شنبه , ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه / بشارت دادن / داستان بزرگ کتابمقدس

داستان بزرگ کتابمقدس

داستان بزرگ کتاب مقدس

چهار داستان : آفرینش- سقوط- رهایی- رستگاری

یک داستان بزرگ نجات

نویسنده: ح.گ

مقدمه

همه ما با داستان آشنایی داریم. از یک نقطه آغاز شده و در یک نقطه به پایان میرسد. و در طول این مسیر نقاط اوج و نقاط سقوط زیادی دارد که نهایتا تمامی این بالا و پایین رفتن در مسیر این داستان ما را به اوج داستان میرساند. چون به اوج داستان رسیدیم، نویسنده ما را به سمت پایان داستان هدایت میکند. ما در طول داستانی که میخوانیم یا میشنویم با شخصیتهای گوناگونی رودررو میشویم. بدون شک یک نفر شخصیت اصلی داستان خواهد بود و شخصیتهای دیگر در طول داستان هر کدام نقش خود را ایفا میکنند. حوادث و وقایع ناگهانی و گوناگون داستان ما را مجذوب خود ساخته و همه ما با مسیر آن طوری خوی گرفته که چه بسا با بازیگران آن و یا برای بازیگران آن و خصوصا شخصیت اصلی داستان میخندیم، میگرییم، متعجب و در شگفت میمانیم و گاها ناامید و دلشکسته میشویم. این را نباید غفلت کرد که نه تنها پایان غمناک ما را متاثر میسازد همینطور پایانی که بی معنا و بی نتیجه باشد. در آخر باید این را اضافه کرد که چه کسی یک پایان عالی و خوب و پراحساس را دوست ندارد!

شاید این را شنیده باشید که کتابمقدس مسیحی ما از یک داستان بزرگ سخن میگوید. در حقیقت کل کتابمقدس از این داستان سخن گفته است. کتابمقدس این داستان را برای ما به آن اندازه ایی که ما بخوانیم و آن را درک کنیم ثبت کرده و بقوت خود خداوند به رغم هزاران سال هنوز برای ما حفظ کرده است. داستان کتابمقدس، داستان خود خداست. و ما میخواهیم این داستان را با هم خوانده و دریابیم که چه میگوید، چگونه شکل گرفته، ادامه یافته و نهایتا تحقق پذیرفته است، و در نهایت دریابیم نقش ما در این داستان چیست؟

گفتیم داستان کتابمقدس، داستان خود خداست. چرا چنین ادعا میکنیم؟ عیسای مسیح پس از رستاخیز از مرگ به شاگردانش چنین فرمود، “همین است که سخنانی که وقتی با شما بودم گفتم ضروریست که آنچه در تورات موسی و صحف انبیاء و زبور در بارۀ من مکتوب است به انجام رسد.“( لوقا ۲۴ : ۴۴ ) او همچنین رو به رهبران دین یهود کرد و فرمود، “کتب را تفتیش کنید زیرا شما گمان میبرید که در آنها حیات جاودانی دارید و آنها است که به من شهادت میدهد.” ( یوحنا ۵: ۳۸ ) با این ادعا، عیسای مسیح در واقع میفرماید که تمام کتاب مقدس در بارۀ او سخن میگوید. مادامی که ما قادر نباشیم این را در کتاب مقدس ببینیم، قادر نخواهیم بود با طرح الهی خدا، آن سر الهی او در عیسای مسیح، اشنا شویم.

چگونه باید این داستان را درک کنیم؟

لطفا چند اصل بسیار مهم را در خصوص این داستان بزرگ کتابمقدس در نظر داشته باشید:

الف- خدا، شخصیت اصلی این داستان است. و این داستان بزرگ قصد دارد تا خدا را جلال دهد.

ب- این داستان، داستان بزرگ کتاب مقدس است.

پ- این داستان چهار قسمت دارد: آفرینش، سقوط، رهایی، رستگاری. و این چهار بخش با هم داستان نجات را میسازند.

 ( به زبان انگلیسی این چهار داستان را میتوانیم اینگونه نام ببریم:

CREATION-FALL-REDEMPTION-RESTORATION (

ت- آهنگ کل داستان، آهنگ فیض خدا در عیسای مسیح میباشد.

ث- همۀ ما بازیگران این داستان هستیم.

 

تمرین: داستان زندگی شما چیست؟ به نظر شما کدام داستان، داستان بزرگ زندگی شما بوده است؟ چطوری روی داده است؟ شخصیتهای این داستان یا داستانهای زندگی شما چه کسانی بوده اند؟

کتاب مقدس و داستان بزرگ آن

همانطور که در بالا قید شد تمام کتاب مقدس را میتوان به چهار واقعۀ یا چهار داستان که نهایتا یک داستان بزرگ کلی را شکل میدهند تقسیم کنیم. این چهار داستان از این قرار است:

آفرینش،  سقوط، رهایی،  رستگاری

 

 

۱-آفرینش

CREATION

این داستان بزرگ یک آغاز دارد و آن خود خدا میباشد. در آغاز این داستان ما با سه موضوع روبرو میشویم: خدا، خلقت و نظم.

خدا

خدا شخصیت اصلی داستان است. 

مزمور ۹۰ : ۲

پیدایش ۱: ۱

این خدا، یک خدای واحد است.

اشعیاء ۴۵: ۵

قدوس ( اشعیاء ۶‌: ۳ )، خدایی که سخن میگوید( پیدایش ۱ : ۳ و ۳ : ۹ )، پادشاه و فرمانده مطلق( مزمور ۹۵ : ۳ – ۷ )، پر از رحمت و احسان ( مزمور ۱۴۵ : ۸ و ۲۵ : ۶ و اول یوحنا ۴ : ۱۶ )

اما در سه شخصیت.

پیدایش ۱ : ۲۶ و اشعیاء نبی ۴۸: ۱۶- ۱۷ و متی ۲۸ : ۱۹ و لوقا ۴ : ۱۸- ۱۹ و اول پطرس ۱: ۲

خلقت

خدا همه چیز را از هیچ آفرید. یعنی هیچ چیز قبلا نبود و خدا فرمان داد و خلقت شکل گرفت.

اشعیا ۴۰: ۲۶

مزمور ۸: ۳

عبرانیان ۱۱: ۳

نظم

خدا در ابتدا همه چیز را با نظم و هماهنگی آفرید و در این خلقت که کامل بود هیچ نقصان و کمی نبود. درد و اشک نبود. رنج و زحمت مضاعف نبود. مرگ نبود. محبت در کمال خود وجود داشت، آشتی دائمی با خدا، با همدیگر و با طبیعت اطراف خود. به زبان عبرانی آن را شالوم میگویند. ما به زبان فارسی آن را سلام میگوییم: صلح تمام عیار. صلح کامل. بقول زبان امروزی خودمان صلح جهانی!

و ما این حقیقت را در آفرینش خواهیم دید و خصوصا در آفرینش انسان.

پیدایش ۱: ۴ و ۱۰ و ۱۳ و ۱۹ و ۲۱ و ۲۵

و وقتی خدا انسان را آفرید و همه چیز به کمال رسید. خدا فرمود: ” و خدا هر چه ساخته بود دید و همانا بسیار نیکو بود.” ( پیدایش ۱: ۳۱‍ )

۱-انسان خلقت عالی و برجستۀ خدا بود.

پیدایش ۱: ۲۶ – ۲۷

پیدایش ۲: ۷

مزمور ۸ : ۳ -۶

۲-انسان با هدف و انگیزۀ الهی خلق شد.

او انسان را مرد و زن آفرید و هر دو به طور مساوی و توازن شکل و شبیه خدا بودند.

ازدواج آنها، نمایی از یگانگی، بی ریایی، لذت دائمی بود.

پیدایش ۲ : ۲۴- ۲۵

ازدواج آنها هدف دار بود.

پیدایش ۱ : ۲۸

۳- انسان در تمامی روابط خود بی عیب بود.

الف-رابطه او با خدا خوب بود. او در حضور خدا بود و خدا با او مستقیم گفتگو میکرد. پیدایش ۲: ۱۶

ب-رابطه آنها با هم بی عیب و  کامل بود. هر دو برهنه بودند و هیچ شرمی از هم نداشتند. پیدایش ۲: ۲۵

پ-رابطه آنها با محیط اطراف کامل و بی عیب بود. خدا به او فرمان داد تا همه خلقت او را حکومت کند. پیدایش ۱: ۲۶- ۲۸

ت-رابطه او با خودش خوب و بی عیب بود. کار او در باغ بی زحمت و بی رنج مضاعف بود و در یک صلح کامل درونی میزیست.

تمرین یا خودآزمایی

۱-از این بخش چه آموختید؟ بطور خلاصه در چند سطر شرح دهید.

۲-به طور گروهی عقاید و باورهایی که تاکنون از نحوه آفرینش و خلقت خدا داشته اید بیان کنید.

۳-اگر شما چیزی را خلق کرده یا بسازید، چه انتظاراتی دارید و چه چیزهایی را در مد نظر خود قرار میدهید و چه انتظاری از دیگران دارید که با شما و با دست ساخت شما برخورد کنند؟

۴-آیا شما قادر هستید روایت آفرینش در کتاب قرآن را با آفرینش در کتابمقدس مقایسه کنید؟ چه تفاوتها و فرقهای بزرگی دارند؟

۴- این آیه را حفظ کنید: مزمور ۹۰: ۲

 

 

 

۲- سقوط

FALL

همه چیز از نااطاعتی انسان از فرمان خدا آغاز شد. طغیان کردن از آنچه باید اطاعت میشد. البته خداوند هرگز آدم و حوا را در جبر و ترس و زور مطلق قرار نداد که از او اطاعت کنند! اطاعت کردن از خدا میبایست با تمام میل و فکر و جان میبود و این آن اطاعتی بود که خالق از مخلوق خود انتظار داشت. در آن آزادی و یک انتخاب بود. و مسلما نتیجه و ثمره آن نیز بطور واضح، صریح و روشن به آدم و حوا قید شده بود. اما آدم و حوا از این اطاعت و از این فرمان با میل خود سرپیچی کردند، مفهوم دیگر این عمل همان گناه است.

پیدایش ۲ : ۱۶ – ۱۷

پیدایش ۳ : ۱- ۶

یعقوب در رساله خود به زیبایی در خصوص ریشه و دلیل سقوط انسان که از گناه انسان نشات گرفت سخن میگوید.

یعقوب ۱:۱۳-۱۴

این گناه و نااطاعتی انسان نتایج اسفباری را به همراه خود آورد. به زبان فارسی میگوییم: هر کس خربزه میخورد پای لرز آن نیز مینشیند. لرزیدن نتیجۀ خربزه خوردن ماست. گناه و نااطاعتی از فرمان خدا نیز دارای عواقب و نتایجی بود به مراتب لرزانده تر از خوردن خربزه!

سرانجام و نتیجۀ  این نااطاعتی و گناه انسان را میتوان به سه بخش کلی تقسیم کرد:

 ۱-سقوط روحانی

 ۲-سقوط جسمانی

 ۳-سقوط روحی

 

۱-سقوط روحانی

خراب شدن رابطه با خدا.

پیدایش ۳: ۷

پیدایش ۳ : ۸- ۱۰

پیدایش ۳: ۲۳- ۲۴

خراب شدن رابطۀ با همدیگر.

پیدایش ۳ : ۱۲ – ۱۳

پیدایش ۴ : ۸

خراب شدن رابطه با خود و اطرافیان خود.

پیدایش ۳ : ۱۶- ۱۹

پیدایش ۴ : ۲۳- ۲۴

پیدایش ۶ : ۷ و ۱۱ – ۱۲

و ما نتایج و عواقب این گناه را نیز دریافت کردیم نه به خاطر اینکه گناه یا خطایی را در طول زندگی مرتکب شدیم( که بی شک شده ایم) اما به دلیل اینکه گناهکار از رحم مادر بدنیا آمده ایم.

مزمور ۵۱ : ۵

رومیان ۵ : ۱۲

رومیان ۳ : ۱۰و ۱۹

سقوط جسمانی

گناه باعث شد تا نظم الهی خدا در ازلی بودن انسان خدشه دار شود. خدا قدوس بود و هست؛ و انسان باید پاک و مقدس میماند تا بتواند در حضور خدا باشد. نه تنها از حیث روحانی بلکه از حیث جسمانی نیز. لیکن گناه آن چرخش را به هم زد. بدن انسان از حضور مقدس خدا در درون او خالی شد، از این رو، بدن او به فرسایش و پوسیدگی رفت.

پیدایش ۳ : ۱۹

مزمور ۴۹ : ۱۲  و ۲۰

عبرانیان ۹ : ۲۷

سقوط روحی

گناه نه تنها جسم انسان را نابود کرد، بلکه درون انسان را، از حیث احساسی، امید، صبر، خویشتنداری، و دیگر مزایای روحی انسان از بین برد. افسردگی و خستگی روحی و دیگر فرسودگی های روحی.

پیدایش ۸ : ۲۱- ۲۵

خروج ۴ : ۱۰ – ۱۳

اعداد ۱۱ : ۱۴- ۱۵

اول پادشاهان ۱۹ : ۴

ارمیاء نبی ۲۰ : ۱۴- ۱۸

نیاز انسان و وعدۀ خدا

این سقوط برای انسان گویی تمام امید و ارزوی او را برای بازگشت نزد خدا به آن خلقت اولین از دست داده بود، و در حقیقت چنین بود. انسان نیاز به یک تجدید رابطه با خدا داشت. انسان در همان ابتدا سعی نمود تا با ابتکار و تلاش خود، شرم و قباحت خودش را در حضور مقدس خدا بپوشاند( پیدایش ۳ : ۷ ) اما این خود خدا بود که بار دیگر وارد شد و دست خود را به سمت انسان دراز کرد. زیرا او انسان، مخلوق خود را به رغم گناهی که مرتکب شده بود دوست میداشت.

خدا وعدۀ نجات را و بازگشت انسان به خدا را درست پس از گناه انسان به انسان داد.

پیدایش ۳ : ۱۵

خدا پوشش دست ساخت انسان را از او گرفت و خودش پوشش تازه ایی به او داد و در این پوشش خدا، نیز ما نقشه و طرح الهی خدا را که در آینده انجام میشد را میبینیم.

پیدایش ۳ : ۲۱

سوال اینجاست که پس از سقوط انسان در گناه، او به چه چیزی نیاز داشت؟

از حیث روحانی: مصالحت و اشتی کردن با خدا و آمرزش گناهان.

دوم قرنتیان ۵ : ۲۰ و کولسیان ۲ : ۱۳ و یوحنا ۵ : ۲۴

از حیث جسمانی: رهایی و ازادی از رنج جسمانی.

پیدایش ۲ : ۱۶ و رومیان ۶ : ۲۳

از حیث احساسی: رهایی و ازادی از مجرم شمردن خود و لعنت گناه.

پیدایش ۳ : ۷ و مزمور ۵۱

از حیث رابطه: با خدا با همدیگر و با طبیعت.

پیدایش ۴ و رومیان ۸ : ۲۰ – ۲۱

از حیث اخلاقی: رهایی از خود را نیک شمردن و تلاش برای نجات دادن خود با تلاش انسانی و مذهبی.

پیدایش ۳ : ۷

مزمور ۵۱ : ۱۶ – ۱۷

حبقوق ۲ : ۴

 

 

 

تمرین و خود آزمایی

۱-از این بخش چه آموختید؟ آن را بطور خلاصه در چند سطر شرح دهید.

۲- به چند گروه سه یا چهار نفری تقسیم شده و در این گروه به این سوالات پاسخ دهید:

الف- یعقوب در باره گناه و نحوه انجام آن چه میگوید؟

ب- هر نفر برداشت خود را در خصوص تاثیر گناه در خود، در خانواده یا در جامعه شرح دهد.

پ-شما سقوط جسمانی و سقوط روحانی را چگونه تعبیر میکنید؟

۳-آیا میدانید قرآن در خصوص سقوط آدم و حوا، گناه و ثمرات آن چه میگوید؟

۴- این آیه را حفظ کنید. رومیان ۵ : ۱۲

 

 

 

 

 

 

 

 

۳- رهایی

Redemption

پولس رسول به ایمانداران شهر کولسی چنین مینویسد:« و ما را از قدرت ظلمت رهانیده به ملکوت پسر محبت خود منتقل ساخت.» ( ۱ : ۱۳ ) این رهانیده شدن از قدرت ظلمت یک داستان یا یک نقشه الهی خود خدا بود. این نقشه نجات که توسط تولد، مرگ و رستاخیز عیسای مسیح از مرگ حاصل گشت یک نقشه شبانه و یا تصادف زمانی و خصوصا یک خیالپردازی شاگردان (طوری که در قرآن به آن اشاره کرده است،) نبود. این وعده خود خدا در روز آفرینش درست پس از سقوط انسان به دلیل گناه بود. سپس این وعده خدا در طول تاریخ اسراییل به نحوی وفادارانه از جانب خود خدا حفظ شد. و نهایتا این وعده چون زمان به کمال خود رسید تحقق پیوست. پس:

۱-خدا وعده داد.

پیدایش ۳: ۱۵

متی ۱: ۲۲-۲۳

اول پطرس ۳ : ۱۸

اما آنچه بسیار حایز اهمیت است دلیل آمدن عیسای مسیح است. زیرا در تولد زمینی عیسای مسیح دلیل دیگری جز مرگ او بر صلیب نبود. مرگ عیسای مسیح که به رهایی ما از تاریکی و ظلمت روحانی و ازلی انجامید در حقیقت آن جریمه درخواستی خود خدا از انسان بود: مرگ. آدم و حوا گناه کردند و جریمه آنها مرگ بود.

پیدایش ۲: ۱۶- ۱۷

رومیان ۶ : ۲۳

لیکن پس از نااطاعتی انسان از فرمان خدا که به گناه انجامید، خدا انسان گناهکار را رها نکرد. او از سر فیض و رحمت خود به سراغ انسان گمشده آمد. پس این خود خدا بود که در پی انسان آمد. ( پیدایش ۳ : ۹ ). او وعده آمدن نجات دهنده را داد.( پیدایش ۳: ۱۵ ) و این نجات دهنده ما سر شیطان را کوبید( رومیان ۱۶: ۲۰ ). مرگ مسیح سایه ایی از اولین قربانی ایی بود که خود خدا در پیدایش آن را نشان داده بود.( پیدایش ۳: ۲۱ )

۲-وعده خدا ادامه پیدا کرد.

*پس از مرگ هابیل خود نسل خداپرست را آغاز میکند. پیدایش فصل ۴

*پس از طوفان، به رغم نابودی کل زمین، نسل نوح ادامه پیدا کرد. پیدایش فصل ۶

*هر چند ابراهیم و سارا پیر و سالخورده بودند، اسحاق بدنیا آمد. پیدایش فصل ۱۷ و ۲۱

*راحاب که زنی روسپی در شهر اریحا بود با ایمان آوردن به خدای اسراییل در شجره نامه نجات دهنده قرار گرفت. متی ۱: ۵- ۶

*داود هر چند یک شبان جوان بود توسط خود خدا برگزیده شد زیرا دلش با خدا بود و به رغم گناه زنا و قتلی که مرتکب گشت، خود خدا بر طبق فیض و رحمت خود از نسل داود آن نجات دهنده را بدنیا آورد و وعده داد که سلطنت او ازلی خواهد بود. دوم سموییل ۷: ۱۶

*انبیاء اسراییل در خصوص جزییات آمدن این نجات دهنده پیشگویی کردند.

اشعیاء نبی ۹: ۶ و اشعیاء ۵۳ و میکاء ۵: ۲

۳-خدا وعده خود را حفظ کرد.

پولس رسول در اولین نامه نوشته شده خود به کلیسای غلاطیه از انجام وعده خدا چنین سخن میگوید: «لیکن چون زمان به کمال رسید خدا پسر خود را فرستاد که از زن زاییده شد و زیر شریعت متولد.»( غلاطیان ۴: ۴ )

*تقریبا ۲۰۰۰ سال پیش این وعده خود با جسم گرفتن و تولد عیسای مسیح که از روح القدس در رحم دختری باکره،مریم، نطفه بسته شد، بنحوی شگفت انگیز تحقق پذیرفت. متی ۱: ۱۸

*عیسای مسیح جسم انسانی گرفت و مانند ما شد تا محبت،شفقت،رحمت و عدالت خدا را به ما بر روی زمین نشان دهد. یوحنا ۱:۱ و ۱۴: ۹ و کولسیان ۱: ۱۹

*عیسای مسیح اقتدار خود را بر طبیعت و زمان و نیروهای پلید اسمانی علنا هویدا ساخت. متی ۸: ۲۷ ، لوقا ۴ : ۳۸- ۳۹ و ۷: ۱۲- ۱۵

* عیسای مسیح اقتدار و اختیار آمرزش گناهان را داشت که فقط متعلق به خدا بود. مرقس ۲ : ۵

* عیسای مسیح بر طبق اراده خود خدا که در پیشگویی های کتابمقدس مکررا قید شده بود. بر بالای صلیب مرد. اشعیاء نبی ۵۳ : ۳- ۵ ، متی ۱۶: ۲۱

*مرگ عیسای مسیح بجای کفاره گناهان ما به خدا که مرگ ما بود قرار گرفت. اول پطرس ۳: ۱۸

* عیسای مسیح دفن شد، روز سوم از مرگ قیام کرد، چهل روز با شاگردان خود بود. سپس به آن مکانی که از آن آمده، نزد خدای پدر بالا رفت. اول قرنتیان ۱۵: ۱- ۴ و اعمال رسولان ۱ : ۹

* لیکن او روح القدس، روح مقدس خدا، شخصیت سوم تثلیث مقدس را بعنوان پشتیبان در پیروان و ایمانداران به خود قرار داد تا در آنها ساکن گردد. یوحنا ۱۶ : ۷

 

تمرین و خودآزمایی

۱-از این بخش چه آموختید؟ بطور خلاصه آن را شرح دهید.

۲- ایا تاکنون وعده ایی به کسی داده اید؟ چگونه به وعده خود عمل کردید؟ ایا حتی مجبور شدید به رغم خسارت و ضررهای فراوان و هر چند دراز مدت، وعده خود را حفظ کنید؟ ان را شرح دهید.

۳- در دو یا سه صفحه نحوه نجات یافتن و ایمان مسیحی خود را شرح دهید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۴-رستگاری

RESTORATION

در آخرین نوشته کتابمقدس، مکاشفه عیسای مسیح بر یوحنا، خود عیسای مسیح چنین از زمانی که پیش روی ماست و ما به سمت آن میرویم سخن میگوید: « و آن تخت نشین گفت الحال همه چیز را نو میسازم.» ( مکاشفه ۲۱: ۵ )

همانطور که هر داستانی در آخر به یک سرانجام و  پایانی که به روند داستان و به نتیجه گیری درست و منطقی داستان ربط دارد میرسد، داستان آغاز شده کتابمقدس نیز که از آفرینش آغاز شده، در سقوط آدم و حوا بدلیل گناه ادامه پیدا کرده و با مرگ عیسای مسیح بر بالای صلیب به اوج خود میرسد در این مرحله پایانی داستان که رستگاری میباشد تمام نتیجه گیری طول داستان را با هم خواهیم دید. خواهیم دید چگونه خود خدا که این داستان را روزی خود آغاز کرده، خود به سرانجام و پایانی عظیم میرساند.

او چگونه این داستان را به پایان میرساند؟

*با وعده دادن اینکه آسمان و زمینی تازه میسازد. اشعیاء ۶۵ : ۱۷

*با وعده دادن اینکه تمام آفرینش بازیابی و نوین میگردد. اعمال رسولان ۳: ۱۹- ۲۱ ، رومیان ۸ : ۲۲- ۲۳ ، اشعیاء نبی ۱۱ : ۶- ۹

*با وعده دادن اینکه تمام بشریت و طرح الهی خدا در امور زیر به کمال میرسد:

در امور روحانی: انگاه که ما تا با ابد با خود خدا خواهیم بود و در جلال او شریک میگردیم. اول یوحنا ۳ : ۲

در امور جسمانی: آنگاه که دیگر نه اشک و درد و مرگ خواهد بود. مکاشفه ۲۱ : ۴- ۵

در امور اجتماعی: آنگاه که ما با دیگر اعضاء رابطه ایی عالی و معنادار و پربرکت خواهیم داشت. مکاشفه ۷ : ۹

در امور احساسی: آنگاه که ما دیگر در افسوس و آه و پریشانی نخواهیم بود بلکه در صلح پایدار و خوشی ازلی بسر میبریم. مکاشفه ۷ : ۱۷ و ۲۱ : ۴

در امور جهانی: آنگاه که یک صلح جهانی و پایدار در بین تمامی ملتها و اقوام و امتها برقرار میگردد. غلاطیان ۳ : ۲۸

شباهت های غریب خلقت اول و خلقت دوم

در حقیقت با دقتی ظریف به اولین کتاب( پیدایش) و آخرین کتاب( مکاشفه) در کتاب مقدس ما آن نمای کلی داستان را و آن پایانی را که خود خدا  برای داستان خود در نظر داشته است را خواهیم دید. افرینش اول، افرینش دوم. نوری که در ابتدای خلقت از دل تاریکی خلق شد و نوری که در خلقت دوم از جلال خدا همه جا را منور میسازد. انسان اول، انسان دوم. باغ اول و باغ دوم. درخت حیاتی که پس از گناه آدم و حوا توسط کروبیان با شمشیرهای آتشین محافظت میشود و درخت حیاتی که در وسط باغ میباشد. رودهایی که در سراسر سرزمین روان است و رودی که در وسط شهر خدا روان است. نوری که و دیگر شباهات غریب خلقت اول که بدلیل ورود گناه به پوچی کشیده شد و خلقت دوم که بدلیل عیسای مسیح و مرگ و رستاخیز او و به جلال رسیدن او توسط پدر خلقتی نوین مهیا میگردد. و شباهتهای فراوان دیگر اما نوین و تازه.

اما اجازه بدهید چون به این مرحله داستان رسیده ایم چند نکته بسیار مهم را فراموش نکنیم:

۱-داستان خدا هنوز به پایان نرسیده است.

۲-داستان کتابمقدس داستان خود خداست نه ما.

۳- خدا داستان دیگری نخواهد نوشت، چیزی را از این داستان کم و یا به آن اضافه نمیکند. تنها من و شما هستیم که به این داستان اضافه میشویم، در آن زندگی میکنیم و این داستان را ادامه میدهیم.

۴-ما ایمانداران مسیحی در مرحله سوم این داستان هستیم یعنی مرحله رهایی.

۵-همه ما بازیگران نقش معین و مشخصی در مرحله سوم این داستان هستیم.

۶-کلیسا نقش بنیادین و اساسی را در مرحله سوم بازی میکند.

۷-کتابمقدس ثبت کننده و بیان کننده این داستان است، بدون آن و بدون قبول اقتدار و کامل و بی نقص بودن آن، درک و فهم این داستان بیهوده است.

 

 

تمرین و خودازمایی

۱-از این بخش چه آموختید؟ آن را بطور خلاصه شرح دهید.

۲-نظر شما در باره نحوه پایان پذیری این داستان چگونه است؟

۳-وقتی میگوییم من و شما نقشی در این داستان داریم، منظور چیست؟ چگونه شما نقش خود را پیدا میکنید؟

۴- این ایه را حفظ کنید. غلاطیان ۳: ۲۸

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نتیجه گیری

اکنون که ما داستان بزرگ کتابمقدس را میدانیم باید با آن چه کنیم؟ چگونه میتوانیم از آن در زندگی مسیحی خود و در رابطه خود با دنیای اطراف خود استفاده کنیم؟

همانطور که در اغاز قید شد، داستان کتابمقدس، داستان خود خداست. اکنون که ما این داستان بزرگ را خواندیم و آن را درک کردیم، نقش ما چیست؟ نقش ما نه تنها زیستن در این داستان بزرگ بلکه شریک شدن و سخن گفتن از این داستان بزرگ با دنیای اطراف ماست. هرگز فراموش نکنید که داستان کتابمقدس فقط یک داستان نیست، بلکه شاهکار هر داستانی است. داستان، داستانهاست!

خدا تک تک ما را فراخونده است که نه تنها در داستان بزرگ او نقش خودمان را داشته باشیم بلکه تا این داستان را با همه در میان بگذاریم.

متی ۲۸: ۱۹- ۲۰

هر چند من و شما نقش خود را در این داستان بیشتر و بیشتر کوشا و فعال ببینیم، بیشتر و بیشتر در برخورد با دیگران از این داستان سخن خواهیم گفت.

اعمال رسولان ۸ : ۲۹- ۳۷

دقت کنید! نمای کلی من و شما باید این داستان بزرگ خدا باشد. تمامی زیستن ما، خدمت ما باید در چهارچوب این داستان باشد. ما باید کلیسا، مردم بیرون،خدمت ما، زندگی خود را در راستای این داستان بزرگ ببینیم. چون از ارزش انسان سخن میگوییم ما از داستان آفرینش سخن میگوییم. وقتی از تباهی و جنگ و بیماریها سخن میگوییم ما در واقع داستان سقوط را بیان میکنیم. ایا دلی گرسنه و تشنه نیکی مطلق است؟ ما از داستان رهایی سخن میگوییم. و آنگاه که هیچ امیدی به امروز و فردا نیست و گویی هر چیزی در قیر تاریک پوچی فرو رفته است، ما از داستان رستگاری انسان سخن میگوییم. نه تنها از دنیای فانی، بلکه از دنیای پیش رو. از اینرو ما رو به آسمان میکنیم و شجاعانه از دل تاریک این دنیا عبور کرده و مانند سربازان دلیری بر ضد نیروهای پلید آسمانی تا به آخر میجنگیم زیرا ما سربازان آن پادشاه بزرگ هستیم. پادشاه برمیگردد! نگاه کن او میاید!

پس:

۱-وقتی از رنج و دردهای خانواده و رابطه های خراب شده سخن میگویند شما از ثمره گناه سخن بگویید که چگونه این رابطه را ایجاد کرده است. از نقشه خدا در عیسای مسیح سخن بگویید که آمد تا ما را با خدا اشتی دهد. آمد تا رابطه ما را با خدا، سپس با دیگران، با خودمان مصالحت و آشتی دهد.

۲-وقتی از اغتشاشات جهانی، جنگها و اختلافات ملتها سخن میگویند، شما از پایان داستان خلقت سخن بگویید. روزی که همه ملتها از هر زبان و هر قوم و هر نژادی در زیر تخت خدای قدوس جمع شده و همه با هم او را پرستش خواهند کرد.

۳-ایا در پی یافتن دلیل و انگیزه ایی برای زندگی پر از درد و رنج و تاریکی هستند؟ ایا در پی آن ارامش و صلح پایدار هستند؟ شما از داستان آفرینش خداوند سخن بگویید. روزی که خدا، انسان را به شباهت خود آفرید، روح خود را در او قرار داد و انسان به شباهت خدا زیست تا زمانی که گناه باعث شد تا این آرامش و صلح به طور موقت مختل شده و از بین برود. لیکن خود خدا برای دادن این صلح و این بازگشت انسان نزد او تدارک آمدن نجات دهنده را دید.

۴- از مرگ سخن میگویند؟ شما از حیات ازلی و پایدار زیستن با خدا سخن بگویید. از داستان رستگاری خدا که نهایتا روزی مرگ تماما نابود خواهد شد.

 

 

 

خود آزمایی کلی

 

۱-چهار داستان کلی کتابمقدس را نام ببرید. آیا میتوانید هر کدام آنها را در یک جمله به صورت خلاصه تعریف کنید؟

۲-نام داستان بزرگ کتابمقدس چیست؟ چگونه میتوانید چهار داستان کتابمقدس را با داستان بزرگ کتابقدس ربط بدهید؟

۴-در داستان آفرینش ما چه چیز در باره ماهیت انسان میخوانیم؟

۵-در داستان سقوط رابطه انسان مختل شد. این رابطه شامل چه روابطی میشد؟

۶-کدام کتاب در عهد عتیق دربارهٔ آمدن نجات دهنده و پیروزی او بر شیطان سخن میگوید؟

۷-خلقت کهنه و خلقت تازه را در داستان رستگاری با هم مقایسه کنید.

۸-اگر بخواهید این جزوه را در چند خط خلاصه کرده و آن را با کسی که هرگز انجیل یا خبر خوش عیسای مسیح را نشنیده در میان بگذارید چگونه آن را بیان میکنید؟ چگونه میتوانید از داستان کتابمقدس استفاده کرده و از آن به بشارت انجیل عیسای مسیح برسید، طوری که هم برای شما جذاب و گیرا باشد و هم برای شنونده شما؟( ما میدانیم که ما نجات دهنده نیستیم بلکه خود خدا، ما فقط کارگران مزرعه هستیم، او خود محصول را بارآورده و او خود درو میکند.)

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

همه چیز یا هیچ چیز

همه چیز یا هیچ چیز درسی از مریم نگاهی به انجیل به قلم مرقس ۱۴: ...