فرمود که راه صلیب باریک است. پر از رنج است. از دست دادن است. ترک کردن است. حتی دادن جان است. هستند ایمانداران مسیحی که در ایمان مسیحی خود شهید نمیشوند، بلکه هر روز شهیدوار در این دنیای فاسد میدرخشند و زندگی پیروز مسیحی خود را دنبال میکنند. نور و نمک هستند. کورۀ پر حرارت محبت الهی هستند. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ من چگونه میتوانم به رغم دردهای خودم، دردمندان را یاری کنم و به رغم اشکهای خودم، اشکهای دیگران را پاک کنم؟ زیرا به فیض او زنده شده‏ام پس به فیض او ادامه میدهم و همان فیض را بشارت میدهم:” لیکن این چیزها را به هیچ میشمارم بلکه جان خود را عزیز نمیدارم تا دور خود را به خوشی به انجام رسانم و آن خدمتی را که از خداوند عیسی یافته‏ام که به بشارت فیض خدا شهادت دهم.”( اعمال ۲۰: ۲۴). زحمت میکشم، رنج میبرم، اما بر فیض خدا استوار هستم و فیض او مرا به پیش میبرد و روزانه در آن زندگی میکنم پس من نیز روزانه فیض او را بشارت میدهم. این همان فیض حال است.

۳- زمان آینده:” کامل و استوار و توانا خواهد ساخت.” فیض خدا نه تنها در زمان حاضر ما را کامل و استوار و توانا میسازد تا دردها را با شادی در فیض مسیح پشت بگذاریم، بلکه فیض خدا آینده‏ایی را در پیش روی ما قرار میدهد که ما در زمان دردها به آن اینده خیره میشویم و به پیش میرویم. ما ایمان داریم که هر آنچه خدا برای ما در عیسای مسیح تعیین نموده و وعده داده در زمان خود اجرا خواهد شد. این فیض ممکن است فردا باشد، ماه دیگر باشد، سال دیگر، ده سال دیگر، پنجاه سال دیگر؛ و یا وقتی چشمان خود را به این دنیا بستیم، هنوز با ایمان میدانیم که فیض خدا در آن سوی قبر در انتظار ماست. زیرا میدانیم که او یهوه یهوۀ:” کثیر احسان و وفا ” میباشد. او وفادار است و هر آنچه را که در مسیح عیسی به ما قول داده است تمام و کمال برای ما برآورده خواهد ساخت.” خوش باشید و شادی عظیم نمائید زیرا اجر شما در آسمان عظیم است.”( متی ۵: ۱۲) .” بیائید ای برکت یافتگان از پدر من و ملکوتی را که از ابتدای عالم برای شما آماده شده است به میراث گیرید.”( متی ۲۵: ۳۴). ” ای پدر میخواهم آنانی که به من داده‏ایی با من باشند در جائیکه من میباشم تا جلال مرا که به من داده‏ایی به بینند زیرا که مرا پیش از بنای جهان محبت نمودی.” ( یوحنا ۱۷: ۲۴). این آن فیض آینده است.

پس همانطور که دیدیم، فیض گذشته ما را برمیگزیند. فیض زمان حال به ما قوت ایستادن در ایمان را میدهد. و فیض آینده ما را در این راه دلشاد و امیدوار میسازد. نکتۀ مهم و اساسی این است که این سه فیض با یک طناب ناگسستنی که بواسطۀ کلام خداوند و سکونت روح در ما شکل گرفته به هم متصل گشته است یعنی ایمان. و هر سه فیض توامان با هم در زندگی روزانۀ مسیحی ما عمل کرده و بر ما و برای ما روان هستند. ایمان به فیض گذشته به ما میگوید ما در مسیح گناهانمان آمرزیده شده است و در او جاودان هستیم. ایمان به فیض زمان حال به ما میگوید خداوند با ماست و ما را هرگز ترک نمیکند. ایمان به فیض آینده به ما میگوید، هر آنچه خدا به ما در مسیح عیسی وعده داده را بدست خواهیم آورد.

پس ایماندار عزیز! مشعل ایمان خودت را از روح مسیح پر از روغن بساز! در این دنیای تاریک و پر از درد که هر روز گویی تاریکی آن غلیظ‏تر میگردد، بر روی این فیضی که از جانب خدا به تو در مسیح داده شده است استوار بایست، از فیض مسیح در زندگی خود لذت ببر، از فیض او که با تو است شاد باش، و با فیض او پیش برو، و به فیض روبرو نگاه کن! آنجا! به ساحل آرام. آنجا که کشتی تو برای ابد لنگر خواهد انداخت و دیگر از مارهای سمی و طاعون و گرسنگی و اشک و ماتم و درد خبری نخواهد بود.
این خدا را سپاس گویید: خدای همۀ فیض‏ها را!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

فیض و اهمیت شناخت و زیستن در آن

فیض و اهمیت درک و زیستن در آن در این مقاله شما میخوانید: ۱- معنای ...