سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / دره غیرقابل عبور. افسسیان فصل ۲ ایات ۱ تا ۱۰. بخش اول

دره غیرقابل عبور. افسسیان فصل ۲ ایات ۱ تا ۱۰. بخش اول

دره غیرقابل عبور!

نگاهی به افسسیان ۲: ۱-۱۰

نوشته: ح.گ

بخش اول

۱و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید. ۲ که در آنها قبل رفتار میکردید بر حسب دوره اینجهان بر وفق رئیس قدرت هوا یعنی آن روحی که الحال در فرزندان معصیت عمل میکند. ۳ که در میان ایشان همه ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی میکردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را به عمل میاوردیم و طبعا فرزندان غضب بودیم چنانکه دیگران. ۴ لیکن خدا که در رحمانیت دولتمند است از حیثیت محبت عظیم خود که با ما نمود ۵ ما را نیز که در خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید زیرا که محض فیض نجات یافتید. ۶ و با او برخیزانید و در جایهای آسمانی در مسیح عیسی نشانید. ۷ تا در عالمهای آینده دولت بینهایت فیض خود را به لطفی که بر ما در مسیح عیسی دارد ظاهر سازد. ۸ زیرا که محض فیض نجات یافته اید بوسیله ایمان و این از شما نیست بلکه بخشش خداست. ۹ و نه از اعمال تا هیچکس فخر نکند. ۱۰ زیرا که صنعت او هستیم آفریده شده در مسیح عیسی برای کارهای نیکو که خدا مهیا نمود تا در آنها سلوک نماییم.”

پیش درآمد

بعضی از خوابهای ما میتوانند تکان دهنده و تاحدودی گیج کننده باشند اما در عین حال ترسناک و نفس شما را در خواب بند میاورند. صبح که از خواب بیدار میشوید هر چه سعی میکنید تا از خواب دیشب خودتان سر دربیاورید نمیتوانید. یکی از خوابهای که به کرات چه بسا هم خودتان آن را دیده اید هم دیگران تقریبا شبیه آن را برای شما بازگو کرده اند، زمانی است که شما در خواب میبینید که جانتان در خطر است و آن کس که قصد دارد به شما آسیب بزند با سرعت زیاد به طرف شما میدود، بعد شما میخواهید فریاد بزنید و کمک بطلبید اما گویی هیچکس صدای شما را نمیشنود. در بعضی از خوابها شخص فریاد میزند اما مردم اطراف و نزدیک او نمیشنوند! یا گاها قصد فرار کردن دارید و با سرعت میخواهید بروید، با تمام قوت و زور خودتان میدوید اما جلو نمی روید! و این کابوس اکثر اوقات شخص را با یک وحشت از خواب می پراند. ترس ما از این خواب به دلیل این نیست که کسی به کمک ما نیامد بلکه از این است که شما تلاش کردید، فریاد زدید و سعی کردید با قوت خودتان نجات پیدا کنید اما گویی تمامی قدرت و توان شما در خواب هیچ بود و نتوانستید از تعقیب کننده جانتان رهایی پیدا کنید. این خوابی بیش نیست و چون بیدار میشوید و از اینکه این فقط کابوسی بیش نبود نفسی به راحتی میکشید.

اکنون تصور کنید که چنین رویا و کابوسی در زندگی کنونی انسان حقیقتی بیش نباشد. به یاد شعر این بیت معروف از مولانا میافتم:

دی شیخ گشت گرد شهر همی

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفت گشته ایم ما یافتمی نشود

گفت آنکه یافتمی نشود آنم آرزوست

به نظر من این کابوسی بیش نیست! و چه بسا مولانا آن را شبهای متمادی دیده بود. کابوس زندگی زمینی انسان. کابوس حیات پس از مرگ، هست یا نیست و اگر حیاتی پس از مرگ وجود دارد چه نوع حیاتی است؟ حیات نور و جلال یا حیات تاریکی و عذاب؟ و سرانجام کجاست؟ طلب و جستجو برای رهایی انسان از تاریکی ها و بن بستهای او ،معنا برای درد و شور انسان، تمامی اینها برای ما غریب نیست. و ما نیز بارها و بارها در کابوس زندگی خود اسیر شده ایم. در پی دست مدد کننده بودیم، در جستجوی آب حیات، منتظر مرغ خوش خبر.

این ندای جستجو برای یک صلح و یک معنای حقیقی برای زندگی در تمامی آثار ادبیاتی فارسی ما موج میزند. سالهای بسیاری برای من طول کشید تا دلیل آن را بدانم تا اینکه با کتابمقدس مسیحی اشنا شدم. با شخصیت خدای یهوه، خدای کتابمقدس، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب. با طبیعت انسان آشنا شدم. با عیسای مسیح. با تعلیم او. با مرگ و رستاخیز او. با داستان بزرگ کتابمقدس که در آفرینش و سقوط و رستگاری و بازیابی[۱] خلاصه میشود. با تمرکز بر این داستان بزرگ کتابمقدس که داستان نجات است، آن کابوس و آن طلب رهایی و امید نجات معنا پیدا کرد. پاسخ داده شد، معمایی که تمامی سالها با من بود و من هرگز قادر نبودم نه پاسخ آن را در ادبیات فارسی نه در قرآن و نه در زرتشت و نه در بودا و نه در باورهای مارکسیستی پیدا کنم. پاسخ کجا بود؟

تاریخ ثبت شده به ما نشان میدهد که انسان همواره سعی کرده است که اقتدار و فرمانروایی امور خود و اطراف و حتی دیگران را در دستهای خود بگیرد. و این نه به مفهوم حکومتها و سلطنت قدرتمندان است بلکه از دیدگاه اقتدار و منیت خود انسان. از کجا انسان چنین نیت و قصدی را بدست آورد؟ روزی که خدا انسان را آفرید، بر طبق آنچه موسی بنده خدا برای ما در کتاب خود، پیدایش، نوشته است به این نیت آفرید که اقتدار و فرمانروایی امور خدا را بر روی زمین و آفرینش او به دست خود بگیرد. «و خدا گفت آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همه حشراتیکه بر زمین میخزند حکومت نماید.» (پیدایش ۱: ۲۶ )

در این خلقت انسان، یکی از والاترین امتیازاتی که خدا در او قرار دارد، میل و اراده آزاد بود. حیوان این را نداشت(هر چند با انسان در یک روز خلق شد،)انسان آن را از جانب خدا دریافت کرد. موجودات دیگری نیز قبل از خلقت انسان و حیوان این میل و اراده آزاد را از جانب خدا دریافت کردند و آنها فرشتگان بودند از جمله شیطان. مقام انسان در واقع کمی پایین تر از فرشتگان قرار گرفت( مزمور ۸ ،) زیرا در حالت عمومی نیروهای آسمانی و فرشتگان محدود به زمان و مکان نیستند اما انسان هست.

انسان بنا بود تا از این میل و اراده آزاد داده شده به او از جانب خالق خود برای تجلی و جلال خالق و آفریننده خود استفاده کند و مدیریت و نحوه پرستش و امور دیگر روحانی را با میل و اراده خود بدست بگیرد و هر آنچه انجام میدهد در روح و راستی باشد نه مقید و دیکته شده از جانب خالق. در این میل آزاد بود که انسان تن به گسترش دادن به امتیازات خود که نیازی به داشتن آن نداشت داد. در این میل آزاد و اختیار داده شده به او از جانب خالق خود از فرمان خدا نااطاعتی کرد و تن به وسوسهٔ وسوسه کننده داد. انسان گناه کرد. مجازات گناه بر او وارد شد. ثمره گناه در سه چیز خود را نشان داد. رابطه روحانی و مستقیم انسان با خدا از بین رفت. ( خدا آدم و حوا را از باغ عدن بیرون کرد.) رابطه انسان با انسانهای دیگر از بین رفت.( هابیل توسط برادر خود کشته شد) و رابطه انسان با خودش تیره و تاریک شد.( او با رنج و درد باید امور زندگی خود را میگذرانید.) و در اوج تمامی ثمرات گناه، مرگ قرار گرفت. نه تنها مرگ روحانی بلکه مرگ روحی و مرگ جسمانی. این مرگ با خود اسارت انسان را به همراه آورد. و این اسارت وجود داشت تا زمانی که عیسای مسیح بر بالای صلیب مرد، قیام کرد و چهل روز بعد به اسمان صعود کرد.

از زمان سقوط انسان و دوری او از خدا، انسان دایما در حال دیدن یک کابوس موحش و دردناک است. که هر چه تلاش میکند تا از انکس که او را تعقیب میکند و در پی اوست تا او را آسیب بزند فرار کند، فریاد میزند اما گویی هیچ نجات دهنده ایی نیست. این تلاش انسان برای رهایی از این کابوس موحش خود را در تلاشهای مذهبی و امور روحانی خود نشان داده است. حتی در بکار بردن آن اقتدار و قدرت فرمانروایی بر تمامی خلقت در باور اینکه خدایی وجود ندارد و یا اگر هم دارد این انسان است که همه امور خود را در دست خود دارد. او خدای خود است. گاها به نظر میرسد که فاصله ایی عمیق و عظیم بین انسان و خدا وجود دارد و هر چه انسان تلاش میکند تا با اقتدار و توان خود این فاصله را پر کرده یا از بین بردارد یا حتی آن را نادیده بگیرد، غلظت تاریکی و عمق این فاصله بیشتر و بیشتر میشود.

ناآرامی انسان، شرارتها و جنایتها، یا افسردگی و بالا رفتن آمار خودکشی ها، فرو رفتن و غرق شدن در امور جنسی، مواد مخدر، و در سطح بین المللی، اخبار جنگها و حکومتهای فاسد و خودمختار که زور و خفقان را بر ملت خود حاکم کرده اند. تمامی این حقایق روزمره که سالیان سال در بین ملل دنیا و در بین انسانها رواج دارد گواه از آن کابوس شوم میدهد و گواه از آن عدم رهایی از آن تعقیب کننده جانها. انسان دوست دارد و تلاش میکند تا به صلح و سعادت و خوشبختی برسد. به توازن و برابری، به عدالت و نیکی.

اما گویی تمام اینها رویایی بیش نیست. گویی فاصله ایی عمیق بین طبیعت فاسد انسان و طبیعت والای انسان وجود دارد که هیچ چیز و هیچکس قادر به پر کردن یا عبور کردن از آن نیست. در نامه ایی که پولس رسول به ایمانداران شهر افسس مینویسد او پرده ایی از این کابوس و این فاصله برداشته است. در این نامه ما به راز نجات خدا پر می بریم. و اینکه خدا چگونه و چرا این فاصله را پر کرد و اجازه داد تا انسان یکبار دیگر به حضور او وارد شود.

[۱] This stories has been known as: Creation, fall, redemption, restoration. Which overarch the grand meta-narrative of the Bible: The story of the Salvation.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...