جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / داستان بزرگ کتابقدس. بخش چهارم و پایانی

داستان بزرگ کتابقدس. بخش چهارم و پایانی

رستگاری

در آخرین نوشته کتابمقدس، کتاب مکاشفه، خود عیسای مسیح چنین از زمانی که پیش روی ماست و ما به سمت آن میرویم سخن میگوید:

الحال همه چیز را نو میسازم. مکاشفه ۲۱: ۵

همانطور که هر داستانی در آخر به یک سرانجام و پایانی که به روند داستان و به نتیجه گیری درست و منطقی داستان ربط دارد میرسد، داستان آغاز شده کتابمقدس نیز که از آفرینش آغاز شده، در سقوط آدم و حوا بدلیل گناه ادامه پیدا کرده و با مرگ عیسای مسیح بر صلیب به اوج خود میرسد. در این مرحله پایانی داستان که رستگاری میباشد تمام نتیجه گیری طول داستان را با هم خواهیم دید. خواهیم دید که چگونه خود خدا که این داستان را آغاز کرده خود او چگونه به پایانی عظیم میرساند.

او چگونه این داستان را به پایان میرساند؟

-با وعده دادن اینکه آسمان و زمینی تازه میسازد. اشعیاء نبی ۶۵ : ۱۷

-با وعده دادن اینکه تمام آفرینش بازیابی و نوین میگردد. اعمال رسولان ۳: ۱۹- ۲۱ و رومیان ۸: ۲۲ – ۲۳ و اشعیاء نبی ۱۱: ۶- ۹

-با وعده دادن اینکه تمام بشریت و طرح الهی خدا در امور زیر به کمال میرسد:

*در امور روحانی: ما تا ابد با خود خدا خواهیم بود و در جلال او شریک خواهیم گشت: (ای حبیبان الان فرزندان خدا هستیم و هنوز ظاهر نشده است آنچه خواهیم بود لکن میدانیم که چون او ظاهر شود مانند او خواهیم بود زیرا او را چنانکه هست خواهیم دید. ) اول یوحنا ۳: ۲

*در امور جسمانی: دیگر نه اشک و نه دردی خواهد بود: (و خدا هر اشکی از چشمان ایشان پاک خواهد کرد و بعد از آن موت نخواهد بود و ماتم و ناله و درد دیگر رو نخواهد نمود زیرا که چیزهای اول در گذشت.) مکاشفه ۲۱: ۴- ۵

*در امور اجتماعی: همه ایمانداران در یک یگانگی بسر خواهند برد. رابطه ایی معنادار و پربرکت با تمام اطرافیان خود خواهیم داشت: (و بعد از این دیدم که اینک گروهی عظیم که هیچکس ایشان را نتواند شمرد از هر امت و قبیله و قوم و زبان در پیش روی تخت و در حضور بره به جامه های سفید اراسته و شاخه های نخل بدست گرفته ایستاده اند.) مکاشفه ۷ : ۹

*در امور احساسی: دیگر نه افسوس و نه پریشانی خواهیم داشت. در صلحی پایدار بسر خواهیم برد و از شادمانی ازلی مملو خواهیم گشت: ( زیرا بره که در میان تخت است شبان ایشان خواهد بود و به چشمه های آب حیات ایشان را راهنمایی خواهد نمود و خدا هر اشکی را از چشمان ایشان پاک خواهد کرد.) مکاشفه ۷ : ۱۷

*در امور جهانی: یک صلح جهانی بین تمامی اقوام به هر نژاد و هر رنگ و هر زبانی بطور یکسان و ازلی برقرار خواهد گشت:

(هیچ ممکن نیست که یهود باشد یا یونانی و نه غلام و نه آزاد و نه مرد و نه زن زیرا که همه شما در مسیح عیسی یک میباشید.) غلاطیان ۳ : ۲۸

شباهت های غریب خلقت اول و خلقت دوم

در حقیقت با دقتی ظریف به اولین کتاب( پیدایش) و آخرین کتاب( مکاشفه) در کتاب مقدس ما آن نمای کلی داستان را و آن پایانی را که خود خدا  برای داستان خود در نظر داشته است را خواهیم دید. افرینش اول، افرینش دوم. نوری که در ابتدای خلقت از دل تاریکی خلق شد و نوری که در خلقت دوم از جلال خدا همه جا را منور میسازد. انسان اول، انسان دوم. باغ اول و باغ دوم. درخت حیاتی که پس از گناه آدم و حوا توسط کروبیان با شمشیرهای آتشین محافظت میشود و درخت حیاتی که در وسط باغ میباشد. رودهایی که در سراسر سرزمین روان است و رودی که در وسط شهر خدا روان است. نوری که و دیگر شباهات غریب خلقت اول که بدلیل ورود گناه به پوچی کشیده شد و خلقت دوم که بدلیل عیسای مسیح و مرگ و رستاخیز او و به جلال رسیدن او توسط پدر خلقتی نوین مهیا میگردد. و شباهتهای فراوان دیگر اما نوین و تازه.

اما اجازه بدهید چون به این مرحله داستان رسیده ایم چند نکته بسیار مهم را فراموش نکنیم:

۱-داستان خدا هنوز به پایان نرسیده است.

۲-داستان کتابمقدس داستان خود خداست نه ما.

۳- خدا داستان دیگری نخواهد نوشت، چیزی را از این داستان کم و یا به آن اضافه نمیکند. تنها من و شما هستیم که به این داستان اضافه میشویم، در آن زندگی میکنیم و این داستان را ادامه میدهیم.

۴-ما ایمانداران مسیحی در مرحله سوم این داستان هستیم یعنی مرحله رهایی.

۵-همه ما بازیگران نقش معین و مشخصی در مرحله سوم این داستان هستیم.

۶-کلیسا نقش بنیادین و اساسی را در مرحله سوم بازی میکند.

۷-کتابمقدس ثبت کننده و بیان کننده این داستان است، بدون آن و بدون قبول اقتدار و کامل و بی نقص بودن آن، درک و فهم این داستان بیهوده است.

 

تمرین و خودازمایی

۱-از این بخش چه آموختید؟ آن را بطور خلاصه شرح دهید.

۲-نظر شما در باره نحوه پایان پذیری این داستان چگونه است؟

۳-وقتی میگوییم من و شما نقشی در این داستان داریم، منظور چیست؟ چگونه شما نقش خود را پیدا میکنید؟

۴- این ایه را حفظ کنید. غلاطیان ۳: ۲۸

نتیجه گیری

اکنون که ما داستان بزرگ کتابمقدس را میدانیم باید با آن چه کنیم؟ چگونه میتوانیم از آن در زندگی مسیحی خود و در رابطه خود با دنیای اطراف خود استفاده کنیم؟

همانطور که در اغاز قید شد، داستان کتابمقدس، داستان خود خداست. اکنون که ما این داستان بزرگ را خواندیم و آن را درک کردیم، نقش ما چیست؟ نقش ما نه تنها زیستن در این داستان بزرگ بلکه شریک شدن و سخن گفتن از این داستان بزرگ با دنیای اطراف ماست. هرگز فراموش نکنید که داستان کتابمقدس فقط یک داستان نیست، بلکه شاهکار هر داستانی است. داستان، داستانهاست!

خدا تک تک ما را فراخونده است که نه تنها در داستان بزرگ او نقش خودمان را داشته باشیم بلکه تا این داستان را با همه در میان بگذاریم.

متی ۲۸: ۱۹- ۲۰

هر چند من و شما نقش خود را در این داستان بیشتر و بیشتر کوشا و فعال ببینیم، بیشتر و بیشتر در برخورد با دیگران از این داستان سخن خواهیم گفت.

اعمال رسولان ۸ : ۲۹- ۳۷

دقت کنید! نمای کلی من و شما باید این داستان بزرگ خدا باشد. تمامی زیستن ما، خدمت ما باید در چهارچوب این داستان باشد. ما باید کلیسا، مردم بیرون،خدمت ما، زندگی خود را در راستای این داستان بزرگ ببینیم. چون از ارزش انسان سخن میگوییم ما از داستان آفرینش سخن میگوییم. وقتی از تباهی و جنگ و بیماریها سخن میگوییم ما در واقع داستان سقوط را بیان میکنیم. ایا دلی گرسنه و تشنه نیکی مطلق است؟ ما از داستان رهایی سخن میگوییم. و آنگاه که هیچ امیدی به امروز و فردا نیست و گویی هر چیزی در قیر تاریک پوچی فرو رفته است، ما از داستان رستگاری انسان سخن میگوییم. نه تنها از دنیای فانی، بلکه از دنیای پیش رو. از اینرو ما رو به آسمان میکنیم و شجاعانه از دل تاریک این دنیا عبور کرده و مانند سربازان دلیری بر ضد نیروهای پلید آسمانی تا به آخر میجنگیم زیرا ما سربازان آن پادشاه بزرگ هستیم. پادشاه برمیگردد! نگاه کن او میاید!

پس:

۱-وقتی از رنج و دردهای خانواده و رابطه های خراب شده سخن میگویند شما از ثمره گناه سخن بگویید که چگونه این رابطه را ایجاد کرده است. از نقشه خدا در عیسای مسیح سخن بگویید که آمد تا ما را با خدا اشتی دهد. آمد تا رابطه ما را با خدا، سپس با دیگران، با خودمان مصالحت و آشتی دهد.

۲-وقتی از اغتشاشات جهانی، جنگها و اختلافات ملتها سخن میگویند، شما از پایان داستان خلقت سخن بگویید. روزی که همه ملتها از هر زبان و هر قوم و هر نژادی در زیر تخت خدای قدوس جمع شده و همه با هم او را پرستش خواهند کرد.

۳-ایا در پی یافتن دلیل و انگیزه ایی برای زندگی پر از درد و رنج و تاریکی هستند؟ ایا در پی آن ارامش و صلح پایدار هستند؟ شما از داستان آفرینش خداوند سخن بگویید. روزی که خدا، انسان را به شباهت خود آفرید، روح خود را در او قرار داد و انسان به شباهت خدا زیست تا زمانی که گناه باعث شد تا این آرامش و صلح به طور موقت مختل شده و از بین برود. لیکن خود خدا برای دادن این صلح و این بازگشت انسان نزد او تدارک آمدن نجات دهنده را دید.

۴- از مرگ سخن میگویند؟ شما از حیات ازلی و پایدار زیستن با خدا سخن بگویید. از داستان رستگاری خدا که نهایتا روزی مرگ تماما نابود خواهد شد.

 

خود آزمایی کلی

۱-چهار داستان کلی کتابمقدس را نام ببرید. آیا میتوانید هر کدام آنها را در یک جمله به صورت خلاصه تعریف کنید؟

۲-نام داستان بزرگ کتابمقدس چیست؟ چگونه میتوانید چهار داستان کتابمقدس را با داستان بزرگ کتابقدس ربط بدهید؟

۴-در داستان آفرینش ما چه چیز در باره ماهیت انسان میخوانیم؟

۵-در داستان سقوط رابطه انسان مختل شد. این رابطه شامل چه روابطی میشد؟

۶-کدام کتاب در عهد عتیق دربارهٔ آمدن نجات دهنده و پیروزی او بر شیطان سخن میگوید؟

۷-خلقت کهنه و خلقت تازه را در داستان رستگاری با هم مقایسه کنید.

۸-اگر بخواهید این جزوه را در چند خط خلاصه کرده و آن را با کسی که هرگز انجیل یا خبر خوش عیسای مسیح را نشنیده در میان بگذارید چگونه آن را بیان میکنید؟ چگونه میتوانید از داستان کتابمقدس استفاده کرده و از آن به بشارت انجیل عیسای مسیح برسید، طوری که هم برای شما جذاب و گیرا باشد و هم برای شنونده شما؟( ما میدانیم که ما نجات دهنده نیستیم بلکه خود خدا، ما فقط کارگران مزرعه هستیم، او خود محصول را بارآورده و او خود درو میکند.)

 

منابع ارجاعی برای این مقاله

۱-الهیات و تمرین ماموریت مسیحی  نوشته: بروس آشفورد

Bruce R. Ashford, theology and practice of Mission, Nashville, TN. 2011

۲- راهنمای داستان، بدان-زندگی کن-شریک شو( داستان خدا)

The story Guide, Primer Edition

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...