جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / داستان بزرگ کتابمقدس. در چهار بخش (بخش اول)

داستان بزرگ کتابمقدس. در چهار بخش (بخش اول)

داستان بزرگ کتاب مقدس

چهار داستان : آفرینش- سقوط- رهایی- رستگاری

یک داستان بزرگ نجات

در چهار بخش. بخش اول

نویسنده: ح.گ

مقدمه

ما وقتی میگوییم داستان منظور رویداد، وقایع و افراد ساخته شده ذهن آدمها نیست بلکه ما سخن از افراد واقعی- وقایع انجام شده و تاریخی- سخنان و تعلیم بیان شده از جانب روح مقدس خدا به انسانها در طول تاریخ بشری میگوییم. از اینرو میتوانیم به قوت و صراحت بگوییم که کل کتاب به داستانهای گوناگونی تقسیم شده است. عیسای مسیح پس از رستاخیز از مرگ به شاگردانش چنین فرمود، “همین است که سخنانی که وقتی با شما بودم گفتم ضروریست که آنچه در تورات موسی و صحف انبیاء و زبور در بارۀ من مکتوب است به انجام رسد.“( لوقا ۲۴ : ۴۴ ) او همچنین رو به رهبران دین یهود کرد و فرمود، “کتب را تفتیش کنید زیرا شما گمان میبرید که در آنها حیات جاودانی دارید و آنها است که به من شهادت میدهد.” ( یوحنا ۵: ۳۸ ) با این ادعا، عیسای مسیح در واقع میفرماید که تمام کتاب مقدس در بارۀ او سخن میگوید. مادامی که ما قادر نباشیم این را در کتاب مقدس ببینیم، قادر نخواهیم بود با طرح الهی خدا، آن سر الهی او در عیسای مسیح، اشنا شویم. در حقیقت داستان بزرگ کتابمقدس که از چهار داستان آفرینش-سقوط-رهایی و رستگاری تشکیل شده است نهایتا از داستان بزرگ نجات عیسای مسیح سخن میگویند و این چهار داستان با هم آن داستان بزرگ را شکل میدهند.

اما چگونه میتوانیم آن را درک کنیم؟

چگونه باید این داستان را درک کنیم؟

لطفا چند اصل بسیار مهم را در خصوص این داستان بزرگ کتابمقدس در نظر داشته باشید:

الف- خدا، شخصیت اصلی این داستان است. و این داستان بزرگ قصد دارد تا خدا را جلال دهد.

ب- این داستان، داستان بزرگ کتاب مقدس است.

پ- این داستان چهار قسمت دارد: آفرینش، سقوط، رهایی، رستگاری.

به زبان انگلیسی این چهار داستان را میتوانیم اینگونه نام ببریم:

CREATION-FALL-REDEMPTION-RESTORATION

ت- آهنگ کل داستان، آهنگ فیض خدا در نجات گناهکاران و رستگاری تمام خلقت توسط عیسای مسیح میباشد.

ث- همۀ ما بازیگران این داستان هستیم.

 

تمرین: داستان زندگی شما چیست؟ به نظر شما کدام داستان، داستان بزرگ زندگی شما بوده است؟ چطوری روی داده است؟ شخصیتهای این داستان یا داستانهای زندگی شما چه کسانی بوده اند؟

شرح حال داستان

هر داستانی که تاکنون خوانده یا شنیده ایم دارای شخصیتهای خاص، وقایع خاص، زمانهای خاص و گفتگوهای خاص میباشد. بعضی از این شخصیتها، شخصیتهای کلیدی و اساسی داستان و بعضی ها نه چندان. همچنین بعضی از وقایع بسیار عظیم اما نه همۀ انها.

با کمی دقت ما در خواهیم یافت که هر داستانی یک نقطۀ آغازین، یک نقطۀ اوج و نهایتا یک نقطۀ پایان دارد. جالب اینجاست که بدون شک هر داستانی یک آغاز و یک پایان بیشتر ندارد. اما نقاط اوج یک داستان میتوانند متعدد باشند، اما با کمی دقت ما در خواهیم یافت این نقاط متعدد نهایتا ما را به یک نقطۀ اوج نهایی میکشانند. (کوهنوردی خودتان را در کوههای مرتفع بیاد بیاورید و وقتی که به سمت قلۀ کوه در حرکت هستید.)

با دقت در مسیر مطالعات خود در کتابمقدس ما مشاهده خواهیم کرد که : آفرینش هستی در واقع مقدمه داستان است. سقوط آدم و حوا و ورود گناه به هستی حادثه ایست که همه چیز را تحت تاثیر خود قرار میدهد. سپس ما مشاهده خواهیم کرد که با رهایی توسط مرگ عیسای مسیح بر بالای صلیب در واقع داستان به اوج خود میرسد و نهایتا وعده بازگشت مسیح و حیات ازلی با او پایان خوش داستان است که میتواند نصیب هر کسی شود که به او ایمان قلبی بیاورد.

کتاب مقدس و داستان بزرگ آن

همانطور که در بالا قید شد تمام کتاب مقدس را میتوان به چهار واقعۀ یا چهار داستان که نهایتا یک داستان بزرگ کلی را شکل میدهند تقسیم کنیم. این چهار داستان از این قرار است:

آفرینش

Creation

 سقوط

Fall

رهایی

Redemption

 رستگاری

Restoration

 

۱-آفرینش

CREATION

این داستان بزرگ یک آغاز دارد و آن خود خدا میباشد. در آغاز این داستان ما با سه موضوع روبرو میشویم: خدا، خلقت و نظم.

خدا

خدا شخصیت اصلی داستان است. 

مزمور ۹۰ : ۲

پیدایش ۱: ۱

این خدا، یک خدای واحد است.

اشعیاء ۴۵: ۵

قدوس ( اشعیاء ۶‌: ۳ )، خدایی که سخن میگوید( پیدایش ۱ : ۳ و ۳ : ۹ )، پادشاه و فرمانده مطلق( مزمور ۹۵ : ۳ – ۷ )، پر از رحمت و احسان ( مزمور ۱۴۵ : ۸ و ۲۵ : ۶ و اول یوحنا ۴ : ۱۶ )

اما در سه شخصیت.

پیدایش ۱ : ۲۶ و متی ۲۸ : ۱۹ و لوقا ۴ : ۱۸- ۱۹

خلقت

خدا همه چیز را از هیچ آفرید. یعنی هیچ چیز قبلا نبود و خدا فرمان داد و خلقت شکل گرفت.

اشعیا ۴۰: ۲۶

مزمور ۸: ۳

عبرانیان ۱۱: ۳

نظم

خدا در ابتدا همه چیز را با نظم و هماهنگی آفرید و در این خلقت که کامل بود هیچ نقصان و کمی نبود. درد و اشک نبود. رنج و زحمت مضاعف نبود. مرگ نبود. محبت در کمال خود وجود داشت، آشتی دائمی با خدا، با همدیگر و با طبیعت اطراف خود. به زبان عبرانی آن را شالوم میگویند. ما به زبان فارسی آن را سلام میگوییم: صلح تمام عیار. صلح کامل. بقول زبان امروزی خودمان صلح جهانی!

و ما این حقیقت را در آفرینش خواهیم دید و خصوصا در آفرینش انسان.

پیدایش ۱: ۴ و ۱۰ و ۱۳ و ۱۹ و ۲۱ و ۲۵

و وقتی خدا انسان را آفرید و همه چیز به کمال رسید. خدا فرمود: ” و خدا هر چه ساخته بود دید و همانا بسیار نیکو بود.” ( پیدایش ۱: ۳۱‍ )

۱-انسان خلقت عالی و برجستۀ خدا بود.

پیدایش ۱: ۲۶ – ۲۷

پیدایش ۲: ۷

مزمور ۸ : ۳ -۶

۲-انسان با هدف و انگیزۀ الهی خلق شد.

او انسان را مرد و زن آفرید و هر دو به طور مساوی و توازن شکل و شبیه خدا بودند.

ازدواج آنها، نمایی از یگانگی، بی ریایی، لذت دائمی بود.

پیدایش ۲ : ۲۴- ۲۵

ازدواج آنها هدف دار بود.

پیدایش ۱ : ۲۸

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...