یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / درس‌های مقدماتی از شاگردسازی تا رهبری / درس مقدماتی در بارۀ شناخت روح القدس

درس مقدماتی در بارۀ شناخت روح القدس

روح القدس و شناختن او

در کتاب پیدایش به قلم موسی ، خدا برای اولین بار خود را ” الوهیم ” نامید. یعنی خدای قادر. یا به نام ” ادونای ” یعنی صاحب و مالک. هر دو نام خدا در اینجا ، جمع هستند نه مفرد. در واقع باور اینکه بیشتر از یک خدا و خالق وجود داشته باشد، تقریبا خیلی مسخره کننده است! اما اینکه بدانیم خدا در ذات خود در خلقت تنها نبود، باید این سوال را در ما ایجاد کند که چه کسانی با او در خلقت بوده اند. در همان خطوط اولیه نوشتۀ موسی می خوانیم که:” و زمین تهی و بائر بود و تاریکی بر روی لجّه و روح خدا سطح آبها را فرا گرفت.” ( پیدایش ۱: ۲). حتی دشمنان مسیح نتوانستند او را دروغگو خطاب کنند، چه رسد به محققین و روشنفکران مترقی دنیای امروز! عیسای مسیح رو به رهبران یهود کرده و میگوید:” آمین آمین به شما می گویم که بیش از آنکه ابراهیم پیدا شود من هستم.” ( یوحنا ۸: ۵۸). پس اگر روح خدا در ابتدا بوده و مسیح سی و چند ساله می فرماید قبل از تولد ابراهیم بوده ، آن عبارت الوهیم یا ادونای میتواند معنا دهد اگر جمع بکار رفته است. یعنی خدای خالق. عیسای مسیح. روح القدس. سه خدا در یک شخصیت. یک خدا در سه شخصیت. خدای پدر، خدای پسر ، خدای روح القدس. آنچه که قصد داریم بیان کنیم این است که شخصیت واقعی روح القدس برای شما روشن شود. او وجدان نیست! او یک انرژی مثبت در هوا نیست! او شبه نیست! او فرشته هم نیست! او خود خدا است. اما خدا نیست.
این مبحث بسیار عمیق می باشد. و بررسی تمام این گفتگو در این جزوۀ کوتاه هرگز نمی گنجد. امید است که شما پس از درک و هضم این جزوه تشویق شوید که در خصوص این شخصیت خدا بیشتر و بیشتر در کتابمقدس تحقیق کنید.
اینجا قصد داریم تا با بیان دو آیه از نوشتۀ اشعیاء نبی حقیقت این سه شخصیت خدا را که در کتابمقدس به آن اشاره شده و آن را تایید نموده را به شما نشان دهیم.
اشعیاء نبی تقریبا ۷۰۰ سال قبل از تولد مسیح در کتاب خود می نویسد:
اشعیاء نبی ۱۱: ۱- ۲
اشعیاء نبی ۶۱: ۱-۲
شما به وضوح در دو ایۀ اول ، خدا، روح او و مسیح( شاخه) را می بینید.
در دو آیۀ دوم ، خدا ، روح او و خدمتگزاری را می بینید که مسح می شود تا مسکینان را بشارت دهد ( مسیح ).
روح القدس به نام های متفاوت در کتابمقدس به ما معرفی شده است. درک معنای سادۀ او همان: روح پاک خدا می باشد.
نه مسیح و نه مسیحیت بر خلاف باور دیگر ادیان دروغین دنیای امروز به سه خدا معتقد نبوده و نیست. بلکه به یک خدا و یک واحد.
یوحنا ۱۰: ۲۹-۳۰
یوحنا ۱۷: ۱۰ و ۲۱
در این جزوه تمرکز ما بر شخصیت سوم تثلیث یعنی روح القدس است. درک و برداشت درست از معنا و کار و هدف روح القدس بدون شک برای یک ایماندار مسیحی فوق العاده حائز اهمیت است.

روح القدس در ابتدا کجا بود؟
گفتیم که در ابتدا بود. در آسمان در حضور خدا در کار خلقت هستی بود.
در زمان خلقت هستی:
پیدایش ۱: ۲
مزمور ۱۰۴: ۳۰
در زمان خلقت انسان:
پیدایش ۲: ۷
در دادن حکمت و هنر:
خروج ۳۵ : ۳۱

چه میکرد؟
روح القدس تا قبل از آمدن عیسای مسیح بر روی زمین ارادۀ خدا را انجام می داد تا انسان را بواسطۀ ایمان نزد خدا مقدس و پاک نگه دارد. مانند هابیل، نوح و ابراهیم و …او چگونه قادر به انجام چنین کاری بود،مگر نمی گوییم او روح است؟
اولا:
۱- او این را با نشان دادن گناه و گناهکار بودن انسان در ذات و وجود او به او نشان داد:
مزمور ۵۱: ۵ و ۱۰- ۱۱
۲- همچنین روح القدس بنا به فرمان خدا آمدن عیسای مسیح و تشنگی ایمان به او را برای رهایی ابدی از این گناه و قدوس ماندن را در قلب آدمی تاکید کرد.
عبرانیان ۱۱: ۲۶
لوقا ۲: ۲۹- ۳۱

وعدۀ آمدن و دادن روح القدس به انسان
تقریبا ۷۰۰ سال قبل از تولد عیسای مسیح خدای زنده، الوهیم، به انسان وعده داد که روزی فرا میرسد که او روح خود را برای همیشه به انسان می دهد و این روح در انسان ساکن شده و برای ابد می ماند تا انسان را برای خدا پاک و مقدس محفوظ نماید:
حزقیال ۱۱: ۱۹- ۲۰
حزقیال ۳۶: ۲۵- ۲۷
یوئیل ۲: ۲۸- ۲۹
چرا خدا به انسان وعدۀ روح القدس را داد؟ زیرا انسان ذاتاً گناهکار بود و شریعت و دین و مقررات دینی و انجام آن قادر به پاک نگه داشتن انسان نبوده و نیست. انسان نمیتواند با تلاش انسانی و منطقی خودش، یا با تلاش دینی و مذهبی خودش پاک از گناه و میل به گناه نکردن بماند. پس ابتدا باید گناه از انسان پاک گشته، لعنت آن از انسان برداشته تا درون انسان آماده گردد تا روح پاک در او ساکن شود. چگونه این تحقق یافت؟

تحقق وعدۀ خدا برای آمدن و دادن روح القدس برای همیشه به انسان
عیسای مسیح خودش با نطفۀ روح القدس در رحم دختری باکره پا بر روی زمین گذاشت. مجددا قدرت خلق کنندۀ روح القدس را می بینید. او پاک و بیگناه بدنیا آمد. یعنی ذات روح القدس. یعنی ذات خدا و عیسای مسیح. سپس عیسای مسیح که
هنوز بر روی زمین بود وعده داد که او روح القدس را می فرستند تا برای همیشه با ایمانداران بماند.
یوحنا ۱۴: ۱۵- ۱۷ و ۱۶: ۷- ۱۴
لطفا خوب دقت نمایید به فرمایش عیسای مسیح در این آیات و نقش روح القدس پس از فرود آمدن و ساکن شدن در ایمانداران و در دنیا. او می فرماید که روح القدس او را جلال می دهد. قبلا او فرموده بود که او با خدا یکی است.( یوحنا ۱۰: ۳۰ ). و گفتیم که روح القدس خداست. و با خدا بود و هست. پس اگر این سه واحد و مانند هم هستند، اگر من ایمان بیاورم به عیسای مسیح و روح القدس را دریافت کنم در حقیقت من در خود و اطراف خود، سه شخصیت خدا را با هم صاحب هستم، خدای پدر ، خدای پسر و روح القدس. همۀ آنها در من ساکن هستند.
یوحنا ۱۷: ۲۱
عیسای خداوند نه تنها قبل از مرگ خود بر بالای صلیب وعدۀ آمدن و دادن روح القدس را به شاگردان داد، بلکه پس از اینکه پیروزمندانه از مرگ قیام فرمود بار دیگر وعدۀ آمدن و دادن روح القدس را به شاگردان تکرار کرد:
اعمال ۱: ۴- ۵ و ۸

روز پنطیکاست و آمدن روح القدس از آسمان به زمین
درست پنجاه روز پس از قیام مسیح از مرگ و ده روز پس از صعود او به آسمان در جشن پنجاهه و یا پنطیکاست روح القدس از آسمان مانند شعله های آتش بر یاران مسیح ریخت و آنها را از خود پر ساخت:
اعمال ۲: ۱- ۳
روح القدس طبق وعدۀ پدر آسمانی و عیسای مسیح از آسمان به زمین آمد و در قلب ایمانداران ساکن شد تا آنها را قوت و قدرت بخشیده، تا ایمانداران برای مسیح پاک و بی عیب زندگی کنند. با داشتن روح مقدس خدا در ایماندار، او دیگر برای خشنود کردن خدا به مراسم و مقررات دینی نیاز ندارد، بلکه نیاز دارد تا مطیع روح بماند و از روح اطاعت کند. و در آزادی داده شده توسط روح مقدس، خدا را با تمام قلب و دل و جان محبت کرده و ستایش نماید:
یوحنا ۴: ۲۳- ۲۴
رومیان ۸: ۱- ۱۷
مسیح با مرگ خود طرح الهی پدر آسمانی را بر روی زمین پیاده کرد تا هر انسانی بابت ایمان به مسیح از طریق فیض خدا رستگار گردد. روح القدس پس از رفتن مسیح، با ایماندار و در ایماندار ساکن شد تا آنها بی سرپرست و تنها در غیبت مسیح نباشند.

کار امروز روح القدس پس از رفتن عیسای مسیح

در دنیا
تا دنیا را در غیاب مسیح، پس از مرگ و قیام او ملزم کند و به آنها گوشزد نماید که وقت کم است، فرصت و قرار الهی نزدیک است، قبل از اینکه شخص در گناه بمیرد به مسیح ایمان بیاورد.
یوحنا ۱۶: ۷ – ۱۱

در بین ایمانداران
۱- آنها ساکن می گردد.
اول قرنتیان ۶: ۱۹- ۲۰
۲- آنها تولد تازه و حیات تازه می دهد.
تیطس ۳: ۵
۳- آنها را مُهر و مُوم میکند.
افسسیان ۱: ۱۳- ۱۴
۴- آنها را شبیه مسیح می سازد.
افسسیان ۳: ۱۷- ۱۹
کولسیان ۳: ۱۰

نشانۀ روح القدس
عیسای مسیح به نیقودیموس گفت که ما نمی توانیم باد را ببینیم اما اثر آن را در اطراف خود خواهیم دهید( یوحنا ۳: ۸ ).
روح القدس بلافاصله با ایمان یک نفر به مسیح و اعتراف قلبی او در او ساکن شده و تولد تازه را به او می دهد. اما این خود تولد تازه نیست! شخص ایماندار باید در این ” دادن ” تولد تازه زندگی کند. در انسان ” تازه ” بودن تنفس کند. نه مانند گذشته. بلکه در تازگی روح. شما نمی توانید در روح زیستن و بودن روح القدس را بر کسی درک کنید اگر آثار روح را در او نمی بینید. یعنی میوۀ روح القدس. میوۀ روح القدس نشان دهنده و میزان داشتن و پر بودن شخص از روح القدس است، نه اسیر هدایای روح مانند نبوت و گفتگوی زبانها شدن و باروری میوۀ روح را فراموش کردن! مسیح برای ایجاد این میوه ها و خشنود کردن پدر به دلیل داشتن و بودن آن در انسان بر بالای صلیب مُرد.
غلاطیان ۵: ۲۲- ۲۳

هدایای روح القدس
روح مقدس خدا روح حکمت و فن و هر هنری است. و او این را به تمام ایمانداران به مسیح به رایگان ، بنابه ارادۀ الهی پدر آسمانی به هر کس که طالب داشتن آن باشد عطا میکند.
لطفا فراموش نکنید تمامی این عطایا برای چه منظور به ایمانداران داده می شود. برای شناخت خدا در عیسای مسیح، جلال دادن آنها و در زندگی پیروزمند مسیحی بسر بردن.
همۀ ما در درون خود دارای هدایایی از طرف روح مقدس خدا در مسیح هستیم که به ما داده شده تا نام خدا و مسیح را با بکار گیری از آنها ، جلال دهیم. اما هرگز نباید اسیر نشانه های بارز روح القدس از قبیل: معجزات، شفا، گفتگوی زبانها، نبوت و غیره باشیم. اشتباه نکنید روح مقدس خدا تمام این هدایا را به ما داده است. اما اشتباه هم نکنید که داشتن این هدایا نشانۀ پُر بودن شما از روح القدس نیست. نبوت کردن هدیۀ روح خداست، اما کلام می گوید حتی جادو گران و بت پرستان نیز قادر به تمامی کارها از حمله نبوت بودند( اعداد ۲۲ و ۲۳ )، ترس از خدا هدیۀ روح مقدس خداوند است. اما داشتن ترس از خدا به تنهایی نشانۀ داشتن روح القدس نیست، زیرا کلام می گوید شیاطین نیز از نام مسیح میلرزند ( یعقوب ۲: ۱۹ ) آنها حتی بصورت فرشتۀ نور نیز مبدل می گردند( دوم قرنتیان ۱۱: ۴ ). تعلیم دادن هدیۀ روح خداست، اما شیاطین نیز تعلیم میدهند( اول تیموتائوس ۴: ۱). کلام را دانستن هدیۀ روح است، اما شیطان نیز کلام را می دانست( متی ۴: ۱- ۱۰ ). گفتگوی به زبانها یک هدیۀ روح است. اما طوری که کس دیگری نداند و حتی خود شخص نداند چه می گوید، در جمع ایماندارانی که با این هدیه آشنایی ندارند و بابت ضعف آنها میگردد، یک عمل بت پرستانه است، زیرا حتی بت پرستان نیز وردهای را تکرار می کردند که بیمعنی بود. و کسی نمی دانست که چه می گویند( متی ۶: ۷). پر شدن نیز هدیۀ روح است، اما بودند کسانی که از روح نیز پر بودند اما باز گناه کرده اند( اعمال ۸: ۹- ۲۴ ).
نکتۀ ظریف ورای هدایای روح القدس با توجه به آنچه در بالا گفتیم در این است که هیچ بت پرست و جادوگر و حتی شیطان نیز قادر نیست که دشمن خود را ببخشد، مگر اینکه از روح القدس پر شده باشد.فداکاری و گذشت به خرج دهد اگر روح خدا را در خود نداشته باشد. بت پرستان و جادوگران قادر به صبر و فروتنی و بردباری در رنج ها نیستند. روح خدا قادر است این هدایا را به ما دهد.
زیستن در کلام مقدس خدا و اطاعت و مطیع بودن به دستهای روح خدا تنها میزان و داشتن و پر بودن از روح القدس در شخص ایماندار است. تنها در این زمان است که یک ایماندار با خود بوی خوش معطر مسیح را به هر جایی که برود می برد. این یعنی از روح پر بودن.
فراموش نکنید ما هدایای روح مقدس را رد نمی کنیم. اما ایمان داریم که هدف از دادن و داشتن این هدایا تنها و تنها زیستن در هدایای روح القدس و ثمرۀ روح را بار آوردن است.
اول قرنتیان ۱۳ : ۱- ۱۳
دوم تیموتائوس ۱: ۷

پرسش و پاسخ

۱- معنای سادۀ روح القدس چیست؟
۲- در ابتدا روحالقدس کجا بود و چه می کرد؟
۳- شخص چگونه روح القدس را دریافت میکند؟
۴- روز پنطیکاست چه روزی است؟
۵- نشانۀ داشتن روح القدس چیست؟
۶- هدایای روح القدس چیست؟
۷- کار امروز روح القدس در ایمانداران و دنیا چیست؟
۸- لطفا ایۀ زیر را حفظ کنید:
رومیان ۸: ۲

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کلیسا

کلیسا معنای لغوی کلیسا ” از خارج خوانده شده ” است. منظور از خارج خوانده ...