یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶

درک تعمید

تعمید
همشکل مسیح در مرگ و قیام

نوشتۀ حسن گ.

زمانی که در گفتگوی روحانی هستیم همه چیز شکل ظاهری خود را از دست داده و معنایی دیگر به خود میگیرد.تعابیر و تشریحات مفصل و طولانی و گاهاً روایاتی چند با آن همراه شده و می بینید عنصری که تاکنون شما به آن بسیار عادی و ناچیز نگاه میکردید ناگهان برایتان مفهوم و وجود آن تغییری شگفت انگیز میکند.برایتان پوست میاندازد و گویی از درون خود چیزی نوین را می زایاند. اما اگر این چگونگی و این تبدیل برای شما دگرگونی و تحول را به همراه نیاورد یا تازگی و طراوت؛ و نگاه شما را به اطراف روشن تر نسازد خطری مهلک و مخرب با خود خواهد داشت.بی شک تمام آنانی که روزی دست ساخت آفریدۀ انسان را بجای خالق و خداوند هستی بخش پرستیدند از اینجا آغاز کردند.تکه چوبی که با مهارت خرّاطی شده بود ،تکه سنگی که به زیبایی تراشیده شده و یا تکه چرمی که ناگهان در خود شکلی و یا صورتی را پدید می آورد و گروهی را در شگفت می انداخت و گاهاً مورد پرستش انسان قرار گرفته و در حد اعلاء آن متاسفانه و در اوج نادانی و حماقت انسان تبدیل به بت می شد.
همین چند روز پیش خواندم روستایی در شهر تربت حیدریه در استان خراسان مردم بر روی دیواری کاه گلی از اثر آبی که از ناودان و یا باران بر آن شکل گرفته بود شمایل حضرت عباس را مشاهده کرده و از تمام گوشه و کنار برای زیارت ” لکۀ آب بر روی کاه گل ” به آن روستا آمده بودند!!
و یا همین امروز هستند فرقه های مختلف مسیحی که به پیاوردهای مسیح و تعالیم او و روایات انجیل و از آنچه که در پس پشت نهاده شده افسانه ها و خرافاتی چند ساخته اند.داوری آنان با خود مسیح خواهد بود که حقیقت او را به سخره گرفته اند نه به باروری و روشنایی حکمت الهی.
برای اولین بار در نوشته های عهد عتیق کتاب خروج نوشتۀ موسی عبارت غسل شکل می گیرد.آن هم توسط دختر فرعون .” و دختر فرعون برای غسل به نهر فرود آمد.”( خروج ۲ : ۵ )مسلما دختر فرعون در آنجا حمام نمی کرده است!!گمان می رود که او در پی انجام مراسم دینی خود بود.اما اجازه بدهید تا ذهن ما از هدف اصلی و پیام اصلی این غسل بیراهه نرود.و کسی نگوید پس این غسل تعمید که امروز مسیحی ها انجام میدهند از مصر آمد!یادمان نرود که این خداست که صاحب بر هستی است.اوست که مالک تمام موجودات در آن است.اوست که پیام خود را به آن شیوه ای که او تصمیم و میل دارد به مخلوق خود میدهد.یکی از آنها شسته شدن در آب بعنوان عملی برای پاک شدن بوده است.پاک شدن از نجاسات و یا پاک شدن از خیال بد و یا پاک شدن از گناه.در واقع این آب و غسل نیست که باید توجه ما را به خود جلب کند بلکه هدف و پیامی که در دل آن نهفته است باید ما را به فکر وا دارد.چرا که اگر اولی باشد و دومی نه ،ما بت پرستانیم.این گفته شد تا زمینه ای باشد برای درک عبارت تعمید در مسیحیت.ما تعمید را ، شسته شدن و چگونه شسته شدن و غسل کردن و چگونگی آن را اساس ایمان نمیدانیم و آن را نمی پرستیم.بلکه به پیامی که در بطن تعمید نهفته میاندیشیم و دست ساخت خالق را نمی پرستیم و یا اینکه خود را اسیر شیوه و چگونگی آن سازیم ،بلکه خالقی را میپرستیم که از لابلای شئی ناچیز ( آب ) چنان معنا و درک روحانی عمیقی را شکل داده که با دریافت و تامل بر آن ما را از قلب و جان و روح عوض کرده و تبدیل به انسانی تازه می سازد.
دیدیم که اولین بار کلمۀ غسل چه زمانی بود که وارد کتابمقدس گردید.(خروج ۲ : ۵ ) زمانی که خداوند موسی را برگزید تا قوم را برای خروج از مصر رهبری کرده و آنها را به سرزمین وعده داده شده به پدران آنها ببرد.موسی آنچه را که خدا برای قوم در نظر داشت تا این قومی که به مدت شاید ۴۰۰ سال چه بسا بت ها و دست ساخت های مصریان را می پرستیدند به قومی جدید و فرزندان اصیل ابراهیم تبدیل گردند دنبال نمود و تبعیت کرد .یکی از آنها فرمان خدا برای تعیین کاهنان و مسئولان امور پرستشی بود.این افراد قبل از اینکه به انجام کار خود و خدمت مامور شوند بنابه فرمان خدا باید غسل میگرفتند.امیدوارم شما تبدیل را شاهد باشید.روزی دختر فرعون غسل میگرفت اما بیشک دلیلی روحانی که مقبول خدای یکتا و خالق هستی و صاحب همان رودی که دختر فرعون در آن غسل میگرفت باشد نبود اما اکنون همان غسل گرفتن دلیل و انگیزه ای تازه و معنا دار به خود میگیرد. آب همان آب بود و غسل همان غسل ،اما گویی معنا و مفهوم آن تماما عوض شده و پوست می انداخت.خدا از موسی میخواهد تا هارون برادر خود و دو پسر او را بعنوان اولین کاهنان و یا پیشوایان مذهبی قوم اسرائیل با آب غسل دهد:” و هارون و پسرانش را نزد دروازۀ خیمۀ اجتماع آورده و ایشان را به آب غسل بده.” ( خروج ۲۹ : ۴ )
در سومین کتاب موسی یعنی ” لاویان ” تمام فصل پانزده موسی از قول خداوند پاره ای از نجاسات را توضیح میدهد که با غسل گرفتن در آب پاکیزه خواهند شد.بنابراین شسته شدن در آب و پاک شدن از نجاسات بخشی از آئین اسرائیل میگردد.تا اینکه روزی مردی در رود اردن از طرف خدا فرستاده میشود تا مردم اسرائیل را در رود اردن غسل دهد. ” یحیای تعمید دهنده در بیابان ظاهر شد و اعلام کرد که مردم برای آمرزش گناهان باید توبه کنند و تعمید بگیرند.” ( انجیل مرقس ۱ : ۴ ) ما دقیقا نمی دانیم که از چه زمانی قوم اسرائیل غسل پاکی از گناهان می گرفتند؟ما نمی دانیم که چه کسی قبل از یحیای تعمید دهنده این قوم را تعمید می داد؟شاید که یحیی اولین نبی ای بود که اقدام به این عمل کرده بود . این سوالات کاملا طبیعی ست.اما مجددا درخواست بنده این است که اجازه بدهید تا از اصل مطلب بدلیل رنگ و روغن ها ی اطراف و تصاویر گوناگون به بیراهه نرویم و ذهن خود را متمرکز هدف اصلی و مرکزی آن نماییم.مرکز نگاه ما باید این باشد : در روزی که مردم از یحیای تعمید دهنده در رود اردن غسل پاکی از گناهان میگرفتند چه چیزی را دنبال میکردند و به چه دلیلی این همه راه تا به رود اردن می آمدند تا از او تعمید بگیرند؟آمرزش گناهان.ببینید! آبی که یحیی مردم را با آن تعمید می داد همان آبی بود که روزی دختر فرعون خود را با آن می شست و یا آبی که کاهنان از آن غسل میگرفتند .همۀ این آب ها بعنوان پاکیزگی بکار میرفت.اما هیچکدام از این آبها چه آبی که دختر فرعون خود را در آن شسته بود ، چه آبی که کاهنان با آن غسل میکردند و چه یحیی با آن تعمید می داد نمیتوانست قلب و جان آدمی را عوض کند اگر که با خود پیامی زنده و بنیادین نمی آورد.آنچه که نه در آب بود بلکه همراه آن می آمد.آنچه که در درون آن بود.درست در همین زمان و به دلیل همین نیاز و کامل شدن طرح الهی خدا در معنا و مفهوم حقیقی تعمید با آب بود که عیسای مسیح پا به رود اردن گذاشت تا برای آخرین بار تمامی معنا و مفهوم زنگ زده و کهنۀ پاکیزگی در آب را عوض کرده و انگیزه ای جدید و سراپا تازه برای انجام آن بدهد و آن آمرزش حقیقی از گناهان را به ثبوت برساند و این را حتی خود یحیای تعمید دهنده با هدایت روح خدا درک کرده و پیش بینی کرده بود :” من شما را با آب تعمید می دهم و این تعمید نشانۀ توبه شما است ولی کسی که بعد از من می آید.از من تواناتر است و من لایق نیستم که حتی کفشهای او را بردارم.او شما را با روح القدس و آتش تعمید خواهد داد.” ( متی ۳ : ۱۱ ) تعمید یحیی از آب به دنبالۀ پیامی بود که خدا به مدت هزاران سال برای قوم خود دنبال کرده بود ،اکنون نوبت به آن رسیده بود که برای تکمیل شدن این پیام و تمام شدن نهایی آن همان تعمید روز اول هارون و پسرانش برای مقام کهانت تماما به شیوه ای بنیادین و درونی عوض شده و تازه و کامل گردد.این بار این آب نبود که باید شخص را از گناه پاک میکرد.این بار تعمید نبود که نشانۀ پاکی از گناهان بود.این بار تنها یک رسم نبود که می بایست انجام گردد.اینبار یک یادگار بود که گویی به انسان بعد از یحیی داده می شد. یادگاری که با خود و در دل خود تمامی ماجرای پیام قدوسیت ،پاک شدن و ماندنِ انسان گناهکار را از ابتدای آفرینش تا انتهای آن به همراه داشت .
اما تعمید گرفتن بخشی از انجام مراسم و احکام قوم یهود شده بود و مردم چون دیگر قواعد دینی خود این رسم را نیز انجام میدادند.و عیسای مسیح نیز به سیاق احترام گذاشتن به این احکام قبل از اینکه ماموریت خود را آغاز کند به رود اردن رفت و از یحیای تعمید دهنده ،تعمید گرفت.تعمید مسیح تعمید گناه نبود چرا که او نه تنها گناهی مرتکب نشده بود که غسل بگیرد و نه از نطفۀ انسان بدنیا آمده بود که نیازی به تعمید داشته باشد.تعمید مسیح همانطور که خود او در تعجب یحیی از دیدن او در رود اردن عنوان کرد ،احکام شریعت را بجا آوردن بود.” در آن وقت عیسی از جلیل به رود اردن پیش یحیی آمد تا از او تعمید بگیرد.یحیی سعی کرد او را از این کار منصرف نماید و گفت:” آیا تو پیش من می آیی؟من احتیاج دارم از تو تعمید بگیرم.” عیسی در جواب گفت:” بگذار فعلا این طور باشد ،زیرا به این وسیله احکام شریعت را به جا خواهیم آورد.” ( متی ۳ : ۱۵ )
عیسای مسیح با تعمید گرفتن خود از یحیای تعمید دهنده در واقع ثابت نمود که :
۱- او هرچند در مقام الوهیت خدای بود اما جسم شد و به زمین آمد .تعمید گرفتن او این جسمیت مسیح را ثابت مینماید.این پاسخ به آن گروه از کج اندیشان مسیحی است که مسیح را تماما روح دانسته و خدا.
۲- او هر چند خود تماما قانون و شریعت و کامل کنندۀ آن بود به اجرا و اطاعت از تمامی نوشتجات کتابمقدس احترام گذاشت و آن را تایید نمود.
۳- او تایید نمود که انسان گناهکار است و باید گناهانش آمرزیده شود.

در سراسر نوشته های انجیل تنها یکبار از تعمید دادن شاگردان مسیح سخن گفته میشود و آن هم در انجیل به قلم یوحنا میباشد و درست قبل از آغاز ماموریت مسیح در جلیل ناصره بود(انجیل یوحنا ۴ : ۱ -۲ ) ما از چگونگی این تعمید و نحوۀ آن اطلاعات دقیقی نداریم.اما یکبار دیگر این را تاکید می نمایم که اجازه ندهیم تا ظاهر تعمید و چگونگی انجام آن حال به هر نحوه و به هر شیوه ای برای ما معضل روحانی گشته و باعث بحثهای اول مرغ بود یا تخم مرغ گردد!که امروزه متاسفانه در کلیساها وجود دارد.آنچه را که ما در نوشتجات و اعمال شاگردان مسیح بعد از صعود او به آسمان می بینیم این است که آنها فرمان مسیح را در خصوص تعمید جدی گرفته که :” پس بروید و همۀ ملتها را شاگرد من سازید و آنها را بنام پدر و پسر و روح القدس تعمید دهید.” ( انجیل متی ۲۸ : ۱۹ )و در حال انجام آن بودند.آنها این فرمان را با خود به دنیای اطراف خود بردند .
-” وقتی آنها این را شنیدند دل هایشان جریحه دار شد و از پطرس و رسولان پرسیدند :” ای برادران تکلیف ما چیست؟” پطرس به ایشان گفت :” توبه کنید و همۀ شما فردافرد برای آمرزش گناهانتان به نام عیسی مسیح غسل تعمید بگیرید.” ( اعمال ۲ : ۳۷-۳۸ )
-” اما وقتی به مژدۀ فیلیپس در بارۀ پادشاهی خدا و نام عیسی مسیح ایمان آوردند مردان و زنان تعمید گرفتند.” ( اعمال ۸ : ۱۲ )

اما تعمیدی که عیسای مسیح از شاگردان خود خواست تا آن را انجام داده و دنبال کنند با تعمید موسی و تعمید یحیی فرق میکرد.نکتۀ ظریفی در بیان یحیی زمانی که او در رود اردن مردم را تعمید میداد نهفته است با درک آن تفاوت تعمیدی که مسیح به شاگردان فرمان داد را با تعمید یحیی در خواهید یافت.یحیی به مردم میگفت :” توبه کنید و تعمید بگیرید.” توبه از چه؟ توبه از گناه.گناهی که مجازات آن مرگ بود. این درست قبل از زمانی بود که مسیح آن برۀ پاک و بی عیب برای گناهان دنیا قربانی شود.وقتی مسیح بر صلیب مرد و آمرزش گناهان را با ایمان به او همراه آورد سپس او به شاگردان فرمود :” :” پس بروید و همۀ ملتها را شاگرد من سازید و آنها را بنام پدر و پسر و روح القدس تعمید دهید.” این تعمید با تعمید یحیی فرقی اساسی داشت.تعمید یحیی بعد از توبۀ شخص از گناه بود ، تعمید مسیح بعد از قبول و ایمان به آمرزندۀ گناه .تعمید یحیی فقط تعمید آب بود،تعمید مسیح تعمید آب و روح .تعمید یحیی ممکن بود بارها تکرار شود،تعمید مسیح تنها یکبار کفایت میکرد.تعمید یحیی تصویر ظاهری آمرزش گناه بود،تعمید مسیح خود آمرزش گناه .تعمید یحیی انجام شریعت بود،تعمید مسیح کامل کنندۀ شریعت.تعمید یحیی سرانجام و پایان عمل انفرادی شخص گناهکار بود.تعمید مسیح آغاز زیستن شخص در بیگناهی و دیگران را به آن دعوت نمودن بود.

نگاه روحانی به تعمید

همانطور که در ابتدای این بخش قید نمودیم در مبحث روحانیت تمام اطراف ما رنگ و نمای خود را عوض کرده و تعبیر و تصویری تازه به خود میگیرند.این بر ماست که در خلال آنچه که برای ما در خلال کتابمقدس باقی مانده سره از ناسره را تشخیص دهیم.افراط در هر سمتی تعصب و کوته بینی را با خود می آورد.بقول پولس رسول :” هم شکل این جهان نشوید بلکه بوسیلۀ تجدید افکار وجود شما تغییر شکل یابد تا بتوانید ارادۀ خدا را تشخیص بدهید و آنچه را که مفید و پسندیده و کامل است بشناسید.” ( رومیان ۱۲ : ۲ ) خود پولس رسول که آزاد شده از قید و بند شریعت خود را میداند و تمام عمر و زندگی و حتی در آخر جان خود را برای نشان دادن ،پاره کردن و آزاد کردن مردم هم کیش خود از قیود شریعت نمود هرگز حاضر نبود تا مسیحیت جوان و نورس به دام شریعت و زنجیرهای نیاکان خود برگردد.او تمامی پیام مسیح را به موزونی و هماهنگی غریبی در آورده و از ایمانداران و مسیحیان سراسر دنیا خواست تا برای فرو نیافتادن در آن و اسارت در آن همواره بجنگند و خون خود را بدهند.همانگونه که استاد و نجات دهندۀ آنان همین راه را رفت.پس او نه شام خداوند را و نه تعمید را و نه رساندن مژدۀ نجات را و نه تولد و مرگ و قیام مسیح را و بالاخره هیچ کدام از تعالیم و حیات نجات دهندۀ خود را بعنوان بت و شریعت نساخت.از اینرو او فریاد زد که :” به این ترتیب شریعت للۀ ما بود که ما را به مسیح برساند تا بوسیلۀ ایمان کاملا نیک محسوب شویم.اما چون اکنون دورۀ ایمان رسیده است دیگر تحت مراقبت للۀ (شریعت) نیستیم ،زیرا ایمان باعث شد که همۀ شما در اتحاد با مسیح عیسی فرزندان خدا باشید.شما که در اتحاد با مسیح تعمید گرفتید هم فکر او شده اید.” ( غلاطیان ۳ : ۲۴-۲۷ ) از اینرو اجازه بدهید تا نگاه ما به تعمید در مسیحیت نگاهی کاملا باز و فارغ از قید و بند شریعت باشد و خود را اسیر چگونگی انجام آن و درست و نادرست بودن آن نسازیم و تنها به پیام نهفتۀ درون تعمید بیندیشیم همانطور که پطرس رسول نوشت :” این آب نمونه تعمیدی است که اکنون شما را نجات میبخشد.منظور من شستشوی کثافات بدنی نیست،بلکه بیان کنندۀ آرزوی وجدان پاکی است که مشتاق دیدن خداست و بوسیلۀ رستاخیز مسیح نجات می یابد.” ( نامۀ اول پطرس ۳ : ۲۱ ) و پولس رسول که نوشت :” پس با تعمید با او مدفون شدیم و در مرگش شریک گشتیم تا همانطوری که مسیح بوسیلۀ قدرت پر شکوه پدر پس از مرگ زنده شد ما نیز در زندگی تازه ای بسر بریم.” ( نامۀ رومیان ۶ : ۴ )
پس زمانی که شخص در نام پدر و پسر و روح القدس تعمید میگیرد در واقع به اهمیت گناه خود پی برده به جدایی او از خدا.او به قربانی شدن مسیح و پرکردن این جدایی با مرگ و قیام او ایمان آورده و پس از تعمید، او بعنوان نمونه یک شخص تازه زندگی میکند.شخص تازه ای که به مرگ مسیح با تعمید خود اعتراف نموده و چون برای گناهان او مرد او نیز با تعمید در واقع در گناه مرده و به یک زندگی سراسر روحانی و بی میل و به مرور زمان متنفر از گناه و در آخر پاک و مقدس پا می گذارد.

گفتیم که شام خداوند و اجرا کردن و یا نکردن آن میزان ایمان ما را نمیرساند و باعث نجات نمیگردد اگر هنوز به عیسای مسیح ایمان نیاورده ایم.همینطور تعمید و انجام دادن و یا ندادن آن باعث نجات و دریافت حیات جاودان نمی گردد اگر هنوز به مسیح ایمان نیاورده ایم.انجام دادن و یا ندادن هر دو آیین کلیسا نشان ایمان دار بودن شخص نیست.کلیسای مسیح به قلب شخص نیاز دارد نه به چگونگی انجام آیین.همانطور که در انجیل لوقا میخوانیم دزدی که با مسیح بر بالای صلیب بود در آخرین لحظه به او ایمان آورد و با مسیح به فردوس وارد شد بدون اینکه تعمید بگیرد.یهودا اسخریوطی اما تعمید گرفت ،سه سال با مسیح بود اما ” بهتر بود که اصلا بدنیا نمی آمد ”
پس همانطور که تعمید گرفتن و نگرفتن میزان نجات نیست.تنها ایمان قلبی شخص به عیسای مسیح و پذیرفتن او نجات ابدی را تضمین میکند .همینطور چگونگی تعمید حال فرو بردن در آب و یا پاشیدن آب و یا ریختن آب میزان نجات را نمی رساند و اساس مسیحیت نیست و نخواهد بود.

چگونگی تعمید

امروزه در کلیساهای متفاوت نوع تعمید متفاوتی را می بینیم.گروهی معتقدند باید شخص کاملا در آب فرو رود و گروهی دیگر با ریختن آب و گروهی دیگر با پاشیدن آب.پولس رسول در نامه های خود بارها این را به مسیحیت جوان هشدار می دهد که اگر به دنبال اجرای قوانین هستید باید همۀ آن را انجام دهید،شما با انجام ندادن یکی از آن مرتکب گناه خواهید شد.( غلاطیان ۳ : ۱۰ و ۵ : ۲-۶ )
در نامۀ اعمال رسولان می خوانیم که پطرس کرنیلیوس و خانواده اش را تعمید داد ،اما نمی خوانیم که چگونه( اعمال ۱۰ : ۴۶-۴۸ ) می خوانیم پولس و سیلاس زندانبان و خانواده اش را تعمید می دهند ،اما نمی خوانیم چگونه.( اعمال ۱۶ : ۳۰-۳۴ ) اما لطفا به هر دو مورد دقت بفرمایید.در هر دو مورد و موارد اشاره شده ،اساس تعمید ابتدا از ایمان به عیسای مسیح آغاز گشته است.ایمان به مرگ و قیام او برای کفارۀ گناهان.قبول هدیۀ فیض خدا.تایید ارادۀ الهی.لبیک گفتن به نقشۀ خدا در مسیح.پس چرا ما باید خود را به قواعدی در چگونگی نوع تعمید محدود نموده و خود را در دام شریعت بیاندازیم؟
تعمید گرفتن و چگونگی آن هرگز دلیل بر ایمان و میزان ایمان نیست.اما اعتراف قلبی شما به مسیح دلیل بر ایمان و زیستن در مسیح نشان دهندۀ میزان ایمان ما به عیسای مسیح است.اجازه بدهید تا ذهن و باور روحانی خود را بیش تر به تبدیل متمرکز نماییم تا به تبعیض.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کلیسا

کلیسا معنای لغوی کلیسا ” از خارج خوانده شده ” است. منظور از خارج خوانده ...