دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶
خانه / مقالات تازه / درک و تفسیر درست کلام مقدس خدا

درک و تفسیر درست کلام مقدس خدا

درک و تفسیر درست کتابمقدس

نوشتۀ: ح.گ

اگر ایمان من و شما قصد دارد تا استوار بایستد و در طوفانها و در بحرانهای زندگی و دنیا متزلزل نشده و خداوند و نجات دهندۀ خود را فراموش نکند و از او دلسرد نشود و یا به گمراهی معلمین کاذب و تعالیم غلط آنها دچار نگردد، من و شما قبل از اینکه قادر به اجرا کردن کلام خداوندمان باشیم باید قادر باشیم تا کلام خداوندمان را درک کنیم و قادر باشیم تا از آن تفسیر و برداشتی درست داشته باشیم.

 

چگونه کتابمقدس را درست تفسیر کنیم؟

برای تفسیر درست و اصولی کتابمقدس باید چهار قدم اساسی را برداریم:

قدم اول:

درک متن و نوشتۀ کلام مورد نظر در زمینۀ نوشتۀ شدۀ خودش.

باید از خودمان سوال کنیم: این نوشته در گوش و باور خوانندۀ اولیه چه معنایی  دارد؟

در این بخش که مرحلۀ اول تفسیر است، وقتی بخشی را میخوانیم باید ابتدا از خودمان سوال کنیم: این بخشی که خوانده ام چه معنا و مفهومی برای خوانندگان زمان خود داشته است. برای اینکه قادر به انجام این امر باشیم باید نوشته را با دقت بخوانیم. به همۀ امور از قبیل: دستوری، مکانی، زمانی، شخصی به خوبی دقت کنیم. متن را بخوانیم، نه از دیدگاه انتقادگیری، تفسیر یا بررسی آیه به آیه، بلکه فقط خواندن و دقیق شدن به جزییات آن. باید خوب به نحوۀ نوشتار آن دقت کنیم و اجازه بدهیم تا متن به خودی با ما سخن بگوید.

قدم دوم:

پهنا، عمق و درازای متن نوشته شده را درک کنیم.

باید از خودمان سوال کنیم: فرق بین مخاطبین کلام و ما چیست؟

باید در پی این باشیم تا فرق بین خوانندگان اصلی کلام و ما بعنوان ایمانداران مسیحی را درک کنیم. ایمانداران مسیحی امروز با خوانندگان کلام و مخاطبین اولیۀ کلام از حیث بسیاری با هم تفاوت دارند، از حیث فرهنگی، زبان اصلی نوشته شده، زمان نوشته شده، موقعیت نوشته شده و قرار و پیمان های الهی آن زمان که خوانندگان در آن بوده اند. هر چند بین ما و مخاطبین اولیه اشتراک های فراوانی در باورهای الهیاتی مشترک وجود دارد، اما برای درک درست متن و تفسیر آن، ما به عمق درک تفاوتهای بین ما و آنها نیاز داریم تا بدین طریق تفسیری درست از کلام داشته باشیم. شما این تفاوت را مانند رودخانه ایی در نظر بگیرید. این رودخانه بین مخاطبین اولیۀ کلام و ما گاها بسیار پهن و عمیق است و به همین سادگی نمیتوان از آن عبور کرد. بی دلیل نیست که ما به یک پل مستحکم برای عبور از این رودخانه نیاز داریم. درست است که تمام نوشتجات کتابمقدس( عهد قدیم یا جدید) همیشه مانند رودخانه ایی پهن و عمیق نیستند که عبور از آن( تفسیر آن) دشوار باشد، بلکه گاها بعضی از متن های خوانده شده مانند برکه ایی کوچک به نظر میرسند که به راحتی میتوان از پرید!

قدم سوم: 

عبور از رودخانۀ تفاوتها توسط پل معنی و مفهوم متن نوشته شده.

باید از خودمان سوال کنیم: چه درسهای الهیاتی در این متن وجود دارد؟

این به این معناست که چون به جایی رسیدیم که معنی و مفهوم نوشته را درک کنیم در واقع ما در حال عبور کردن از روی رودخانۀ تفاوتها هستیم که در بخش دوم از آن سخن گفتیم. این کاملا درست است که خداوند که با هدایت روح مقدس خود نویسنده گان کلام مقدس را تجهیز نموده که آنها امور و اصول الهیات خاصی را برای قوم یا افراد خاصی تشریح کنند، همچنین همین خدا قصد دارد تا ایمانداران و پیروان خدای قدوس در طول تاریخ بتوانند از این امور الهیاتی برای رشد، تربیت، توبیخ شدن و تجهیز شدن در امور روحانی استفاده کرد.

اما برداشت این مفهوم و معنی ایات نوشته شده باید اصول و چهارچوب خاصی را همواره دنبال کنند. میتوان آنها را به این ترتیب نام برد:

وقتی ما معنی و مفهومی را در خصوص متن خاصی در حال استخراج هستیم تا با طرز تفکر و نیت نویسندۀ کلام اشنا شویم باید:

الف- معنی و مفهوم استخراج شده باید از دل متن نوشته شده بیرون آمده باشد نه اینکه معنایی را برداشت کنیم که هرگز نوشتۀ مورد نظر آن را بیان نکرده و قصد بیان کردن آن را هرگز نداشته است.

ب- باید قادر بود در هر زمان و هر مکانی آن را بکار برد و محدودیت نداشته باشد.

پ- نباید وابسته به یک فرهنگ و نژاد خاصی باشد.

ت- معنی و مفهوم استخراج شده باید با تفسیر و معنای کلی کتابمقدس منافات نداشته باشد.

ث- این معنی و مفهوم باید هم برای مخاطبین آن زمان و هم زمان حاضر مستدل و قابل هضم باشد.

قدم چهارم:

درک متن و کلام نوشته شدۀ مورد نظر در زمینۀ خودمان در این زمان حاضر.

باید از خودمان سوال کنیم: یک ایماندار مسیحی امروزی چگونه میتواند از این متن برای زندگی امروزی خود استفاده کند؟

بعد از اینکه آن سه مرحلۀ نخستین را برای درک و تفسیر کلام خدا طی کردیم به مرحلۀ پایانی تفسیر کلام میرسیم یعنی درک و برداشت الهیاتی مناسب از کلام برای زمان امروز و زندگی امروز خود و کلیسا. باید از خودمان سوال کنیم که یک ایماندار مسیحی با خواندن این متن از کتابمقدس چه درسی میتواند از آن بگیرد و چگونه میتواند آن را در زندگی امروزۀ خودش آن را اجرا نماید.

بعنوان مثال:

نگاه کنید به این آیۀ در کتاب روت: ” و واقع شد در ایام حکومت داوران قحطی در زمین پیدا شد و مردی از بیت لحم یهودا رفت تا در بلاد موآب ساکن شود او و زنش و دو پسرش” ( روت باب اول آیۀ یک). ما قصد داریم تا این آیه را تفسیر کنیم. چکار میکنیم؟ چهار قدم را در نظر داشته باشید، چهار سوالی که از خودمان باید بپرسیم:

الف- این نوشته در گوش و باور مخاطبین اولیه چه معنایی  دارد؟

خداوند به دلیل گناهان قوم، قحطی را بر اسرائیل آورد و آنقدر شدید بود که هر چند او فرموده بود که کسی از اسرائیل در بین غیراسرائیلیان ساکن نشود، اما مردی از قبیلۀ یهودا و از شهر بیت لحم برای نجات جان خودش و خانوادۀ خودش در سرزمین موآب که همواره مورد خشم اسرائیل بوده است ساکن میشود.

ب-  فرق بین مخاطبین کلام و ما چیست؟

ما در زمان داوران نیستیم بلکه بر سرزمین و کشور ما یک حکومت مدنی حاکم است. ما شاید هرگز قحطی را ندیده باشیم. چه بسا ما هرگز مجبور نشده ایم بخاطر قحطی سرزمین و وطن خود را ترک کنیم.

پ-  چه درسهای الهیاتی در این متن وجود دارد؟

فشار و سختی های زندگی ممکن است ما را مجبور سازد تا مسیری را برویم و جابجایی داشته باشیم که هرگز ندانیم چه چیزی را نهایتا در بر خواهد داشت لیکن باید همواره خودمان را آماده کنیم برای چنین روزهایی. اما به رغم این، خداوند قادر است از این حرکت ما، برای اجرای طرح الهی خود و پیشبرد مقاصد الهی خود استفاده کند، کمااینکه این نوشته در حقیقت آغاز نسل و تولد داود پادشاه اسرائیل را برای ما ثبت کرده است و برای ما ایمانداران مسیحی، نسل و نژاد زمینی عیسای مسیح که از روت موابی بود.

ت- یک ایماندار مسیحی امروزی چگونه میتواند از این متن برای زندگی امروزی خود استفاده کند؟

چون مشکلات زندگی فرا رسید بلافاصله از آن فرار نکن و دست به کاری نزن که خداوند فرمان داده است که آن را انجام ندهی. هر چند خداوند از این پدیده استفاده میکند برای پیشبرد ملکوت خودش، اما عواقب و دردهای تو به مراتب بسیار خواهد بود.

 

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...